قلب و عقل، دو منع درک در انسانند. قلب خاستگاه ایمان است و عقل منشأ خردورزى. به تعبیرى، با قلب، مىیابند و با عقل، مىبافند. همین دوگانگى، باعث شده است که برخى گمان کنند ایمان و خردورزى، جمع شدنى نیستند.
این گمان، نویسنده این نوشتار را بر آن داشت که به واکاوى این شبهه، از منظر الگوى خردورزى و مجسمه ایمان، حضرت امیرمؤمنان علیه السلام، بپردازد.
فلسفة منطق علمی است فرانگر که با روش عقلی از چند و چونی علم منطق بحث میکند، و از این روی، موضوع این علم خود علم منطق است، و مسائل آن، پاسخ به پرسشهای فلسفی ناظر به این علم در کل، یا ناظر به مسائل آن، و نیز تحولاتی که در گذر تاریخ در این علم رخ داده، میباشد.
در این مقاله دورنمایی از فلسفة منطق گزارش شده است.
غزالی یکی از شخصیتهای مؤثر در فکر و فرهنگ جهان اسلام است. در بزرگداشت شخصیت و آثار او همیشه تلاش شده؛ چنانکه نقد و رد عقاید و آرأ او هم مدام مورد توجه عدهای بوده است. این مقاله بر آن است که شخصیت غزالی و عقاید و افکار او را، نه بروش پیشینیان که غالباً براساس تعصب مذهبی و مجادلات کلامی بود، و حتی نه در ردیف کار ابن رشد و فلاسفة دیگر؛ بلکه براساس معیارهای عقلانی و حقوقی، مورد ارزیابی و نقد قرار دهد؛ تا بتوان به میزان تأثیر مثبت و منفی وی، در ارج و اعتبار انسان، اندیشه، دانش و عدالت پی برد.
هدف مقاله تبیین عوامل و عناصر مؤثر در انحطاط فکری و فرهنگی مسلمانان است. در برابر نیاز انسان امروز به معنویت از طرفی و مشکلات مسیحیت از طرف دیگر، باید در شناخت این عوامل، بیش از گذشته حساس و دقیق باشیم. تا بتوانیم فکر و فرهنگ اسلامی را به جایگاه شایستهاش برسانیم. و نیز هدف مقاله کاستن از سیطرة شخصیتهاست که یکی از موانع رشد و نوآوری جامعه است. غزالی در دو قلمرو (خردورزی و دینداری)، براساس تکیه به خردورزی و مدارک و اسناد واقعی، با توجه به عوامل پیرامونیِ زندگی وی، بدور از هرگونه تعصب و تبعیت از جو موافق و مخالف، و بیشتر براساس اظهارات صریح خودش، ارزیابی و نقد میگردد.
"این مقاله ابتدا به مفهوم و کاربرد لغوی و اصطلاحی «شیعه» و «تشیّع» اشاره کرده، به دنبال آن، به گزارش تعاریف گوناگون این واژه میپردازد. بررسی دیدگاههای متفاوت درباره چیستی، خاستگاه و مصادیق فرقهای دو اصطلاح «رافضه» و «امامیه»، که به عنوان دو اصطلاح مشهور و گاهی مترادف با «شیعه» شناخته شدهاند، از مباحث اصلی این مقاله است.
"
چکیده
ملاصدرا دربارة تعریف مابعدالطبیعه و چگونگی شناخت موضوع آن سخنی دارد که از ویژگیهای ممتاز فلسفة اوست. او که در فلسفهاش، هم با موجود سر و کار دارد و هم با وجود و گذر از موجود به وجود در خود فلسفهاش واقع میشود، بههیچوجه شناخت وجود را صرفاً شهود عرفانی آن نمیداند. او نظریه و شیوه ای به ما میدهد که بینش شهودی واقعیت را با روش قیاسی در بر میگیرد.
سخن او در شناخت وجود از طریق تحلیلات عقلی در بادی نظر، ممکن است خیلی جسورانه و عجیب باشد، چرا که سخن ابنسینا و فارابی را دربارة عرضیّت وجود نمیپذیرد و ادّعا میکند که واقعیّتی که مدلول و مصداق قضیّة "انسان موجود" است، کاملاً با مدلول قضایای دیگر فرق دارد. از نظر او، موضوع واقعی، حقیقتِ وجود است که با مفهوم موجود از آن حکایت میکنیم و تمام ماهیّات، اعراضی بیش نیستند که این واقعیّت واحد را به صورت اشیای بیشمار مقیّد میکنند. شهود این واقعیّت هنگامی امکان پذیر است که در انسان آگاهی کاملاً متفاوتی بیدار شود که جهان را با چنین وضعی درک کند. او با قول به اتحاد عالم و معلوم موفّق به اثبات اصلی میشود که در بحث رابطة ذهن و عین و از بین رفتن جدایی و تمایز میان فاعل شناسا و متعلَّق شناسا نقش بسیار مؤثّری ایفا میکند. بحث درباره این حقیقت، مشخّص کردن ریشههای آن و بیان اینکه ملاصدرا در این باب رویکردی ویژه دارد، هدف اصلی سخن ماست.