جستجو در معانی عمیق تر دانش، ویژگی های ذاتی داده شده به «دانش» اما رویت نشده آن را مریی ساخته است. آنچه به واسطه تلاش فکری عده ای از اندیشمندان حاصل شده است، حکایت از آن دارد که می بایست خود را از دایره تنگ و محدود نگرش حاکم بر «دانش» در عصر اطلاعات خارج ساخته، بیش از پیش به عناصر به حاشیه رانده شده و از حقوق خود ساقط شده «دانش» و «آگاهی» خود توجه نشان دهیم و گستره وسیع تری را با تامل در معانی ژرف تر «دانش» جستجو کنیم؛ گستره ای که احتمالا در آن، انسان به داوری متواضعانه تری از نقش «دانش نظری» و «دانش فنی» در دانایی خود دست خواهد یافت و بسیاری از جنبه های مغفول، مطرود و چه بسا اسرارآمیز آن را آشکار خواهد ساخت. با اتخاذ این رویکرد ، کانون توجه خود را به بررسی نظریه هایی معطوف می کنیم که به این روشن اندیشی درباره «دانش» یاری رسانده اند تا از رهگذر آن اهداف تحقیق را در قلمرو تعلیم و تربیت تحقق بخشیم. با اهمیت یافتن نقش فناوری اطلاعات و ارتباطات در تعلیم و تربیت، و جدی شدن مباحث مرتبط با آن، سودمند است اگر تدقیق و تامل محسوس تری در خصوص وجوه فراموش شده دانایی صورت پذیرد . بر این اساس، تعلیم و تربیت برای مواجهه آگاهانه با چالش های پیش رو، نیازمند آن است که ضمن رهایی از نگاه کاهش گرایانه به دانش، طلب دانایی را در دستور کار قرار دهد بدون آن که خود را به دانش نظری و دانش مهارتی اطلاعاتی محدود سازد.
این پژوهش باهدف تعیین تأثیر آموزش راهبرد خودتنظیمی بر نشانه های نارسایی توجه و عملکرد ریاضی دانش آموزان دختر پایه سوم ابتدایی با اختلال نارسایی توجه شهر همدان انجام گرفته است. به این منظور 30 نفر (15 نفر گروه آزمایش و 15 نفر گروه کنترل) از دانش آموزان دختر پایه سوم شهر همدان با اختلال نارسایی توجه دارای پرونده مشاوره ای به عنوان نمونه آماری انتخاب و پس از اجرای پیش آزمون ریاضی و نشانگان نارسایی توجه، دانش آموزان در دو گروه آزمایش و کنترل به صورت تصادفی جا گماری شدند. آزمودنی های گروه آزمایش در 8 جلسه تحت آموزش راهبردهای خودتنظیمی قرار گرفتند. پس از پایان آموزش و اجرای پس آزمون بر روی گروه ها، داده های به دست آمده با استفاده از روش آماری کوواریانس مورد تجزیه وتحلیل قرار گرفتند. نتایج نشان داد آموزش راهبردهای خودتنظیمی باعث کاهش نشانگان نارسایی توجه و همچنین افزایش عملکرد تحصیلی دانش آموزان در درس ریاضی شده است. آموزش مهارت های خودتنظیمی به این کودکان، باعث افزایش توجه به جزئیات، کاهش نقص در گوش دادن، افزایش میزان تبعیت از دستورات معلم، کسب مهارت در ساماندهی تکالیف و فعالیت ها کاهش حواس پرتی و فراموش کاری شد.
هدف پژوهش حاضر، بررسی تحلیل محتوای کتاب های درسی مطالعات اجتماعی دوره ابتدایی از منظر توجه به مؤلفه های محیط زیست است. به همین منظور از روش تحلیل محتوای توصیفی- کیفی استفاده شده است و سه کتاب مطالعات اجتماعی پایه های چهارم، پنجم و ششم ابتدایی سال تحصیلی 400-99 موردبررسی قرارگرفته است. در این پژوهش از نمونه گیری صرف نظر شده و تمامی جملات، تصاویر و فعالیت ها و پرسش های کتاب بررسی شده است. ابزار مورداستفاده در این پژوهش شامل چک لیست محقق ساخته برای تحلیل محتوا بر اساس مؤلفه های انتخابی است. این بررسی شامل 6 مؤلفه ی اصلی؛ آب، خاک، هوا، جنگل، صوت و زباله و 15 مؤلفه ی فرعی است. نتایج بررسی نشان می دهد که از میان 6 مؤلفه ی موردبررسی، مؤلفه جنگل و آب بیشترین میزان توجه را شامل شده اند و کمترین میزان توجه در میان مؤلفه ها مربوط می شود به مؤلفه های صوت و زباله. در سه بخش موردبررسی نیز بیشترین فراوانی ها مربوط به بخش متن و کمترین فراوانی ها مربوط به بخش تصاویر است. سه پایه ی تحصیلی مطالعه شده در پرداختن به مؤلفه های زیست محیطی تفاوتی با یکدیگر نداشتند و مؤلفه های زیست محیطی را آن گونه که می بایست موردتوجه قرار نداده اند. از مهم ترین مؤلفه های مغفول در کتاب های مطالعات اجتماعی، مؤلفه ی صوت است که در تمامی پایه ها اصلاً به آن پرداخته نشده است.
پژوهش حاضر باهدف بررسی تأثیرچندرسانه ای
آموزشی علوم تجربی پایه پنجم بر میزان یادگیری و یادداری دانش آموزانکم توان ذهنی پایه
پنجم ابتدایی صورت گرفت.روش پژوهش حاضر از نوع آزمایشی و جامعه آماری شامل همه دانش آموزان
دختر کم توان ذهنی کلاس پنجم ابتدایی شهر اراک بود که به صورت تمام شمار و تصادفی
در دو گروه آزمایش و گواه تقسیم بندی شدند. یافته ها نشان داد که میزان یادگیری دانش آموزان
گروه آزمایش که تحت آموزش سنتی، رسانه بودند در مقایسه با گروه گواه که تنها آموزش
سنتی را تجربه کرده بودند به طور معناداری افزایش داشت. همچنین در میزان یادداری دانش آموزان
گروه آزمایش در مقایسه با گروه گواه تفاوت وجود داشت اما در سطح معناداری تأیید
نشد. نتایج به دست آمده برتری میزان یادگیری دانش آموزانی را نشان داد که مطالب را
از طریق چندرسانه ای آموزشی همراه با آموزش سنتی دریافت کردند
این پژوهش، با هدف بررسی نگرش روسای دانشگاه ها نسبت به برنامه ریزی دانشگاهی، درک و برداشت آنان از مفاهیم اساسی آن، با تاکید بر دو پارادایم فکری تحلیلی و سیستمی، انجام شده است. کلیه روسای دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی دولتی تابع وزارت علوم، تحقیقات و فناوری در سال تحصیلی 83-82 به عنوان جامعه آماری در این پژوهش مورد نظر قرار گرفته اند. نتایج به دست آمده از تحلیل کلی نگرش پاسخ دهندگان در خصوص مفاهیم پنجگانه: زمان، قابلیت پیش بینی، ارزشیابی، بررسی وضع موجود و هدف نشان می دهد که پاسخ دهندگان نسبت به مفاهیم زمان، ارزشیابی و هدف، بیشتر نگرشی تحلیلی داشته اند. این که زمان امری قابل برگشت است، آینده می تواند ادامه و تکرار گذشته باشد، هدف ها مفاهیمی ثابت و لایتغیر می باشند و ارزشیابی، اهرمی جهت کنترل و گزارش دهی به مقامات بالاتر می باشد. اما در خصوص مفهوم آینده نگری یا امکان پیش بینی وقایع، نگرش پاسخ دهندگان بیشتر از نوع سیستمی (غیر تحلیلی) به نظر می رسد. در مجموع نگرش تحلیلی- خطی، نگرشی غالب در میان پاسخ دهندگان، نسبت به مفاهیم اصلی برنامه ریزی می باشد.