سبک هندی یکی از سبک هایی است که با سبک های قبل از خود، یعنی خراسانی و عراقی، تفاوت های آشکاری دارد و اغلب متخصصان و منتقدان، این سبک را به منزله ی نوعی گسست ادبی می دانند که به سبب آن شعر فارسی یک دوره ی متمایز و قیاس ناپذیر از دوره های قبل را تجربه کرده است.
نویسندگان این مقاله بر این باورند که این موضوع، یعنی تمایز و قیاس ناپذیری این سبک، را می توان از
چشم انداز نظریه ی تامس کوهن، فیلسوف برجسته ی علم، تبیین کرد و به چگونگی و چرایی این تمایز پاسخ داد. با این رویکرد، سبک هندی را نمی توان ادامه و دنباله ی سبک عراقی دانست؛ بلکه این سبک، دارای پارادایم خاص خود است و شاعران این سبک به مجموعه ای از اصول و موازین مشترک پایبندند که با موازین دوره های قبل قابل مقایسه نیست و بر این اساس، مفاهیم، روش ها و مشاهدات شاعران این دوره، با دیگران متفاوت است و بدین سبب این سبک، با سبک های دیگر قابل قیاس نیست.
یکی از مهم ترین مسائل مورد توجّه در فرایند ترجمه، دستیابی به تعادل و برابری در ترجمه است که از طریق مطالعه جنبه های مختلف زبان مبدأ صورت می پذیرد و یکی از مهم ترین زمینه های مورد پژوهش در تعادل ترجمه ای، برابری واژگانی است. هرچند این امر به شکل کامل در بین دو زبان مبدأ و مقصد، به علّت امکانات زبانی مختلف، قابل دستیابی نیست، امّا وظیفه مترجم این است که تا آنجا که امکان دارد، بکوشد برابرنهادهای واژگانی دقیقی ارائه نماید. یکی از شیوه های دستیابی به برابری واژگانی در فرایند ترجمه، توجّه به لایه ها و آحاد مختلف معنایی واژگان و پدیده هایی همچون شمول معنایی و چندمعنایی و نیز توجّه به بافت و موقعیّت کلام است. از این رو، با تقسیم بندی برابری واژگانی به پنج قسمت، افزون بر شناخت حوزه معنایی واژگان، به ترجمه ای صحیح و برابر می توان دست یافت. این پنج قسم عبارتند از: برابری یک به یک، برابری یک به چند، برابری چند به یک، برابری یک به جزء و برابری یک به صفر. پژوهش حاضر بر آن است که به تطبیق پنج ترجمه فارسی از خطبه های نهج البلاغه شامل ترجمه های دشتی، شهیدی، فقیهی، فیض الإسلام و جعفری بپردازد تا از این رهگذر، میزان موفقیّت مترجمان یاد شده در تحقّق برابری واژگانی را مورد سنجش قرار دهد. برآیند پژوهش نشان می دهد که برخی مترجمان به خاطر آگاهی نداشتن از لایه های مختلف معنایی واژگان و نیز شناخت کافی نداشتن از برخی مؤلّفه های معنایی همچون پدیده چندمعنایی، معنای مطلق و نسبی واژگان نتوانستده اند ترجمه ای دقیق ارائه کنند.
مقاله ی حاضر بحثی است درباره ی ستایش سیاره ی تیر که ابتدا اصلیتی غیر ایرانی و متأثر از ستایش نبوی عیلامی-بابلی داشته است.آن گاه یکی شدن تیر با تیشتر زردشتی مطرح می شود و اینکه همسان انگاری آنها، عناصری بیگانه را وارد زردشتی گری می کند.
از آن جمله است پرستش خدای سیاره یی، که نامی ناشناخته در اوستا بود. سپس اشاره یی می شود به پیوند سه گانه ی تثلیث-نبو-تیری-تیشتر و نیز ارتباط تثلیث مشابهی بین ایشتر-اناهیتی-اردویسور آناهیتا.پس از آن، نام ها و صفات این ایزد و همچنین صفت ها و نقش های سه گانه ی آناهیتا در متون پهلوی، اوستا، یونانی و فارسی باستان بررسی و این پرسش مطرح می شود که آیا می توان در این رابطه به وجود ایزد بانویی ایرانی، چون پلی میان ایزدان سامی و اوستایی، قایل بود؟دلایل این همسان سازی در دوره ی پیش-هخامنشی، در پایان مقاله ارائه می شود.