چیرهدستی سعدی در سخن در هر کلام او پیداست و نکتهای نیست که نیازمند تکرار و تأکید باشد، اما رسیدن به ژرفای اندیشهء سعدی به تعمق بیشتر نیاز دارد. فکر سعدی نیز مانند هر هنرمند و متفکر بزرگ دیگر ابعاد و لایههای متعدد و مختلف دارد. مهمترین آثار سعدی که آوازهء جهانگیر او مرهون آنهاست، بوستان و گلستان و قصاید و غزلهاست که در همهء آنها، جای جای و به مناسبت، سعدی زبان به نصحیت میگشاید. محور توجه سعدی نیز مانند بسیاری از دیگر صاحبان اندرزنامهها، سه موضوع است: سیاست، خانواده و تهذیب نفس. سعدی مردی حکیم است. دارای تجربهء دنیاست و این تجربه را در تنهایی و درویشی خود کسب کرده است و بنابراین در سیاست و اخلاق از هر فرد دیگر برتر است. بزرگترین خصیصهء اخلاق سعدی، واقعنگری است، اما آنچه به اخلاق سعدی ژرفا و والایی میبخشد، درآمیختگی آن، در عین التفات تام به واقعیت، با تصوف است. سعدی همانطور که خداوند سخن است، مانند سقراط استاد عشق نیز هست. همانگونه که در اندرزگویی هیچگاه سخن او مایهء ملال نیست، در وصف عشق و عاشقی نیز کسی به پای او نمیرسد. بنابراین چنانکه گذشت، ستایش سعدی مقولههای گوناگونی را در برمیگیرد، که در این مقاله سعی شده به آنان اشاره شود.
زمان روایی در قالب داستان کوتاه، به دلیل اختصار و تأثیر در شخصیت پردازی، اهمیّت بسزایی دارد. در پژوهش حاضر، داستان «فرار» آلیس مونرو و داستان «پرلاشز» زویا پیرزاد از مَنظرِ مؤلفه های زمان روایی، بر مبنای نظریة ژرار ژنت، مورد بررسی و تحلیل تطبیقی قرار گرفته است. در این جُستارف به دو سؤال مطرح شده پاسخ داده خواهد شد: استفادة از زمان روایی تا چه حد در قالب داستان کوتاه و شخصیّت پردازی ضروری است؟ آیا در این سبک از روایت، زویا پیرزاد از آلیس مونرو متأثر بوده است؟ بررسی تطبیقی این دو داستان از مَنظرِ زمان روایی، از آن جهت حائز اهمیّت است که آثار دو نویسنده، در فُرم و محتوا دارای ویژگی های مشترکی همچون مؤلفه های زمان روایی با تأکید بر شخصیّت های زن و رویکردِ اجتماعی به مسائل زنان است. تحلیل این دو داستان نشان می دهد که وجوهِ مشترک سبک روایی و محتوایی، با تأکید بر مسائل زنان و رویکرد اجتماعی، به مشکلات آنان در داستان های دو نویسنده و مقارن بودن دورة اوج تکامل این سبک از داستان ها در امریکا و اروپا (دهة نود میلادی)، با تألیفِ داستان های زویا پیرزاد و ترجمة فارسی این آثار، می تواند حاکی از متأثربودن او از این سبک داستان نویسی آلیس مونرو باشد.
سیف الدین اسفرنگی شاعر پارسی گوی کم شناخته به اقرب احتمالات در سدة ششم هجری دیده بر جهان گشود. زادگاه او به گواهی نامش و اتفاقِ تذکره نویسان اسفرنگ یا اسفره از توابع سمرقند است و از این نگاه دیوان او در بررسی زبان حوزة فرارود (= ماوراءالنهر) پایگاه و جایگاهی ویژه دارد.
سیف در صناعت شاعری به بسیاری از پیشینیان و هم روزگارانِ خود چشم داشته و قصاید آنان را نمونه قرار داده و استقبال کرده است؛ از خیلِ منظورانِ او می توان به مسعودسعد، امیرمعزّی، عثمان مختاری، عمعق بخاری، سنایی، انوری، مجیر بیلقانی، خاقانی و ظهیر فاریابی اشاره کرد که از این میان اقبال او به شعر خاقانی نظرگیرتر و از لونی دیگر است.
در این مقاله شماری از همانندی های واژگانی و معنایی میان ابیات سیف اسفرنگی و خاقانی را به دست داده ایم؛ این همانندی ها می تواند نشان از آن داشته باشد که سیف دیوان خاقانی را از نظر گذرانده است.
در این مقاله، ترجمه ی رمان آن تابستاناثرورونیک اولمیمورد مطالعه قرار گرفته است؛ در واقع این مقاله به بررسی تفاوت های میان دو زبان می پردازد، تفاوت هایی که نمی توان از آن ها اجتناب کرد. تفاوت میان زبان مبدأ و زبان مقصد. نظریه های ترجمه شناختی ""آنتوان برمن""، در کتاب نقدی بر ترجمه ی دان ژان و گرایش های تخریبی وی در کتاب مهمان خانه، منابع اصلی این تحقیق هستند و بخش عمده ای از مطالعات حاضر بر اساس گرایش های تخریبی برمن و زیرمجموعه های آن صورت گرفته است.
بررسی ترجمه ی این کتاب نشان می دهد که گرایش های عقلایی سازی، شفاف سازی، اطنابو تفاخرگرایی بیش از دیگر گرایش ها به چشم می خورد و این بیانگر فاصله ی بین دو زبان است و درست همین شکاف میان زبان مبدأ و مقصد، متن ترجمه را از متن اصلی، متفاوت می گرداند. در نتیجه، هر چه تفاوت زبان مبدا از زبان مقصد بیشتر باشد، به همان نسبت، ترجمه ها متفاوت تر خواهد بود.
بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد در این مقاله به جنبه های صوری فنون قصه سرائی مولانا جلال الدین رومی (614-672) در تقریر مثنوی معنوی پرداخته خواهد شد. لذا، در آغاز مقال، بنا را بر این می گذارم که مثنوی از قالبی خاص برخوردار است و سعی خواهم کرد تا ماهیت این قالب را بررسی کنم. از دیدگاه خواننده متفنن، مثنوی، در مجموع، فاقد هر گونه توالی روایت و سرشار از قصه هایی ظاهرا پریشان می نماید. افزون بر این، نقل حکایات فرعی، اندرزها، تفاسیر آیات قرآنی، احادیث، قصص انبیا، مطالبی در فرهنگ و آداب اسلامی عامه و جز آن در برخی قصه ها که موجب گسستگی نظم روائی آنها می گردد، چه بسا این نظر را تا اندازه ای تقویت کند. با این حال، همان گونه که مولانا در اشعار آغازین دفتر اول مثنوی معروف به نی نامه خبر داده، هدف او در سراسر این اثر آن بوده که، با بهره جویی از این وسایل، تعالیم گوناگون صوفیه را به مخاطب خویش القا کند و می بینیم که او، تقریبا از همان آغاز روایت، مقاصد زبانی خود را بیان کرده است. رکه او از هم زبانی شد جدا بی زبانی شد گرچه دارد صد نوا (مثنوی چاپ نیکلسن، دفتر اول، بیت 28) ما در اینجا با اثری روبه روییم که، به رغم فقدان تلوس telosدر قصه های آن و وجود آشفتگی ظاهری و توالی روائی آنها، بازهم یکی از عناصر اصلی آثار اصیل ادبیات کهن فارسی به شمار می رود. با این حال، روایت مثنوی، به دلیل نداشتن پایانی سازمند، مشکل خواننده را در درک ساختار این نوع ادبی خاص دو چندان می کند. از این حیث، خواننده نیاز پیدا می کند درباره قوام و یکپارچگی درونی قالب قصه های آن سوالاتی خاص، مشابه سوالاتی که مواضع پژوهشی نگارنده نیز بر آنها استوار است، مطرح کند. آنچه نگارنده امیدوار است نشان دهد آن است که، در روایت مثنوی، صورت وسیله ای ضروری و، در واقع، ابزاری در دست مولاناست تا به مدد آن و با کارگیری شیوه موعظه به مقاصد آموزشی خود برسد ..
عرفا و فلاسفه اسلامی در بیان افکار و اندیشه های خود همواره از رمز و نماد بهره می گرفتند؛ به گونه ای که در آثار شیخ اشراق سهرودی عارف و فیلسوف ایرانی رمز و نمادگرایی عرصه گسترده ای را اشغال کرده است. در این که رمز خاص زبان عرفا است شکی نیست. این امر در برگزیدن سبک تمثیلی مثنوی معنوی مشهود است و در آثار عرفایی چون سنایی و عطار نیشابوری دیده می شود؛ اما رمزگرایی در میان فلاسفه کم تر استفاده شده است. در این میان داستان «حی بن یقظان» به عنوان یکی از معدود داستان-های رمزی- فلسفی، مورد توجه فلاسفه ای چون ابن طفیل، شیخ اشراق و ابن سینا و پیش از این ها افلاطون قرار گرفته است. ابن طفیل و مولانا با به نمایش گذاشتن شخصیت های «نی» و «حی» ذات جستجوگر انسانِ در پی حقیقت گمشده را به تصویر کشیده اند. بدین سان مولانا و در مقابل، ابن طفیل دو شخصیت جداگانه یکی در حوزه عرفان و دیگری در حوزه فلسفه و اندیشه پدید آورده اند. نوشتار حاضر می کوشد تا در چشم اندازی تطبیقی و با روش توصیفی- تحلیلی، همگونی ها و ناهمگونی ها و ابعاد و وجوه این دو شخصیت را بر پایه مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی بررسی کند تا هم اندیشی های فلاسفه و عرفا و میزان قرابت و نزدیکی آن دو را نشان دهد.
گرایش به سبک رئالیسم جادویی در ادبیات، یکی از شیوه های جدید و کارآمد در حوزه داستان نویسی است که امروزه با به کار گیری این سبک به تحلیل انواع تضادها، مشکلات اجتماعی، سیاسی و ادبیّات فولکور به صورت ضمنی می پردازد؛ از جمله این رمان های رئالیسم جادویی می توان به کولی کنار آتش نوشته منیرو روانی پور داستان نویس معاصر ایران، و حارس المدینة الضائعة اثر ابراهیم نصرالله نویسنده و منتقد فلسطینی اشاره کرد. در این مقاله مفاهیم و مبانی رئالیسم جادویی با توجه به دیدگاه منتقدان و صاحب نظران ادبی تعریف و تبیین شده و سپس رمان های ذکر شده با توجه به ویژگی ها و مؤلّفه های رئالیسم جادویی تحلیل شده اند. پژوهش حاضر به بررسی کاربست رئالیسم جادویی با تکیه بر عناصر شخصیت و فضا در این رمان ها می پردازد و کاربست جلوه های رئالیسم جادویی در رویکردهایی همچون: شخصیّت ها، وهم و خیال، ترس از تنهایی، استحاله روحی و فضای وهم آلود، تعفّن بار و اغراقی، نمود یافته اند.