در گلستان سعدی داستانهایی هست که همگی به شجرهء ممنوعهء باغ بهشت میمانند. وجود چنین داستانها در کتابی که در زمرهء برجستهترین نمونههای نثر فارسی به شمار است، برای بسیاری پرسشانگیز بوده است. تداوم تاریخی همراه با گسترهء فراگیر این قبیل آثار ادبی به پژوهشگر ادبی جرأت میدهد که آنها را نمودهای گوناگون یک شاخهء بخصوص از ادبیات فارسی در نظر آورد؛ شاخهای که میتوان آن را، ادبیات گلخنی نام نهاد. قصد من در اینجا تنها گشودن راهی برای یافتن پاسخهایی پذیرفتنی به سه سؤال در این باره است:
1. چرا در فرهنگ ما نسبت به ادبیات گلخنی از دیرباز با رواداری و تسامح برخورد کردهاند و تا آغاز جنبش تجددطلبی کسی متعرض آن نشده است؟
2. چرا هیچ نکوشیدهاند گلستان سعدی و دیگر کتابهایی را که از دیرباز تا آغاز جنبش تجددطلبی به عنوان متون درسی در اختیار نوآموزان میگذاشتهاند، از ادبیات گلخنی بپالایند؟
3. چرا فرهنگ ما با آن همه آسانگیری و رواداری که نسبت به ادبیات گلخنی از خود نشان داده است، وجود چنان چیزی را در هیچ نوع از ادبیات جدید و نووارد برنمیتابد؟
مولوی از جمله نابغه هایی است که با داشتن ذهنی چندبعدی‘موضوعات گوناگون علوم انسانی را با عرفان درآمیخته؛مانند بحث کلامی"رؤیت حق" که اهل کلام در باب آن آراء گوناگونی ابراز نموده اند. اشاعره‘به رؤیت خدا در آخرت قائلند و معتزله منکر هرگونه رؤیت شده اند؛اما امامیه با نظری اعتدالی ‘معتقد به رؤیت روحی و قلبی حق در دو جهان هستند. درآثار مولوی نیز گرچه گاهی سخنانی به نظم یا نثر یافت میشوند که توهم رؤیت حسی را در ذهن پدید می آورند ؛ اما با توجه به فراوانی تعبیرهایی که از رؤیت قلبی نموده و سفارش های پیوسته ای که درباره ی باطن نگری و گذشت از ظواهر کرده‘است مخاطب را به اعتقاد خوداز رؤیت که همانا مشاهده ی حق‘در دو جهان به چشم دل است رهنمون می شود. همان چیزی که پیش تر ‘ سرور عارفان علی(ع)ابراز نموده و امامیه نیز بر همان اعتقادند. اینک تعبیرهای مولوی از رؤیت قلبی که ریشه ی آن را در عالم "الست " دانسته است: رؤیت به معنای وصال رؤیت به معنای رسیدن به مقام کشف و شهود در معنای دیدن جلوه های حق رسیدن به عین الیقین ‘تعبیر دیگریست از رؤیت خدا و به معنای درک معیّت حق با همه
هر چند سنایی پیشرو شعر عرفانی است و نقش او در تدوین بوطیقای شعر عرفانی سرنوشت¬ساز است، امّا نباید از نظر دور داشت که او برآمده از دل یک سنّت ریشه¬دار فکری است که نشانه¬های زبانی آن را در مکتوبات عرفانی و کلامی پیش از وی می¬توان مشاهده کرد. پرسش اصلی مقاله، دقیقاً همین جا شکل می¬گیرد: آیا میان درون¬مایه¬های حدیقةسنایی، به عنوان نقطة عطف شعر عرفانی، با آثار عرفانی و کلامی پیش از وی شباهت ها و اشتراکاتی وجود دارد؟ برای یافتن پاسخ، ابتدا مضامین مشترک حدیقه را با آثار عرفانی و کلامی برجستة پیش از وی استخراج کرده و سپس داده های موجود را در سه سطح بررسی کرده ایم: تشبیهات، حکایت ها و مضامین مشترک دیگر. پرسش بعدی این است که آیا بر این اساس، می توان منابع احتمالی را که در شکل گیری منظومة فکری سنایی نقش داشته اند، تعیین کرد؟ بسامد تکرار نام یک اثر می تواند معیار مناسبی برای پاسخ به این پرسش باشد. بدین معنا که در بررسی منابع پیش از وی، هر چه نام اثری بیشتر تکرار شود، احتمال این که آن اثر جزء منابع فکری سنایی بوده باشد، بیشتر می شود و بالعکس. نمودار پایانی تا حدودی این مسئله را روشن می کند.
در این جستار به بررسی دو عنصر شخصیت و حادثه، در داستان اولدوز و عروسک سخن گوی صمد بهرنگی پرداخته شده و با این هدف که صفات ارزشی و ضد ارزشی، محصول شخصیت پردازی داستان است، یا منوط به حوادث آن از متغیرهای پویایی شخصیت ها، هشت نمونه ی غم شادی ترس عصبانیت امید ناامیدی صبوری کم صبری انتخاب و با روش تحلیل محتوا ارزیابی شده است. با تحلیل آماری داده ها مشخص شد؛ بالاترین فراوانی مربوط به عصبانیت (18مورد) و کم ترین فراوانی مربوط به ناامیدی (4مورد) است. این میزانِ کمیت و کیفیت تغییرات (پویایی شخصیت ها) به همراه رخداد کنش ها از سوی شخصیت ها، باعث تبیین رفتارهای مثبت و منفی در آن ها می شود که هم دستاورد ارزشی و هم کارکرد ضد ارزشی دارد. بنابراین در این داستان شخصیت ها گوی سبقت را از حوادث، ربوده اند و ایجاد ارزش زایی یا ارزش گریزی کرده اند. خمیر مایه ایدئولوژیک نویسنده و دگردیسی های سیاسی و اجتماعی زمان او نیز بر این عملکرد، تاثیر مستقیم داشته است.
تداخل زبانی یا به عبارتی، آمیختگی دو زبان از ویژگی های متمایز ارتباط زبان فارسی با زبان عربی است. ورود اسلام به ایران، نوع عمیقی از ارتباط بین دو زبان فارسی و عربی را ایجاد نمود؛ ارتباطی که منجر به تأثیرگذاری بین آن دو، به ویژه از جنبة واژگانی گردید؛ بدین معنا که واژگان دخیل یا وام واژه های بسیاری بین دو زبان مبادله شد که سهم وام واژه های عربی در فارسی به مراتب بیشتر و قابل توجّه است. واژگان متعدّدی که علی رغم حفظ فرم واجی و نوشتاری، تعداد فراوانی از آنها در طول قرن ها دچار تحوّل معنایی و کاربردی شده اند، به طوری که در برخی مواقع، فقط صورت نوشتاری یکسانی دارند و دو نشانة زبانی کاملاً متفاوت محسوب می گردند. این مسئله در ترجمة بین دو زبان مشکلاتی را برای مترجمان به وجود می آورد. در این جستار، با روش تحلیلی و آزمایش میدانی موضوع تلاش می شود با ارائة دسته بندی جدید و کلّی واژگان دخیل عربی، جنبه های اثرگذار هر دسته، در ترجمه را مشخّص نموده است و نشان داده شود که ترجمه از عربی با وجود واژگان دخیل فراوان، گرچه از سویی ممکن است یاریگر باشد، امّا با توجّه به تحوّلات معنایی بسیاری از این واژگان و تفاوت کاربردی و یا تفاوت ابعاد نشانداری دستة دیگر، می تواند باعث کج روی در معادل یابی شود.
با نگاهی به ادبیات فارسی و انگلیسی، به نظر می رسد شباهت هایی میان جوانان ایرانی چون محمدرضا میرزاده عشقی در دوره شکست پس از انقلاب مشروطه و جوانانی چون پرسی بیش شلی در دوره وحشت در انگلیس پس از انقلاب فرانسه وجود دارد و مطالبی را که در دوره شکست و وحشت در این دو سرزمین مطرح می شود می توان مقایسه کرد. این پژوهش دوره شکست و وحشت حاکم بر ایران و انگلیس پس از دو انقلاب و نیز مقاومت و واکنش روشنفکرانی چون عشقی و شلی را از دریچه ماتریالیسم فرهنگی بررسی می کند. آلن سینفیلد به وجود گسست هایی در متن ادبی اشاره می کند که به دنبال تضاد میان گفتمان های گوناگون شکل می گیرند و ایدئولوژی حاکم را زیر سؤال می برند. هدف گفتمان های غالب در عصر عشقی و شلی راندن به انزوا و سرکوب شاعران انقلابی بود. اما در چنین فضایی، این دو با زیرسؤال بردن ایدئولوژی حاکم، صدای خود را، که صدایی مخالف است، به گوش همگان رساندند و نوعی پایداری از خود نشان دادند. این نوشتار بر آن است تا نشان دهد آثار عشقی و شلی را می توان مقاومت، مخالفت و گسست در ایدئولوژی حاکم در ایران و انگلستان آن دوران دانست.
سرزمین مازندران(=طبرستان = تبرستان)، با مناظر زیبای خود، نگینی است که در گوشه انگشتر زرین ایران قرار گرفته است. این سرزمین با دارابودن دریا، جنگل ، کوه منقوش، عجایب و قلاع ، یک مجموعه جالب و زیبایی را تشکیل داده که توجه عموم و به ویژه هرتازه واردی را به خودجلب می کند. مازندران، سرزمین پرماجراو خاستگاه افسانه، اسطوره ها، دلیران، جادوگران، سلحشوران، کوهها،دشتها،تاجران ،پیشه وران،کشاورزان، اسپهبدان ،علویان ،قیامها و حرکتهای بسیاری است که همگی صحنه های پرشور و عظیمی را در تاریخ ایران به وجود آورده اند. وسعت سرزمین مازندران دردوران کنونی، گاهی گسترش یافته و زمانی هم ثابت مانده است.در این دوران درپی تغییروسعت ، گاهی اسامی مناطق نیز تغییر می یافته چنانکه زمانی نام طبرستان از طرف غرب تادیلمان را شامل می شده و زمانی نیز تاسرحدگرگان را؛واژه های « مازندرانی»و « طبرستانی»گاهی به صورت مترادف درکنار هم قرارداشتندو از آنها یک معنی افاده می شده است و زمانی هم جدا از هم محدوده ای خاص را شامل می شده اند.