ارسطو تراژدی را به اجزایی شش گانه تقسیم کرده است و افسانة مضمون (پی رنگ) از اهمّ آن هاست که پی رنگ تراژدی های شاهنامة فردوسی هم گونی جالب توجّهی با آن دارد. این پژوهش با هدف تبیین پی رنگ تراژدی های شاهنامة فردوسی بر پایة دیدگاه ارسطو با روی کردی توصیفی - تحلیلی انجام شده و نشان داده است که پی رنگ تراژدی های شاهنامه غالباً با عنصر پی رنگ ارسطویی و اجزای آن: بازشناخت، دگرگونی و واقعة دردانگیز هم خوانی دارد، چنان که روابط علّی و معلولی رخ دادهای تراژدی ها، وجود بازشناخت و دگرگونی در آن ها و واقعة دردانگیز سرنوشت قهرمان، خواننده را به خواندن چندین بارة تراژدی های شاهنامه ترغیب می کند. بنابراین، راز ماندگاری و جذابیت تراژدی های شاهنامة فردوسی ریشه در پی رنگِ محکم و استوار آن ها دارد که با الگوی ارسطو تا حدود زیادی منطبق است، اگر چه روی کرد ناهم گونی پی رنگ تراژدی های شاهنامة فردوسی با الگوی پی رنگِ ارسطویی در بخشی از ساختار روایی مانند پیش گویی آغاز آن ها و غلبة سرنوشت و تقدیر فرجامین در این تراژدی ها وجود دارد.
عرفا برای اقناع و متقاعدسازی مخاطبان خود و همچنین برای انتقال و تشریح مفاهیم عرفانی، از شیوه های مختلف و امکانات زبانی و ادبی متعددی بهره برده اند. یکی از شیوه هایی که در اقناع مخاطب و هم سو کردن او با عقاید مطرح شده تأثیر شگرفی دارد، استفاده از اعتقادات مخاطب و توسل به عقاید خود ایشان است که به عنوان مهم ترین اصل از اصول ارتباطات اقناعی نیز مطرح شده است. لذا با توجه به این که مخاطبان عرفا مسلمانان بوده اند و آیات قرآنی و سخنان بزرگان دین جزء اعتقادات عمیق آنها محسوب می شده، طبیعی است که عرفا برای متقاعد ساختن مخاطبان خود، از حجّیت قرآن برای حجّیت بخشی به کلام خود بهره برده باشند. سنایی به عنوان نخستین کسی که به طور رسمی عرفان را وارد حوزه ادبیات کرد، با اشراف کامل به مقبولیّت قرآن و حدیث نزد مسلمانان، هر جا که لازم می بیند، در موضوعات مختلف دینی و اخلاقی از جمله: توحید حق تعالی، تنزیه، ستایش جایگاه حضرت علی(ع)، نکوهش دنیاپرستی و ... برای اثبات صحّت گفتار خود و جلب تأیید مخاطب، به آیات و احادیث متوسل می شود و از این طریق به راحتی کلام خود را برای مخاطب قابل پذیرش می سازد.
تربیت دیوانی، وابستگی به هرم قدرت، ملاحظات سیاسی و محافظه کاری، بیهقی را در به کارگیری بیان پوشیده و کنایی/تلویحی ملزم ساخته است. یکی از راهبردهای بیهقی برای بیان انتقادات پوشیده و غیرمستقیم، به کارگیری ساختار اپیزودیک در تاریخ نگاری است. او در ضمن روایات فرعی به بهترین وجه و به صورت غیرمستقیم، انتقادات خود را مطرح کرده است. این مسئله به صورت مشخص در حکایت افشین و بودلف نمود یافته است. نتایج حاصل از دریافت و تشریح حکایت مذکور در تاریخ بیهقی و در پرتو متون موازی همانند فرج بعد از شدت نشان می دهد که بیهقی از زبان شخصیت های ماجرا، صفاتی به افشین نسبت می دهد که محتملاً این صفات منفی با ارجاع به روایت اصلی به صورت ضمنی تعریض و انتقاد از احمد حسن میمندی است. مقایسه حکایت افشین و بودلف از بیهقی با روایت دهستانی نیز نشان می دهد که در روایت دهستانی، تنها نام افشین ذکر شده و هیچ یک از صفاتی که بیهقی به او نسبت می دهد وجود ندارد. به واقع این صفات افزوده های خود بیهقی است و با ذکر و تأکید بر صفاتی که به افشین نسبت می دهد، گویا بر آن است تا مخاطب از کارکرد تلویحی و کنایی این ساختار اپیزودیک آگاهی یابد و به واسطه آن به هدف اصلی او از ذکر این حکایت که به احتمال انتقاد از احمد حسن میمندی است، پی برد.
نقد فرمالیستی از روش های جدید نقدی است که محور اصلی آن در بررسی متون ادبی، شکل ظاهری است یعنی در ادبیات به بررسی میزان ادبیت متن می پردازد. با نگاهی صورت گرایانه، متوجه می شویم گوینده آوا و موسیقا را در جهت القای معانی به کار گرفته و ضمن اینکه از سطح معنای قاموسی واژگان فراتر رفته، با استفاده به جا از صداهای کشیده و واکه های متناسب با مفهوم کلام، تاثیر بدیعی در فهم موضوع داشته است؛ در هم خوانی آوایی، چنان صامت ها و مصوت ها را چینش کرده که شدت بیان و سنگینی فضایی را به ذهن می رسانند؛ برای معانی، هم خوان معنایی را درنظر دارد و با ایجاد اتحاد بین این دو هم خوان، توانسته القاگر معانی مورد نظر باشد تا جایی که اگر کسی با زبان کلام آشنا نباشد، بتواند به معنای کلی کلام پی ببرد. گوینده تنها به بعد شنیداری مخاطب توجه نکرده و به هم خوانی سیمایی نیز توجه داشته است؛ هرچند این امر در راستای دو هم خوانی پیشین قرار دارد اما ایجاد اتحاد میان آن ها امری قابل اهمیت است. تمامی موارد مبین آن است که خطبه جهاد از ساخت موسیقایی قوی برخوردار و با بهره گیری از هم خوانی آوایی در القای مفاهیم به مخاطب، موفق عمل کرده است. الفاظ از نظر زیبایی فرمی، با هم در ارتباط تنگاتنگ قرار گرفته اند نه تنها معنا نتوانسته است بر زیبایی ظاهری تاثیر منفی بگذارد بلکه فرم کلام و موسیقای واژگان را در اختیار گرفته و آن ها را با هم عجین کرده و خود در جهت انتقال بهتر مفاهیم و ابزار کمک رسان قرار گرفته است.
شیوه های روشمند حل مسائل و چگونگی رویارویی با مشکلات در حوزه علوم انسانی از کارکرد بسیار بالایی برخوردار است. خلاقیت یا توانایی تولید ایده ها و ارائه راه حل های متعدد، جدید و مناسب برای حل مسائل و مشکلات که در دنیای فناوری و ارتباطات امروز به طور جدی مورد بحث و بررسی دانشمندان و محققان در تمام شاخه های علوم قرار دارد، در مثنوی معنوی بازتابی آشکار ی افته است. مولوی را می توان عارفی دانست که به عمق مسائل انسانی پی برده و در صدد تجزیه و تحلیل آن ها برآمده است. یافته های پژوهش، نشان می دهد که مول وی ضمن بیان مب احث عرفانی در قالب حکای ات، از این شیوه ها در حل مسائل و مشکلاتی که انسان در زندگی روزمره خود با آن ها روبه روست، بهره جسته است. تحقیق و تفحص در مثنوی معنوی برای دست یابی به این شیوه ها در حوزه علوم انسانی، به منظور گسترش نگرش فردی و اجتماعی و آشنایی با دستاوردهای فکری و معنوی مولوی در برخورد با مسائل انسانی و معضلات رفتاری، از اهداف این پژوهش است.
"البرز" و "قاف" دو رشته کوه اسطوره ای در باور جمعی اقوام ایرانی و عربی است که در روایت های اسطوره ای به سه طریق به کار رفته اند: گاه مستقل از یکدیگر، گاه به صورت این همانی (یکسان پنداری) و در برخی موارد هم یکی را نتیجه دیگری پنداشته اند. البرز اساطیری ریشه در ایران باستان دارد و با مسائل دینی زرتشتی درآمیخته است و قاف، اسطوره ای مربوط به دوره اسلامی است و صبغه عربی آن غالب است. با توجّه به ویژگی های مشابه و مشترکی که این کوه ها با یکدیگر دارند و در برخی منابع دوره اسلامی نیز بعضاً به جای یکدیگر به کار رفته اند، نوشتار حاضر در واقع، تحقیقی است انتقادی پیرامون ساختارها و کارکردهای این دو رشته کوه اساطیری. پرسش اصلی مقاله حاضر این است که آیا اسطوره قاف در دوره اسلامی، دگردیسی همان البرز اساطیری ایرانی است؟ یا اینکه هر کدام از این کوه ها هویّت و ساختار اسطوره ای مستقلّ و متفاوتی دارند؟ فرضیه ما این است که اسطوره قاف در منابع دوره اسلامی، طرح و الگویی از اسطوره ایرانی البرز باشد. هدف این پژوهش، بررسی تطبیقی ویژگی های مشترک این رشته کوه های اساطیری است تا از این رهگذر، همانندی های موجود و علّت یکسان پنداری آن ها مشخص شود.
روایتگری با استفاده از راوی سوم شخص محدود یکی از شیوه های رایج روایتگری در آثار گلشیری است ( در شازده احتجاب ، بخش هایی از کریستین و کید ، بخش هایی از بره گمشده راعی، و برخی از داستان های مجموعه دست تاریک دست روشن ). گلشیری در این آثار ثابت کرده است که متخصصِ این شیوه روایتگری است و بالفعل کردنِ امکانات موجود این زمینه در زبان فارسی، یکی از بارزترین وجوه امتیازات او در داستان فارسی دهه چهل و پنجاه است. در مقاله حاضر، بنا بر شواهد و تحلیل هایی که خواهد آمد نشان داده ایم که گلشیری در روایتگری آینه های دردار ، گامی فراتر نهاده و راوی محدودی را در داستان فارسی به اجرا گذاشته است که تا آن زمان در داستان فارسی سابقه نداشته است: این راوی محدود نه فقط سطح اصلی داستان بلکه سطوح زیرین آن را نیز روایت کرده و به طرزی پیچیده این سطوح را به هم پیوند داده است. مضاف بر این تمام نشانه های حضور «مؤلف مستتر» در رمان نیز به واسطه این راوی بر خواننده عرضه شده است. اما طرح این مباحث فقط برای پاسخ به پرسشی اساسی بوده است: در بطن این همه تلاش برای برقراری پیوند و نزدیکی میان این سطوح و شخصیت هایی موجود در هر سطح (این شخصیت ها عمدتاً نویسنده اند) چرا گلشیری با راوی محدودش خط و مرزی، هر چند کم رنگ و کم پیدا ، میان آنها کشیده و این همه تلاش کرده است تا بگوید که به هم نزدیکند اما یکی نیستند؟ در پایان مقاله، این پرسش را مرتبط با نظریه گلشیری درباره انگاره استقلال زیبایی شناختی داستان پاسخ داده ایم.
بزرگ علوی یکی از بزرگترین داستان نویسانی است که در تکامل داستان کوتاه و گسترش آن در ادبیات معاصر نقش بسزایی دارد. او در داستان هایش با واقع گرایی انتقادی به بیان مسائل مختلف جامعه می پردازد و همین داستا ن ها ما را با جامعه ای که علوی در آن می زیسته، آشنا می کند. یکی از داستان های او دزآشوب نام دارد. در این پژوهش تلاش بر این است تا به روش توصیفی- تحلیلی بر مبنای جامعه شناسی محتوا این داستان مورد بررسی قرار گیرد. این جستار نشان می دهد که گرچه با تحول جامعه، دختران روستایی با رفتن به شهر قادر به ادامه درس خواندن هستند اما تفاوت بین امکانات جامعه شهری و روستایی و فرهنگ متفاوت این دو جامعه باعث می شود که بسیاری از دختران در فرهنگ جامعه شهری حل شوند و دیگر به روستای خود باز نگردند.
اهتمّت الدراسات النقدیه الحدیثه بالسرد وما یرتبط به لما له من أهمیه کبیره فی دراسه النص الإبداعیه، فکأنّه الطریقه التی یختارها الروائی أو القاص لیقدّم الحدیث إلی المتلقی. السرد أداه من أدوات التعبیر الإنسانی وهو الطریقه التی یتخذها السارد فی الإخبار عن أحداث فی قصه ما، وهناک السرد فی المدوّنات الشعریه علی مرّ العصور ولذلک یمکن إعتبار الشعر أحد الفنون التی وظّفت السرد من خلال عملیه القص. قمنا فی دراستنا هذه بملائمه أهم عناصر السرد فی قصیده إبراهیم ناجی الطویله المعنونه ب «الأطلال» وهی المشهد(الزمان والمکان)، الشخصیه والخطه. نظم الشاعر هذه القصیده عقب الإنکسار فی الحبّ وعبّر فیها عن آلامه طیله ثبات الحبّ عنده. تهدف هذه المقاله ضمن الإستعانه بالمنهج الوصفی- التحلیلی أن تتوقف علی تمحیص البناء السردی فی هذه القصیده. أهمّ ما توصّلنا فی دراستنا هذه هو أنّ الشاعر إنقسم قصیدته إلی عده مقاطع بغیه التسهیل فی التعبیر عمّا یعانیه، کما تمثّل نمطا شعوریا فی التحدّث عن الأحداث الماضیه واعتمد فی بیان الأحداث علی الحوار الداخلی الذی یسمّی بالمونوج الدرامی وهو یتّصل بالعالم الباطنی للإنسان ویظهر بشکل إستفسارات داخلیه تثیر المعانی العمیقه، غیر أنّ للإسترجاع التمهیدی والإستباق دور هام فی القصیده لأجل التواصل مع القارئ أو لإنشاء التمهید أو التوطئه لأحداث لاحقه أو سابقه.
در روایت شناسی، راوی نقش مهمی در باورپذیری و جلب اعتماد مخاطب دارد. جستار حاضر با تکیه بر نظریه شلومیت ریمون- کنان ، رمان «دختری در قطار» اثر پائولا هاوکینز (۱۹۲۷) را از منظر قابل اعتماد نبودن راوی مورد بحث و بررسی قرار می دهد. بر اساس این نظریه، دلایل اصلی و بنیادی بی اعتباری گفته های راوی در یک روایت دانش محدود راوی، مداخله شخصی وی در داستان، و معیارهای ارزشی متناقض او در طول روایت می باشد. راوی «دختری در قطار» به دلیل ضعف حافظه، درگیری های شخصی با شخصیت های داستان، و ارزش گذاری پیچیده و اغلب متناقض پیرامون داستان، روایت جانبدارانه ای از وقایع داستان دارد. یافته های تحقیق نشان می دهد که روایت راوی «دختری در قطار» مغایر با رخدادهای جهان واقعی داستان است طوری که نمی توان در صحت و سقم گفته های راوی شک نکرد.
ادبیات نمایشی در کنار ادبیات روایی و حماسی، از شاخه های اصلی ادبیات محسوب می شود که از زمان ارسطو تا قرن هجدهم میلادی به دو ژانر اصلی تراژدی و کمدی تقسیم شد. داستان رستم و سهراب است که نمونه ای از داستان های حماسی و پهلوانی ایران است، شاخصه های تئاتری ارسطویی را در خود جای داده است. این داستان بر پی رنگی استوار است که شالوده آن نمایش اراده شخصیت اصلی برای یافتن پدر در مناقشه ای دراماتیک است. هدف فردوسی تزکیه احساس است که با برانگیختن حس همدردی در مخاطب، ایجاد می شود. این مقاله با استناد به مبانی تئاتر ارسطویی برگرفته از کتاب «بوطیقا»، به بررسی عناصر نمایشی در داستان رستم و سهراب می پردازد تا دیدگاه ارسطو در مورد ادبیات نمایشی مشخص گردد، آنگاه خواننده برداشتی جامع راجع به خصوصیات این نوع تئاتر و تأثیر آن در داستان مذکور پیدا کند.
انسان ها قبل از انجام هر کاری تصویری از آن را در ذهن دارند و این تصویر اولیه جهت آن ها را در انجام آن کار مشخص می کند. این تصویر خیالی دارای قدرت، را انگاره می نامیم. در حقیقت انگاره ها قضاوت و داوری های ذهن ما نسبت به اشیا و اعمال خارجی است. آموزش زبان دوم نیز از این امر مستثنی نبوده، و زبان آموزان قبل و حین آموزش با انگاره های مخصوص به خود تصویری ذهنی در ذهنشان ایجاد می کنند. انگاره های زبانی گاهی شخصی و مربوط به زبان آموز و گاهی مربوط به مولفه های بیرونی است. مولفه های بیرونی نیز گاهی مربوط به زبان مقصد است و گاهی مربوط به جوانب زبان مانند: استاد، محیط آموزشی، متن و... در این مقاله به برخی از انگاره های زبان آموزان مانند؛ عدم خودباوری، بالاتر یا پایین تر دانستن زبان دوم، لزوم یادگیری زبان دوم در زمان کوتاه، نداشتن سن مناسب برای زبان آموزی، آموزش زبان دوم در محیط نه در کلاس، آموزش زبان بدون تمرین و صرفاً با کمک حافظه، آموزش زبان دوم مثل زبان مادری اشاره گردید. شناخت و تقویت انگاره های مثبت و تغییر انگاره های منفی ضمن شیرین تر کردن، آموزش زبان برای زبان آموز، به استاد کمک می کند تا بهتر بتواند زبان دوم را به زبان آموزان آموزش دهد و روند آموزشی استاد با کیفیت بهتری انجام پذیرد.
پیکارسک(picaresque)به سبک داستانی ای اطلاق می شود که در قرن شانزدهم در اسپانیا شکل گرفته و از خصوصیات بارز آن ها وجود شخصیت های کلاش و پهلوان پنبه است. البته برخی محققان بر این باورند که سبک داستانی پیکارسک، به تقلید از نوع ادبی مقامه در ادبیات شرقی شکل گرفته است، آن چه ما را به انجام این پژوهش بر انگیخت وجود تشابه در ویژگی های شخصیتی داستان های پیکارسک در ادبیات جهان بود. حال با این مقدمه می خواهیم بدانیم کدام ویژگی های شخصیتی در داستان های پیکارسک ایران و جهان وجود دارد که ادعای ما مبنی بر پیکارو بودن این شخصیت ها را به اثبات برساند. همچنین در پی آنیم تا در انتهای پژوهش به یک دستور زبان روایی برای سبک داستانی پیکارسک، با تکیه بر ویژگی های مشترک پیکارسک ایرانی و خارجی دست یابیم. لذا پژوهش حاضر به شیوه توصیفی- تحلیلی و با بهره گیری از منابع کتابخانه ای به بررسی و مقایسه ویژگی های شخصیتی پیکارو در چندی از داستان های ایرانی و خارجی می پردازد.
La portée exceptionnelle du mythe du Sahara appartient à la littérature de toutes les époques. La littérature française, cependant, dans ce cas, n'est pas d'exception. À cet égard, la nouvelle de Fort Lotfi de l'auteur algérien contemporain, Salim Bachi, est particulièrement intéressante. En exploitant le riche symbolisme de ce mythe, il relate l'expérience particulière d'un soldat dans le désert. En adoptant une méthodologie de recherche descriptive-analytique et en prenant les avantages de l'approche intertextuelle de Michael Riffaterre, cette recherche s’attache à dégager la manière dont le lecteur traverse, pour arriver à l'intertexte et à la signifiance du texte de Bachi. Ce déploiement de variantes analytiques – autour du signe et du signe double – fait du système descriptif un usage fixé par la tradition sémiotique, un rite qui impose le passage du sens à la signifiance. Une étude des structures narratives montre que le passé et l´Histoire n´interviennent pas seulement au niveau thématique mais influencent jusqu´à la forme du récit. Un intérêt tout particulier est porté aux modalités d´une écriture de l´Histoire qui se révèle complexe, entre objectivité historique et fiction. Les résultats de cette étude montrent que l'auteur en symbolisant le mythe du Sahara à travers l'établissement d'un réseau et d'un champ sémantique de Sahara tente de poser la question de l'identité dans le récit. Sahara est le symbole de l’éternité et retour à soi. La question de l´identité se pose alors en termes d´héritage historique.