در این مقاله براساس توصیف لازار (1985 و 2007) از اشعار پارتی و توصیف طبیب زاده (1382 و 1392) از اشعار فارسی عامیانه و فهلویات، چهار فرضیه کلّی را در مورد ویژگی های وزنی در اشعار محلّی شهرضایی بررسی می کنیم. اوّلین فرضیه ما ای ن است که هجای پایانی هر پایه که تکیه وزنی می گیرد، هجایی سنگین است. فرضیه دوّم این است که در صورت سنگین نبودن هجایی که تکیه وزنی می گیرد، این هجا لزوماً در پایان واژه قرار دارد و درنتیجه دارای تکیه واژگانی است. فرضیه سوّم این است که هجاهایی که در پایان هر پایه قرار ندارند و درنتیجه تکیه وزنی نمی گیرند دارای رابطه خاصّی با وزن هجا نیستند، یعنی ممکن است سبک باشند یا سنگین. و فرضیه چهارم هم به محلّ مکثِ شطر و پایه در این اشعار مربوط می شود، به این معنا که محلّ مکث در این اشعار مانند اشعار عامیانه فارسی از نوع قطع است، یعنی لزوماً در پایان واژه قرار نمی گیرد بلکه در وسط هم واژه هم ممکن است ظاهر شود. برای تحلیل آماری این موارد، هجاهای پایانی و غیرپایانی را در پایه های 50 مصراع از اشعار عامیانه شهرضایی در برنامه اکسل مدخل کردیم و با مطالعه ای آماری ب ه ای ن نتیجه رسیدیم که فرضیه های دوّم، سوّم و چهارم ما صحیح بوده اند.
سرودن اشعار حزن انگیز در سوگ فرزندان یکی از رایج ترین موضوعات رثاء به شمار می رود. به دلیل پیوند عمیق نوع ادبی رثا با عواطف و احساسات شاعر، این نوع ادبی بیش از سایر گونه های ادبی، زمینه انعکاس ذهنیّات و افکار شاعر را فراهم می آورد و به همین دلیل ظرفیّت تحلیل و بررسی از نظر بازتاب جنسیّت را دارد.
در پژوهش حاضر با روش توصیفی– تحلیلی و با استفاده از آرای محقّقان جامعه شناسی زبان، کوشش می شود، اشعار «ابن رومی» و «سعاد صباح»، دو تن از پیشتازان شعر رثای عربی را در سه سطح واژگانی، نحوی و بلاغی مقایسه کند، تا از این طریق، پیوند زبان و جنسیّت را در اشعار این دو شاعر به مقایسه، نقد و تحلیل گذارد. مهم ترین نتیجة حاصل از کاربست این نظریه در تحلیل مرثیه های ابن رومی و سعاد صباح، نشان می دهد که رابطة تنگاتنگی بین عاطفه رثاء و جنسیّت شاعر وجود دارد و عاطفة حزن سعاد صباح قوی تر بوده و آن به دلیل ویژگی احساسی و درونی زنان در این زمینه است.
سلامان و ابسال داستانی است نمادین که نگاهی ژرفکاو به پاره ای گوشه های ناشناخته کنش های انسانی دارد. سلامان که نامی نمادین و نام گرایانه و برگرفته از تندرستی و بسامان بودن است ، بازتابی از بود مردانه و راستین انسان است که باید در هستی کیهانی و گیتیانه خویش بمیرد تا از بودی برین پر برآورد و ابسال نمادی از دلباختگی های گذرا و ناپایدار به دلبستگی های این جهانی . هنگامی انسان گام به پهنه جاودانگی در خواهد نهاد که به بود مردانه خویش دست یازیده باشد.