اسطوره ها همواره جایگاه ویژه ای در ادبیات و فرهنگ ملت ها داشته اند. اشتراکات موجود در اسطوره های ملت های مختلف بیانگر علاقه و التفات ایشان به موضوعاتی خاص و مورد احترام در نزد آن ها است. در این مقاله با توجه به اهمیتی که به اعتقادات و ارزش های اخلاقی در این اسطوره ها داده شده است، به بررسی مفهوم وفاداری از خلال دو شخصیت داستانی، «پنه لوپه» و «سارای»، می پردازیم. ابتدا شخصیت زن و جایگاه ویژه ی آن در هر یک از این افسانه ها مورد تحقیق و بررسی قرار خواهد گرفت و در ادامه به مفاهیم اسطوره ای این دو شخصیت پرداخته خواهد شد؛ مفاهیمی که موجب می گردند تا این دو زن به کهن الگوی وفاداری تبدیل گردند. وفاداری به خصوص از طرف زن همواره در آثار بسیاری منعکس شده است. اما در این دو اسطوره ما شاهد باورها و آرمان های مشابهی هستیم که برخاسته از تفکرات و جهان بینی های یکسان است. در این پژوهش با تکیه بر رویکرد نقد اسطوره ای که بیانگر ناخود آگاه جمعی ملل و اقوام است، به شرح و بیان این موضوع در دو اثر می پردازیم و به این سوال پاسخ داده خواهد شد که چه عواملی منجر به این اشتراکات ذهنی می گردد و این دو زن را تا مرز اسطوره شدن پیش می راند.
یکی از مفاهیم بنیادی در اندیشه ایرانی، اصل اعتدال و میانه روی در امور زندگی است که در کتاب ها و اندرزنامه های پهلوی به ویژه کتاب ششم دینکرد، مفصل ترین اندرزنامه به زبان پهلوی، نمود بارزی دارد. در شاهنامه فردوسی نیز که چکیده فرهنگ ایران پیش از اسلام به شمار می آید، میانه گزینی، یکی از اصول اساسی است که در اندرزهای مختلف به آن تأکید شده است. در این مقاله کوشیده ایم تا به شیوه تطبیقی و با رویکرد تحلیل محتوا، همسانی های این دو کتاب را درباره اعتدال بازنماییم. نتایج تحقیق نشان می دهد که مفهوم اعتدال در دینکرد ششم و شاهنامه فردوسی به یکدیگر بسیار نزدیک است. در هر دو کتاب، افراط و تفریط از مصادیق شر و بدی هستند و خیر و نیکی که در میانه این دو قرار می گیرد، نماد اعتدال است. از سوی دیگر نیکی مساوی با کردار، پندار و گفتار نیک است؛ سه اصل مهم باور زرتشتی که با خرد، ارتباطی مستقیم و تنگاتنگ دارند و انسان را به زندگی خردمندانه ای راهنمایی می کنند که اصل آن میانه روی است. بین اعتدال و عدل و داد نیز پیوند تنگاتنگی وجود دارد که مفهوم اشه در اندیشه مزدایی را تداعی می کند. گفتنی است که مفهوم اعتدال در دینکرد ششم با اندرزهای بخش تاریخی شاهنامه، به ویژه ابیات مربوط به دوران پادشاهی خسرو انوشیروان، تطابق بیشتری دارد و گاهی اندرزهایی کاملاً یکسان در این زمینه به چشم می خورد که بیانگر تأثیر گذاری دینکرد ششم بر شاهنامه یا منابع یکسان اندرزی دو کتاب است.
دیوان ناصرخسرو یکی از آثارکلاسیک ادبیات فارسی است که آشنایی با آن برای علاقمندان و دانشجویان ادبیات فارسی ضروری است؛ از این رو بخشی از این دیوان با عنوان سی قصیده ناصرخسرو در ردیف متون درسی دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی گنجانده شده است ؛ به همین منظور چندین کتاب با عناوین مختلف منتشر شده است.یکی از این آثار کتابی است با عنوان سی قصیده ناصرخسرو که توسط آقای دکتر علی اصغر حلبی تهیه شده و انتشارات دانشگاه پیام نور آن را منتشر کرده است. نویسنده در این اثر کوشیده است با توضیحات خود خلأ استاد را برای دانشجویان کم رنگ کند که البته تا حدودی موفق بوده است اما هنوز نیاز به بررسی و ویرایش دارد.از آنجا که این کتاب به عنوان منبع اجباری بخش قابل توجهی از دانشجویان انتخاب شده است .در این مقاله کتاب مذکور مورد بررسی قرار می گیرد و اشکالات و لغزشهایی چون اشکالات معنایی ، نگارشی ، ضبط نادرست ابیات ، اشکالات تایپی و... یادآوری می شود.
داستان نظام مند «استپ» نوشته چخوف، ریشه ای عمیق در ادبیات و فلسفه روسی دارد. برای درک درست معنای اخلاقی و فلسفی این داستان، لازم است منابعی را که چخوف در نوشتن بر آن ها تکیه کرده کشف و تجزیه وتحلیل نمود و پس زمینه فلسفی ای را که فکر اولیه داستان در آن فضا شکل گرفت، بررسی کرد. ازجمله، کشف رمز این عبارت- که از زبان یکی از قهرمانان چخوف بیان می شود- «موجود چیست؟ موجود شیئی خودکفاست که برای ارائه خود احتیاج به شیء دیگری ندارد» به ما این امکان را می دهد چنین نتیجه گیری کنیم که هم منابع روسی باستان، هم آثار ن.و.گوگول، نویسنده «گزیده ای از مکاتبات با دوستان»، و هم و.س. سالاویوف، فیلسوف، شاعر و نویسنده کتاب هایی چون «ایمان، عقل و تجربه»، «اصول معنوی زندگی»، «سه گفتار به یاد داستایوسکی» بر آنتون چخوف تاثیرگذاشتند. معیارهای فلسفی ای که ن.و. گوگول و و.س. سالاویوف در آثار خویش به کار گرفتند، با تفکر ادبی- هنری چخوف همخوانی دارد و وی از این معیارها برای معرفی شخصیت هایش بهره می جوید. دیدگاه های چخوف به مواضع پوزیتیویستی محدود نمی شود و او هم به ایدئالیسم فلسفی و هم به فلسفه دینی توجه نشان می دهد.
بخش عظیمی از فرهنگ و ادب عامه کهن فارسی که عمدتاً شفاهی بوده، به دلیل سیطره ادبیات اشرافی ازبین رفته؛ اما همین اندک که به دست ما رسیده است، مدیون ادب اشرافی به ویژه آثار روایی مانند ترجمه کتاب فرج بعد از شدت هستیم. چه از رهگذر این آثار، تجربه های زیستی منحصربه فردی از فرهنگ عامه به دست ما رسیده است. چنین آثاری بستر مناسبی برای بررسی بازتاب های فرهنگی در زمینه های گوناگون ازجمله مباحث مربوط به زنان است. در این پژوهش، بر بازنمایی نقش زن در حکایت «دختر نباش»، تلاش کردیم با خوانشی جدید از این حکایت، نشان دهیم به متونی که تاکنون عموماً نگاه فرمالیستی صرف شده است، می توان از منظر دیگری نیز نگریست. در این جستار با روش توصیفی تحلیلی بر مبنای رویکرد تحلیل گفتمان انتقادی با تکیه بر نظریه فرکلاف، «دختر نباش» در سه سطح توصیف، تفسیر و تبیین، بررسی شد و نشانه های قدرت و عاملیت زن نشان داده شد. از رهگذر این پژوهش، با محوریت کنش و حضور زن، به این نتیجه رسیدیم که زن در فرج بعد از شدت هر چند حضور زیادی ندارد؛ ولی هنگام ایفای نقش، مظهر شهامت است و جسورانه علیه سنت های مذکرانه عصیان می کند و تابوها را می شکند. در این حکایت، اگرچه نابرابری قدرت بین زن و مرد مشهود است؛ ولی با دقت در لایه های پنهان متن می توان دید خلاف ادب اشرافی که مذکر است، زنان هم به منابعی از قدرت دسترسی دارند و با شیوه های خاص سعی در چیرگی بر هژمونی مردسالاری محیط و پیش برد اهداف خود دارند. در پایان، نقش فاعلی زن در شکل گیری روند روایت، تبیین و نشانه های قدرتش در متن نشان داده شده است.