در هر یک از متن های کارکردگرای کلاسیک فارسی همچون نوشته های سیاسی-اخلاقی، صدایی ایدئولوژیک و پنهان وجود دارد که به رغم تفاوت های ظاهری حکایت ها و تنوع موضوع آنها، در تک تک بخش ها یا قصه های هر متن جاری است. صدای مذکور که برآمده از موضع مؤلف پنهان متن است، در کتاب کلیله و دمنهبه شکل ضمنی اما مؤکد و مداوم بر رابطه ای فاصله گرایانه و سلسله مراتبی در انواع روابط اجتماعی پای می فشارد. در این نوشتار موضع مؤلف پنهان حکایت های کلیله و دمنهبا تکیه بر دو بافت برسازنده متن -موقعیتی و کلامی- تبیین خواهد شد. البته بنا به سابقه تاریخی تکوین و تدوین حکایت ها، ایدئولوژی های کاستیِ هندی و اندیشه سیاسی ایرانشهری به مثابه بافتِ موقعیتی- معرفتیِ متن مفروض گردیده و برای معرفی، طبقه بندی و تحلیل بافتِ کلامی نیز بر نشانگان توزیع فضا در نوشتار نصرالله منشی تکیه شده است. نتیجه بیانگر آن است که نشانگان توزیع فضا که بر زبان کارگزاران درون متنی در سطوح مختلف جاری شده؛ حاکی از تولید و رواج گفتمانی مبتنی بر حفظ نظمِ از پیش تثبیت شده و مرزبندی های برآمده از آن در قالب نظام تنبیه و تشویق است؛ به طوری که پاداشِ حفظ نظم و رعایت مرز، بقا و رستگاری و عدول از آنها سبب مرگ یا خسران فرض شده است.
از برجسته ترین و تأثیرگذارترین شخصیت ها در اندیشه ی دینی نوین هند و تحوّلات جدید آن می توان به دو احیاگر دینی رامه کرشنه پدر ودانته ی نوین- و شاگرد او سوامی ویوکاننده اشاره کرد. طریق پیشنهادی او برای رسیدن به کمال و یافتن درک صحیح از دین، تأکید بر تجربه های درونی، در پیش گرفتن طریق بهکتی و ارتباط عاشقانه با خداوند در کنار تأمل در فعل او می باشد. اساس و جوهره ی دین از نظر او در شهود و ادراک باطنی حقیقت است و عمل به شعائر یا کسب معرفت دینی و مطالعات فلسفی، طرق نازل تر و ناقص تری در راه کسب کمال به حساب می آیند. وی ایمان به خدای شخصی را با اعتقاد به حقیقت غیر شخصی پیوند داد و هر دو وجه را در راستای یک طیف تفسیر کرد.دیدگاه وی در خصوص ادیان دیگر نیز بر همین مبنا شکل گرفته است. وی اعتقاد داشت که همه ادیان از حقیقتی واحد سخن می گویند، لیکن مسیرهای رسیدن به آن غایت نهایی متفاوت است و هیچ کس حقّ باطل شمردن یک دین را ندارد. کنار گذاشتن تمایزات طبقاتی و وارد نمودن عنصر عمل و خدمت به دیگران برای طیّ طریق کمال را می توان از دیگر نوآوری های این مکتب به حساب آورد.
ادبیات تعلیمی و به ویژه اندرزگویی در ادب فارسی پیشینه ای به دیرینگی تاریخ دارد. این ادبیات، نخست شفاهی و نانوشته بود و بعدها در دورة نویسندگی به رشته تحریر درآمد. ادبیات اندرزی به معنای ویژة آن در عصر ساسانی رواج یافت و از دو سرچشمة سنت های شفاهی و منابع نوشتاری به ادبیات فارسی دری وارد شد. مینوی خردیکی از آثار دورة میانه از زبان های ایرانی و متعلق به دوره ساسانی است که در این پژوهش در مقایسه با آفرین نامةابوشکور بلخی، شباهت های مضمونی و فکری آنها بررسی و تحلیل می شود. در این مقاله به این پرسش پاسخ داده خواهد شد که آیا آفرین نامهابوشکور بلخی از متون اندرزی در دورة میانه زبان های ایرانی تأثیر پذیرفته است یا خیر. این پژوهش برپایة روش تحلیل مقایسه ای به انجام رسید. هدف از این گفتار، یافتن سرچشمه هایی از مضامین تعلیمی است که در آفرین نامهابوشکور بلخی بیان شده است. در این مقایسه چنین دریافت شد که آفرین نامهابوشکور بلخی تأثیرپذیرفته و الهام گرفته از آثار اندرزی در دوره ساسانی است و شباهت های میان آنها انکارناپذیر است.
شعر معاصر ایران از نیما تاکنون، تحولات متعددی را از سر گذرانده است. یکی از این جریان های نوآیین، پست مدرن است که در دهه ی هفتاد تحت تأثیر تحولات غرب، در ادبیات فارسی مطرح شد. مؤلّفه های بسیاری برای آن برشمرده اند؛ اما مهم ترین مؤلّفه ای که شعر پست مدرن را از دیگر جریان های ادبی متمایز می گرداند، شالوده شکنی است که در قالب گرایش به بازی های زبانی، معناگریزی، شکستن فرم، چندصدایی، گسست روایت و... نمود می یابد. پست مدرن ها از میان عناصر شعر، بیش از همه به زبان و بازی های زبانی گرایش دارند. آن ها شیوه های مختلفی را برای رسیدن به ایجاز و برجسته سازی زبان به کار می گیرند که یکی از رایج ترین شان، حذف های پیاپی عناصر کلام است. این پژوهش می کوشد تا بدین پرسش پاسخ دهد که شیوه ها و انگیزه های حذف در شعر پست مدرن کدامند؟ در این مقاله با بررسی غزل های پست مدرن، شگردهای حذف در چهار شیوه شناسایی شده که عبارتند از: حذف فعل، حذف بخشی از کلمه، حذف جمله یا بخشی از آن و فشرده کردن جمله ها. هم چنین انگیزه های روان شناختی، تعلیق معنا، قافیه سازی، عینیت بخشی و نمایشی کردن اندیشه های شاعرانه، ابهام افکنی، ایجازآفرینی و چندمعنایی را می توان مهم ترین کارکردهای هنری و بلاغی این گونه حذف ها به شمار آورد.
توازی یکی از شگردهای روایت است که داستان پرداز در موقعیت های مختلف ناگزیر از به کارگیری آن است. این تکنیک در انسجام بخشی به ساختار روایت، شخصیت پردازی، القاء اندیشه ها و معانی ضمنی اثر، آماده سازی پیرنگ و غیره به نویسنده کمک شایانی می کند. پژوهش حاضر انواع توازی و کارکردهای آن را در یکی از قصه های هزار و یک شب با عنوان ملک شهرمان و پسرش قمرالزمان در چهار محور مختلف توازی رویداد، شخصیت، وصف و اندیشه، با هدف شناخت چگونگی به کارگیری توازی در این قصه مورد مطالعه قرار داده تا از این رهگذر به شناختی از چگونگی به کارگیری این تکنیک توسط پردازندگان هزار و یک شب دست یابد. برآیند پژوهش نشان می دهد که اگر چه این تکنیک را نمی توان به تمامی قصه های هزار و یک شب و قصه های افسانه ای کهن تعمیم داد؛ اما از آنجا که افسانه ها معمولاً از نظامی واحد و کلّی تبعیت می کنند و ساختاری متناظر و تکراری در بسیاری از قصه ها تکرار می گردد می توان گفت توازی از شگرد های مهم پردازندگان هزار و یک شب بوده است که با به کارگیری ساختار فرمولی در افسانه ها و قصه های پریان تناسب زیادی دارد. در این قصه، توازی برای القاء ایده های مرکزی کتاب نظیر سیطره تقدیر، زن محوری، عشق مداری، قیاس مندی و اصل تناظر میان پدیده ها به کار رفته است.