فیلترهای جستجو:
فیلتری انتخاب نشده است.
نمایش ۸۱ تا ۱۰۰ مورد از کل ۸٬۴۷۹ مورد.
حوزههای تخصصی:
در سال های پایانی قرن سیزدهم شمسی تحت تأثیر تغییرات سیاسی و اجتماعی پس از انقلاب مشروطه، گونه های جدیدی از نمایش در ایران شکل گرفتند که در ارتباط کامل با موسیقی قرار داشتند. در این مسیر ابتدا اُپرت های عصر مشروطه، تحت تأثیر اُپرت های قفقازی خلق شدند و سپس طی چند دهه فعالیت در زمینه ساخت اپرت در ایران با فراهم آمدن شرایط تحصیلات آکادمیک در حوزه آواز غربی در هنرستان موسیقی، شرایط برای تولید اولین اُپراها در ایران ایجاد شد. هدف از این پژوهش پاسخ دادن به این پرسش است که اپرت های عصر مشروطه چه تأثیراتی از نمونه های غربیِ اپرا و اپرت پذیرفته اند و چگونه مسیر بومی شدن پدیده جهانی اپرا در آنها رخ داده است؟ از این رو به مطالعه سه اپرت رستاخیز شهریاران ایران، پریچهر و پریزاد و الهه، بر پایه نظریه جهان محلی شدن و با تکیه بر روش توصیفی تحلیلی و استفاده از اسناد کتابخانه ای پرداخته شده است. از نتایج مقاله حاضر می توان به این موضوع اشاره کرد که اپرت های پس از مشروطه به عنوان گونه جهان محلی شده اپرتِ غربی در ایران بوده اند. این گونه جهان محلی شده که «اپرت فارسی» نام گرفت، تحت تأثیر نفوذِ فرهنگی اپرت غربی، بخش مهمی از حیات موسیقایی ایران در سه دهه ابتدایی 1300 ه.ش را تشکیل داد.
بررسی مفاهیم استعاره و قرارداد صحنه ای در اجرای تئاترهای ابسورد؛ با مطالعه ی موردی اجراهای آخرین نوار کراپ و دستِ آخر(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
تا به امروز نوشته های گوناگونی پیرامون جریان تئاتر ابسورد و تحلیل نمایشنامه های بکت منتشر شده است؛ اما تاکنون به غیر از مواردی محدود، به بررسی و تحلیل مؤلفه های اجراهای تئاتری آثار بکت پرداخته نشده است. به همین علت نگارندگان در این پژوهش بر آن شده اند تا با رویکردی نشانه شناسانه بر اساس آراء اندیشمندانی چون اِلی روزیک و کر اِلام، به تحلیل اجراهای آخرین نوارِ کراپ به نویسندگی بکت و کارگردانی اتوم ایگویان و دستِ آخر به نویسندگی و کارگردانی ساموئل بکت بپردازد. به باور نگارندگان استعاره ی صحنه ای و قراردادصحنه ای، دو مؤلفه ی مهم و حیاتی که در تحلیل نشانه شناسانه ی اجرا و توسط نویسندگانی مثل الی روزیک مطرح شده اند، در بررسی و تحلیل اجرای تئاتری، و به ویژه اجراهای ابسورد بسیار کارآمد هستند. با تجزیه و تحلیل انواع این استعاره ها و قراردادهای صحنه ای، می توان چگونگی کارکرد اجزای اجرا در فرآیند تولید و خلق معنا را مورد بررسی قرار داد. در این پژوهش با روشی تحلیلی ابتدا مقدماتی از نشانه شناسی تئاتر ارائه شده است و در ادامه، انواع استعاره و قرارداد صحنه ای و همچنین سایر مؤلفه های تحلیل یک اجرای تئاتری، در دو اجرای آخرین نوار کراپ و دستِ آخر، مورد بررسی قرار گرفته اند تا از این رهگذر فهمِ چگونگیِ خوانش و فرآیند تولید معنا به دست کارگردانان و عوامل اجراییِ این اجراها میسر گردد.
کارکرد نقاشی های سوررئالیستی برای دستیابی به ایده های اجرای عروسکی (با مطالعه سه اثر از رنه مگریت)(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
امروزه با هم پوشانی هنرها و شکل گرفتن روش ایده به اجرا، راهکارهای متنوعی برای ایده پردازی در اختیار کارگردان قرار گرفته است. ایده پردازی در تئاتر عروسکی می تواند براساس روایت، عروسک و فضا انجام شود. ازآنجاکه به ایده پردازی براساس فضا کمتر پرداخته شده، هدف این پژوهش یافتن پاسخی برای این پرسش است که آیا می توان از طریق فضای نقاشی ها، تئاتر عروسکی خلق کرد. پژوهش حاضر برای رسیدن به پاسخ، نقاشی های رنه مگریت را انتخاب و راه های ایده پردازی برای تئاتر عروسکی براساس نقاشی های سوررئالیستی او را بررسی کرده است. نخست مشخصات جنبش سوررئالیسم و نقاشی سوررئالیستی تبیین شده و پنج عنصر رؤیاگونگی، خیال پردازی، فانتزی، اغراق و هجو به عنوان ویژگی های آن معرفی می شود؛ سپس ویژگی های معنایی تئاتر عروسکی (فانتزی، نمادپردازی، کوچک سازی، بزرگ سازی و ساده سازی) با نمونه ها توضیح داده شده و سه روش ایده پردازی برای تئاتر عروسکی گونه شناسی می شود. در بدنه، پس از معرفی ویژگی های نقاشی های مگریت و نشان دادن هم پوشانیشان با ویژگی های تئاتر عروسکی، سه اثر از مگریت باتوجه به ویژگی های یادشده ایده پردازی می شود. این پژوهش به وسیلهٔ منابع مکتوب و با بررسی آثار مگریت انجام شده و به شیوهٔ تحلیلی و توصیفی ارائه شده است. ایده پردازی براساس فضا علاوه بر اهمیت ماهیت بینارشته ای اش، امکانات گسترده تری برای خلق تئاتر عروسکی ارائه می کند. پژوهش حاضر نشان می دهد که ایده پردازی براساس فضا از طریق هنر نقاشی به ویژه نقاشی سوررئالیستی ممکن است. این امکان به علت مشابهت میان ویژگی های این نقاشی ها با تئاتر عروسکی پدید آمده است. هم نشینی واقعیت و خیال وجه اشتراکی است که می تواند در هر یک از این رسانه های هنری دیده شود.
تحلیل تحقق رخداد در نمایشنامه های فعل و فرشته تاریخ، از منظر «آلن بدیو»(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
تئاتر دوره ۱۱ زمستان ۱۴۰۳ شماره ۴ (پیاپی ۹۹)
89 - 109
حوزههای تخصصی:
آلن بدیو به عنوان یکی از اصلی ترین مباحثش به موضوع رخداد محال پرداخته و شرایطی برای تحققش برشمرده است؛ ازجمله: مکان رخدادی، سوژه و عملکردش که منجر به تبدیل رخداد به حقیقت یا توهم می شود. از نظر او سوژه از قبل وجود ندارد یا به بیان دیگر، این هویت زمانی به شخص داده می شود که رخدادهای به وقوع پیوسته را به مثابه حقیقت بپذیرد و باورش کند. در این پژوهش با رویکردی توصیفی - تحلیلی و جمع آوری داده های کتابخانه ای ابتدا جنبه های مختلف نظریه آلن بدیو در ارتباط با مفهوم رخداد و تحقق رخداد بررسی می شود در ارتباط با مفهوم رخداد و تحقق رخداد بررسی می شود و سپس در تحلیل متن نمایشنامه های فعل و فرشته تاریخ ، برای پی بردن به چگونگی روند وقوع رخداد از ابتدا تا انتها، به این سؤالات پاسخ داده شده است که رخداد محال با استفاده از چه عناصر و امکاناتی به وقوع پیوسته و چه تأثیری بر شخصیت ها گذاشته است؟ از نتیجه این مقاله چنین برمی آید که علاوه بر بازی با زمان و مکان، درگیرکردن خیال، دگرگو ن کردن چارچوب روایت برای تحقق این رخدادها، رویکرد بدیو نسبت به رخداد می تواند با معرفی نگاهی تازه به موقعیتی تکراری و خلق ایده هایی ناب به نویسندگان، بر ادبیات نمایشی و پیشرفتش کمک کند.
تحلیل انواع خشونت در فیلم های فروشنده و شنای پروانه (مطالعه ای بر اساس آرای اسلاوی ژیژک)(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
رهپویه هنرهای نمایشی دوره ۴ بهار ۱۴۰۳ شماره ۱۱
43 - 56
حوزههای تخصصی:
خشونت یکی از مسائل و مفاهیم مهم در طول تاریخ بشریت است که در طول تاریخ در تعاریف و طبقه بندی های ارائه شده از آن، تغییرات و تحولاتی صورت گرفته است. اسلاوی ژیژک، نظریه پرداز مهم عرصه فلسفه، جامعه و هنر است. وی در کتاب خشونت: پنج نگاه زیرچشمی، خشونت را تحت عنوان پنج گروه شامل خشونت کنش گرایانه، کنش پذیرانه، سیستمی، نمادین، خدایگانی و اسطوره ای معرفی کرده است. خشونت از منظر ژیژک مبانی نظری پژوهش حاضر را شکل داده است. با توجه به اهمیت هنر سینما به عنوان یک هنر بازتاب دهنده جامعه، نمونه های مورد تحلیل این پژوهش را دو فیلم فروشنده (1394) و شنای پروانه (1399)، شکل داده اند. همچنین، با توجه به محبوبیت سینما و تأثیر متقابل این هنر و جامعه نسبت به یکدیگر، تحلیل نحوه بازتاب امری چون خشونت در فیلم های مطرح سینما، حائز اهمیت است. در نتیجه این مقاله مشاهده می شود که هر دو فیلم به بازتاب انواع پنج گانه خشونت پرداخته اند. توجه هر دو فیلم، معطوف به امر زنان بوده و مسئله تجاوز جنسی نیز در هر دو اثر مطرح شده است. خشونت کنش گرایانه در فیلم شنای پروانه شدتی بیشتر داشته و تا نمایش قتل پیش می رود. خشونت کنش پذیرانه در هر دو فیلم تحت تأثیر فضای مردسالار قرار دارد. نحوه نمود خشونت سیستمی در دو فیلم متفاوت بوده و در فیلم فروشنده تحت تأثیر هنجارهای فرهنگی و در شنای پروانه متأثر از سلسله مراتب گروه های خلاف کار اعمال می شود. نمود خشونت نمادین در دو فیلم بیشترین شباهت را با یکدیگر داشته و در هر دو اثر تحت تأثیر مفاهیم غیرت و آبرو صورت پذیرفته و به نکوهش قربانیان تجاوز منجر می شود. خشونت خدایگانی در هر دو فیلم به عاملیت شخصیت اصلی مرد در اجرای مجازات منجر می شود و خشونت اسطوره ای در فیلم شنای پروانه ، تمامیت روایت فیلم را شکل می دهد.
تقابل دوگانه عروسک و بازیگر بر روی صحنه با نگاهی انتقادی به نظری اَبَر عروسک ادوارد گوردن گریک(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
تئاتر دوره ۱۱ تابستان ۱۴۰۳ شماره ۲ (پیاپی ۹۷)
77 - 89
حوزههای تخصصی:
عروسک عنصری نمادین و استعاری از اشخاص، اشکال، حیوانات و گیاهان بر روی صحنه است. منشأ شخصیتی که خالق (هنرمند عروسکی) و تماشاگر هر دو ظاهر آن را درک کرده اند، در صورتی که از سوی بازیگر انسانی (بازی دهنده) به زندگی تخیلی درآید و مستقیماً آن را کنترل کند. کنترل کردن یا جان بخشی می تواند از طریق تماس بدنی، با دست ها، پاها یا از طریق مکانیزم های حرکتی دیگری همچون رشته نخ ها، سیم ها یا میله های چوبی و فلزی باشد. این پیکره متحرک جان بخشی شده (عروسک) امروزه حتی از طریق الکترونیکی و یا حتی از راه دور هم کنترل می شود و زمانی به عنوان یک عروسک تئاتری قابل درک است که اجراگر یا بازی دهنده در آن سوی کابل و یا دستگاه حاضر باشد و حرکت را صرفاً حتی از راه دور از انتهای یک میله یا طناب ساده و یا یک صفحه کلید کنترل کند. آنچه در این مقاله به عنوان هدف اصلی در آن می پردازیم بررسی نظریه اَبَرعروسک ادواردو گوردن کریگ در حوزه نمایش عروسکی با تعاریف ارائه شده از هستی شناسی بازیگر و هستی شناسی عروسک از دیرباز تا به امروز و بررسی این نظریه در ارتباط با عروسک و بازی دهنده اش به عنوان بازیگر است. پرسش های اصلی مقاله این است که تقابل دوگانه عروسک و بازیگر انسانی چگونه در نظریه ابر عروسک قابل مقایسه است؟ به هرحال مسلم است که هرکدام از دو گونه بازیگرها (عروسک و انسان) هرکدام دارای محدودیت ها و امکانات نامحدود خود هستند. زمانی که عروسک ها زنده می شوند، مخاطب عروسک را همچون بازیگر در ذهن خود زنده می پندارد با عروسک ارتباط برقرار می کند. درنهایت با نگاهی انتقادی به دیدگاه گوردن کریگ به بررسی توانایی ها و محدودیت ها و امکانات تئاتری بازیگر و عروسک و امکان جایگزینی آنها در برابر یکدیگر بر اساس قابلیت هایشان می پردازیم چراکه باور داریم عروسک و بازیگر در عین زندگی مستقل در حال نقش آفرینی هستند. این پژوهش به روش توصیفی و تحلیلی بر اساس مراجعه به منابع کتابخانه ای و نیز مقالات معتبر و منابع موجود در اینترنت به نگارش درآمده است.
دیانوئیا: وجه تمایز تعزیه از تراژدی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
این مقاله می کوشد به شیوه کیفی - تبیینی و با ابزار کتابخانه ای در دسترس، مؤلفه دیانوئیا/اندیشه را که مبتنی بر تقابل خیر و شر است، در تعزیه و تراژدی بررسی تطبیقی کند. در واقعه کربلا، حسین (ع) با انتخاب آگاهانه خود برای مبارزه با شر، خویشکاری خود را انجام می دهد، اما برخلاف سیاوش یا تراژدی یونانی، «بخت» و «تقدیر»، نقشی کم رنگ دارند. در بینش اساطیری و اسلامی، مرگ سرچشمه فنا نیست. ازاین رو، سیاوش الهی به حسین، و سوگ سیاوش به تعزیه بدل می شود. بااین حال، نه شخص حسین به قهرمان اسطوره ای و ارسطویی؛ و نه بنیان اندیشگانی این واقعه، به دیانوئیای پیشنهادی ارسطو شباهت دارد. برخی یافته ها عبارت اند از: تعزیه و تراژدی هر دو تیره و تبار مشابه، اما اهدافی کاملاً متمایز دارند. در تعزیه، دیانوئیا بر اساس تقابل همیشگی میان خیر و شر مطلق است؛ در تراژدی، دیانوئیا معطوف به تقابل خیر و شر میان افراد است. در تعزیه، قهرمان از سرنوشت محتوم خود خبر دارد؛ در تعزیه، قهرمان راه گریزی از مرگ ندارد. در تعزیه، قهرمان، نقص تراژیک ندارد؛ در تراژدی، قهرمان خطاکار است. درعین حال، در تعزیه، اشقیا، نه خطاکار، بلکه گناهکارند! کاثارسیس در تعزیه و تراژدی به شیوه خاص خود مشترک است.
تحلیل ظرفیت های قصه های عرفانی به مثابه راهبردی در آفرینش درام ایرانی (با بهره گیری از مطالعات قاسم هاشمی نژاد)(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
تئاتر دوره ۱۱ پاییز ۱۴۰۳ شماره ۳ (پیاپی ۹۸)
75 - 94
حوزههای تخصصی:
مروری بر آثار تولیدی در عرصه ی درام ایرانی، نشان از تلاشی مستمر در پرداخت روایت های نو دارد اما آنچه مشهود است اینکه محصول این تجربیات چون در پی یافتن مصادیق در جایی بیرون از جغرافیای فرهنگی-ادبی ایران بوده اند؛ و مهم تر از آن، سعی در گزینش چارچوب نظری اصطلاحاً غیربومی و سوارکردن آن بر داستان سرایی ایرانی داشته اند، نسبت تامی با اهداف خود ندارند. بر مبنای این مسئله، پژوهش حاضر بنا دارد، در راستای ارائه راهبردی نو در آفرینش روایت و درام ایرانی، برخلاف آسیب های برشمرده فوق گام بردارد. لذا با اتخاذ روشی توصیفی- تحلیلی، نخست چارچوب نظری خود را برگرفته از آراء یکی از صاحب نظران بومی، قاسم هاشمی نژاد، استوار خواهد ساخت که در صورت بندی یک دستگاه تحلیلی ایرانی در مواجهه با هر دو حوزه امر داستانی و نمایشی تلاش کرده و دوم در عرصه مصادیق، فرض بنیادین خود را به «قصه های عرفانی» و ارائه تمهیدات و مصادیقی برگرفته از سنت روایت در ادبیات عرفانی معطوف خواهد داشت. یافته های تحقیق نشان می دهند که با نگاه به جوهره ادبیات فارسی، ویژگی ها و تجلیات آن می توان به عمق ظرفیت های شگرفی دست یافت که توأمان در تحلیل و مصادیق مشهود است. ماهیتی که خصیصه بودشی هنرش در برابر ویژگی نمودشی هنر غرب، پوشاندن ردای غیر ایرانی را بر آن بدقواره می سازد. کمینه های عرفانی جدای ماهیت وحدانی و هدف باطنی آن در شناخت محبوب ازلی، واجد کیفیت های بیانی، روایی و حتی نمایشی هستند که به مثابه راهکاری برای خلق روایت های نو، ظرفیت فراوانی برای پرداخت درام ایرانی داشته و می تواند دریچه ای به سوی درام ملی در این عرصه بگشاید. درامی که نسخه بدلی هیچ فرهنگ دیگری نبوده، از هویت این سرزمین بیرون آمده و ازجمله کیفیت های نمایشی آن ها تمهیدات به کاررفته در گشایش، ساختار روایت، خلق موقعیت، سیاق دیالوگ پردازی، ایجاز، الگوهای بیان مضمون، مستندسازی، باورپذیری و درنهایت وجه انفجاری پایان بندی است.
نابودی معنای انسان در سینما (بر اساس موج چهار نیهیلیسم)(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
رهپویه هنرهای نمایشی دوره ۴ بهار ۱۴۰۳ شماره ۱۱
71 - 79
حوزههای تخصصی:
نیهیلیسم، به عنوان یکی از مسائل بنیادی فلسفی، در اندیشه های شوپنهاور و نیچه ریشه دارد و در نقد هایدگر از وضعیت دازاین، بحران معنایی انسان معاصر در تقابل با سلطه تکنولوژی و انحطاط فرهنگی تبیین می شود. هایدگر سقوط انسان را نتیجه تسلط تکنولوژی و زوال معنا می داند، درحالی که بودریار با معرفی سه موج نیهیلیسم، فرآیند تدریجی نابودی معنا را شرح می دهد. در امتداد این دیدگاه ها، موج چهارم نیهیلیسم که با ظهور تکنولوژی های نوین، دیجیتالی شدن گسترده و سیطره داده محوری همراه است، به عنوان گونه ای از دیکتاتوری فرهنگی عمل کرده و ماهیت تجربه انسانی را دگرگون ساخته است. این پژوهش با بهره گیری از روش تحلیل محتوای کیفی و مطالعه تطبیقی، به بررسی این پرسش می پردازد که چگونه سینمای معاصر، تحت تأثیر موج چهارم نیهیلیسم، از بستری برای حقیقت جویی و اندیشه ورزی به ابزاری برای ترویج پوچ گرایی و سطحی نگری تبدیل شده است. تحلیل فیلم های منتخب و بررسی روندهای روایی و زیبایی شناختی نشان می دهد که سینما، به ویژه در ساختارهای تولیدی و توزیعی تحت سلطه نظام سرمایه داری و امپریالیسم رسانه ای، بیش ازپیش در مسیر تقلیل معنا و اشاعه تصاویر توخالی و مصرف گرایانه حرکت می کند. این سلطه منجر به ایجاد تجربه ای همگن، بی محتوا و فاقد عمق فلسفی شده است که درنهایت، معنای وجودی انسان را به حاشیه می راند. یافته های پژوهش نشان می دهند که سینمای امروز، با اتکا به جلوه های بصری و ایدئولوژی مصرف گرایانه، نه تنها از ظرفیت بازتاب حقیقت فاصله گرفته، بلکه خود به عنوان عاملی در تداوم نیهیلیسم مدرن عمل می کند. درنهایت، این مقاله با تأکید بر اهمیت بازگرداندن تفکر فلسفی و حقیقت جویی به سینما، بر ضرورت بازاندیشی در ماهیت و کارکرد آن در مواجهه با بحران معنا تأکید دارد.
ساختار زمانی روایت در آثار نمایشی بهرام بیضایی و اکبر رادی (مطالعه موردی نمایشنامه های افرا یا روز می گذرد و خانمچه و مهتابی)(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
پژوهش حاضر به بررسی مقایسه ای ساختار زمان در نمایشنامه های افرا یا روز می گذرد و خانمچه و مهتابی می پردازد. ژار ژنت به منظور شناخت ساختار زمان در روایت، عناصر نظم، تداوم و بسامد را مورد تحلیل قرار می دهد تا انواع گذشته/آینده نگری، زمان پریشی و شتاب های زمانی با ضرباهنگ های متفاوت در روایت مشخص شود. همچنین نظریه پردازانی چون فلودرنیک، ریمون-کنان و چتمن به بسط آرای وی در روایت های داستانی و نمایشی پرداخته اند. پژوهش حاضر در پی پاسخ به این است که بیضایی و رادی در قیاس با یکدیگر ساختار زمانی روایت را در متن نمایشی چطور به رشته تحریر درآورده اند؟ هدف نیز مطالعه قیاس مند زمان روایت در متون این دو نویسنده از منظر ساختاری با تکیه بر آرای ژرار ژنت و دیگر نظریه پردازان این حوزه است. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی انجام شده و داده ها از طریق اسنادی با مطالعات کتابخانه ای گردآوری شده است. یافته ها مؤکد این نکته اند که گذشته نگری و تخطی زمانی به گونه ای مبرز جریان روایی نمایشنامه و ساختار زمانی آن را دستخوش تغییر ساخته اند و در کنار آن تداوم و بسامد زمانی نیز دخیل بوده اند. درنتیجه نمایشنامه ها از لحاظ ارتباط حوادث با دیگر عناصر روایی مانند شخصیت ها، مضمون، پیرنگ و غیره قالبی نزدیک به سنت نمایشی ایرانی پیدا می کنند که در افرا به لحاظ شیوه روایت داستانی چشمگیرتر است. حال آنکه در خانمچه و مهتابی شکستگی های زمانی در ساختار روایت ارتباط بیشتری با جنبه های نمایشی پیدا می کند.
واکاوی نقش مخاطب در شکل گیری رسه بر بنیان متون کهن هندی(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
تئاتر دوره ۱۱ زمستان ۱۴۰۳ شماره ۴ (پیاپی ۹۹)
55 - 70
حوزههای تخصصی:
نمایش های کهن و سنتی هندی، اجراهایی آیینی هستند که با هدف ایجاد رسه در مخاطب شکل می گیرند. جایگاه این اجراها در نظام تفکری هندوستان از چنان اهمیتی برخوردار است که کتب خاصی به بسط روند شکل گیری نمایش و اجزای یک اجرا چون ادوات صحنه، دکور، موسیقی، روایت، نحوه اجرای بازیگر و حتی چگونگی مواجه مخاطب با نمایش پرداخته اند. ازآنجایی که هدف از امر اجرا در جامعه برآمده از سنت چیزی بیشتر از لذت زیبایی شناسانه است، این مقاله در نظر دارد با هدف شناخت عمیق تر نسبت به نحوه ادراک پذیری نمایش، نقش مخاطب در ایجاد رسه را به عنوان اصل اساسی در نمایش مدنظر قرار داده و به این پرسش پاسخ دهد که چه نسبتی میان مخاطب و ایجاد رسه وجود دارد؟ این تحقیق از نوع کیفی و به شیوه توصیفی-تحلیلی صورت پذیرفته و روش گردآوری اطلاعات در آن از طریق مراجعه به منابع کتابخانه ای و اسناد دست اول هندی است. نتایج تحقیق بیانگر آن است که در نمایش آیینی هند، مخاطب صرفاً به عنوان بیننده نمایش نیست، بلکه حضوری فعال در اجرای نمایش دارد. ازآنجایی که تفکر سنت بر بنیان اصل کل گرایی است، در پروسه اجرای نمایش لحظاتی فرامی رسد که میان بازیگر و مخاطب، تفکیک دقیقی وجود ندارد. درواقع در جریان اجرا، کنش مخاطب می تواند در پی کنش بازیگر قرار گرفته و موجب برانگیختن احساسات در بازیگر نیز شود. از این رو ایجاد و تداوم رسه صرفاً وابسته به روایت، ادوات صحنه و بازیگر نیست، بلکه با کنش مخاطب به عنوان مشارکت کننده ای فعال ارتباطی مستقیم دارد.
تغییراتِ ریتمیک کرشمه در پیش درآمدهای درویش خان(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
در پژوهش حاضر چگونگی استفاده از گوشه کرشمه به عنوان مهم ترین دورِ ریتمیک موجود در موسیقی کلاسیک ایرانی در پیش درآمدهای درویش خان که از بنیان گذاران ژانر پیش درآمد در موسیقی ایرانی شناخته می شود بررسی شده است. به این منظور روش های ایجاد دگره ریتمیک در کرشمه های ردیف مورد بررسی قرار گرفته و با روش هایی که درویش خان در ساختن پیش درآمد از کرشمه استفاده کرده مقایسه شده اند. این پژوهش که به طور کلی برپایه تحقیقات کتابخانه ای و گردآوری منابع نوشتاری و صوتی انجام شده علاوه بر این که نشان می دهد کرشمه یکی از عوامل مهمِ سازنده ساختار ریتمیکِ نخستین پیش درآمد های ساخته شده در موسیقی کلاسیک ایرانی است روش های به کار رفته در ایجاد تنوع و دگره نیز در ردیف و پیش درآمدهای مذکور مشابه اند. این روش ها به طورکلی با تغییر در افزایش یا کاهشِ تعداد یا دیرش نغمات و سکوت ها در تکرارهای پیاپیِ کرشمه شکل می گیرند. تفاوت عمده نحوه استفاده از این روش ها در پیش درآمدهای درویش خان عدم استفاده از دو روش افزایش و کاهشِ دیرشِ نغمات به دلیل ملاحظات متریک است. همچنین در این پیش درآمدها برای حفظِ ثباتِ متر استفاده از روش های افزایش و کاهشِ تعدادِ نغمات، کاهش یافته و روش های تجمیع و تقسیم نغمات و جایگزینیِ نغمه و سکوت بیشتر به کار رفته اند. شناخت و بهره گیری از روش های مذکور که بخشی از شیوه های آفرینش در موسیقی کلاسیک ایرانی را نشان می دهند می تواند دستمایه ای برای ساخت پیش درآمدهای امروزی باشد.
تحلیل بازنمایی زنان عصر مشروطه در ادبیات نمایشی معاصر از منظر جامعه شناسی بوردیو(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
تئاتر دوره ۱۱ بهار ۱۴۰۳ شماره ۱ (پیاپی ۹۶)
35 - 48
حوزههای تخصصی:
ادبیات نمایشی همواره در ساختار روایی ، فرم و مضامین با گفتمان های اجتماعی در ارتباط بوده و معضلات جامعه مخاطبین خود را بازنمایی کرده است. در دو دهه اخیر بازخوانی تاریخی زنان عصر مشروطه مورد توجه قرار گرفته است و در قلمرو ادبیات نمایشی به تولید متون مهمی منجر شده است. پژوهش حاضر سعی دارد از دریچه جامعه شناسی هنر میل به این گونه بازخوانی را بررسی کند. در این راستا سه نمایشنامه ندبه (بهرام بیضایی)، شهادت خوانی قدمشاد مطرب در طهران (محمد رحمانیان) و شب سیزدهم (حمید امجد) از منظر آرای پی یر بوردیو تحلیل می شوند. از دیدگاه بوردیو انسان ها برای کنش دارای منطق خاصی هستند و همین منطق کنش است که انسان ها را به جهان اجتماعی پیرامون خود مرتبط می سازد. در آرای بوردیو نظریه میدان، ابعاد کنش انسان (عاملان) در جامعه را با مثلث ارتباطی هبیتاس، میدان و سرمایه می کاود. نتیجه آن که؛ قهرمانان این آثار اگرچه بازنمودی از زنان جامعه معاصر نویسندگان هستند، اما جای گیری آنان در فرادستی میدان قدرت عصر مشروطه را می توان برگرفته از ماهیت آرمانی این متون دانست.
کاربرد حس بویایی در سینما: تأثیر رایحه بر تجربۀ حسی و رضایت مخاطبان(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
رهپویه هنرهای نمایشی دوره ۴ تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱۲
35 - 43
حوزههای تخصصی:
پژوهش ها نشان می دهند بازخوردهای لمسی و بویایی می توانند توجه، تعامل و برانگیختگی عاطفی مخاطب را افزایش دهند. بااین حال، استفاده از این فناوری ها با چالش هایی مواجه است. به رغم این چالش ها، سینمای هپتیک پتانسیل قابل توجهی در تحول تجربه تماشای فیلم و افزایش درگیری حسی مخاطبان دارد. هدف این پژوهش واکاوی تأثیر بویایی بر مغز است. به عبارت دیگر، این تحقیق به منظور بررسی ارتباط علت و معلولی بین بویایی و تجربه تماشای فیلم انجام شده است. با توجه به دستکاری متغیر مستقل که در اینجا رایحه است، تحقیق حاضر به عنوان یک تحقیق تجربی شناخته می شود. در این تحقیق تجربی، از دو گروه (شاهد و آزمایش) استفاده شد. هردو گروه تحت تأثیر متغیر مستقل (رایحه) قرار گرفتند و سپس از طریق پرسش نامه، از همه افراد حاضر در آزمایش سؤالاتی پرسیده شد. گروه اول شامل تماشاگران نمایش تئاتر گره گاه بودند. نحوه انتخاب نمونه ها به روش غیر احتمالی بود. گروه اول شامل 94 نفر تماشاگر تئاتر بودند. از شرکت کنندگان خواسته شد پس از نمایش و استشمام رایحه به تعدادی سؤال در رابطه با تجربیات خود از تئاتر معطر پاسخ دهند. در گروه آزمایشی دوم از 10 مخاطب با تحصیلات سینمایی استفاده شد و پس از اجرای آزمایش، از شرکت کنندگان خواسته شد به پرسش نامه پاسخ دهند. در هر دو گروه آزمایشی، محقق به عنوان ناظر حضور داشته و واکنش های عینی مخاطبان نسبت به پخش رایحه ثبت شده است. نتایج نشان می دهند که استفاده از رایحه تأثیر قابل توجهی بر تجربه تماشاگران تئاتر و سینما دارد.
بازنگری در مرزهای فیلم زنده و پویانمایی (مطالعه موردی پنج تن از کارگردانان موفق در حوزۀ فیلم زنده و پویانمایی)(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
رهپویه هنرهای نمایشی دوره ۴ بهار ۱۴۰۳ شماره ۱۱
7 - 16
حوزههای تخصصی:
کاربرد عناصر پویانمایی در سینمای زنده به طور روزافزون در حال افزایش است تا آنجا که گروهی معتقد هستند ادامه حیات سینمای زنده بدون درآمیختن با دنیای پویانمایی غیر ممکن است. فیلمسازان متعدد و مطرح بسیاری به طور همزمان به فیلمسازی در این دوحوزه اقدام کرده و می کنند که تعدادشان در حال افزایش است. وقتی عناصر فیلم های پویانمایی و فیلم زنده با هم ترکیب می شوند، چگونه باید این دو دسته را تعیین و تعریف کرد؟ آیا می توان در آینده این دو گونه ی هنری را از هم متمایز کرد؟ ممکن است با تغییرات پیش رو در فیلمسازی، در هدف و رویکرد آن و همچنین در مخاطب نیاز به تعریف جدیدی داشته باشیم. این مقاله برآن است با روشی توصیفی/تحلیلی در عین تجزیه و تحلیل تغییرات واقع شده برای این دو گونه از رسانه ی سینمایی، تصویری از آنچه که در آینده هنر سینما شاهد آن خواهد بود ارائه دهد.یافته های مقاله حاکی است که گرچه تفاوت بین این دو گونه هم در روند تولید و هم در نگاه مخاطب باقی است اما دیگر لازم نیست یک فیلم به یک گونه (زنده یا پویانمایی) خاص زنجیر شود و فیلمساز قادر خواهد بود از بهترین رسانه برای بیان موثرتر داستان خود استفاده کند.
انواع مرگ در شخصیت های انیمیشن کوکو در تطابق با آرای هایدگر(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
مسئله پژوهش پیش رو این است چگونه می توان با توجه به ظرافت های بحث و مفاهیم مارتین هایدگر درباره انواع مرگ به تحلیل ابعاد شخصیت های انیمیشن کوکو با تمرکز بر شخصیت میگل پرداخت. پرسش های پژوهش از این قرارند: زاویه نگرش این انیمیشن به مرگ با کدام یک از انواع مرگ و یافت حال مناسب آن در نظر هایدگر همخوانی بیشتری دارد؟ به ابعاد مرگ هایدگری چه مولفه هایی می افزاید؟ چه مباحثی درباره مرگ و چه ابعادی از شخصیت ها را در این انیمیشن آشکار می کند؟رویکرد پژوهش از آرای هایدگر در باب مرگ از کتاب هستی و زمان به هدف مطالعه انواع آن در انیمیشن کوکو برگرفته شده است. برای تکمیل مباحث در بخش تحلیل مباحث از کتاب کانت و مسئله متافیزیک، استفاده شده است. روش پژوهش پیش رو از نظر نوع نظری و کیفی است. روش گرداوری اطلاعات کتابخانه ای و اسنادی است. با روش توصیفی-تحلیلی انواع مرگ با توجه به شخصیت ها در این انیمیشن بیرون کشیده می شود. برای پاسخ به پرسش ها در پژوهش، انواع مرگ، یافت حال متناسب با آنها از نظر هایدگر معرفی شده و با توجه به شخصیت های منتخب انیمیشن به نحوی تحلیل می شود که فرم و محتوای انواع مرگ در انیمیشن کوکو در تطابق با آرای هایدگر مشخص شود.نتایج حاکی از این است که در این انیمیشن مرگ شخصیت ها (هکتور، دلاکروز و امیلدا) بیشتر جسمانی بوده است. در جهان زندگان غیر از میگل و هکتور چندان مرگ اگزیستانسیال را مطرح نمی توان کرد. به نظر می رسد جشن مردگان مکزیکی ها ترس هایدگری از مرگ را پشت سر می گذارد و نشان می دهد مرگ آگاهی با استفاده از عکس و به یادآوردنِ مردگان، برگزاری جشن سالیانه، طریق پیشنهادی انیمیشن در کاهش ترس از مرگ است.
مطالعۀ تطبیقی کنشگرهای روایی در نمایشنامۀ زائر (امجد) و رمان ناتور دشت (سلینجر) با تمرکز بر الگوی مشارکت گریماس(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
رهپویه هنرهای نمایشی دوره ۴ بهار ۱۴۰۳ شماره ۱۱
57 - 69
حوزههای تخصصی:
مطالعه ساختار روایی پی رنگ بر مبنای عاملیت کنش سیاق متداولی است که نظام های تحلیلی ساختارگرا از آن در مواجه با متون مختلف بهره می برند. در چنین زمینه ای پژوهش حاضر بنا دارد با فرض وجود نوعی هم عرضی میان ساختار روایت در رمان ناتور دشت اثر سلینجر و نمایشنامه زائر نوشته حمید امجد، علی رغم تفاوت های فرمی و موقعیت زمانی و مکانی تحقق آثار، به مطالعه تطبیقی الگوی کارکرد کنشگرها در ساختار روایت آن ها بپردازد. بدین رو در رویکرد نظری بحث از الگوی مشارکت گریماس بهره برده خواهد شد که به نظر امکان نیل به اهداف تحقیق را میسر خواهد کرد. الگویی که با حرکت از تنوع عناصر روساختی عینی به سوی ساختارهای معینی گام برمی دارد که در عمق متن واقع شده و واجد معنا هستند. درواقع هدف اصلی این تحقیق علاوه بر خوانش دو نمونه مطالعاتی بر مبنای الگوی مشارکت گریماس، تطبیق وجوه ترادف شالوده روایی آن ها به رغم قالب و جهان متفاوتشان است. روش این تحقیق از نوع توصیفی-تحلیلی بوده و اطلاعات لازم برای سنجش نمونه ها از طریق بررسی متن و تطبیق یافته ها حاصل شده است. شواهد گویای این واقعیت است که با وجود تفاوت هایی که در اجزاء تشکیل دهنده پی رنگ هر دو اثر دیده می شود، سیاق به کارگیری کنشگرهای روایی مبین تشابهاتی میان دو متن مذکور است. بدین معنی که بر مبنای شش مؤلفه، مشارکت، مدنظر گریماس در الگوی مشارکت، مشارکین موجود در الگوی اصلی به نحوی در پی رفت روایت تأثیرگذار هستند که می توان از تطبیق این دو الگو به یک پی رفت روایی مشترک دست یافت که ازجمله آن ها شخصیت معلم در ناتور دشت و همسانی کنش وی با شخصیت قُطب در زائر یا کارکرد جامعه به عنوان عامل یا کنشگر مخالف در هر دو اثر است. همچنین گزاره بنیادین مشترک مشارکت محور در هر دو اثر این است که انسانی در جهت هدفش در مقابل اجتماع خود قرار گرفته و آرزویی جز نجات و رهایی ندارد و درنهایت نیز به هدف خود، از سر اختیار و نه اجبار، دست می یابد.
رابطه پدیدارشناختی بدن و فضا در تئاترهای بدن محور(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
تئاتر دوره ۱۱ زمستان ۱۴۰۳ شماره ۴ (پیاپی ۹۹)
25 - 54
حوزههای تخصصی:
بدن بازیگر به عنوان عنصر قالب و بستر اصلی فرایند خلق رویدادها به شمار می رود شاخه های مختلف تئاتر معاصر خصوصاً رویکردهای متنوع تئاترهای بدن محور، پرفورمنس آرت، بادی آرت، هنر محیطی و هنر تعاملی به کار می رود و فضاسازی و درک مفهوم فضا و شیوه ارتباط بازیگران با فضای پدیداری تمرین یکی از مهم ترین پارامتر های این شیوه های اجرایی به شمار می رود؛ برای پرداختن به سویه های پنهان مانده مفهوم فضا با توجه به اهمیت روزافزون رویکردهای میان رشته ای، می توان از پدیدارشناسی به مثابه رویکردی روش شناختی برای فهم فضا و مواجه بازیگران با فضای پدیداری در تئاترهای بدن محور بهره جست. مبتنی بر رویکرد پدیدارشناسی می توان مواجه محض و بدون پیش فرض قبلی بازیگران با روند تمرین ها برای درک فضای زیسته تمرین را تبیین کرد. این مقاله با روش پدیدارشناسی و با بهره گیری از منابع کتابخانه ای و اینترنتی، درصدد پاسخ به این سؤال است که پدیدارشناسی چگونه رابطه بازیگران با فضا در تئاتر های بدن محور را صورت بندی می کند؟ مبتنی بر رویکرد پدیدارشناسی مواجه بازیگر با فضا در تئاتر های بدن محور کیفیت های فضایی و ادراک بدنمند بازیگران را به شکل خاص و ویژه ای با یکدیگر درهم تنیده توصیف می کند. به بیان دیگر نمی توان رویدادها به دست آمده در فرایند تمرین را در محیطی جدا از جهان پیرامونی اجراگران و مکان تمرین موردبررسی قرارداد. درنتیجه تجربه زیسته اجراگران خارج از حیطه اختیار و فهم خردمند آنها متناسب با درک بدنمند اجراگران و احساسات چندگانه و چندوجهی آنها در نسبت با فضای پدیداری و اتمسفر شکل گرفته پیرامون آنها در محیط تمرین مورد توجه قرار می گیرد.
واکاوی الگوهای تدوین در داستان حضرت موسی (ع) در قرآن کریم(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
رهپویه هنرهای نمایشی دوره ۴ تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱۲
7 - 20
حوزههای تخصصی:
داستان حضرت موسی (ع) در قرآن با داشتن مضامین غنی و ساختار بصری و روایی پیچیده، ظرفیت بالایی برای اقتباس سینمایی و تلویزیونی دارد. اقتباس موفق این داستان نیازمند شناخت دقیق ویژگی های روایی آن و همچنین درک ظرفیت های رسانه فیلم، به ویژه در زمینه تدوین است. این مطالعه با هدف کشف، استخراج و معرفی الگوهای ساختاری تدوین در داستان حضرت موسی (ع) صورت گرفته است. در این مقاله، ابتدا الگوهای رایج تدوین در سینما و تلویزیون معرفی شده و سپس با روش کیفی تحلیل مضمون، داستان حضرت موسی (ع) در قرآن مورد بررسی قرار گرفته است. سپس، بر اساس ساختار دراماتیک داستان و ویژگی های رسانه های تصویری، الگوهای تدوین متفاوتی برای فصول مختلف داستان پیشنهاد شده است تا جنبه های مختلف روایی و مضمونی را بازتاب دهد. یافته ها نشان می دهد که رویکرد قصه پردازی قرآن در داستان حضرت موسی (ع) صرفاً یک رویکرد خطی و تداومی نبوده و با توجه به ساختار روایی خود، الگوهای مختلف تدوین غیر تداومی از جمله الگوی برش پرشی، تدوین موازی یا الگوی مونتاژ اندیشه دار و دیالکتیکی را تمهید می کند. این امر روایت را صرفاً محملی برای طرح داستان و سرگرم ساختن مخاطب نمی داند؛ بلکه آن را بستری برای تفکر و ارتقای اندیشه او در نظر می گیرد. به بیان دیگر، ساختارهای تدوینی در داستان های قرآنی، زمینه ساز گسترش و تعمیق معنا هستند. بااین همه، انتخاب و تطبیق الگوهای تدوین با مواد خام تولیدی بر عهده کارگردان است. این پژوهش می تواند راهنمایی کاربردی برای فیلم سازان باشد.
جایگاه نظریه در تفسیر فیلم: نئو فرمالیسم در برابر گرند تئوری(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
رهپویه هنرهای نمایشی دوره ۴ تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱۲
61 - 76
حوزههای تخصصی:
این پژوهش به بررسی نقش کنش تفسیری در فرایند خلق و تحول آثار هنری پرداخته و نسبت میان هنر و تفسیر را به عنوان رابطه ای پویا، چندلایه و متأثر از بسترهای نظری مورد واکاوی قرار می دهد. هدف اصلی پژوهش، تحلیل تأثیر متقابل تفسیر و آفرینش هنری با تمرکز بر گذار از گرند تئوری به نئوفرمالیسم و بررسی دلالت های نظری و روش شناختی این تحول در مطالعات هنری و سینمایی است. روش تحقیق مبتنی بر مطالعات کتابخانه ای و تحلیل انتقادی بوده و با بررسی تطبیقی جریان های تفسیری، به ویژه در حوزه سینما، از دهه 1960 تا ظهور نئوفرمالیسم در اواسط دهه 1980، به تبیین زمینه های معرفتی این گذار و پیامدهای آن می پردازد. پرسش های اصلی پژوهش عبارت اند از: گرند تئوری چگونه پارادایم مسلط در نقد و تفسیر آثار هنری شد و چه محدودیت هایی در این چارچوب نظری منجر به افول آن گردید؟ نئوفرمالیسم چه مفروضات معرفتی و روش شناختی جدیدی را در برابر گرند تئوری مطرح کرد و این تغییر چگونه بر رویکردهای تفسیری و فرایند خلق اثر هنری تأثیر گذاشت؟ یافته های پژوهش نشان می دهد که گرند تئوری، با تکیه بر کلان روایت های ایدئولوژیک، تا دو دهه چارچوب اصلی تفسیر فیلم را تشکیل داده است؛ اما ظهور نئوفرمالیسم، با تأکید بر تحلیل جزئی نگر، فرم گرایی شناختی و بازتعریف رابطه مخاطب با اثر هنری، افق های تازه ای را در مطالعات هنری و سینمایی گشوده است. این تحول نه تنها روش های نقد و تفسیر را بازسازی کرده، بلکه در فرایند آفرینش هنری نیز بازتاب یافته و به شکل گیری شیوه های جدید روایت و بیان سینمایی انجامیده است.