انوری از پیامبران شعر فارسی است که شهرتش مرهون سرودن قصاید برجسته ای با بن مایه مدح است. اگرچه قصیده با شاعران برجسته ای چون فرخی، عنصری و منوچهری پایان دوره کمال خویش را طی کرد، انوری شاعر در قرن ششم به ویژه در تغزل و تشبیب با شگردهای هنری خاص از نرم و هنجار تشبیب های شاعران گذشته خارج شد و بر این اساس باید او را مبدع دسته خاصی از قصاید دانست.ده قصیده از مجموع قصاید دویست و هفت گانه انوری، وجود دارد که از نظر ساختار تغزلاتی (تشبیب) به یک حکایت روایی شبیه اند که می توان آن ها را غزل- روایت یا غزلواره نامید. در این قصاید شاعر در آغاز به صورت تک گویی (Monologue) به مجموعه تصاویر و وقایعی چون شکوه از نابسامانی روزگار و معیشت، گردش نابهنجار فلک و درماندگی خویش می پردازد که این آشفتگی ها در نهایت باعث ترک دیار و یار می شود. در ادامه این حکایت روایی؛ زنی بادیه نشین سحرگاه یا در دل شب بر شاعر وارد می شود که او را به گفت و گوی (Dialogue) عاشقانه سوق داده و شعر ارتجالی خویش را تقدیم شاعر می کند. بیت یا ابیات تخلص این دسته از قصاید، شعر و سخن معشوق بوده که ممدوح شاعر را مدح می نماید. امتیاز این قصاید در این است که در نزد قدما شعر پارسی- بجز فرخی و آن هم به صورت ابتدایی و ساده- سابقه ندارد. در این مقاله نگارنده سعی می کند ضمن مقایسه این دسته از قصاید دهگانه انوری با موارد مشابه آن در دیوان فرخی، این قصاید را از نظر ساختار و عناصر روایی چون شخصیت، زمان، مکان، طرح و گفت و گو در حوزه ساختار گرایی نقد و تحلیل کند.
در سنت نقد ادبی (و هنری) مدرن غرب، خواندن متن به عنوان پدیده ای جدی در راستای کشف «حقیقت»، غالبا تحت تاثیر زیبایی شناسی ـ از نوع زیبایی شناسی کانت ـ و با بی توجهی به حضور خواننده/مخاطب، در فرآیند دریافت متن ناکام میماند و به حالتی از «افسردگی» منجر میشود. در مقابل، خوانشی از ادب و هنر می تواند وجود داشته باشد که به دلیل راه گشا بودنش به سوی «حقیقت» هستی، طرب انگیز باشد. این خوانش میباید در بستر عالــم واقعی و احیای همه استعدادهای مرتبط با عالــم واقعی خواننده/مخاطب صورت گیرد تا تاثیرگذاری ادبیات و هنر در مفهوم برگرداندن حس به اعضا و جوارح رخوت زده خواننده/مخاطب گرفتار آمده در عادت و روزمرگی، که ایده و مقصد ویکتور شکلوفسکی منتقد روس بود، تحقق یابد. این نوشته قصد دارد با توجه به یافتههای اندیشمندان پساساختگرای متاثر از فلسفه هایدگر، برای این گونه خوانش وجودی متون ادبی روشی را که شکلوفسکی مدرنیست هوادار آن بود اما به دلیل محدودیت رویکردش نتوانست آن را به طور عملی محقق سازد، پیشنهاد کند.
اسطوره ها هم از لحاظ ساختار و هم از لحاظ درون مایه ، دارای وجود و معانی کثیری هستند . در مقاله حاضر ، سازه ها و عناصر ساختاری داستان ضحاک بر مبنای رویکرد اسطوره شناس بررسی گردیده و سعی شده نشان داده شود که بررسی تطبیقی این عناصر در الگوهای مختلف و مرتبط و نگاه چند وجهی و از دیدگاه های مختلف و مکمل هم ، چگونه می تواند در روشن کردن جنبه های تاریک این اسطوره کمک کند .