مقاله حاضر به بررسی پدیده سیسلیک بودن وجود جهان می پردازد. فلاسفه و ادیبان از زمان های باستان تا به امروز به مسئله انقطاع جریان معمول حوادث و اتفاقات با عناصر تخریب گر جامعه (فرارسیدن هرج ومرج) پرداخته اند. نگارنده در این پژوهش کوشیده است ثابت کند که نویسندگان روسی سعی می کردند بر اساس نمونه مشخصی از شیوه حکومت ها و فرآیندهای اجتماعی که در جامعه رخ می دهد، نسخه ها و راه کارهایی جهت جلوگیری از حاکم شدن دوباره عهد هرج ومرج ارائه دهند. زامیاتین، پلاتونوف و پریشوین، بررسی فرآیند رشد و پیشرفت جهان و جامعه بشری را بر اساس قوانین واحد پیشنهاد کردند، مدل های این فرضیه را به شکل نمونه ها و تصاویر ادبی و هنری ساختند و در مقاله های مطبوعاتی، رساله های فلسفی و یادداشت های روزانه به اثبات و توجیه آن ها پرداختند. این مدل ها به لحاظ فلسفی، ادبی و هنری بسیار به جا و متقاعدکننده به نظر می رسند؛ استعداد شگرف و حساسیت تحیر برانگیز آفرینندگان این آثار تضمین کننده این امر است.
بحث زنان و محوریت آن ها در آثار ادبی از مسائل مهمی است که طی دو قرن اخیر، توجه عده زیادی از پژوهشگران را در عرصه های مختلف اجتماع، فرهنگ، سیاست و حتی ادبیات به خود معطوف کرده است منظور از نقد فمینیست یا نقد زن محور، صرفاً پرداختن به شورش زنان علیه مردان و یا مردانه عمل کردن آن ها در آثار نیست، بلکه گاه به تصویر درآوردن خشونتهای یک مرد را علیه زن به تصویر می کشد. در این جستار کوشیده ایم تا به بررسی زمینه های برجسته فکری رمان نقره دختر دریای کابل اثر حمیرا قادری با توجه به رویکردهای چهارگانه نقد "الن شوالتر" اعم از رویکرد زیست شناختی، فرهنگی، روانکاوانه و زبانی بپردازیم. رمان نقره دختر دریای کابل به سیر تاریخی سرزمین افغانستان در بازه ای بیش از نیم قرن در سالهای 1880 میلادی تا 1940 میپردازد. قادری با استفاده از شگردهای زنانه به خوبی از عهده برجسته سازی مسائل زنان رنج کشیده افغانستان در این رمان برآمده است و توانسته رمان خود را به عنوان اثری تأثیرگذار عرضه کند.
بدبینی به هستی و مناسبات آن، همواره در طول تاریخ بشر مطرح بوده است؛ لیکن رویکرد به آن به صورت یک مکتب فکری رسمی و با نام نهیلیسم از ثمرات مدرنیسم می باشد که به موازات ادامه حیات در آثار فیلسوفان و متفکران در اشعار شعرای زبان فارسی و عربی بازتاب یافته است. از آنجا که یکی از بهترین روش های تبیین یک مسأله، مقایسه آن با نمونه ای هم شأن و هم جنس است، نوشتار حاضر با روش توصیفی- تحلیلی، عناصر و مؤلّفه های مشترک نهیلیسم را در آثار صادق هدایت و زکریا تامر به عنوان دو نویسنده پیشتاز در داستان نویسی مدرن ایران و سوریه که به پوچ انگاری گرایش یافته اند مورد کاوش قرار داده، تا برخی از آسیب های مترتّب بر این مکتب فکری مشخص شود و عوامل روی آوردن این دو نویسنده به اندیشه های نهیلیستی مورد بررسی قرار گیرد. یافته ها نشان می دهد که علیرغم تعلّق هدایت و تامر به دو فرهنگ و دو جامعه متفاوت، پوچ انگاری، یأس، بدبینی نسبت به فرد و جامعه، مرگ اندیشی و درون گرایی، بر افکار هر دو مستولی است و آشنایی با آثار متفکران غرب، استبداد و خفقان داخلی از عوامل مشترک و مؤثر در سوق دادن هر دو نویسنده به نهیلیسم بوده است.