فرانسیس بیکن: علم و قدرت(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
نشریه فلسفه سال ۵۳ بهار و تابستان ۱۴۰۴ شماره ۱
307-330
حوزههای تخصصی:
قرن شانزدهم تا پایان نیمه اول قرن هفدهم میلادی نقطه عطفی در حیات دینی، فلسفی و علمی، به خصوص در انگلستان به شمار می رود و علاوه بر تغییر در ساختار قدرت کلیسا و شروع اصلاحات دینی، دگرگونی های وسیعی در مفاهیم جاری در دین، فلسفه و علم به وقوع پیوسته است. در این انقلاب فکری و رنسانس فرهنگی دو فیلسوف بسیار تأثیرگذار بوده اند: دکارت و بیکن. تمرکز این مقاله بر اهمیت بیکن و دیدگاه او در علم و قدرت است. طول حیات بیکن (1626- 1561) در پایان دوره رنسانس و آغاز عصر جدید بوده است. او بنابر تغییرات صورت گرفته در کلیسا و نگرش مسیحی، بر جدایی الهیات از طبیعیات اصرار می ورزد و هرگونه شناخت علمی و عقلی خدا را نفی می کند. نقد بیکن بر الوهیت سبب شده تا برخی متفکّران، او را به الحاد متهم کنند. از نظر آنان، بیکن فلسفه را از مابعدالطبیعه؛ و الهیات را از حقایق عالیه، به طبیعت و ماده یعنی به امور دانیه تقلیل داده است. او فیلسوفی تجربه گراست و به ضرورت استوار بودنِ علم بر پایه مشاهده و تجربه باور دارد. اندیشه او متوجه عمل است و نتایج عملی را مطمئن ترین نشانه اعتبار فلسفه می داند. او هویّت اندیشه خود را در گذشته و متفکّران عهد باستان می جوید. او منتقد اکثر متفکّران یونان از پیش سقراطیان تا افلاطون و ارسطو می شود و به خصوص نقد جدی بر حکمای مدرسی به لحاظ روشی، افکار، و آرای آنها دارد. بعضی جهان را مدیون بیکن دانسته اند، زیرا مبادی فکر او را عاقلانه و حیات بخش یافته اند.