روایت دارای ساختاری است و اصطلاح ادبی که برای ساختار روایت بهکار میرود پیرنگ است. پیرنگ باید ابتدا، وسط و انتها داشته باشد. بر این باور هستیم که اگر عنصری از پیرنگ کاسته شود اساس داستان به هم میریزد. در این مقاله سعی میشود به عنصر طرح در «یک هلو و هزار هلو» پرداخته شود. چرا این عنصر و نه عناصر دیگر؟ زیرا با بررسی این موضوع نگارنده میخواهد بداند که این اثر ویژگیهای یک روایت را دارد یا نه؟ و چرا؟ به همین منظور ابتدا به تعریف روایت نزد ولادیمیر پروپ میپردازیم و آنگاه به بررسی این اثر میپردازیم تا بتوان پاسخی برای پرسشهای مطرح شده بهدست آورد.
"طرح یا پیرنگ یکی از عناصر پویا و زنجیره ای قصه، نمایشنامه و شعر (روایی) است. عناصر روایت وقتی پویایند که جزیی از پیرنگ روایت باشند. از میان عناصر گوناگون روایت پیرنگ اساسی ترین و با ثبات ترین عنصر آن است.
هر سکانس و هر بخش روایت دارای پیرنگ است که خود شامل آغاز، میانه و پایان است. در حقیقت، یکی از دلایلی که روایت ها همواره خوشایند مردم بوده اند، آراستگی و نظم و ترتیب درونی آنهاست. خواننده یک روایت انتظار دارد بعد از به پایان رساندن آن به حالت تعادل و آرامش فکری برسد. شاید بتوان گفت هر روایتی که چنین احساسی را در خواننده بیدار کند، دارای پیرنگ است. بدین منظور ابتدا سعی می کنیم پاسخی برای این پرسش بیابیم: چگونه می توان به روشی منطقی و علمی پیرنگ را در روایت یافت و آن را ارزیابی کرد؟ و آن گاه با بررسی دو اثر از صمد بهرنگی تلاش می کنیم به پرسش های زیر پاسخ گوییم: آیا این دو اثر ویژگی های یک پیرنگ ایده آل را دارند؟ آیا این دو اثر روایت هستند؟ اگر پاسخ منفی است، به چه دلیل؟ در واقع، هدف نگارنده، به نوعی، نشان دادن قواعد ساده ای است تا خواننده بتواند به کمک آن پیرنگ داستان را پیدا کند. همان طور که چامسکی نشان داد که چگونه جمله های پیچیده از جمله های ساده نتیجه می شوند، در رابطه با روایت هم می توان این اصل را به کار برد. و در این جا ما نشان خواهیم داد که چگونه می توان از ساختارهای پیچیده یک متن به اجزا ساده آن رسید"
"مقاله حاضر در نظر دارد تا راهکارها و استراتژی هایی را مورد بررسی قرار دهد که بر اساس آن ایدئولوژی و دنیای ذهنی عاطفی نویسنده در سطح گفته پردازی منعکس می شود. بدین منظور از رویکردی زبان شناختی و با تکیه بر اصول روایت شناختی نوینی که توسط ژپ لینت ولت ساخته و پرداخته شده بهره برده ایم.
پرسش اساسی که شالوده تحقیق مزبور را تشکیل داده بدین گونه مطرح می گردد: ساختار روایتی اثر چگونه و تا چه میزان توانسته است در انعکاس خط مشی فکری نویسنده و نیز در بازنمود جهان حسی عاطفی نویسنده مشارکت داشته باشد؟ چه تکنیک ها و استراتژی هایی از سوی نویسنده انتخاب شده تا خواننده جذب نظام فکری نویسنده شده و در نهایت با گزینش دنیای ذهنی عاطفی خالق اثر، با وی همراه و همصدا شود؟ و نهایت اینکه تاثیر تکنیک های روایتی مزبور بر میزان و نحوه پذیرش خواننده چیست؟
بدیهی است که زبان ادبی و اصولاً ادبیات هر کشور به نوبه خود باعث بهبود آن زبان از جمله از منظر زیباییشناسی است. منظور ما از کلمه بهبود آن نیست که زبان به بنبست رسیده و آسیب پذیرفته است؛ بلکه مراد آن است که ادبیات هر کشور باعث بهتر شدن و زیباتر شدن و غنای زبان آن کشور میشود. علت پرداختن به این مسأله این موضوع است: با علم بر اینکه آگاهیم که کارایی واژگان و گستره معنایی آنها محدود است و گفته پرداز غالباً نمیتواند افکار خود یا تجربههای خود را به کمک واژگان بیان کند، زیرا وسعت معنایی واژگان کم است، به این فکر افتادیم تا راه حلی برای آن بیابیم. با تقسیم زبان به دو زبان خودکار (محاوره) و زبان هنجار گریز یا ادبی، نگارندگان مقاله سعی دارند بیشتر روی قسمت دوم آن بحث کنند و راهکارهایی را برای بهبود زبان خودکار ارائه دهند.
این مقاله به بررسی گونه های روایتی و دیدگاه (Le Point de vue) بر اساس روشهای علمی پیشرفته درادبیات (روش ژپ لینت و لت) و کاربرد آن بر روی آثار نویسندگان ایرانی و فرانسوی ( بهرام صادقی، محمد هادی محمدی، صمد بهرنگی، هوشنگ مرادی کرمانی و آلبر کامو) می پردازد. قسمت پایانی مقاله ترجمه آزاد از کتاب Essaie de Yypolgie Narrative "point de vue " Le می باشد که البته، ترجمه خط به خط نیست و برای درک بهتر روش لینت ولت صحنه هایی از کتاب « بیگانه» ی آلبرکامو نیز به آن افزوده شده است.
ژیلبر دیوران، شاگرد گاستون باشلار، برای بنا کردن «نقد اسطوره شناختی»، «نقد تخیل مادی» را که الهام گرفته از باشلار است رها می کند. در واقع، بین افکار گاستون باشلار و ژیلبر دیوران هم تداوم فکری و هم گسستگی فکری وجود دارد. این اختلاف فکری برای بهتر شناختن کار بدیع ژیلبر دیوران دارای اهمیت بسیار است زیرا به لطف تحقیقات و پیشرفت های علمی اواخر قرن گذشته، ژِیلبر دیوران توانست انقلاب و تحول باشلاری در نقد ادبی را به انتهای مسیر برساند. یکی از ویژگی های اصلی تفکر دیوران تداوم همیشگی افکارش می باشد. خواننده آثار ژیلبر دیوران، برخلاف گاستون باشلار، از میان نوشته ها با یک «تغییر» مواجه نمی شود. بلکه، می توانیم در کارهای ژیلبر دیوران یک پیوستگی و تداوم همیشگی را در روش های نقد ادبی مشاهده کنیم؛ برای مثال، اسطوره ویژگی مشترک و همیشگی در مطالعات و بررسی های گوناگون او می باشد؛ در واقع، اسطوره موضوع (تم) اصلی در تحقیقات اوست. با این حال، می توان در عمق این پیوستگی و تداوم همیشگی چندین شاخه روشمند را از دل آن بیرون کشید و آن را شاخه شاخه کرد