فیلترهای جستجو:
فیلتری انتخاب نشده است.
نمایش ۱ تا ۲۰ مورد از کل ۵۹۴ مورد.
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ بهار و تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱ (پیاپی ۲۷)
227-251
حوزههای تخصصی:
پردازش پیش بینانه ادراک حسّی را برمحور پیش بینی توضیح می دهد. سیستم ادراکیِ سلسله مراتبی پیش بینی هایی را درباره جهان خارج، از سطوح بالاتر سلسله مراتب برای سطوح پایین تر، می سازد. این رویکرد یک نظریّه محاسباتی قوی است که پیوندی تنگاتنگ بین ادراک حسّی، کنش و توجّه برقرار می سازد. بررسی خواهد شد که پردازش پیش بینانه ادراک حسّی را بی واسطه می داند یا خیر. ادراک حسّی بی واسطه است اگر عینِ آن مستقل از ذهن و واقع در جهان خارج باشد. دیدگاه های متفاوتی در خصوص رابطه پردازش پیش بینانه و بی واسطه گی مطرح شده است. در این بین می توان سه تعبیر را از یکدیگر تمیز داد. بنا به تعبیر اول، عینِ ادراک حسّی بهترین پیش بینی است. مطابق با تعبیر دوم، ادراک حسّی مبتنی بر استنتاج علّی است و عینِ واقع درجهان علّت پنهان است که ممکن است در زنجیره علّیِ آن خطا رخ دهد. تعبیر سوم اظهار می کند که ادراک حسّی از طریق پردازش پیش بینانه گشودگی جهان را برای سوژه فراهم می کند. استدلال خواهد شد که تعبیر اول برخطا است. تعبیر دوم نیز به ردّ بی واسطه گی نمی انجامد. با تأیید تعبیر سوم می توان پردازش پیش بینانه را رویکردی پنداشت که مواجهه گشوده با جهان را میسّر می کند، نه آن که خود مانعی برای آن باشد.
ارزیابی فلسفی از مدل سازی های انتقال تکنولوژی(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ پاییز و زمستان ۱۴۰۳ شماره ۲ (پیاپی ۲۸)
233-259
حوزههای تخصصی:
هرگونه مدل سازی از انتقال تکنولوژی، مبتنی بر تصوری از تکنولوژی است. تصوری که تکنولوژی را صرفاً ساختارهای فیزیکی مصنوعات فنی در نظر می گیرد، در انتقال تکنولوژی نیز به دنبال انتقال فیزیکی این مصنوعات است. در این مقاله نشان می دهیم که هرچند تحول مدل های انتقال تکنولوژی نشان از توجه آن ها به زمینه و برخی ابعاد فرهنگی و اجتماعی دارد اما همچنان دچار برخی انگاره های مبهم یا نادرست هستند. این امر ناشی از یک آشفتگی مفهومی پیرامون چیستی تکنولوژی و فقدان یک نظریه فلسفی یکپارچه است. ما برای رفع این فقدان با بهره گیری از ادبیات فلسفه تکنولوژی، نظریه ای فلسفی پیرامون تکنولوژی ارائه می کنیم. بر اساس این نظریه، یک تکنولوژی ، طرح و راه حلی برای مسائل فنی است که توسط عامل های قصدمند جهت تحقق مقاصد به کار گرفته می شود و در آن از توان علّی واقعیت فیزیکی یا اجتماعی موجود استفاده می شود. از این رو انتقال تکنولوژی شامل ایجاد مقاصد مشابه، به کارگیری طرح مشابه، انتقال یا ایجاد مصنوع مشابه برای به کارگیری توان علّی آن در موقعیت مقصد است. این رویکرد توجه ما را به مقاصد، ارزش ها و هنجارهای جامعه مقصد، ایجاد مصنوعات اجتماعی از جمله نهادها یا قوانین متناسب، لزوم وجود تکنولوژی های وابسته در جامعه مقصد، لزوم بازسازی طرح تکنولوژیکی متناسب موقعیت مقصد و موارد دیگری معطوف می کند. این جنبه ها تذکری است بر اینکه پیش از تسهیل انتقال تکنولوژی باید به نقادی انتقال تکنولوژی توجه کرد.
بازتفسیر تحلیل علّیت ماکس وبر در علوم فرهنگی: نقش قواعد تجربی و شرطی های خلاف واقع در حفظ تمایز نوکانتی(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ پاییز و زمستان ۱۴۰۳ شماره ۲ (پیاپی ۲۸)
171-197
حوزههای تخصصی:
روش شناسی ماکس وبر تحتِ تأثیر اندیشمندان مکتب نوکانتیِ بادن، به تمایز میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی تأکید دارد. این رویکرد علوم انسانی را با فهم معنای کنش های انسانی، و علوم طبیعی را با تبیین از طریق قانون های علّی تشخیص می دهد. امّا، وبر برای تحلیل خود از واژه «علیت» و «تحلیل های علّی» استفاده کرده و از آنجا که تبیین (در عامیانه ترین تعریف) به معنای بیانِ علّت است، این تصوّر ایجاد شده که روش وبر در علوم فرهنگی به واسطه علاقه او به تحلیل علّی، به علوم طبیعی نزدیکتر شده که این نیز معنایی ندارد به جز پذیرش نوعی از تحصل گرایی. در این مقاله استدلال می کنیم که تحلیل علّی وبر، همچنان به تمایز میان علوم فرهنگی و علوم طبیعی (موردنظر نوکانتی های بادن) متعهد باقی می ماند. برای این منظور بعد از شرح روش شناسی و رویکرد علّی وبر، با مقایسه شرح وبر با فلاسفه دیگری که درخصوص علیت منفرد قرائت هایی ارایه داده اند (به طور مشخص دیوید لوئیس) نشان خواهیم داد که تحلیل علیّت منفرد، دارای ویژگی هایی است که به کار رفتن آن در دیدگاه وبر، مرز میان علوم طبیعی و علوم فرهنگی همچنان حفظ خواهد شد. در این مقاله، ملاکی برای تمایز میان این دو نوع علم ارایه می شود.
دیدگاه دکارت در باب کیفیات اولیه و کیفیات ثانویه: واقع گرایی یا ضد- واقع گرایی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
در این مقاله تلاش بر آن است تا ابتدا تصویری روشن از مبحث کیفیات اولیه و ثانویه در اندیشه دکارت ارائه شود. دکارت، در کنار سایر دعاوی متافیزیکی خود، ضمن قبول سه جوهر نفس، خدا و ماده، در باب جوهر مادی مدعی است که این جوهر، تنها دارای یک صفت ذاتی است و آن صفت امتداد است. به اعتقاد او، تمام آنچه هست ذرات ماده است، که این ذرات دارای ویژگی های هندسی خاصی از جمله اندازه، حرکت و شکل هستند. این ویژگی ها را دکارت «کیفیات واقعی» ماده نام می نهد. اگرچه اندیشه دکارت در باب «کیفیات اولیه یا واقعی» از وضوح بیشتری برخوردار است، اما این وضوح گفتار و اندیشه در آراء او، ناظر به کیفیات ثانویه موجود نیست. از همین روست که برخی شارحین دکارت، او را یک ضد- واقع گرا در باب کیفیات ثانویه بشمار می آورند. در این مقاله نیز تلاش می شود، تا ضمن ارائه دیدگاه دکارت در باب کیفیات و تقابل او با فلسفه مدرسی، تفاسیر مختلفی که از دیدگاه او ناظر به کیفیات ثانویه به عمل آمده، از تفاسیر میانه و ضد- واقع گرایانه، شرح داده شود، و نهایتاً از او، با نظر به رهیافت لاکی در باب کیفیات، در مقام یک واقع گرا دفاع شود.
بازآفرینی مناقشه اراده آزاد: از قرن هجدهم تا علوم شناختی معاصر(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
بحث درباره اراده آزاد از کهن ترین و بنیادی ترین چالش ها در فلسفه است که اوج خود را در قرن هجدهم، به ویژه در آثار دیوید هیوم، یافته است. این مقاله با عنوان «بازآفرینی مناقشه اراده آزاد: از قرن هجدهم تا علوم شناختی معاصر» می کوشد این تقابل کلاسیک میان آزادی و ضرورت را در پرتو داده ها و مباحث جدید در علوم شناختی و عصب پژوهی بازخوانی کند. پرسش اصلی این است که آیا یافته های تجربی اخیر همچون پژوهش ها درباره فرایند تصمیم گیری، پیش بینی کنش ها و علیت ذهنی می توانند امکان «آزادی اراده» را تأیید یا به چالش بکشند؟ فرضیه مرکزی مقاله این است که چارچوب همخوان گرایانه هیوم، که بر هماهنگی میان ضرورت علّی و توانایی انسان برای عمل بر اساس دلایل تأکید دارد، همچنان منبعی مهم برای فهم و هدایت مناقشات علمی امروز فراهم می آورد. روش تحقیق، تحلیلی تطبیقی است: از یک سو مفاهیم و استدلال های هیوم و دیگر متفکران قرن هجدهم بررسی می شوند، و از سوی دیگر، این مفاهیم در پرتو یافته های علوم شناختی و عصب پژوهی بازخوانی می گردند. نتایج نشان می دهد که خوانش همخوان گرایانه از آزادی اراده نه تنها در برابر چالش های علوم شناختی مقاوم است، بلکه می تواند در بازتعریف مفاهیمی چون ضرورت، کنترل و مسئولیت اخلاقی در گفت وگوی میان فلسفه و علم نقش آفرین باشد. ازاین رو، مناقشه دیرپای آزادی و ضرورت پایان نمی یابد، بلکه در بستر علوم معاصر افق های تازه ای می یابد.
تقارن در فیزیک نوین و تبعات فلسفی آن(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
تقارن یکی از بنیادی ترین و پرکاربردترین مفاهیم در فیزیک نوین است که نقشی کلیدی در توسعه نظریه های جدید ایفا می کند، خصوصاً در زمینه هایی چون نسبیت عام، نظریه میدان های کوانتومی و وحدت بخشی نیروهای فیزیکی. این مفهوم در فیزیک نوین فراتر از تقارن های هندسی و مشاهده پذیرهاست در معنای نوین تقارن به صورت ناوردایی تحت تبدیلات مورد نظر تعریف می شود و بیشتر متوجه قوانین فیزیک و ساختارهای نظری است تا اشیا فیزیکی. به عبارتی در حوزه فیزیک نظری تقارن به مثابه یک ابر قانون عمل می کند که محدودیت هایی را بر قوانین فیزیکی و شکل نظریه به صورت کلی اعمال می کند. نقش محوری این مفهوم در فیزیک نوین موجب شکل گیری بحث های فلسفی متنوعی شده است. این مقاله مروری دارد بر مفهوم تقارن، بررسی تاریخی ورود آن به فیزیک نوین و نحوه استفاده فیزیکدانان از این مفهوم. در پایان به تبعات و مسائل فلسفی مرتبط با آن اشاره می شود.
دسته بندی نسبت علم و دین بر مبنای طیفی از هم خوانی تا ناهم خوانی نمونه ها(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ بهار و تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱ (پیاپی ۲۷)
287-313
حوزههای تخصصی:
مسئله نسبت علم و دین از مهم ترین چالش های معرفتی معاصر است. این پژوهش با رویکردی نو به دسته بندی مصادیق رابطه ی علم و دین بر مبنای میزان هم خوانی و ناهم خوانی آن ها می پردازد. روش پژوهش مبتنی بر مطالعه و تحلیل موردی نمونه های عینی در طول هفت سال (1395-1403) در قالب مباحثات بین رشته ای با دانشجویان تحصیلات تکمیلی در رشته های علوم پایه و فلسفه است. نشان داده ایم روابط علم و دین را می توان در سه دسته ی اصلی قرار داد: «هم خوانی» (مانند شواهد آغازمندی جهان و تنظیم ظریف کیهانی)، «بی تفاوتی» (که اکثریت موارد را شامل می شود)، و «ناهم خوانی» که خود به دو زیرگروه تقسیم می شود: ناهم خوانی های حل وفصل پذیر (مانند برخی تفسیرهای تکاملی) و ناهم خوانی های بحران زا (مانند تفاسیر فیزیکالیستی افراطی-نئوداروینیستی). در نتیجه با بهره گیری از استعاره ی موسیقایی، نشان داده ایم هر سه نوع رابطه کارکرد خاص خود را دارند و حتی موارد ناهم خوان می توانند محرک پیشرفت علمی و بازاندیشی معرفتی باشند و مطلوب است به جای اتخاذ مواضع بر مبنای منطق دوارزشی (درست/غلط)، از منطقی فازی با طیفی گسترده از هم خوانی تا ناهم خوانی استفاده کنیم.
ایدئالیسم استعلایی کانت به مثابه ی شرط امکان علم اجتماعی پوزیتیویستی دورکیم(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
جامعه شناسی پوزیتیویستی امیل دورکیم در بستر ایدئالیسم استعلایی کانت امکان ظهور پیدا می کند، در حالی که در جامعه ی علمی ما به طور متداول و به اشتباه پوزیتیویسم دورکیم را امتداد آمپریسیسم تلقی می نمایند. از یک طرف دورکیم منتقد آمپریسیسم و یا روایت های پوزیتیویسم انگلیسی است و از طرف دیگر در پوزیتیویسم دورکیم موضوع علم جامعه شناسی که همان واقعیت اجتماعی است ذیل مفهوم «بازنمایی جمعی» صورت بندی می گردد. مفهوم «بازنمایی»صرفا در پرتو انقلاب کوپرنیکی و در بستر ایدئالیسم استعلایی کانت امکان طرح می یابد و دورکیم متاثر از فیلسوف نوکانتی قرن نوزدهم فرانسه یعنی «رنوویه» مفهوم بازنمایی را بنیاد معرفت جامعه شناختی تلقی می کند. بنابراین پوزیتیویسم دورکیم تاکید صرف بر رویکرد تجربی نیست، بلکه تاکید بر تجربه در بستر فرآیند وضع (position) در معنای کانتی است و ابژه ی جامعه شناسی دورکیم در فرآیند وضع به معنای کانتی عینیت پیدا می کند.
عینیت در علوم اجتماعی: تفسیری فلسفی از روش شناسی ماکس وبر(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
: عینیت، خصلت (یا هنجار) مهمی برای علم جدید محسوب می شود. ادعاهای مطرح شده در علم، صرفاً از آن جهت که در خصوص امور عینی هستند، قابل دسترس، قابل سنجش و دارای ارزش صدق یکسان هستند. با این حال، عینیت در علوماجتماعی، به واسطه پیچیدگیِ پدیدههایی که موضوع بررسی این علوم هستند (یعنی کنش معنادار انسانی)، آنطور که در علوم طبیعی محقق میشوند تضمین نخواهند شد. ماکس وبر حدود یک قرن پیش تلاش کرده است نشان دهد که چطور علوم اجتماعی می توانند عینی باشنددر این مقاله دو تفسیری که توسط مفسران دیگر از مفهوم عینیت نزد ماکس وبر ارایه شده تشریح شده و تضادهای میان این دو تفسیر، موضوع تحلیل بعدی مقاله حاضر خواهد بود. این دو تفسیر (هرچند هر دو عینیت نزد وبر را یک هنجار قلمداد کرده ا ند) اما هرکدام نوعی متفاوت (و معکوسی) از هنجار را مورد توجه قرار داده اند. مقاله حاضر قصد دارد با تمرکز و تأکید به تمایزهای دو نگرش و تفسیر، نشان دهد که نگاه وبر به عینیت، چطور می تواند در بحث های متاخرتر، در مورد رابطه میان سطح اجتماعی و سطح شناختی علم، بصیرت بخش باشد.
هستی شناسی مدل های علمی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
ماهیت و چیستی مدل های علمی در سه دهه اخیر مورد توجه و بررسی فیلسوفان علم بوده است. علت آن نیز نقش محوری و پررنگ مدل ها در فعالیت علمی است. اینکه مدل ها را چه چیزی بدانیم در نگرش واقع گرایی یا ضد واقع گرایی ما نسبت به علم، تبیین بازنمایی علمی و فهم ربط و نسبت مدل ها و تئوری ها و پاسخ به سؤالات فلسفی که در خصوص هستی شناسی موجودات علمی و معرفت شناسی علمی مطرح است، تأثیر مستقیم دارد. در این مقاله مفهومی با نگاهی مبتنی بر رویکرد و آموزه های عقلانیت نقاد و فلسفه مصنوعات، طرحی برای ماهیت مدل های علمی پیشنهاد می شود. در این طرح، مدل ها محصولاتِ عینیِ ذهنِ انسان فرض می شوند که به عنوان یک مصنوع به منظور خاصی طراحی و ساخته و به کار گرفته می شوند و این ویژگیِ قصدمندی بخش مهمی از ماهیت آنهاست.
بررسی و مقایسه خوانش دریفوس و کرزویل از هوش مصنوعی(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ بهار و تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱ (پیاپی ۲۷)
197-226
حوزههای تخصصی:
پر سش درباره مسئله آگاهی رویکردی دیرینه در فلسفه دارد. امروزه با پیشرفت هوش مصنوعی پرسش هایی از قبیل امکان آگاه بودن هوش مصنوعی مطرح شده است. هرچند که آگاهی مسئله ای حل ناشده در علم و فلسفه است اما آینده ی هوش مصنوعی توسط دانشمندان و آینده پژوهان در کانون توجه است. ری کرزویل یکی از آینده پژوهانی است که پیش بینی می کند در آینده ای نه چندان دور هوش مصنوعی از هوش انسانی پیشی خواهد گرفت. در مقابل هوبرت دریفوس که فیلسوفی پدیدارشناس است امکان تحقق هوش مصنوعی به صورت موجودی با آگاهی مشابه آگاهی انسانی در آینده را رد کرده و آن را غیر قابل تحقق می داند. رویکرد کرزویل به هوش مصنوعی محاسباتی و علمی است و رویکرد دریفوس، فلسفی و پدیدارشناسانه است. هرکدام با ارجاع به دلایلی از ادعای خود دفاع می کنند. سوال اصلی این پژوهش، نقد نظرگاه فیزیکالیستی و تحویل گرایانه کرزویل نسبت به ذهن از منظر دریفوس از پایگاه مضامینی عموما هایدگری چون یادگیری زبان، تجربه، ناخودآگاه، درجهان بودگی و بسترهای فرهنگی است.
علل روان شناختی مخالفت های عمومی با محصولات تغییریافته ژنتیکی به رغم موافقت نسبی دانشمندان مبنی بر بی خطر بودن GMO(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
این مقاله به بررسی فاصله میان «درک علمی» و «پذیرش عمومی» محصولات تغییریافته ژنتیکی می پردازد تا مشخص شود چرا با وجود تأیید بی خطر بودن این محصولات توسط دانشمندان و مراکز علمی معتبر، اکثریت مردم نسبت به مصرف آنها تمایلی نشان نمی دهند. مقاله ضمن بررسی اختلاف میان «یافته های علمی» و «باورهای ذهنی»، با مرور اجماع نسبی بر بی ضرر بودن محصولات تغییریافته ژنتیکی و نبود شواهد تجربی مبنی بر آسیب های آنها به سلامت انسان و محیط زیست، دیدگاه های عمومی درباره این محصولات را بر اساس معیارهایی مانند جنسیت، میزان تحصیلات، گروه های سنی، باورهای ایدئولوژیک و حتی وابستگی های سیاسی تحلیل می کند. ابتدایی ترین فرضیه ناظر بر عدم پذیرش این محصولات، ممکن است «عدم اعتماد به علم» به نظر برسد. اما آنچه از نظرات مردم برجسته می شود نشان می دهد که میزان موافقت یا مخالفت آنان با موضوعات علمی مختلف به طرز معناداری بر حسب زمینه تغییر می کند. با در نظر گرفتن سوگیری های شناختی، از جمله «سوگیری تأیید»، فرضیه عدم اعتماد به علم به عنوان توضیحی کامل رد می شود. در ادامه مقاله، تلاش می شود با بررسی نقش «تفکر سریع» در فرایند تصمیم گیری و ترجیح «درک شهودی» بر «درک علمی»، ضمن تبیین مفهوم عقلانیت محدود، پاسخی مناسب برای این مسئله ارائه شود.
از طبیعت تا معماری فناورانه؛ چارچوبی معرفت شناختی(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ بهار و تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱ (پیاپی ۲۷)
253-286
حوزههای تخصصی:
این مقاله با بازخوانی انتقادی روند تاریخی نوآوری در معماری، روایت رایج از «معمار قهرمان» را به چالش می کشد و نشان می دهد که نوآوری های معماری و سازه ای مدرن، نه زاده نبوغ فردی، بلکه نتیجه تداوم سنتی معرفتی، فلسفی و تجربی در تعامل با طبیعت بوده اند. با تکیه بر تحلیل سه مرحله ای—از تقلید شهودی تا انتزاع تحلیلی و نهایتاً تعامل متقابل—مطالعه حاضر نشان می دهد که طبیعت، نه تنها الهام بخش زیباشناختی، بلکه شریک روشی و شناختی در فرآیند طراحی بوده است. در این چارچوب، مدل های فیزیکی کوچک مقیاس به عنوان ابزارهای تولید دانش و آزمایش فرم، جایگاهی کلیدی در معماری قرن بیستم یافتند. مقاله با بررسی معماری چهره های برجسته معماری فناورانه، روند شکل گیری زبان سازه ای مدرن را بر بستری فلسفی و میان رشته ای بازمی خواند و در نهایت، نوآوری را نه به مثابه گسستی قهرمانانه، بلکه به عنوان امتدادی جمعی در میراث فرهنگی معماری تبیین می کند.
دلالت های تجربه گرایی اجتماعی سولومون درباره شبه علم: بررسی مورد لیسنکوئیسم(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ پاییز و زمستان ۱۴۰۳ شماره ۲ (پیاپی ۲۸)
199-231
حوزههای تخصصی:
بررسی نمونه های شبه علم نشان می دهد در بسیاری از موارد، افرادی که مبدع شبه علم بوده و آن را توسعه می دهند، خود دارای اعتبار علمی هستند. به همین سبب، در مباحث اخیر به تمایز شبه علم از اموری مثل علم نابالغ و علم بد توجه شده است. در این مقاله با لحاظ کردن این تفاوت به این پرسش می پردازیم که چه چیز شبه علم را از اختلاف ِنظرهای علمی معمول یا ثمربخش متمایز می کند؟ برای پاسخ به این پرسش از نظریه تجربه گرایی اجتماعی سولومون و مدل بردارهای تصمیم استفاده می کنیم. در مدل پیشنهادی سولومون، بردارهای تصمیم شامل اموری اجتماعی، سیاسی، نظری، و تجربی می شوند که در مقیاس اجتماعی، شرایط را برای پذیرش یک نظریه مساعد یا نامساعد می کنند. سولومون با استفاده از این بردارها اختلاف نظر علمی را تحلیل کرده و چارچوبی هنجاری برای آن ارائه می دهد. طبق این چارچوب، اختلاف نظر علمی در شرایطی سودمند است که تلاش های پژوهشی دانشمندان بین نظریه های بدیل، در تناسب با میزان موفقیت های تجربی این نظریه ها توزیع شده باشد. با به کار بستن این مدل بر روی مورد لیسنکوئیسم (مناقشه میان ژنتیک دانان و لیسنکوئیست های حامی وراثت صفات اکتسابی در شوروی سابق)، دلالت های این مدل در تحلیل نسبت شبه علم با اختلاف نظر علمی ثمربخش تشریح شده و نقاط قوت و امتیاز آن مورد بررسی قرار می گیرد.
از متافیزیک تا مکانیک: خوانش تطبیقی مفهوم زمان در دیدگاه فلسفی غربی، اسلامی و فیزیک نیوتنی(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ پاییز و زمستان ۱۴۰۳ شماره ۲ (پیاپی ۲۸)
107-144
حوزههای تخصصی:
مفهوم «زمان» همواره به عنوان یکی از بنیادی ترین مفاهیم هستی شناختی، در گذر تاریخ اندیشه، مورد تامل فلسفی، دینی و علمی قرار گرفته است. «زمان» در هر سنت فکری روایتی منحصر به فرد دارد؛ اما اگر «زمان» نه به عنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه به عنوان پدیده ای چند بُعدی مورد بررسی قرار بگیرد، ردپای آن هم در اندیشه های فلسفی غرب، هم در متون حکمت اسلامی و هم در قوانین فیزیک کلاسیک قابل مشاهده است. در این مقاله تلاش شده تا با تکیه بر روش توصیفی – تحلیلی مفهوم و ویژگی های زمان از منظر فلاسفه ی غربی (افلاطون، ارسطو)، دیدگاه فلاسفه ی اسلامی (ابن باجه، ابن رشد) و در نهایت فیزیک نیوتنی برای اولین بار مورد بررسی قرار بگیرد تا وجوه تشابه و تمایز آنها را واکاوی نماید. بررسی تطبیقی «زمان» در سه منظومه ی فکری فلسفه غربی، حکمت اسلامی و فیزیک نیوتنی، وجوه اشتراک و افتراقی را آشکار می سازد که درک عمیق تری از ماهیت پیچیده ی زمان را ارائه می دهد. از این رو، مقاله ی حاضر به دنبال یافتن پاسخی بر این سوال است که «چگونه آنچه در فلسفه در تعریف زمان و مشتق از آن مطرح می شده، در اندیشه ی نیوتنی، مقدمات انتخاب های ریاضی برای توصیف زمان را فراهم آورده است؟». یافته های به دست آمده در این پژوهش منجر به یک خوانش تطبیقی برای مقایسه ی آرای فیلسوفان نامبرده و نیوتن و تاثیرگذاری مستقیم و غیرمستقیم اندیشه های ایشان بر فیزیک نیوتنی شده است.
تاملاتی در باب نسبی گرایی؛ مطالعه ای تطبیقی بین ویتگنشتاین متاخر و کوهن(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
بین اندیشه متاخر ویتگنشتاین در باب بازی های زبانی و گرامر زبان و ایده قیاس ناپذیری پارادایم های علمی کوهن شباهت هایی وجود دارد که منشاء آثاری تطبیقی بین این دو شده است. یکی از مسائلی که هر دو اندیشه فلسفی با آن مواجه اند، نسبی گرایی و معضلات و پرسش های متعددی است که نسبی گرایی برای یک اندیشه فلسفی ایجاد می کند. از وجوه اشتراک اندیشه این دو فیلسوف محوریت چارچوب مفهومی و زبانی در ارتباط با مسائلی چون معنا، فهم و صدق است. همین مطلب مورد توجه برخی از تفاسیری است که ویتگنشتاین و کوهن را حامی نسبی گرایی می دانند. در اینجا مساله نسبی گرایی را با تمرکز بر معضلات نسبی-گرایی برای فهم و نیز صدق، و با محوریت آثار دو مفسر ویتگنشتاین و کوهن؛ یعنی هانس گلاک و مویال شاروک، مورد بررسی قرار می دهیم. در باب مسائل مذکور بین این دو مفسر اشتراکات و اختلافاتی در تفسیر ویتگنشتاین و کوهن وجود دارد. از نگاه نویسنده، اولا نه قیاس ناپذیری کوهن و نه ایده گرامر ویتگنشتاین مانع از فهم دو پارادایم یا دو چارچوب زبانی از یکدیگر نیست. در ثانی بین ویتگنشتاین و کوهن اختلافی بر سر تقدم و تاخر زبان از یک سو و طبقه بندی های ذهنی از سوی دیگر وجود دارد. ثالثا ایده رفتار مشترک نوع بشر در اندیشه ویتگنشتاین مانع از نسبی گرایی در صدق نیست. با توجه به این سه موضع، مواضع گلاک و مویال شاروک در تفسیر ویتگنشتاین و کوهن مورد انتقاد قرار گرفته است.
چگونه بیماری مکان مند شد؟ مقومات روش بالینی-تشریحی در قرن نوزدهم(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ بهار و تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱ (پیاپی ۲۷)
153-175
حوزههای تخصصی:
در طب اخلاطی علایم و نشانه های تعداد زیادی از بیماری ها به اندام ها منتسب بودند اما بیماری مکانمند نبود یعنی بیماری در بدن جایی نداشت در قرن های هیجدهم و نوزدهم با بکار گرفتن روش بالینی-تشریحی میان تظاهرات بالینی و آسیب های بدنی پیوند برقرار شد. بدین گونه مکانمندی بیماری در بدن مهمترین کاری بود که پزشکی کلینیکی در اواخر قرن نوزدهم انجام داد. در این مقاله می کوشیم نشان دهیم که اولا کدام آموزه های فلسفی زمینه پیدایش این روش را فراهم کردند و ثانیا چگونه این آموزه ها در شکل گیری مقومات این روش تاثیر گذار بودند. از این رو در ابتدا مبانی فلسفی این روش -حس گرایی و فلسفه مشاهده- را در جو حاکم بر آن قرن ها بررسی می کنیم. سپس ویژگی های دو مقومه اصلی آن یعنی معاینه بالینی و تشریح آسیب شناختی را بیان می کنیم. بدین منظور نشان می دهیم که چگونه حس گرایی و فلسفه مشاهده سبب شد تا پزشکان به معاینه دقیق تظاهرات بالینی بیماری ها بپردازند. سپس نشان می دهیم که چگونه از قرن هیجدهم به بعد تحت تاثیر فلسفه مشاهده این آموزه شکل گرفت که بیماری با ضایعه ای در زیر اندام های بیرونی بدن متناظر است. از این رو تشریح گامی اساسی در جهت آسیب شناسی بیماری ها شد. بدین گونه داده های حاصل از معاینه دقیق بالینی و تشریح آسیب شناختی دو بخش مهم گزارش های موردی را تشکیل دادند که یکی از ارکان پژوهش و دستاوردهای جدید پزشکی بالینی است. در بخش آخر مقاله ساختار و ویژگی های این نوع گزارش ها را بررسی می کنیم.
رابطه علم و تکنولوژی: بازسازی و بسط دیدگاه دیوید میلر(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ بهار و تابستان ۱۴۰۳ شماره ۱ (پیاپی ۲۷)
177-195
حوزههای تخصصی:
اگر هدف علم را شناخت واقعیت و تکنولوژی را تغییر واقعیت برای تحقق مقاصد در نظر بگیریم، این پرسش پیش رو است که علم و تکنولوژی چه رابطه ای با هم دارند و چه نقشی در پیشرفت یکدیگر ایفا می کنند؟ ما در این مقاله تحت تأثیر مقاله ی به کارگیری علم دیوید میلر و با اختیار رویکرد عقلانیت نقاد، نشان می دهیم که علم برای تکنولوژی نه تنها کافی نیست بلکه از جهت منطقی ضروری هم نیست و نقش علم در تکنولوژی، نقادانه و الهام بخش و حتی در مواردی گمراه کننده است. در تکمیل دیدگاه میلر، استدلال خواهیم کرد که تکنولوژی نیز برای علم کافی و از جهت منطقی ضروری نیست. علم قطعی نیست و تکنولوژی می تواند برای آن نقش نقادانه ایفا کند. همچنین برخی تکنولوژی ها می تواند الهام بخش علم باشد. به این نکته نیز توجه می دهیم که در مواردی پیشرفت تکنولوژی می تواند مانع پیشرفت علم شود.
مرزهای دانش بومی و علم مدرن: تحلیل مناقشه دانشگاهی میان فارماکوگنوزی و داروسازی سنتی در ایران(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
فلسفه علم سال ۱۴ پاییز و زمستان ۱۴۰۳ شماره ۲ (پیاپی ۲۸)
261-293
حوزههای تخصصی:
داروسازی سنتی و فارماکوگنوزی دو رشته دانشگاهی مستقل و از دوره های تخصصی رشته داروسازی در ایران هستند. داروسازی سنتی حیطه بررسی متون سنتی داروسازی و ساخت و ارزیابی عملکرد فراورده های سنتی است. علم فارماکوگنوزی علم استخراج، شناسایی، بررسی اثرات درمانی ترکیبات موثره موجود در فراورده های طبیعی و طراحی و تولید فرمولاسیون داروهای گیاهی است. وجه شباهت دو رشته در استفاده آنها از فراورده های طبیعی و تمایز آنها در روش شناسی پژوهش بر روی اثرات درمانی این ترکیبات و رویکرد آنها نسبت به تولید فراورده نهایی است. به علت شباهت در موضوع مطالعه و تفاوت در روش مطالعه، دو رشته در سطح دانشگاهی مناقشات مهمی دارند که بررسی آنها ابعاد مهمی از نسبت داروسازی و فراورده های طبیعی را آشکار می کند. مطالعه حاضر با استفاده از روش تحلیل مناقشاتی به عنوان یک روش در زمینه مطالعات علم، 9 مناقشه روبنایی و 3 مناقشه زیربنایی را شناسایی و تحلیل کرده است. مناقشات روبنایی شامل شیمیایی/گیاهی، سنتزی/طبیعی، فرموله شده/ فرموله نشده، استاندارد جهانی/ استاندارد بومی، خالص سازی/ حفظ تمام ترکیبات، مکانیسم/ شواهد تجربی، مادی/ معنوی، رشته/ حوزه، و تخصص گرایی/ تخصص زدایی می باشند. مناقشات زیربنایی که ریشه در مفروضات فلسفی هر کدام از حیطه ها دارد شامل مناقشه مداخله در طبیعت/ بازگشت به طبیعت، تقلیل گرایی/ کل گرایی، و علم دانشگاهی/ دانش عمومی-تاریخی است. بررسی و تحلیل مناقشات این دو حیطه دانشگاهی موقعیت هر دو رشته را از منظر مطالعات علم ترسیم می کند و از خلط رسالت و حیطه فعالیت دو رشته جلوگیری می کند.
مشاوره روانی به مثابه تکنولوژی: تحلیل انتقادی و بازسازی از منظر برگمان(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
در جوامع معاصر، تنوع روزافزون نیازها و چالش های زندگی روزمره، مراجعه به مشاوران روان شناس را به پدیده ای فراگیر بدل کرده است. در این مقاله، درمان شناختی-رفتاری (CBT) به عنوان رایج ترین شیوه در جلسات مشاوره و روان درمانی، به مثابه نوعی تکنولوژی روانشناختی و با رویکردی فلسفی تحلیل و نقد می شود. مطابق تحلیلِ صورت گرفته، این چارچوب نظری جدید افق هایی برای فهم بهتر CBT فراهم می آورد و رهیافت هایی برای اصلاح و ارتقای آن پیش می نهد. با اتکا به چارچوب نظری آلبرت برگمان، فیلسوف تکنولوژی، نشان داده می شود که CBT با الگوی «پارادایم دستگاه» همسوست؛ رویکردی استانداردشده که علیرغم کارایی ساختاریافته، به کاهش عمق تجربه انسانی، بی توجهی به زمینه های اجتماعی-فرهنگی و تقلیل رابطه درمانی به تعاملی مکانیکی می انجامد. سپس با بهره گیری از مفهوم «اشیاء و فعالیت های کانونیِ» برگمان، راهکارهایی برای اصلاح CBT در این پژوهش پیشنهاد می شود، از جمله تقویت رابطه درمانی اصیل از طریق همدلی و مشارکت فعال، تلفیق تمرینات ذهن آگاهی برای غنای تجربه زیسته، به کارگیری CBT گروهی برای احیای پیوندهای اجتماعی و طراحی ابزارهای دیجیتال مبتنی بر تعامل معنادار. این تحولات CBT را از ابزاری صرفاً فنی و مبتنی بر عقلانیت ابزاری به فعالیتی کانونی تبدیل می کند که همزمان با کاهش علائم، به غنای روابط انسانی در خانواده و جامعه یاری می رساند. در نهایت، مقاله با اشاره به محدودیت های رویکرد برگمان، ضرورت تلفیق آن با نظریه های پساپدیدارشناسی دان آید و نظریه انتقادی تکنولوژی اندرو فینبرگ را برای پوشش ابعاد فرهنگی و زمینه ای در روان درمانی معاصر مورد تأکید قرار می دهد.