آرشیو

آرشیو شماره ها:
۱۰۱

چکیده

متن

اهتمام به آرای عمومی در تعیین زمامدار
نکته ها
آرای عمومی در زمان حاضر از اهمیت فراوانی برخوردار است چرا که بیشتر حکومتها آنرا به عنوان یک ضابطه و اصل پذیرفته اند و سعی دارند خود را در اعتقاد و عمل بدان، پای بند نشان دهند و به این وسیله در میان مردم خود و در سطح بین المللی از موقعیت بهتری برخوردار گردند.
آرای عمومی امروزه نه تنها ملاک مقبولیت یک حکومت به شمار می رود بلکه ملاکمشروعیت آن نیز دانسته می شود چرا که بسیاری از حکومتهای دنیا، منشأ حاکمیت را مردم یا ملت می دانند. در میان متفکرین معاصر اهل سنت نیز این اندیشه رواج دارد که خداوند (به عنوان منشأ اصلی حاکمیت) حاکمیت را به مردم مسلمان اعطا نموده و لذا یک حکومت اسلامی فقط وقتی مشروع است که مردم به او تفویض قدرت کرده باشند.
در میان اندیشمندانی که مردم را منشأ حاکمیت می دانند بحثهای نسبتاً گسترده و عمیقی وجود دارد که آیا حاکمیت در بین آحاد مردم تقسیم شده است و یا از آنِ واقعیتی برخاسته از مجموع آنان است که ملت نامیده می شود، ماهیت واقعی حاکمیت چیست، حاکمیت مطلق است یا مقید و سؤالات دیگری از این قبیل.
[1] مقاله حاضر متکفل پرداختن به این مباحث نیست.
|111|
عنوان مقاله نیز به گونه ای است که تبیین آن نیازمند ورود به مباحث مزبور نمی باشد لکن بدون غفلت از این بحثها، مقاله حاضر مبتنی بر پیش فرضها و مفاهیمی می باشد بدین ترتیب:
1ـ حاکمیت از خداوند سرچشمه می گیرد و او نه تنها دارای حاکمیت تکوینی، بلکه دارایحاکمیت تشریعی با تمام ابعادش می باشد.
2ـ مشروعیت به معنای انتساب داشتن به شریعت است بنابراین حکومتی مشروع است که مورد تأیید شریعت باشد.
3ـ آرای عمومی در حکومت اسلامی، فی الجمله اعتبار دارد لکن تبیین دقیق آن، هدفیاست که این مقاله به تناسب حجم خود آن را دنبال می کند.
با توجه به این نکات، به نظر می رسد مناسبتر آن است که اهتمام به آرای عمومی در حکومت علوی را از سه زاویه مورد بحث قرار گیرد:
1ـ اهتمام به آرای عمومی در تعیین زمامدار
2ـ اهتمام به آرای عمومی در تصمیم گیریهای سیاسی و حکومتی
3ـ اهتمام به آرای عمومی در نظارت بر زمامداران و کارگزاران حکومت.
این مقاله تنها به بررسی نخستین محور می پردازد.
اهتمام به آرای عمومی در تعیین زمامدار
تاریخ زندگی امیرالمؤمنین(ع) بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) و بویژه چگونگی قبولحکومت و خلافت از سوی آن حضرت، گواه روشنی بر اهتمام وی به تأثیر آرای عمومی درتعیین زمامدار می باشد.
توضیح اینکه بعد از ارتحال پیامبر اسلام(ص) با وجود نصوص و تصریحات فراوان آن حضرت بر اینکه امامت و خلافت بعد از ایشان بر عهده علی(ع) بود و در وجود وی تبلور می یابد، برنامه سقیفه شکل گرفت و موجب انحراف خلافت از مسیر اصلی خود گردید. علی(ع)که در زمان رحلت پیامبر(ص) به همراهی بعضی از اصحاب به غسل و تجهیز آن حضرت اشتغال داشت، پس از آنکه از بیعت مردم با ابوبکر آگاه شد در صدد تحصیل حق مسلّم خود برآمد تا چنین پنداشته نشود که وی اعتقادی به حقانیت خود نداشته و لذا در این خصوص اقدامی نکرده است، از این رو بود که آن حضرت به همراه همسرش فاطمه زهرا(ع) به خانه های انصار
|112|
رفته از آنان یاری می طلبید. فاطمه(ع) نیز آنان را به یاری امیرالمؤمنین(ع) فرا می خواند لیکن آنان در جواب می گفتند: ای دختر رسول خدا! کار بیعت با این مردم اتمام یافته است چنانچه پسرعمویت زودتر از ابوبکر از ما بیعت می خواست به یقین کسی را با او برابر نمی کردیم و جز او را نمی پذیرفتیم. علی(ع) پاسخ می داد: شگفتا انتظار داشتید جنازه رسول خدا(ص) را بدون انجام کفن و دفن میان خانه بگذارم و برای به دست آوردن حکومتی که از پیامبر(ص) به جا مانده بود، به نزاع و کشمکش بپردازم؟ فاطمه(ع) نیز می گفت: ابوالحسن آنچه سزاوار بود عمل کرد و وظیفه خود را انجام داد. آنان نیز کاری کردند که خدا از آنان بازخواست خواهد کرد.
[2]
با دقت در تاریخ زمان رحلت پیامبر اکرم(ص) می توان دریافت که برای علی(ع) این امکان وجود داشت که از بیعت با ابوبکر همچنان خودداری ورزد و از اوضاع آشفته آن روزگار به نفع خویش بهره برداری کند، چرا که افراد زیادی نسبت به آنچه در سقیفه گذشته بود معترض بودند. بعضی از این افراد در منزل فاطمه(ع) گرد آمدند تا از رهبری و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) حمایت کنند. از این گروه می توان اشخاص زیر را نام برد: ابوذر، سلمان، مقداد، عمار، حذیفة بن یمان، خزیمة بن ثابت، ابوالهیثم التیهان، فضل بن عباس، قثم بن عباس، دحیة بن خلیفة، براء بن عازب، بریده اسلمی (که از شیعیان مذهبی علی(ع) بودند) زبیر بن عوام، طلحة بن عبیدالله، عباس و عبدالله بن عباس (که از حامیان سیاسی آن حضرت بودند) و گروه دیگری از مخالفان و شیعیان علی(ع) نیز بودند که در خانه حضرت زهرا(ع) حضور نداشتند همچون قیس بن سعد بن عباده، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، مالک اشتر نخعی، ابوایوب انصاری، عدی بن حاتم طایی، ابی بن کعب، ابی سعید خدری و عبدالله بن مسعود.
[3]
چنانکه ملاحظه می شود بسیاری از این افراد، بزرگانی بودند که بیعت نکردنشان با خلیفه، سهم زیادی در تضعیف موقعیت سیاسی او داشت و هر یک از آنان می توانست جماعتی را نیز با خود همراه کند، کافی بود که علی(ع) با درایتی که داشت رهبری این حرکت را به دست گیرد و زمینه خلافت خود را فراهم کند، چنانکه عباس عموی پیامبر(ص) نیز به صراحت به آن حضرت پیشنهاد کرده گفت: "امدد یدک ابایعک فیقول الناس: عمّ رسول الله بایع ابنَ عمّ رسول الله فلا یختلف علیک اثنان؛
[4]
دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم، که در این صورت مردم خواهند گفت عموی رسولخدا(ص) با پسرعموی رسول خدا(ص) بیعت کرده و آنگاه دو نفر نیز در مورد تو اختلاف
|113|
نخواهند کرد."
ولی امیرالمؤمنین(ع) از قبول این پیشنهاد خودداری نمود چنان که از پذیرش پیشنهادابوسفیان نیز امتناع کرد. زمانی که ابوسفیان خواست تا با آن حضرت بیعت نماید و قسم یاد کرد که اگر علی(ع) بخواهد شهر مدینه را علیه ابوبکر از سواره و پیاده پر خواهد کرد.
[5]
سرانجام علی(ع) بعد از شهادت حضرت زهرا(ع) با ابوبکر بیعت کرد. مهمترین عاملی کهآن حضرت را به این کار وا داشت حفظ دین نوپای اسلام در برابر خطرات متعددی بود که در آن زمان، آن را تهدید می کرد چنانکه خود فرمود:
"فامسکت یدی حتی رأیت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد صلی الله علیه و آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلماً او هدماً تکون المصیبة به علیّ اعظم من فوت ولایتکم ...؛
[6]
دست نگاه داشتم تا اینکه دیدم گروهی از مردم مرتد شده از اسلام برمی گردند و می خواهند دین محمد صلی الله علیه و آله را از بین ببرند پس ترسیدم که اگر به یاریاسلام و مسلمانان نپردازم رخنه یا انهدامی در دین ببینم که مصیبت و اندوه آن بر منبزرگتر از فوت شدن ولایت و حکومت بر شما باشد.">
دیگر عامل مهم بیعت امیرالمؤمنین(ع) با ابوبکر، بیزاری آن حضرت از به راه انداختنکشتار و خونریزی در میان مسلمانان بود چرا که به خوبی می دانست اگر دست به قیام مسلحانه بزند، بدون شک تنها نخواهد ماند و بنی هاشم و بسیاری از بنی عبد مناف و انصار به پشتیبانی او برخواهند خاست و در نتیجه خون تعداد زیادی از مسلمانان بر زمین خواهد ریخت چنان که آن حضرت در خطبه ای که در مسیر حرکت به سوی بصره ایراد نمود به این نکته تصریح کرده فرمود:
"ان الله لما قبض نبیه استأثرت علینا قریش بالامر و دفعتنا عن حق نحن احق به منالناس کافة فرأیت ان الصبر علی ذلک افضل من تفریق کلمة المسلمین و سفک دمائهم و الناس حدیثو عهد بالاسلام و الدین یمخض مخض الوطب یفسده ادنی وهن و یعکسه اقلّ خلف؛
[7]
از آن زمان که پیامبر(ص) رحلت کرد قریش در مورد حکومت بر ضد ما به پا خاستند و ما را از حقی که نسبت به آن از تمام مردم سزاوارتر بودیم باز داشتند پس
|114|
چنان دیدم که صبر و شکیبایی در این مورد از ایجاد تفرقه در بین مسلمانان و ریختن خون آنان بهتر است چرا که بسیاری از مردم تازه مسلمان بودند و دین همچون مشک پر از شیر بود که اندک غفلتی آن را تباه و اندک تخلفی آن را واژگون می کرد.">
امیرالمؤمنین(ع) در این رفتار، دستور پیامبر اکرم(ص) را اطاعت نموده که به آن حضرتفرموده بود:
"یا بن ابی طالب! لک ولاء امتی فان ولّوک فی عافیة و اجمعوا علیک بالرضا فقمبامرهم و ان اختلفوا علیک فدعهم و ما هم فیه؛
[8]
ای پسر ابوطالب! ولایت بر امت من از آن تو است پس اگر در سلامتی (و آرامش) پذیرای ولایت تو شدند و به (حکومت) تو رضایت دادند اداره امور آنان را بر عهده بگیر و اگر در مورد تو اختلاف کردند آنان را به خودشان وا گذار.">
مطابق این حدیث، پیامبر اکرم(ص) ولایت را به طور صریح از آن ِعلی(ع) می داند لکن در خصوص اعمال ولایت و به اجرا گذاشتن این حق الهی به آن حضرت دستور می دهد که تا زمانی که مردم پذیرای حکومتش نشده اند از به دست گرفتن قدرت و حکومت خودداری نماید و تأکید می فرماید که اگر مردم در مورد تو اختلاف کردند آنان را به حال خودشان وا گذار.
تاریخ گواهی می دهد که علی(ع) نیز دقیقاً به همین دستور عمل کردند و لذا وقتی که پس از دعوت مردم به حقانیت خود در آنان عزم راسخی مشاهده نکردند و آنها را در این خصوص دارای اختلاف یافتند، مصداق قسمت اخیر فرمایش پیامبر(ص) را محقق دیدند که فرمود "و ان اختلفوا علیک فدعهم و ما هم فیه" اگر مردم در مورد تو اختلاف کردند آنان را به خودشان وا گذار.
بدین ترتیب مطابق سخن پیامبر اکرم(ص) و عملکرد علی(ع) میزان تأثیر آرای عمومی درتعیین زمامدار به اندازه ای است که بدون رضایت و یا رأی مثبت آنان، زمامدار اسلامی مجاز به تصدی حکومت و اعمال ولایت در این خصوص بر آنها نمی باشد. به عبارت دیگر باید دو مرحله را از یکدیگر تفکیک نمود یکی مرحله ثبوت ولایت است و دیگری مرحله اعمال ولایت یا تولّی و تصدی امور مسلمین. در مرحله اول رأی مردم هیچ دخلی ندارد چرا که ولایت از آنان سرچشمه نمی گیرد و لذا توسط آنان نیز قابل اعطا یا سلب نمی باشد. اما در مرحله دوم رأی مردم، عنصر اصلی است زیرا بدون احراز رأی مثبت آنان، زمامدار شرعی مجاز به اعمال قدرت
|115|
بر آنها نخواهد بود. بدون شک در چنین حالتی زمامدار واجد شرایط همچنان دارای ولایت است و مقام ثبوت ولایت در مورد وی متحقق می باشد لکن مجاز به اعمال ولایت مزبور نیست زیرا شرط اصلی اعمال ولایت که رضایت عمومی است تحقق نیافته است. البته مردمی که از پذیرش ولایت یک حاکم جامع الشرایط خودداری می کنند در صورتی که از روی عمد و آگاهی (نه اشتباه) مرتکب چنین کاری شوند بی تردید از فرمان الهی سرپیچی کرده و مستحق کیفر می باشند ولی در عین حال حاکم شرع مجاز نیست که بدون کسب رضایت عمومی به اعمال ولایت در زمینه حکومت بپردازد.
در تأیید این مطلب که از حدیث پیامبر(ص) و سیره علی(ع) به دست آمد می توان بهروایات متعددی که بیشتر آنها از امیرالمؤمنین(ع) است استناد نمود. به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1ـ هنگامی که مردم پس از کشته شدن خلیفه سوم به نزد علی(ع) آمده و با اصرار فراوانخواستند با آن حضرت بیعت کنند فرمود:
"دعونی و التمسوا غیری ... و اعلموا ان اجتبکم رکبت بکم ما اعلم و لم اصغ الی قولالقائل و عتب العاتب و ان ترکتمونی فانا کاحدکم و لعلی اسمعکم و اطوعکم لمنولیتموه امرکم؛
[9]
مرا واگذارید و شخص دیگری را برای این مسؤولیت انتخاب کنید ... و بدانید که اگر من دعوت شما را اجابت کنم بر اساس آنچه خود می دانم بر شما حکومت خواهم کرد و به گفته این و آن و سرزنش افراد گوش نخواهم داد ولی اگر مرا وا گذارید من نیز همانند یکی از شما هستم و شاید من شنواترین و مطیع ترین شما باشم نسبت به کسی که حکومت خویش را به وی بسپارید.">
بدون شک امام معصوم(ع) از مبالغه و مجامله و تعارفات غیر واقعی و گزاف گویی منزه است بنابراین وقتی می فرماید به سراغ دیگری بروید و بدانید که اگر مرا وا گذارید و شخص دیگری را به حکومت بر خود برگزینید نسبت به او از همه شما شنواتر و مطیع تر خواهم بود، حقیقت را بیان می کند. و به همین دلیل می بینیم که علی(ع) از این فرصت که پس از 25 سال برای او فراهم شده است بلافاصله در صدد بهره برداری، برنمی آید بلکه آن قدر در پذیرش خلافت امتناع می کند تا احراز نماید شرط اعمال ولایت که پذیرش مردم و رضایت آنان است فراهم آمده و لذا در ابتدا
|116|
به آنان هشدار می دهد که بدانید اگر مرا برگزینید آنچنان که می دانم بر شما حکومت خواهم کرد و به سخن ملامتگران گوش نخواهم سپرد. این هشدار بدان جهت است که مردم بدانند در چه وادی گام می گذارند تا در نتیجه ابراز رضایت آنان از روی علم و آگاهی باشد نه از روی احساسات مقطعی و هیجانات زودگذر، چرا که چنین رضایتی ارزشمند نیست و مصداق سخن پیامبر(ص) نیز نمی باشد که در عهد خود با امیرالمؤمنین فرمود:
"فان ولّوک فی عافیة و اجمعوا علیک بالرضا فقم بامرهم.">
تأمل در این قطعه زیبای تاریخی گویای آن است که یک امام معصوم(ع) که در زمان خودتنها کسی است که دارای ولایت الهی می باشد و پیامبر اکرم(ص) در مواضع متعددی بر این مقام او تأکید کرده است، با وجود ظلمهای فراوانی که در حق او روا داشته شده و به سکوتی طولانی در طی 25 سال به گونه ای دردناک خار در چشم و استخوان در گلو مجبور گشته است، اینک که مردم به او روی آورده اند، آن را یک فرصت طلایی برای خود نمی شمرد بلکه در صدد آگاهی دادن به مردم بر می آید تا رضایت و انتخاب آنان از روی علم باشد
[10]. به راستی اگر در اعمال ولایت، رضایت مردم شرط نبود، آنگاه بر چه اساسی می شد این کار امیرالمؤمنین(ع) را تبیین نمود؟
بلی صحیح است که آن حضرت از منصوب بودن خود به مقام امامت و خلافت در این مقطعسخنی نگفته است و از این حیث، سکوت را اختیار کرده ولی حتی اگر این سکوت را ناشی از تقیه یا جدل بدانیم دلیلی وجود ندارد که کلام آن حضرت را نیز بر این محمل حمل کنیم. زیرا مطلبی که مخالف با عقاید شیعه و نصب امیرالمؤمنین(ع) به مقام امامت و خلافت باشد در این عبارت دیده نمی شود.
البته اگر این عبارت را ناظر به مقام ثبوت ولایت دانسته و معنای جمله "ولّیتموه امرکم" را اعطای ولایت از سوی مردم بدانیم آنگاه با عقاید شیعه ناسازگار خواهد بود ولی عبارت صراحتی در این معنا ندارد و جمله ای نیز که پیش از این، از پیامبر اکرم(ص) نقل کردیم شاهد خوبی بر تفسیر عبارت مورد بحث می باشد. بنابراین دلیلی برای حمل کلام امیرالمؤمنین(ع) بر تقیه یا جدل وجود ندارد.
2ـ در تاریخ طبری به نقل از محمد بن حنفیه آمده است که گفت: من پس از کشته شدن عثمان در کنار پدرم علی(ع) بودم. آن حضرت به منزل وارد شد و اصحاب رسول الله(ص) اطراف وی اجتماع نمودند و گفتند: این مرد (عثمان) کشته شد و مردم ناگزیر باید امام و رهبری داشته باشند
|117|
و ما امروز کسی را سزاوارتر از تو برای این امر نمی یابیم. نه کسی سابقه تو را دارد و نه کسی از تو به رسول خدا(ص) نزدیکتر است. علی(ع) فرمود: این کار را انجام ندهید چرا که من وزیر شما باشم بهتر از این است که امیرتان باشم. گفتند: نه به خدا سوگند، ما دست بر نخواهیم داشت تا با تو بیعت کنیم. حضرت فرمود:
"ففی المسجد فانّ بیعتی لا تکون خفیاً (خفیةً) و لا تکون الاّ عن رضی المسلمین؛
[11]
پس (مراسم بیعت) در مسجد باشد چرا که بیعت من مخفی نیست و جز با رضایت مسلمانان عملی نمی باشد.">
3ـ تاریخ طبری در نقل دیگری از ابی بشیر عابدی آورده است که من در زمان قتل عثمان در مدینه بودم. مهاجرین و انصار که طلحه و زبیر نیز در بین آنان بودند به نزد علی(ع) آمده گفتند: ای اباالحسن بیا تا با تو بیعت کنیم، حضرت فرمود: من نیازی به حکومت بر شما ندارم و با شما هستم، پس هر که را برگزینید او را خواهم پذیرفت؛ بنابراین حاکمی برای خود اختیار کنید، آنان گفتند به خدا قسم که غیر از تو را بر نخواهیم گزید: "... فقال(ع): لا حاجة لی فی امرکم انا معکم فمن اخترتم فقد رضیت به فاختاروا فقالوا: و الله ما نختار غیرک ...".
[12]
4ـ ابن اثیر مورخ معروف در کتاب کامل خود آورده است:
چون روز بیعت (با علی(ع)) که روز جمعه بود فرا رسید مردم در مسجد گرد آمدند و علی(ع) بر منبر بالا رفت و در حالی که مسجد پر از جمعیت و همه سراپا گوش بودند فرمود:
"ایها الناس ـ عن مَلاء و اُذُن ـ انّ هذا امرکم لیس لاحد فیه حق الاّ من امرتم و قد افترقنا بالامس علی امر و کنت کارهاً لامرکم فابیتم الاّ ان اکون علیکم ...؛
[13]
ای مردم! این امر (حکومت) امر شما است. هیچ کس به جز کسی که شما او را امیر خود گردانید حق امارت بر شما را ندارد. ما دیروز هنگامی از هم جدا شدیم که من قبول ولایت را ناخوشایند داشتم ولی شما جز به حکومت من رضایت ندادید ...">
مطابق این نقل، امیرالمؤمنین(ع) به صراحت می فرماید که در حکومت بر جامعه فقط کسیحق اعمال ولایت دارد که مردم او را به این سمت برگزیده باشند. واضح است که در اینجا سخن از ثبوت ولایت نیست تا آنکه عبارت فوق را به معنای "اعطای ولایت" از سوی مردم بدانیم و آنگاه در صدد توجیه و تأویل آن برآییم بلکه سخن از اعمال ولایت و تصدی امور مسلمین است و امیرالمؤمنین(ع) می فرماید هیچ کس مجاز به تصدی حکومت نیست مگر اینکه مورد
|118|
رضایت مردم باشد و این دقیقاً مطابق همان سخن پیامبر اکرم(ص) است که به علی(ع) فرمود: "فان ولّوک فی عافیة و اجمعوا علیک بالرضا فقم بامرهم."
البته جمع بین این روایات و ادله ای که بر اعتبار شرایط معینی در زمامدار اسلامی دلالت می کند، مقتضی آن است که اختیار و گزینش مردم را فقط پس از احراز شرایط مزبور معتبر بدانیم بدین معنی که مردم موظفند در گزینش حاکم به سراغ افراد واجد شرایط رفته و از بین آنان کسی را که بیشتر مورد قبولشان می باشد برگزینند. اینچنین گزینشی (که ممکن است به طور مستقیم و یا با مراجعه به اهل خبره انجام شود) در حدیثی از علی(ع) به وضوح مورد توجه قرار گرفته است. حضرت می فرماید:
"و الواجب فی حکم الله و حکم الاسلام علی المسلمین بعد ما یموت امامهم او یقتل ...
ان لا یعملوا عملاً و لا یحدثوا حدثاً و لا یقدموا یداً و لا رجلاً و لا یبدؤوا بشیء قبل ان یختاروا لانفسهم اماماً عفیفاً عالماً ورعاً عارفاً بالقضاء و السنة یجمع امرهم ...؛
آنچه در حکم خدا و حکم اسلام پس از مرگ یا کشته شدن امام مسلمانان بر آنان واجب است ... این است که عملی انجام ندهند و دست به کاری نزنند و دست یا پا جلو نگذارند و کاری را شروع نکنند پیش از آنکه برای خویش رهبری پاکدامن، آگاه، باتقوا و آشنا به قضا و سنت انتخاب نمایند تا کار آنان را سامان دهد ...">
[14]
5ـ علی(ع) در یکی از نامه های خود بر حق مردم در گزینش رهبر تأکید نموده ولی به دلیل جمعیت فراوان مسلمین زندگی آنان در نقاط مختلف سرزمین وسیع اسلامی آن روزگار، انجام این وظیفه را بر عهده مهاجرین و انصار می داند که در آن زمان به عنوان اهل خبره و اشخاص مورد اعتماد مسلمین شناخته شده بودند، می فرماید:
"و انما الشوری للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا علی رجل و سموه اماماً کان ذلک(لله) رضاً فان خرج عن امرهم خارج بطعن او بدعة ردّوه الی ما خرج منه فان ابیقاتلوه علی اتباعه غیر سبیل المؤمنین و ولاّه الله ما تولی؛
[15]
شورا (در امر تعیین رهبر) از آن ِمهاجرین و انصار است پس اگر آنان بر شخصی وحدت نظر پیدا کرده و او را امام خویش قرار دادند این امر مورد رضایت خداوند خواهد بود. آنگاه اگر کسی به سبب عیب جویی یا بر اثر بدعتی از جرگه آنان خارج گردید (و بر امام خود خروج نمود) او را به راهی که از آن خروج نموده بازگردانند و
|119|
اگر امتناع کند، به دلیل پیروی از غیر راه مؤمنان با او بجنگند و خداوند او را به آنچه خود انتخاب کرده است واگذار خواهد کرد.">
مهاجرین و انصار در صدر اسلام به عنوان کسانی که در مهبط وحی و در کنار پیامبراسلام(ص) می زیستند و با احکام و معارف اسلامی آشنایی بیشتری داشتند از سوی دیگرمسلمانان شناخته شده و مورد قبول بودند و لذا در هنگام تعیین خلیفه مردم از سایر نقاط به مدینه می آمدند و از مهاجرین و انصار می پرسیدند که چه کسی را به عنوان خلیفه رسول خدا(ص) برگزیدند. بر اساس این اعتماد عمومی آنان همچون اهل خبره ای بودند که مردم در کارهای مهم به ایشان مراجعه می کردند. امیرالمؤمنین(ع) نیز بر این عمل صحه گذاشته تعیین خلیفه را بر عهده مهاجرین و انصار دانسته اند. اصولاً با وجود کثرت جمعیت مسلمین و پراکندگی آنان در سطح سرزمین پهناور اسلامی، اگر بنا می شد که همه مسلمانان در تعیین زمامدار رأی داده و نظر خود را ابراز کنند این کار هیچ گاه به سامان نمی رسید. چنان که علی(ع) در خطبه 172 نهج البلاغه می فرماید:
"و لعمری لئن کانت الامامة لا تنعقد حتی یحضرها عامة الناس فما الی ذلک سبیل و لکن اهلها یحکمون علی من غاب عنها ثم لیس للشاهد ان یرجع و لا للغائب ان یختار؛
[16]
به جان خودم سوگند اگر امامت و رهبری امت چنین باشد که تا زمانی که همه مردم حاضر نشده اند منعقد نگردد هرگز صورت نگرفته و راهی برای انعقاد آن نخواهد بود ولی کسانی که اهل آن هستند (همچون مهاجرین و انصار) بر آنان که هنگام تعیین رهبر حاضر نیستند حکم می کنند در نتیجه آن کس که حاضر بوده اجازه برگشت (و نقض بیعت) ندارد و آن که غایب بوده نمی تواند دیگری را (به عنوان رهبر) اختیار کند.">
6ـ زمانی جمع زیادی از مردم عراق به نزد علی(ع) آمدند. حضرت ملاحظه کرد که به دلیلکثرت آنان، نمی تواند به درستی با آنها سخن گفته و حوائجشان را دریابد لذا دستور داد از بین خود نماینده ای انتخاب کنند که بیش از دیگران مورد قبول و پذیرش آنان بوده و خیرخواهیش بیشتر شامل حال آنها گردد:
"... لمّا قدم علی(ع) حشر الیه اهل السواد فلمّا اجتمعوا اذن لهم فلمّا رأی کثرتهم قال:
|120|
انی لا اطیق کلامکم و لا افقه عنکم فاسندوا امرکم الی ارضاکم فی انفسکم و اعمّه نصیحة لکم ...">
[17]
استناد به این حدیث بر این اساس است که در بینش اسلامی رهبر و زمامدار نماینده مردم محسوب می شود چنان که پیامبر اکرم(ص) می فرماید:
"انّ ائمتکم وفدکم الی الله فانظروا من توفدون فی دینکم و صلاتکم؛
[18]
رهبران شما نمایندگان شما به سوی خدا هستند پس بنگرید که چه کسی را در دین و نماز خود نماینده قرار می دهید.">
بنابراین وقتی که در تعیین نماینده یک جمع که تنها وظیفه او ابلاغ سخنان آن جمع می باشد باید به سراغ فردی رفت که بیش از دیگران مورد رضایت و پذیرش جمع مزبور باشد پس به طریق اولی در تعیین رهبر که در حد بسیار وسیعتری نمایندگی مردم را بر عهده می گیرد باید صفت مقبولیت مردمی مورد توجه قرار گیرد.
شبیه استدلال فوق را می توان در مورد این روایت نیز ارائه داد که از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است:
"... نهی رسول الله(ص) ان یؤم الرجل قوماً الّا باذنهم ...؛
[19]
رسول خدا(ص) نهی فرمود از اینکه مردی امامت گروهی را بدون اذن آنان بر عهده گیرد.">
این حدیث اگرچه در مورد امامت جماعت وارد شده ولی ظاهراً می توان آن را به طریق اولی در خصوص رهبری سیاسی اجتماعی نیز مورد استناد قرار داد؛ خصوصاً با توجه به اینکه در روایت پیشین پیامبر اکرم(ص)، امامان جامعه با امامان نماز جماعت در یک ردیف قرار داده شده اند "فانظروا من توفدون فی دینکم و صلاتکم" که می تواند نشان دهنده شباهت یا اتحاد ماهوی این دو نوع امامت باشد. بنابراین می توان احکامی را که به جنبه امامت به طور کلی (با صرف نظر از خصوصیات هر یک) مربوط می شود در هر دو مورد جاری دانست.
7ـ علی(ع) یکی از اصحاب خود به نام جریر را نزد معاویه فرستاد تا او را به پذیرشحکومت آن حضرت فراخواند و به جریر فرمود: اگر معاویه این دعوت را نپذیرفت به او بگو که من به امامت او راضی نیستم و عموم مردم نیز به خلافت او رضایت ندارند "... فبعثه (ای جریراً) علیّ(ع) و قال له: ... ائت معاویة بکتابی فان دخل فیما دخل فیه المسلمون و الّا فانبذ الیه و اعلمه
|121|
انّی لا ارضی به امیراً و انّ العامة لا ترضی به خلیفةً.">
[20]
بدین ترتیب امیرالمؤمنین(ع) بعد از آنکه ناخشنودی خود را به عنوان حاکم مشروعمسلمین از امارت معاویه ابراز می دارد به نارضایتی مردم نسبت به حکومت او استناد می فرماید.
8ـ عنصر آرای عمومی و رضایت مردمی در تعیین زمامدار چندان اهمیت دارد که در هنگامتزاحم بر دیگر شرایط زمامدار ترجیح داده می شود چنان که علی(ع) قصد آن داشت که ابوموسی اشعری را که در زمان عثمان حاکم کوفه بود، عزل نماید زیرا او را مورد اعتماد و خیرخواه نمی دانست ولی مالک اشتر نزد آن حضرت آمده از ایشان خواست که ابوموسی را در سمت خود باقی بگذارد به این دلیل که مردم کوفه به حکومت او رضایت دارند و حضرت نیز پذیرفت:
"... فقال علی(ع): و الله ما کان (یعنی اباموسی الاشعری) عندی بمؤتمن و لا ناصح ولقد اردت عزله فاتانی الاشتر فسألنی ان اقره و ذکر انّ اهل الکوفة به راضون فاقررته.">
[21]
9ـ علی(ع) در خطبه شقشقیه آنگاه که دلایل پذیرش خلافت را از سوی خود بیان می کند سه عامل را برمی شمارد که دوتای آنها به خواست و اراده عمومی برمی گردد. می فرماید:
"اما و الذی فلق الحبة و برأ النسمة لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقارّوا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس اوّلها و لا لفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز؛
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید اگر نبود حضور آن جمعیت (بسیار) که (برای بیعت با من) حاضر شدند و اتمام حجت بر من که (برای رسیدن به مقاصد الهی و انجام وظیفه خود) یاور دارم و پیمانی که خداوند از علما گرفته است که در مقابل شکمبارگی ظالم و گرسنگی مظلوم صبر نکنند، بدون شک ریسمان شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم و همچون گذشته از خلافت چشم می پوشیدم و آنگاه درمی یافتید که دنیای شما در نظر من از عطسه بز ماده ای کم ارزش تر است.">
حضور جمعیت فراوان و وجود یاورانی که باعث اتمام حجت بر علی(ع) شدند و هر دو گواهبر اقبال عمومی مردم به آن حضرت می باشد اقبالی که وسعت و عظمتش به اندازه ای بود که علی(ع) در مورد آن فرمود:
|122|
"و بسطتم یدی فکففتها و مددتموها فقبضتها ثم تداککتم علّی تداک الابل الهیم علیحیاضها یوم ورودها حتی انقطعت النعل و سقط الرادء و وطیء الضعیف و بلغ من سرور الناس ببیعتهم ایّای ان ابتهج بها الصغیر و هدج الیها الکبیر و تحامل نحوها العلیل و حسرت الیها الکعاب؛
[22]
شما دستم راگشودید من آن رابستم، شما دستم راکشیدید من جمع کردم،آنگاه شما به من هجوم آوردید همانند هجوم شتران تشنه به آبشخور خویش هنگام خوردن آب تا جایی که کفش از پای در آمد و عبا افتاد و افراد ناتوان زیر دست و پا ماندند و شادمانی مردم از بیعت با من تا آنجا رسید که کودکان به وجد آمده و افراد مسن، خرامان برای بیعت به راه افتادند و افراد علیل و دردمند از جا حرکت کردند و دختران نوجوان از شوق بدون روبند برای بیعت شتافتند.">
نتیجه آنکه میزان اهتمام علی(ع) به خواست عمومی مردم در مرحله تعیین رهبر به اندازه ای است که رضایت مردم را شرط جواز اعمال ولایت می داند بدین معنی که اگرچه برای دارا شدن ولایت، وجود شرایط و خصوصیاتی در شخصی لازم است و اعطا کننده ولایت خداوند متعال است که بدون واسطه (در مورد معصومین(ع)) یا با واسطه (در مورد فقهای جامع الشرایط) آن را به یک شخص اعطا می کند لکن چنین شخصی برای جواز اعمال ولایت خود به شرط دیگری نیز احتیاج دارد و آن، پذیرش مردمی است؛ البته مردم شرعاً موظفند فرد واجد شرایط را به عنوان والی خود برگزینند و لذا اگر عمداً بر خلاف این وظیفه رفتار کنند در نزد خداوند مسؤول و معاقب خواهند بود.
این دیدگاه نه تنها در سخنان و سیره امیرالمؤمنین(ع) بلکه در کلمات پیامبر اکرم(ص) و بعضی دیگر از ائمه معصومین(ع) همچون امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نیز دیده می شود.
10ـ اهتمام به آرای عمومی در مرحله تعیین زمامدار در گفتار و رفتار بعضی دیگر از ائمه معصومین(ع) نیز به چشم می خورد چنانکه امام حسن(ع) در نامه ای به معاویه با تصریح به حقانیت الهی و سزاوارتر بودن خود به تصدی حکومت او را به پذیرش امارت خویش فراخوانده می فرماید: مسلمانان مرا به این مقام برگزیده اند:
"انّ علیاً رضوان الله علیه لمّا مضی لسبیله ... ولّانی المسلمون الامر بعده ... فدع
|123|
التمادی فی الباطل و ادخل فیما دخل فیه الناس من بیعتی فانک تعلم انّی احق بهذا الامر منک عند الله و عند کل اوّاب حفیظ و من له قلب منیب.">
[23]
امام حسین(ع) نیز فقط زمانی به درخواست مردم کوفه پاسخ مثبت داد و به سوی آنانحرکت کرد که رضایت عمومی آنان را احراز نمود و اصولاً برای همین احراز اراده و خواست عمومی مردم بود که مسلم بن عقیل را به سوی آنها فرستاد. آن حضرت در نامه ای خطاب به مردم کوفه به این حقیقت تصریح کرده چنین نوشت:
"...و انّی باعث الیکم اخی وابن عمّی وثقتی من اهل بیتی مسلم بن عقیل فان کتب الیّ انه قد اجتمع رأی ملأکم و ذوی الحجی و الفضل منکم علی مثل ما قدمت به رسلکم و قرأت فی کتبکم فانی اقدم الیکم وشیکاً انشاء الله ...">
[24]
نکته ها
1ـ در بعضی از نقلهای تاریخی به علی(ع) نسبت داده شده که آن حضرت پس از رحلتپیامبر اکرم(ص) و به دنبال انحراف خلافت اسلامی از مسیر صحیح خود فرموده است اگر چهل نفر یاور می داشتم علیه وضعیت موجود قیام می کردم. به نظر می رسد این سخن با نتیجه ای که در بالا از دیگر سخنان امیرالمؤمنین استنتاج گردید مخالفت دارد. آیا بدین ترتیب در صحت نتیجه فوق تردید حاصل نمی شود و می توان همچنان آن را پذیرفت؟
برای پاسخ به این سؤال باید نقل تاریخی فوق را از نظر سند مورد بررسی قرار داد. جمله مزبور سخن معاویه به علی(ع) است که در ضمن نامه ای طعن آمیز برای آن حضرت نوشته است: اگر همه چیز را فراموش کنم این سخنت را به ابوسفیان فراموش نمی کنم که چون تو را تحریک کرد و به هیجان آورد گفتی: اگر چهل تن که دارای عزم استوار باشند از میان ایشان بیابم با این گروه جنگ و ستیز خود را آغاز خواهم کرد. "و مهما نسیت فلا انسی قولک لابی سفیان لمّا حرّکک و هیّجک: لو وجدتُ اربعین ذوی عزم منهم لناهضت القوم".
[25] ظاهراً این سخن چنانکه بعضی از محققان
[26] نوشته اند در هیچ یک از منابع معتبر تاریخی یافت نمی شود و صرفاً از ادعاهای معاویه است. علاوه بر این، ادعای معاویه با سخن ابوسفیان نیز مخالفت دارد که به علی(ع) گفت: اگر بخواهی مدینه را از خیل سواران و پیادگان پر خواهم کرد تا از حق تو دفاع کنند.
[27]
|124|
همچنین قبلاً گفته شد که بعد از واقعه سقیفه تعداد قابل توجهی از بزرگان مسلمین به دفاع از علی(ع) برخاسته با ابوبکر بیعت نکردند و حضرت به راحتی می توانست از این فرصت استفاده کرده با سازماندهی آنان و قبایل مختلفی که از گوشه و کنار به کمک آنها برمی خاستند لشکری علیه خلیفه وقت به راه اندازند.
[28]
اصولاً موقعیت امیرالمؤمنین(ع) در میان قریش و یا حداقل بنی هاشم به گونه ای بود که اگر علیه خلیفه وقت قیام می کرد مسلماً تعداد زیادی از آنان به حمایت از ایشان برمی خاستند و جنگ خونینی در میان مسلمانان درمی گرفت که جلوگیری از پیدایش آن یکی از عواملی بود که علی(ع) را به بیعت با خلیفه وادار کرد.
نتیجه آنکه امیرالمؤمنین(ع) برای تجهیز نیرو در جهت مقابله با خلیفه وقت، مشکلی نداشته است و لذا نمی توان ادعای معاویه را در این خصوص پذیرفت بنابراین آنچه در مورد میزان اهتمام آن حضرت به آرای عمومی بیان گردید از این نظر مورد مناقشه نمی باشد.
[29]
2ـ بر اساس اعتقاد حقانی شیعه، امیرالمؤمنین(ع) و دیگر ائمه معصومین(ع) از سویخداوند متعال به امامت و حکومت بر مسلمانان بعد از پیامبر اکرم(ص) منصوب شده و رأیمردم در این مورد هیچ گونه دخلی نداشته است. آیا پذیرش نقش مردم در مرحله اعمال ولایت در این حد که بدون رضایت آنان، ولیّ شرعی مجاز به اعمال ولایت بر آنها نباشد با مبنای شیعه در مورد ولایت علی(ع) و ائمه(ع) منافاتی ندارد؟
پاسخ این سؤال، منفی است زیرا آنچه در نزد شیعه مسلّم است اصل ثبوت مقام ولایت برای ائمه(ع) می باشد اما اینکه در مقام اعمال ولایت در حد تصدی حکومت بر جامعه اسلامی، هیچ گونه شرط دیگری همچون رضایت مردمی وجود نداشته، از امور مسلّم نمی باشد.
البته چنانکه تصریح کرده ایم شرط رضایت عمومی فقط مربوط به تصدی حکومت است نه هر گونه اعمال ولایتی از سوی معصومین(ع). بنابراین قبل از تحصیل رضایت عمومی، اعمالولایتهایی که به حد تصدی حکومت نمی رسد همچون اقامه امور حسبیه در اموری مانند اموال و اشخاص بی سرپرست، قضاوت در میان اصحاب دعوا و امور دیگری از این قبیل مانعی نداشته مجاز می باشد ولی برای تشکیل حکومت اسلامی و به دست گرفتن قدرت سیاسی، مطابق روایاتی که نقل شد الزاماً باید شرط پذیرش مردمی وجود داشته باشد. بدین ترتیب هیچ گونه
|125|
لغویتی در ثبوت مقام ولایت برای ائمه علیهم السلام به وجود نخواهد آمد و نباید تصور شود که اگر اعمال ولایت متوقف بر رضایت مردم است پس جعل منصب ولایت فایده ای نخواهد داشت زیرا چنانکه گفته شد رضایت مردم فقط در زمینه تصدی حکومت شرط اعمال ولایت است ولی در سایر زمینه ها چنین شرطی وجود ندارد و لذا جعل ولایت نیز لغو نخواهد بود. از این رو بیشتر ائمه(ع) نیز در زمان خود چون شرط رضایت عمومی برای آنان فراهم نشده بود به اعمال ولایتهایی در حد پایین تر از تصدی حکومت می پرداختند. نتیجه آنکه باید بین این بیان و آنچه بعضی از نویسندگان ابراز داشته اند که حتی اعطای ولایت به بعضی از ائمه(ع) نیز توسط مردم از راه بیعت با آنان صورت می گرفته است، فرق گذاشت زیرا دیدگاه مزبور علاوه بر آنکه با روایات فراوانی که بر جعل منصب ولایت برای ائمه(ع) از سوی خداوند دلالت می کند منافاتدارد؛ با ماهیت بیعت در صدر اسلام نیز سازگار نمی باشد چرا که بیعت در آن زمان فقط برای تأیید و تقویت حکومت انجام می شده و به هیچ وجه عاملی برای اعطای ولایت و جعل منصب نبوده است.
[30] در حالی که مطابق آنچه در این مقاله اثبات گردید هیچ یک از دو اشکال فوق لازم نخواهد آمد و بر این اساس بیعت فقط در مرحله اعمال ولایت نقش خواهد داشت نه در مرحله ثبوت ولایت.
3ـ ولایت فقیه استمرار حکومت معصومین(ع) است. در زمان غیبت که تشکیل حکومت اسلامی به رهبری معصوم(ع) ممکن نیست کسی که شبیه ترین افراد به او است یعنی فقیه جامع الشرایط عهده دار اداره حکومت می شود لذا میزان اختیارات حکومتی امام معصوم(ع) باولیّ فقیه فرقی ندارد چرا که اقامه حکومت نیاز دایمی تمامی جوامع و از جمله جامعه اسلامی است و این نیاز در زمان غیبت و حضور یکسان است بنابراین اختیارات حاکم اسلامی نیز باید در هر دو زمان یکسان باشد.
بر این اساس همان دلایلی که به رأی مردم در مرحله اعمال ولایت توسط معصوم(ع) اعتباربخشیده بود در مورد حکومت ولی فقیه نیز همین اثر را خواهد داشت لذا جواز اعمال ولایت توسط فقیه جامع الشرایط فقط در سطح حکومت (نه در سطوح پایین تری همچون امور حسبیه) متوقف بر رضایت عمومی و پذیرش مردمی است. بعضی از فقهای معاصر به این مسأله تصریح کرده اند که در رأس آنان حضرت امام خمینی(قده) قرار دارد. نمایندگان معظم له در دبیرخانه
|126|
ائمه جمعه سراسر کشور از ایشان به شرح زیر استفتا کرده اند:
"باسمه تعالی، حضرت آیت الله العظمی امام خمینی رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی پس از اهداء سلام و تحیت، در چه صورت فقیه جامع الشرایط بر جامعه اسلامی ولایت دارد؟
‏نمایندگان حضرتعالی در دبیرخانه ائمه جمعه سراسر کشور‏
‏(خاتم یزدی، توسلی، عبایی، کشمیری، قاضی عسکر)"‏
و امام در جواب مرقوم نموده اند:
"باسمه تعالی ولایت در جمیع صور دارد لکن تولی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین که در قانون اساسی هم از آن یاد شده است و در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولی مسلمین.
‏روح الله الموسوی الخمینی">
[31]‏
ملاحظه می شود که حضرت امام در ابتدای پاسخ، نوشته اند که "ولایت در جمیع صور دارد" این عبارت ناظر به مقام ثبوت ولایت است که رأی مردم در تحقق آن هیچ دخالتی ندارد اما برای آنکه تصور نشود که این عبارت اطلاق دارد و شامل مرحله اعمال ولایت نیز می گردد با آوردن کلمه "لکن" استدراک کرده و به مسأله تولی امور مسلمین پرداخته اند. "تولی امور مسلمین" که همان تصدی امور آنان و اعمال ولایت است شامل امور مختلفی همچون امور حسبیه، قضاوت و تشکیل حکومت می شود. آیا در تمام این موارد ولی فقیه به رأی مردم نیاز دارد؟ پاسخ حضرت امام آن است که تولی امور مسلمین در خصوص تشکیل حکومت متوقف بر رأی مردم است و لذا با آوردن عطف تفسیری تعبیر کرده اند: "تولی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین".
قسمت آخر کلام امام(قده) که نوشته اند: "در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولیمسلمین" اشعار (نه دلالت) به این مطلب دارد که از دیدگاه ایشان، تولی معصومین(ع) نیز نسبت به امور مسلمانان متوقف بر رأی اکثریت آنها بوده است و اصولاً هم باید چنین باشد زیرا حضرت امام در موارد متعددی به یکسانی ولایت فقیه جامع الشرایط و ائمه معصومین(ع) در خصوص اداره حکومت تصریح کرده و نوشته اند: "فللفقیه العادل جمیع ما للرسول و الائمه علیهم السلام مما یرجع الی الحکومة و السیاسة">
[32] و "ان للفقیه جمیع ما للامام علیه السلام الّا اذا قام
|127|
الدلیل علی ان الثابت له علیه السلام لیس من جهة ولایته و سلطنته بل لجهات شخصیة">
[33] و دلیلی نیز ارائه نداده اند که مقتضی فرق بین معصوم(ع) و ولی فقیه در ناحیه تولی امور مسلمین باشد،بنابراین علی القاعده باید هر دو مورد را دارای یک حکم دانست، چنانکه کلام ایشان هم در قسمت آخر استفتا ناظر به آن است.
پینوشت ها:
[1] ـ به عنوان نمونه ر.ک: دکتر ابوالفضل قاضی، حقوق اساسی و نهادهای سیاسی، ج1، ص184 تا 201.
[2] ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6، ص13؛ نیز ر.ک: اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی بن ابی طالب(ع)، ص83.
[3] ـ ابن عبدربه، العقد الفرید، ج3، ص64، به نقل از اصغر قائدان، مأخذ پیشین، ص60.
[4] ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص160.
[5] ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص221.
[6] ـ نهج البلاغه، نامه 62.
[7] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص308.
[8] ـ ابن طاووس، کشف المحجة، ص180.
[9] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، ص271، خطبه 92.
[10] ـ علی(ع) در یکی از نامه های خود به این حقیقت اشاره کرده می فرماید: "و ان العامة لم تبایعنی لسلطان غالب و لا لعرض حاضر؛ توده مردم به خاطر قدرت و زور و حادثه ای ناگهانی با من بیعت نکردند." (نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 54، ص1035).
[11] ـ محمد بن طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص450.
[12] ـ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص450.
[13] ـ ابن اثیر، الکامل، ج3، ص193 به نقل از دراسات فی ولایة الفقیه، ج1، ص505.
[14] ـ کتاب سلیم بن قیس، ص182.
[15] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 6، ص840.
[16] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 172، ص558.
[17] ـ بحارالانوار، ج32، ص358.
[18] ـ بحارالانوار، ج23، ص30 به نقل از میزان الحکمه، ج1، ص178.
[19] ـ بحارالانوار، ج76، ص335.
[20] ـ بحارالانوار، ج32، ص366.
[21] ـ بحارالانوار، ج32، ص86.
[22] ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، ص722، خطبه 220.
[23] ـ عزیزالله العطاردی، مسند الامام المجتبی(ع)، ص332.
[24] ـ عزیزالله العطاردی، مسند الامام الشهید، ج1، ص312.
|128|
[25] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص47.
[26] ـ ر.ک: اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی بن ابی طالب(ع)، ص84.
[27] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص221.
[28] ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص48. بلکه بنا بر پیش بینی ابوسفیان و عباس عموی پیامبر(ص) حضرت می توانست با آن دو نفر بیعت کرده و بدین ترتیب قدرت را به آسانی در دست گیرد چنانکه عباس در پایان عمر خود این سخن را بار دیگر با علی(ع) در میان گذاشت و به آن حضرت گفت: "فلّما قبض رسول الله صلی الله علیه و آله اتانا ابوسفیان بن حرب تلک الساعة فدعوناک الی ان بنایعک و قلت لک: ابسط یدک ابایعک و یبایعک هذا الشیخ فانّا ان بایعناک لم یختلف علیک احد من بنی عبد مناف و اذا بایعک بنو عبد مناف لم یختلف علیک احد من قریش و اذا بایعتک قریش لم یختلف علیک احد من العرب فقلتَ: لنا بجهاز رسول الله صلی الله علیه شغل."
[29] ـ در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که آن حضرت به تعدادی گوسفند که چهل رأس بوده است اشاره کرده و فرموده ست اگراین تعدادیاورراستینوفداکارمیداشتم خروج میکردم "لو انّ لی عددالشویهات وکانت اربعین لخرجت"(جواهرالکلام، ج21،ص397).مضمون این روایت با آنچه به علی(ع) نسبت داده شده و ما آن را ثابت ندانستیم، فرق دارد زیرا در این روایت امام صادق(ع) از تشکیل حکومت صحبت نمی کند بلکه از خروج علیه حکومت جائر زمان خود سخن می گوید. این خروج که مصداق امر به معروف و نهی از منکر می باشد نیازی به پذیرش عمومی و رضایت مردمی ندارد بلکه نیازمند حداقلی از اصحاب فداکار است که با وجود آنان کار قیام بی ثمر نماند همان گونه که امام حسین(ع) چنین کرد. بنابراین، سخن امام صادق(ع) به هیچ وجه لزوم رضایت عمومی را در مرحله اعمال ولایت وتولی امور مسلمین نفی نمی کند.احتمال دیگری که در تبیین این روایت وجود دارد و البته ضعیف به نظر می رسد این است که کلام امام صادق(ع) را ناظر به قیام برای تشکیل حکومت بدانیم. در این صورت ممکن است تأکید آن حضرت بر چهل نفر به این دلیل بوده باشد که با وجود چهل نفر شیعه واقعی، آن امام(ع) می توانسته افراد دیگری را نیز با خود همراه کند زیرا هر یک از این چهل نفر به دلیل شخصیت دینی و ارتباطات قوی خود بر افراد بسیاری تأثیر گذاشته و آنان را به خود جذب می کردند و بدین ترتیب زمینه را برای تشکیل حکومت حق آماده می نمودند چنانکه امام زمام(ع) نیز زمانی که قیام کند در ابتدا تعداد اندکی به آن حضرت می پیوندند و رفته رفته این تعداد زیادتر می شود. بنابراین به طور خلاصه می توان گفت که این چهل نفر همان هسته اولیه و مرکزی حکومت اسلامی و بالاترین رده از یاوران آن حضرت می باشند.
[30] ـ برای توضیح بیشتر در این زمینه ر.ک: مقاله نگارنده با عنوان "حاکم اسلامی نصب یا انتخاب" فصلنامه علوم سیاسی، ص442 تا 469، شماره 5، تابستان 1378 و محمد سروش، دین و دولت در اندیشه اسلامی، ص417 تا 419.
[31] ـ اسناد منتشر نشده موجود در مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، سند شماره 657 به نقل از دکتر مصطفی کواکبیان، مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه، ص258.
[32] ـ امام خمینی، کتاب البیع، ج2، ص467.
[33] ـ همان مأخذ، ص496.

تبلیغات