۱.
این مقاله به بررسی تطبیقی قافیه در شعر فارسی و روسی می پردازد. قافیه به عنوان یکی از عناصر بنیادین شعر، نقش مهمی در ایجاد هماهنگی، موسیقی کلام و انتقال مفاهیم شاعرانه ایفا می کند. پژوهش حاضر با هدف درک عمیق تر کارکردهای قافیه در دو زبان، ضمن نشان دادن اهمیت آن در ساختار شعر، به مقایسه تعاریف، انواع و نقش های قافیه در شعر فارسی و روسی می پردازد. روش پژوهش توصیفی - تحلیلی و مبتنی بر مقایسه است. یافته های پژوهش نشان می دهد که با وجود شباهت های کلی در درک قافیه، تفاوت هایی در کارکرد و نحوه استفاده آن در شعر دو زبان وجود دارد. در شعر روسی، تأکید بیشتری بر جنبه معنایی قافیه و ارتباط آن با لحن، احساس و نوع شعر وجود دارد، در حالی که در شعر فارسی، قافیه نقش مهمی در تعیین قالب شعری ایفا می کند. همچنین، تفاوت های ساختاری دو زبان، مانند نقش تکیه در زبان روسی و اهمیت صامت ها و مصوت ها در زبان فارسی، بر شکل گیری و کاربرد قافیه تأثیرگذار است. این پژوهش نشان می دهد که مطالعه تطبیقی قافیه می تواند به درک بهتر ویژگی های ادبی و زبانی هر دو فرهنگ کمک کند، چرا که شناخت تفاوت های «دیگری» می تواند به شناخت بهتر ویژگی های شعری «خودی» منجر شود و همچنین می تواند در زمینه ترجمه شعر بین دو زبان راهگشا باشد.
۲.
هنرمندانی که به دلایل گوناگون سرزمین خود را ترک کرده اند، با به کارگیری شگردهای متنوع، به بازنمایی تجربه مهاجرت خود پرداخته اند و اکنون ادبیات مهاجرت، به ویژه قالب رمان، از گونه های پرخواننده در جهان است. در این پژوهش به بررسی دو رمان معاصر از ادبیات مهاجرت فارسی و انگلیسی از نویسندگان زن (بازگشت اثر گلی ترقی و از زنان و نمک اثر گابریلا گارسیا) پرداخته ایم و کوشیده ایم - به روش تحلیل محتوای کیفی و با استفاده از منابع کتابخانه ای – چگونگی بازنمایی بدن زنانه را در فرم و محتوای آنها نشان دهیم. بدن انسان پدیده ای است برساخته و در پیوند با روابط قدرت، که از فرهنگ و جامعه تأثیر می پذیرد؛ بدن زنانه نیز به شیوه آشکارتری عرصه بازتاب گفتمان ها و کنترل فرهنگی است. خوانش تطبیقی این دو رمان نشان داد مهم ترین عامل تأثیرگذار بر تفاوت بازنمایی بدن زنانه خاستگاه نویسندگان آنها و طبقه اجتماعی شان است: در بازگشت بدن زن مهاجر مرفه در امنیت است و تنها حسرتی نوستالژیک بازنمایی می کند، اما بدن زنان مهاجر فرودست در از زنان و نمک در گریز همیشگی از ناامنی های گوناگون و تلاش برای بقاست. فرم روایی هر دو اثر نیز در هماهنگی کامل با محتوای آنهاست: روایت منسجم و تک گویی درونیِ اثر ترقی بدنی را نمایندگی می کند که متلاشی نشده و مجال مراقبت از خویش را دارد، ولی داستان پردازی گسسته و چندصداییِ اثر گارسیا نمایانگر بدن های تکه تکه و ترومای موروثی نهادینه شده در آنهاست. حذف یا به حاشیه راندن مردان در هردو روایت نیز تأکید مضاعفی است بر زنانه بودن این روایت ها، درکنار بازسازی هویت زنان و مقاومت و کنش گری ایشان.
۳.
زمان یکی از اساسی ترین مفاهیم در اشعار آنتونیو ماچادو و فروغ فرخزاد است که نه تنها در ساختار و محتوا، بلکه در شکل گیری نگرش فلسفی و جهان بینی این دو شاعر نیز نقشی کلیدی ایفا می کند. در اشعار ماچادو، زمان جریانی پیوسته و ناگزیر است که در قالب استعاره هایی همچون راه، سفر و درخت تجلی می یابد و با جریان بی وقفه ی مرگ همراه است. در مقابل، فروغ فرخزاد زمان را به عنوان نیرویی ناپایدار و ذهنی بازنمایی می کند که میان گذشته، حال و آینده در نوسان است و اغلب با حس سرگشتگی، اضطراب و آگاهی از بی ثباتی هستی پیوند خورده است. این پژوهش، با بهره گیری از چارچوب نظری اگزیستانسیالیسم هایدگر، به تحلیل تطبیقی نقش زمان در اشعار این دو شاعر پرداخته است. نظریه ی "زمانمندی" هایدگر نشان می دهد که تجربه ی زمان در شعر آن ها صرفاً کرونولوژیک نیست، بلکه بازتابی از زیست جهان دو شاعر و تأملات فلسفی شان درباره ی هستی و مرگ است. یافته های پژوهش حاکی از آن است که ماچادو زمان را نوعی پیوستار هستی شناختی می داند که با حرکت و امید همراه است، در حالی که فرخزاد به زمان نگاهی بحرانی، گسسته و آمیخته با اضطراب دارد. این تفاوت ها، علاوه بر تمایزات فردی، متأثر از تجربه ی زیسته و فلسفه ی فردی آن ها بوده و در فرم و محتوای شعرشان بازتاب یافته است.
۴.
گونه ادبی رمان به دلیل ظرفیت ویژه روایی، مخاطب پذیری و قابلیتی که در محاکاتِ زندگی واقعی انسان دارد، می تواند بستر مناسبی برای بازتاب مضامین حقوق بشر باشد. نویسندگان در این پژوهش که به روشی توصیفی-تحلیلی به چرایی و چگونگیِ بازتاب مضامین حقوق بشر در رمان های معاصر پرداخته شده، کوشیده اند از چشم انداز مبانی حقوق بشر به رمان معاصر بنگرند و چگونگی کاربرد تکنیک های روایی را در رمان های نیمی از یک خورشید زرد، دوست نابغه من، راه آهن زیرزمینی و وزارت نهایت خوشبختی برای بازنمایی و نقد موضوعاتی با درونمایه حقوق بشر نشان دهند. این مقاله از نظریه های اسپیواک، سعید و نوسبام در تحلیل مضامین و کنش های رمان بهره می گیرد. در رمان های منتخب، مضمون های کلیدی مرتبط با حقوق بشر شناسایی و با قوانین و اسناد بین المللی حقوق بشر مطابقت داده شده اند. یافته ها نشان می دهد که این رمان ها با نظرداشت به موازین حقوق بشری مندرج در اسناد بین المللی، نه تنها به تبیین و نهادینه سازی این مضامین کمک می کنند بلکه واقعیت های نقض حقوق بشر را منعکس می نمایند و خوانندگان را تشویق می کنند تا با این نابرابری ها مواجه شوند و آن ها را به چالش بکشند. رمان های پسااستعماری با بازنمایی و نقدِ دست کاری ساختارهای قدرت در نقض حقوق اولیه بشر، حسّ مطالبه گری و آزادی خواهی خوانندگان را برمی انگیزد و می تواند نقش سازنده ای در آگاهی بخشی از مضامین حقوق بشر داشته باشد.
۵.
این مقاله به تحلیل بینامتنی قرآن کریم در رمان «بازگشت به پنج رود»، اثر برجسته آندری ولاس، نویسنده معاصر روس، می پردازد. این پژوهش با تکیه بر چارچوب نظری ژولیا کریستوا و ژرار ژنت و با روش توصیفی-تحلیلی، به این مسئله اصلی می پردازد که نویسنده چگونه عناصر روایی و مضامین قرآنی را در ساختار ادبی و فلسفی اثر خود ادغام کرده و این عناصر چه کارکردهایی دارند. یافته های کلیدی پژوهش نشان می دهد که ولاس در دو سطح اصلی از متن مقدس بهره برده است. در سطح آشکار (نفی جزئی)، او با نقل قول مستقیم آیات و تلمیح به شخصیت های قرآنی، به شخصیت پردازی، فضاسازی معنوی و اعتبارسنجی تاریخی روایت می پردازد. در سطح ضمنی و عمیق تر (نفی متوازی)، نویسنده با بازآفرینی خلاقانه مضامین محوری قصص سوره کهف - به ویژه داستان های خضر و موسی، اصحاب کهف و ذوالقرنین - به تبیین مفاهیم بنیادینی چون عدالت الهی، تقدیر، هجرت معنوی و الگوی حاکم عادل می پردازد. این تعامل بینامتنی چندلایه در نهایت به خلق تصویری از «شرق روحانی» و تثبیت جهان بینی توحیدی رمان می انجامد و این اثر را به عنوان پلی میان ادبیات روسیه و میراث معنوی شرق اسلامی معرفی می کند.
۶.
بررسی چگونگی استحاله تجربه تبعید به یک بحران معرفت شناختی در زبان، در آثار دو چهره ساختارشکن شعر مدرن، یدالله رؤیایی (معمار «شعر حجم» فارسی) و سلیم برکات (از نوآوران برجسته شعر عرب) درونمایه اصلی پژوهش حاضر است. پرسش محوری آن است که چگونه آوارگی فیزیکی و ذهنی، این دو شاعر را به پروژه ای بنیادین برای واسازی زبان سوق داده است. با به کارگیری نظریه ساختارشکنی دریدا، به ویژه نقد «کلام محوری» و منطق «تفاوت-تأخیر»، می توان دریافت که رؤیایی و برکات، زبان را از رسانه ای برای بازنمایی واقعیت به فضایی خودارجاع، آواره و خودبسنده بدل کرده اند. در این ساحت نوین، کلمات از سلطه مدلول های ثابت رها شده و در شبکه ای بی مرکز از دلالت های معلق و لغزان به بازی درمی آیند. نکته اساسی و مهم در این میان آن است که هر دو شاعر از دو مسیر متضاد به این هدف دست می یابند: رؤیایی با راهبرد مینیمالیستی «شعر حجم» و تهی سازی فضا، و برکات با رویکرد ماکسیمالیستیِ انباشت اساطیر شخصی و واژگان کهن. همگرایی این دو رویکرد به خلق یک «شعر-شیء» می انجامد که دیگر نه «روایتی از تبعید»، بلکه خودِ «تجسم مادی و زبانیِ» آن است؛ زبانی که خود به وطن ویران شده ای بدل می شود و تنها امکان سکونت در آن، بازسازی مداوم ویرانه هایش است.