۱.
بردگان سیاهی که در طول حدود دو هزاره گذشته در سواحل خلیج فارس ساکن شده اند، سرگذشت پیچیده ای را از سر گذارنده بودند. ورود ایشان به سواحل خلیج فارس روندی تدریجی و تاریخی بود که به علل گوناگون در هر دوره به شکلی خود را نشان داد. مقاله حاضر در پی بررسی روند و تحلیل عوامل مؤثر بر فرازو فرودها و موضع گیری های اجتماعی بردگان مذکور در برابر شرایط جامعه ساحل نشینان خلیج فارس است. بنا به مقتضیات موضوع روشی توصیفی-تحلیلی با رویکرد "جبرهای اجتماعی"ژرژ گورویچ در این تحقیق اتخاذ شده است. یافته های تحقیق مراحل متعدد و متنوعی از فرایند تاریخی جذب بردگان زنگی در جامعه مورد بحث را به تصویر می کشد که در طول این دوره دو هزار ساله از بی خبری، جنبش اجتماعی بردگان و برخورد فرهنگی تا تعامل و همنوایی تحول یافت.
۲.
بررسی برخی از تحقیقاتِ جدید و حتی بعضی از منابع دست دومِ تاریخی، این نکته را به ذهنِ مخاطب متبادر می سازد که کرمانیان (اعم از حاکمان، دولتمردان و عمومِ مردمِ کرمان) با طوع و رغبت از مغولان چنگیزی اطاعت کرده و بدون هیچ سیاست، تلاش و یا مقاومتی به تسلیمِ کامل آنان درآمده اند. نوشتار حاضر بر آن است که با بهره گیری از روش پژوهش تاریخی با رویکرد تحلیلی، این قولِ ساده انگارانه را به چالش کشد و با ارائه دلایل و شواهدِ متقنِ تاریخی بدین پرسش پاسخ دهد که رویکرد کرمانیان در برابرِ مغولان چنگیزی چگونه بود و این رویکرد چه تبعات و نتایجی برای کرمان داشت؟ یافته های پژوهش نشان داد که اولاً حاکمان و دولتمردانِ کرمان همزمان با تهاجماتِ مغولان، با توجّه به شناختی که از مغولان، کشتار و شدّت عملِ آنها داشتند؛ زیرکانه سعی کردند از رسمِ ایلیِ مغولان تبعیت کرده و از ویرانیِ کرمان جلوگیری کنند. ثانیاً دولتمردانِ کرمان تا حدّ ممکن سعی داشتند از باز شدنِ پایِ مغولان به کرمان جلوگیری کرده و با رسومی همچون فرستادن گروگان به دربارِ مغولان و یا ازدواج های سیاسی و حتی پرداخت مالیات، امنیت سیاسی – اجتماعی کرمان را حفظ کنند تا در پسِ این امنیت بتوانند به رونق اقتصادی نیز دست یابند. اگرچه سرانجام مغولان همزمان با دورانِ ایلخانیِ اولجایتو بر کرمان استیلا یافتند؛ اما کرمانیان نزدیک به یک قرن با همین رویکرد در مقابل مغولان ایستادگی کردند و نه تنها از ویرانیِ سرزمین خود جلوگیری کردند؛ بلکه دورانی همراه با رونق اقتصادی و رشد فرهنگی را پشت سر گذاشتند؛ دورانی که اوج آن همزمان با حکومت تَرکان خاتون قراختایی است. در مجموع می توان کرمانیان را پیروزِ میدانِ رویارویی با مغولان دانست.
۳.
در مقطع زمانی پایان جنگ جهانی دوم با اشغال ایران توسط متفقین و ضعف حکومت مرکزی، حزب دمکرات کردستان به رهبری فردی به نام "قاضی محمد" و با حمایت اتحاد جماهیر شوروی درصدد برآمد واگرایی سرزمینی را مبتنی بر عاملیت قومیت در ایران رقم بزند. در این پژوهش کوشش شده با استفاده از روش تحلیل گفتمان و در چهارچوب دیدگاه لاکلائو و موفه چگونگی مفصل بندی مؤلفه های گفتمانی این حزب در مطالبه خودمختاری برای کردستان در چهارچوب جغرافیای سیاسی ایران و به ویژه چگونگی غیریت سازی آن با گفتمان ناسیونالیستی حکومت پهلوی واکاوی شود. این دو اندیشمند روش تحلیل گفتمان را بیش ازپیش از حوزه زبان شناسی به عالم سیاست و از جمله مطالعات هویت قومی سرایت داده اند. یافته های پژوهش بیان گر آن است که این حزب کوشید با مرکزیت بخشی به تمایز زبانی قوم کرد با زبان فارسی به مثابه زبان رسمی حکومت مرکزی درصدد خودمختاری این منطقه جهت قلمروزدایی از "زبان معیار" برآید. همچنین ضمن تمایزانگاری با حکمرانی بسیط حکومت پهلوی اقدام به برساخت دال استعاری کارایی حکمرانی فدرالیسم جهت کسب اختیارات برای اداره امور این منطقه در چهارچوب قلمرو سرزمینی ایران برآید. از سوی دیگر علی رغم حمایت شوروی از این حزب لیکن به جهت عدم مجاورت مرزی شوروی با کردستان و نظر به مخالفت بریتانیا و ایالات متحده با واگرایی این منطقه و همچنین عدم تمایل این حزب به اجرای سیاست های کمونیستی در کردستان، دال مرکزی گفتمان این حزب به سوی مطالبه خودمختاری در چهارچوب جغرافیای سیاسی ایران و نفی جدایی طلبی سوق یافت.
۴.
گفتمان های اصلاح دینی در جهان اسلام از اواخر قرن نوزدهم تاکنون را می توان محصولی از نزاع دیرپای سنت و تجدد دانست. این گفتمان ها که هم متأثر از تحولات داخلی جوامع اسلامی و هم تابعی از جریان های فکری غرب هستند، تنوع قابل توجهی یافته اند. در این میان، گفتمان اصلاح دینی علی شریعتی در ایران به دلیل اثرگذاری گسترده، جایگاه ویژه ای دارد. ویژگی شاخص این گفتمان در بازسازی هدفمند تشیع نهفته است؛ فرایندی که با عبور از بازخوانی صرف سنت و پرهیز از تفسیرهای فاقد مسئولیت پذیری اجتماعی، آن را به آرمانی انقلابی و پویا تبدیل می کند. این مقاله با بهره گیری از نظریه گفتمان لاکلا و موفه نشان می دهد که شریعتی از طریق بازسازی معنایی «امامت» به عنوان دال مرکزی و مفصل بندی دال های شناور چون عدالت، انتظار، ولایت و امت در زنجیره های هم ارزی، منظومه ای معنایی پدید آورد که در آن تشیع به هویتی معطوف به کنش اجتماعی، مسئولیت پذیری و مبارزه با ستم تبدیل می شود. او با منطق طرد، قرائت های رقیب را ذیل «تشیع صفوی» بازنمایی و به حاشیه می راند و در مقابل «تشیع علوی» را به مثابه بدیلی انقلابی و عدالت خواه تثبیت می کند. نتیجه این فرایند، بازسازی هویت شیعی در قالبی فعال، عدالت محور و معطوف به تغییر بود؛ هویتی که علاوه بر انسجام در سطح نظری، در عرصه اجتماعی و تاریخی نیز توان بسیج گری گسترده ای ایجاد کرد. در این گفتمان، دین به ابزار توانمندسازی توده ها، برانگیختن مسئولیت جمعی و ایجاد آمادگی برای تغییر ساختارهای نابرابر تبدیل شد. سازمان دهی تازه مفاهیم دینی و ایجاد شبکه ای از معانی و کنش ها باعث شد گفتمان شریعتی بتواند پیام های عدالت خواهانه و آزادی طلبانه را در قالبی آشنا برای مخاطبان منتقل کند و در شکل گیری حرکت های اعتراضی دهه ۱۳۵۰ و نهایتاً انقلاب اسلامی نقش مؤثر ایفا کند. یافته های پژوهش نشان می دهد که گفتمان اصلاح دینی شریعتی تحت عنوان تشیع علوی، با بازآرایی مفاهیم کلیدی تشیع و ایجاد انسجام گفتمانی حول محور امامت، از سطح یک پروژه نظری فراتر رفت و به یکی از نیروهای هژمونیک اثرگذار بر سپهر سیاسی–اجتماعی ایران تبدیل شد.
۵.
ایالت جبال به عنوان کانونی راهبردی در ایران دوره میانه، نقش مؤثری در تحولات سیاسی، مذهبی و فکری جهان اسلام ایفا کرد. با این وجود، نقش آفرینی زنان این منطقه علی رغم اهمیت تاریخی آن، کمتر موضوع مطالعات نظام مند بوده است. این پژوهش با رویکردی بین رشته ای و با کاربست چارچوب نظری پیِر بوردیو، به تحلیل کنشگری و جایگاه زنان در بازتولید قدرت و مقاومت فرهنگی در ایالت جبال در دوره آل بویه و سلجوقی می پردازد. مطالعه حاضر با اتکا بر منابع تاریخی اولیه و مطالعات کتابخانه ای، مفاهیم کلیدی بوردیو شامل میدان، سرمایه، عادت واره و خشونت نمادین را به عنوان ابزار تحلیلی به کار گرفته و به تحلیل نظام مند داده های تاریخی پرداخته است. یافته ها نشان می دهد که زنان جبال، با وجود محدودیت های ساختاری و اعمال خشونت نمادین، کنشگرانی فعال و راهبردی بوده اند. در میدان علمی-دینی، زنان محدثه و عالمه با تبدیل سرمایه فرهنگی و اجتماعی به سرمایه نمادین در انتقال معارف اسلامی و تربیت شاگردان مؤثر عمل کرده اند. در عرصه عرفانی، زنان صوفی با استفاده از شبکه های خویشاوندی و معنوی، فضاهایی برای حضور عرفانی ایجاد کردند. همچنین، در حوزه سیاسی و اجتماعی، آنان با سرمایه نمادین و اقتصادی خود در دیپلماسی، مدیریت بحران، تثبیت مشروعیت خاندان های حاکم و فعالیت های خیریه نقش آفرینی کردند . این پژوهش نشان می دهد که زنان جبال، با درک قواعد میدان های اجتماعی-فرهنگی و استفاده هوشمندانه از سرمایه های مختلف، و با بهره گیری از جایگاه راهبردی جغرافیایی ایالت جبال که بستری برای تبدیل فرصت های مکانی به سرمایه های گوناگون فراهم می کرد، توانستند در چارچوب همان ساختارهای مردسالارانه موقعیتی اثرگذار برای خود ایجاد کنند . یافته ها اهمیت ترکیب تحلیل جامعه شناختی و تاریخی برای درک دیالکتیک سلطه و مقاومت و نقش زنان در تاریخ اجتماعی ایران و جهان اسلام را برجسته می سازد و الگویی نظری برای مطالعات آینده در حوزه جنسیت، قدرت و فرهنگ ارائه می دهد .
۶.
بنابر تجربه تاریخی کهن، ایرانیان همواره یک ملت بوده اند. یکی از وجوه مدرنیته، ملت سازی به شیوه نوین و متفاوت با تجربه کهن ایرانیان بود. اما این تجربه جدید در ابتدا با جنگ روسیه علیه ایران در قفقاز در قامت یک "مدرنیته ای توپخانه ای" برای ایرانیان ظاهر شد.؛ بنابراین ملت شدن به مفهوم مدرن و اندوختن تجربه نوین بر تجربیات کهن ایرانی یک وضعیت حادث و تحمیلی بود؛ اما حدوث این وضعیت نوین با چالش ها و موانعی در ایران روبرو بود که ناتمامی پروژه ملت سازی مدرن ایرانی پی آمد آن بوده و موضوع اصلی این پژوهش است. این پژوهش به تبیین عوامل چالش برانگیز و اثرگذار کلان بر فرایند ملّت سازی در ایران می پردازد. روش تحقیق تبیین علّی با رویکرد کیفی است. هدف تحقیق تبیین موانع و چالش های فرایند ملّت سازی در ایران است. فرضیه تحقیق اینست که به نظر می رسد عوامل اثرگذار کلان فرهنگی، سیاسی و اجتماعی بر ناتمامی فرایند ملّت سازی در ایران مؤثر بوده اند. روش گردآوری مطالب مبتنی بر مطالعات کتابخانه ای است. نوآوری مهم تحقیق، پردازش مفهومی چالش های ملّت سازی ایرانی مبتنی بر عوامل اثرگذار کلان است. نقطه تقاطع عوامل اثرگذار کلان چهارگانه فرهنگی، اقتصادی، ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک، بر فرایند ملّت سازی در ایران پی آمد رشد وطن ستیزی را داشته است. این ابعاد چهارگانه مانع فرایند ملّت سازی پایدار در تحولات اجتماعی در ایران بوده است. یافته مهم پژوهش ایضاح چالش های کلان ملّت سازی در ایران و تقویت مبانی نظری جهت غلبه بر این چالش هاست. نتیجه پژوهش ارائه پیشنهادهای سیاستی جهت تأثیر بر فرایند ملّت سازی در ایران و ضروری بودن تداوم عناصر ملّت ساز نهادی در ایران است.
۷.
قدرت گیری صفویه نقطه عطفی در تاریخ اقتصادی-اجتماعی و سیاسی ایران محسوب می شود. ظهور صفویه پس از سال ها انسداد سیاسی و انقباض اقتصادی، آغاز دوره ای جدید در تاریخ ایران بود. حکومت صفویه با رسمی کردن مذهب تشیع ، همگون سازی فرهنگی را در ایران آغاز نمود و بستر را برای وحدت اجتماعی و یکپارچگی سیاسی-اقتصادی فراهم نمود. این یکپارچگی مسیر را برای تقویت نظام و ایجاد حکومت استبدادی در دوره صفویه فراهم کرد. هگل که نگاهی به تاریخ ایران داشت، ساختارهای اجتماعی-سیاسی آن را استبدادی و در مفهومی کلی و عام، شرقی ترسیم می کرد. هگل نقش مذهب را در ایجاد یکپارچگی اصل اساسی می دانست و از آن به عنوان ابزاری در دست حکومت برای ایجاد استبداد مرکزی، مطیع کردن و مضمحل کردن نیروهای پیرامونی(پیرامونی)، وحدت اجتماعی و یکپارچگی سیاسی-اقتصادی عنوان می کرد. هدف پژوهش حاضر تحلیلِ نقشِ مذهب در ایجاد و تثبیت قدرتِ صفوی از منظر هگل می باشد. این پژوهش به دنبال پاسخ به این پرسش است که مذهب چه نقشی در تثبیت ساختار قدرتِ صفوی، ایجاد استبداد متمرکز و یکپارچگی سرزمینی داشت؟ هگل در تحلیل جوامع شرقی، ضمن معرفی خصلت استبدادی حکومت متاثر از اقلیمِ گرم و خشک، به جوامع پیرامونی خودکفا اشاره می کند و تجمیع و ترکیب این دو را ممکن نمی داند مگر با نقش اتصال گر مذهب. مذهب در آراء هگلی، به سان ملاتی عمل می کند که ضمن چسباندن(وحدت عملی) بین مرکز و نیروهای پیرامونی، نقش ابزاری برای تثبیت ساختار قدرت مرکزی را نیز دارد. این پژوهش با روش تاریخی و شیوه توصیفی- تحلیلی و با بهره گیری از فرضیه استبدادشرقی از منظر آراء هگل نگارش شده است.مساله پژوهش حاضر، اعتبارسنجی گزاره های هگلی و شناخت ماهیت استبداد صفوی از گذرگاه این گزاره هاست. .فرضیه ارائه شده با تکیه بر آراء هگل، بیان می کند که مذهب نقشی کارکردی-تاریخی در ایجاد و تثبیتِ ساختار قدرت در ایرانِ عصر صفوی داشته است.
۸.
تکنوکراسی مدلی از حکمرانی است که در جوامع صنعتی و به دنبال اهمیت یافتن علوم و فنون مطرح گردید؛ در این سیستم حکومتی افراد دارای تخصص علمی و فنی اداره جامعه را بر عهده می گیرند. در ایران عصر پهلوی نیز تحت تأثیر سیاست های صنعتی سازی زمینه ورود فن سالاران به مناصب سیاسی فراهم گردید. براین اساس، مقاله حاضر با رویکرد توصیفی تحلیلی و با اتکا به مبانی نظریه نهادگرایی تاریخی به تبیین نحوه عاملیت نهادها و کنشگران مؤثر در فرایند شکل گیری و رشد تکنوکراسی در ایران اختصاص یافته است. یافته های پژوهش حاکی از نقش تعیین کننده شاه و سیاست های تمرکزگرایانه حکومت در جهت دهی به توسعه و فراهم سازی بستر تکنوکراسی است. سطوح میانی، با تمرکز بر نهادهای رسمی، محل تبدیل سیاست ها و قوانین کلان به برنامه ها و اقدامات انجام گرفته در حوزه صنعت و اقتصاد بوده و کنشگران در سطح خرد شامل سیاست مداران، مدیران، کارآفرینان در تأسیس سازمان های صنعتی، راه اندازی واحدهای تولیدی، تربیت نیروهای تکنسین و به کار گماردن آن ها در کارخانه ها و سازمان های صنعتی نقش تعیین کننده ای داشته اند.
۹.
این پژوهش به بررسی روند جامعه پذیری گرجیان مهاجر در ایران عصر صفوی می پردازد و تلاش می کند با بهره گیری از نظریه ساخت یابی آنتونی گیدنز و مدل هم پذیری جان بری، نحوه تعامل این گروه با ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایران را تحلیل کند. مهاجرت گرجیان به ایران، که عمدتاً به صورت اجباری و در قالب سیاست های نظامی و امنیتی صورت گرفت، موجب تغییرات جمعیتی و فرهنگی در مناطق مرکزی ایران شد. یافته ها نشان می دهند که گرجیان، با وجود شرایط مهاجرتی خاص، توانستند در ساختار قدرت صفوی جذب شوند و در بازتولید نظم اجتماعی نقش فعالی ایفا کنند. این مقاله با تمرکز بر دو سطح ساختار و عاملیت، نشان می دهد که جامعه پذیری گرجیان نه تنها از طریق سیاست های دولتی بلکه از مسیرهای فرهنگی و هویتی نیز شکل گرفته است. استفاده از چارچوب نظری گیدنز و بری امکان تحلیل چندلایه ای این فرآیند را فراهم می سازد و به درک عمیق تری از تجربه مهاجرت در بستر تاریخی کمک می کند.
۱۰.
گروه اجتماعی سادات، به دلیل انتساب به خاندان پیامبر (ص) و همچنین ادعای سیادت صفویان، از احترام فراوان و جایگاه ویژه ای نزد آن ها برخوردار بودند، به گونه ای که این گروه به بازیگران اصلی و تأثیرگذار در عرصه های مختلف عصر صفوی تبدیل شدند. این موقعیت ممتاز با سقوط صفویان، نمی بایست به همین شکل ادامه یابد؛ لذا پژوهش حاضر در صدد است تا موقعیت سادات در سپهر سیاسی ایران را از سقوط صفویه تا پایان دوره نادرشاه به طور دقیق و جامع واکاوی نماید. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی و با تکیه بر مطالعه کتابخانه ای انجام شده است. یافته های این پژوهش نشان می دهد که با سقوط سلسله صفویه توسط افغان ها، سادات دچار وضعیت نامطلوبی از جمله قتل، فرار و مهاجرت اجباری شدند. در دوره نادرشاه نیز به دلیل سیاست های مذهبی متفاوت از صفویان، این گروه با تضعیف موقعیت های اداری، با کاهش چشمگیر درآمدهای موقوفات، عزلت نشینی، مهاجرت و حتی حذف مواجه شدند. علیرغم تمام مشکلات و محدودیت های موجود برای سادات در این عصر، اما بنابر درک موقعیت اجتماعی آنها توسط نادر، ساداتی عموما از خاندان هایی به دور از دایره قدرت در عصر صفوی در مناصب مختلف دیوانی و مذهبی و به شکلی کنترل شده، فراخوان شدند.
۱۱.
گفتمان اصلاح طلبانه ای طرفدار تغییر وضعیت زنان که ریشه در تحولات فکری عصر مشروطه داشت، به فراخور وقایع داخلی و بین المللی زمانه خود به تدریج نضج گرفت. از جمله با توجه به موفقیت های نظامی و اقتصادی ژاپن، چشم بدان داشت تا بعنوان الگویی مرجح به معرفی مصادیق مترقیانه آن در ارتباط با زنان بپردازد. پژوهش حاضر کوشیده به این پرسش ها پاسخ دهد: متون به جامانده از مطبوعات زنان در جامعه پسامشروطه چه شناختی از تحولات اجتماعی و مناسباتی جنسیتی متناظر آن در ژاپن داشتند؟ وضعیت زنان در ژاپن را چگونه می دیدند؟ این دربردارنده چه ویژگیهایی بوده است؟ بدین منظور، متون منتشرشده در مطبوعات زنان به عنوان جامعه آماری انتخاب و با بهره گیری از روش تحلیل اسناد، به صورت کیفی بررسی شده اند. به کارگیری چارچوب نظری «سنخ آرمانی» وبر به عنوان ابزار تحلیلی نشان می دهد که نویسندگان این نشریات، از یک سو با ارجاع به وضعیت زنان در جامعه ژاپن و ابعاد مختلف آن در حیطه آموزش همگانی، آموزش عالی، اشتغال، ورزش زنان و از سوی دیگر با معرفی نمونه هایی از زنان پیشرو، در شکل دهی به الگوی آرمانی از ژاپن دست به قلم برده اند. نمونه عالی که آنان از جامعه شرقی ژاپن در پیش چشم مخاطبان خود قرار می دهند نوعی برساخت ذهنی از واقعیت های عینی جامعه است که بعنوان یک معیار، امکان ارزیابی همانندیها و انحراف ها را میسر و خوانندگان و بل آحاد جامعه را به سوی نزدیک شدن به معیارها و تقلیل انحراف ها ترغیب می سازد. این معیارها همان خصلت های نوعی جامعه مترقی است که این بار در قامت جامعه شرقی موفق خود را می نمایاند. طرح این مؤلفه ها به منزله معیارهای روشن و دست یافتنی را می توان تلاشی آگاهانه برای جهت دهی به ذهنیت زنان و مردان تحول خواهی دانست که چشم به وضعیت جوامع آسیایی داشته و در مقابل جوامع پیشرفته غربی، نمونه مترقی شرقی را برجسته ساختند. بر این اساس خواستار تغییر نظم جنسیتی بودند و تحول ایران را در آستانه شکل گیری دولت مدرن، منوط به بازتعریف نقش زن و ارکان و شئون اجتماعی متناظر آن در حوزه های عمومی و خصوصی می دانستند.
۱۲.
مسئله جایگاه و حقوق زنان در جوامع اسلامی یکی از چالش های بنیادین دنیای معاصر است که اغلب در قالب تعارض میان تفسیرهای سنتی شریعت و گفتمان های مدرن برابری جنسیتی صورت بندی می شود. این چالش نه تنها در عرصه های حقوقی و اجتماعی، بلکه در سطح معرفت دینی، شیوه فهم متون مقدس و نسبت میان دین، تاریخ و قدرت نیز بازتاب یافته است. در این میان، بازاندیشی در مبانی نظری و روش شناختی قرائت های دینی نقشی اساسی در امکان پذیر ساختن خوانش های انتقادی از مسئله زن مسلمان ایفا می کند. پژوهش حاضر با رویکرد جامعه شناسی تاریخی به تبیین مبانی واسازی محمد ارکون در مسئله زن مسلمان می پردازد و می کوشد نشان دهد نابرابری های جنسیتی در جوامع اسلامی بیش از آنکه ریشه در ذات آموزه های اسلامی داشته باشند، محصول فرایندهای تاریخی، فرهنگی و گفتمانی اند که در بستر مناسبات قدرت تثبیت شده اند. پرسش اصلی پژوهش آن است که واسازی ارکون چگونه از رهگذر نقد عقلانیت جزمی، اقتدار سنتی و تاریخ مندی فهم دینی، امکان بازخوانی انتقادی متون و سنت های اسلامی را در نسبت با جنسیت فراهم می کند. روش پژوهش کیفی و مبتنی بر تحلیل محتوای هدایت شده آثار اصلی محمد ارکون در حوزه نقد عقل دینی، تاریخ اندیشه اسلامی و مطالعات اسلام معاصر است. داده ها با الهام از نظریه داده بنیاد و از طریق کدگذاری سه مرحله ای شامل کدگذاری اولیه، محوری و انتخابی تحلیل شده اند. یافته ها نشان می دهد که اندیشه ارکون بر تمایز میان ساحت قرآنیِ مبتنی بر کرامت و برابری انسان ها و واقعیت های تاریخی-اجتماعی متأثر از ساختارهای فرهنگی پیشااسلامی، پدرسالاری اجتماعی، جزم اندیشی فقهی و سازوکارهای قدرت استوار است. از منظر او، نابرابری جنسیتی نه امری ذاتی در دین، بلکه بحرانی تاریخی-اجتماعی است که در نتیجه خلط ساحت های معرفتی متن، تاریخ و قدرت و تثبیت قرائت های ایدئولوژیک از اسلام پدید آمده است. نتایج پژوهش نشان می دهد که واسازی ارکونی با نقد نظام های دانایی مسلط و برجسته کردن نقش فاعلانه زنان، اسلام را به مثابه ظرفیتی بالقوه برای تحقق عدالت جنسیتی بازتعریف می کند و زمینه گفت وگوی انتقادی میان دین، مدرنیته و مسئله جنسیت را فراهم می سازد.