۱.
این پژوهش با رویکردی توصیفی - تحلیلی و با هدف تبیین فرایند بازسازی ساختاری در نثر کلاسیک به واکاوی روایت شناختی کتاب الإمتاع والمؤانسه اثر ابوحیان توحیدی می پردازد. مسئله اصلی پژوهش بر این پرسش استوار است که توحیدی چگونه ساختارِ قاب بندی شده روایات عامیانه (الگوی هزار و یک شب ) را به ابزاری برای گفتمان پیچیده فلسفی - منطقی بدل کرده است؟ چارچوب نظری پژوهش، تلفیقی از مدل کنش گرای گریماس برای تحلیل سطوح معنایی و مفاهیم روایت شنو و مکث روایی جرالد پرینس برای تبیین زمانمندی و تعاملات متنی است. فرضیه بنیادین مقاله که در طول تحلیل اثبات شده، براین اساس است که توحیدی با بازتعریف کارکرد عناصر روایی آن ها را از ساحت سرگرمی و بقا به ساحت تعقل و تربیت منتقل کرده است. یافته های حاصل از تحلیل مجالس علمی نشان می دهد که توحیدی از تکنیک مکث روایی بهره جسته است؛ اما برخلاف شهرزاد که برای تعلیق مرگ سکوت می کند توحیدی با عبارت «و نِمنا حتّی الصّباح» نوعی سکوت معرفتی ایجاد کرده تا فرصت هضم براهین فلسفی را به روایت شنو (وزیر ابن سعدان) بدهد. نتایج نشان می دهد که توحیدی با بازسازی ساختاری پیوندی میان ادبیات روایی و برهان های منطقی ایجاد کرده و فرمی نوین در نثر کلاسیک عربی ابداع نموده است که در آن روایت نه یک آرایه بلکه خود فرایند استدلال است.
۲.
دوره بندی های متعارف تاریخ ایران، عمدتاً بر محور سلسله ها، دولت ها یا شاخص های دینی استوار بوده اند. با ورود گفتمان مدرنیته، مفاهیمی چون «باستان»، «جدید» و «معاصر» نیز که عموماً بر روایت های اروپامحور تکیه دارند به این عرصه وارد شدند. این مقاله در پی ارائه «مبنایی دیگر» برای دوره بندی تاریخ ایران است که بر «نظریه و روش تاریخ مفهومی» راینهارت کوزلک استوار گردیده است. از نگاه کوزلک، غایت روش تاریخ مفهومی، امکان سنجی «دوره بندی تاریخی» بر پایه تحولات معنایی مفاهیم بنیادین است. پرسش محوری این پژوهش آن است که تاریخ مفهومی چگونه قابلیت دوره بندی تاریخی را فراهم می سازد و چگونه می توان با تکیه بر مفهوم «مردم»، الگویی دوره ای از تاریخ ایران را نمایان ساخت؟ برای نمایش کارآمدی این روش، مفهوم «مردم» به عنوان محوری ترین رکن در مناسبات اجتماعی تاریخ ایران بررسی شده است. یافته ها نشان می دهد که سیر تحول مفهومی «مردم» و تقابل آن با مفهوم «رعیت»، بازتابی ژرف از بستر اجتماعی سیاسی هر دوره است. همچنین، پژوهش حاضر نشان می دهد که در آستانه تحولات عصر مشروطه، مفهوم مدرن «شهروند» از منظر واژگانی غایب است، اما فهمی ناقص از آن در قالب مفاهیم پیشامدرنی مانند «مردم»، «ملت» و حتی «رعیت» متجلی می شود. این امر حاکی از گسستی معناشناختی است که در آن «افق انتظار» مشروطه خواهان از «فضای تجربه» مفهومی ایشان پیشی گرفته و به چالشی بنیادین در شکل گیری گفتمان سیاسی مدرن در ایران تبدیل شده است.
۳.
این مقاله به بررسی نقش قضاوت های اخلاقی در تاریخ نگاری، با تأکید بر چالش ها و پیامدهای آن می پردازد. مسئله اصلی پژوهش، نسبت میان ارزش گذاری اخلاقی و عینیت تاریخی است؛ اینکه آیا و چگونه، مورخ می تواند در عین پایبندی به اصول روشمند، به داوری اخلاقی درباره گذشته دست بزند. با بهره گیری از چارچوبی نظری متشکل از چهار سنت تأملی، تحلیلی، روایی و انتقادی-اخلاقی، دیدگاه های متنوع فیلسوفان و تاریخ نگاران در این زمینه بررسی شده است. یافته ها نشان می دهد که رویکردهای سنتی، بر حذف داوری اخلاقی به نفع عینیت تأکید دارند؛ در حالی که سنت های معاصر، اخلاق را بخشی جدایی ناپذیر از روایت تاریخی می دانند. مقاله با تحلیل چالش هایی چون آناکرونیسم، سوگیری، تحریف ایدئولوژیک و فشارهای اجتماعی، نشان می دهد که قضاوت های اخلاقی می توانند، از یک سو، ابزار تقویت حافظه تاریخی و عدالت باشند و از سوی دیگر، در صورت سوءاستفاده، به تحریف گذشته بینجامند. در پایان، بر ضرورت دستیابی به رویکردی میان گرایانه تأکید می شود؛ رویکردی که بر پایه عینیت انتقادی و مسئولیت پذیری اخلاقی مورخ استوار باشد.
۴.
از دوران ارسطو، تمایز حوزه تاریخ از حوزه داستان بدیهی تلقی می شده است تا اینکه لیندا هاچن، هایدن وایت و دیگر پسامدرنیست ها از این دو حوزه مرززدایی می کنند. هاچن با طرح نظریه «فراداستان تاریخ نگارانه» ادعا می کند، هم تاریخ و هم داستان فقط به شکل متنی شده و برساخته درک پذیرند و هر دو به لحاظ صوری از تمهیداتی یکسان برای روایتگری استفاده می کنند؛ بنابراین، فصلِ تمایز معناداری میان آن ها وجود ندارد. او امر واقع تاریخی را نفی نمی کند؛ لیکن آن را به صورت عریان و بدون پوششِ گفتمانی، دسترس ناپذیر می داند. این پژوهش بر آن است که با مطالعه موردی داستان سبیل شاه عباس و بر اساس آرای هاچن، به چگونگی کارکرد پارودی در امحای مرز تاریخ نگاری و افسانه پردازی پاسخ دهد. داستان مذکور اقتباسی پسامدرن از افسانه «شاه عباس و دختر ورکچی» است که به قلم مجید شفیعی و برای گروه سنی «ج» به رشته تحریر درآمده است. علت انتخاب داستان نام برده به عنوان موضوع پژوهش این است که در ساختار پسامدرن آن، از گفتمان افسانه پردازی به مثابه بدیلِ گفتمان تاریخ نگاری استفاده شده است. روش پژوهش تحلیلی - توصیفی است. نتیجه مقاله نشان می دهد که داستان یادشده، از طریق تردد تراجهانی سوژه ها، برجسته سازی نامتعین ارجاعات و پارودی های بیناگفتمانی، مخاطب را با نسبی گرایی معرفتی، تکثر حقایق و نقد ایدئولوژی های تاریخ نگاری مواجه می سازد.
۵.
به گواهی اسناد و شواهد باستان شناسانه که در سال های اخیر به دست آمده اند، پیش از تسلط اقوام آریایی بر فلات ایران و تشکیل پادشاهی مادها، در نواحی شمال غربی فلات ایران مردمانی زندگی می کردند که با نام مانّایی ها در تاریخ شناخته می شوند. باتوجه به منابع تاریخی و اسناد و مدارک محدودی که به دست آمده، این مردمان در سه قرن نخست هزاره یکم پیش از میلاد مسیح، سرزمین های اطراف دریاچه ارومیه را در اختیار داشته و با دولت هایی همچون آشور و اورارتو که در همسایگی آن ها قرار داشتند همواره در تعامل و تقابل بوده اند. علی رغم تهاجم اقوام همسایه به مرزهای آن ها، مانّایی ها توانسته اند نام خود را در تاریخ ثبت کنند و صفحه ای از صفحات بی پایان زمان را به نام خود رقم بزنند. متأسفانه دانسته های ما درباره آنان محدود به چند نام و نشان مختصر در سالنامه های آشوری و اورارتویی است، اما خوشبختانه در نتیجه حفریات باستان شناسی در سال های منتهی به سده 21م، تعدادی آجر منقوش لعاب دار از محوطه باستانی قلایچی یافت شده که می توانند مورخان و باستان شناسان را در شناخت ویژگی های فرهنگی و هنری مانّاها یاری دهند. نقش مایه های ترسیم شده بر روی این آجرها، تصاویر نمادینی را به نمایش می گذارند که نشان دهنده ارزش ها و معانی پنهان برگرفته از باورها و سنت های موجود در میان آن مردمان است. به همین علت نقوش و تصاویر باستانی، به عنوان مدارکی دست اول همواره موردتوجه مورخان و باستان شناسان قرار داشته اند. باتوجه به کمبود داده های مادی و مکتوب نظیر کتیبه یا نوشتار از زبان مانّایی ها و عدم آشنایی محققان با خط و زبان این قوم باستانی، نقوش و تصاویر برجای مانده از آن ها اهمیتی دوچندان می یابد، زیرا مطالعه و شناخت فرهنگ و آیین این مردمان در گرو شناخت مفاهیم پنهان در همین نقش مایه هاست. این پژوهش با استفاده از منابع کتابخانه ای و روش توصیفی - تحلیلی بر آن است تا اندک شواهد برجای مانده از تمدن مانّا را مورد بررسی، خوانش و تفسیر قرار دهد.
۶.
درباره کاربرد و اطلاق مفهوم «ایران زمین» در دوره پس از تسلط مغول، کهن ترین منبع تاریخی، نظام التواریخ بیضاوی (تألیف ۶۷۴ ق) معرفی شده است. این در حالی است که پیش تر و در بیرون از قلمرو مغولان، منهاج سراج جوزجانی در طبقات ناصری (حدود ۶۵۵-۶۵۸ ق) این مفهوم را به شیوه ای آگاهانه و معنادار در روایت تاریخی خود به کاربرده است. بر این اساس، پژوهش حاضر با هدف نشان دادن اهمیت و دلالت های معنایی «ایران زمین» در تاریخ نگاری جوزجانی و با رویکردی توصیفی-تحلیلی، در پی پاسخ به این پرسش اصلی است: اهمیت تاریخی کاربرد اصطلاح «ایران» در طبقات ناصری چیست؟ همچنین فرضیه مقاله چنین است که با توجه به نگارشِ این اثر در جغرافیایی بیرون از سرزمین های تسخیر شده مغول و نیز اظهارنظر مؤلف درباره مفاهیمی چون «دارالاسلام» و «دارالکفر»، روایت او از تحولات این عصر و کاربرد مفهوم «ایران زمین» به جای «دارالاسلام» هوشمندانه به کاررفته و از اهمیت ویژه ای برخوردار است. دستاورد پژوهش، ضمن تأکید بر اهمیت معناشناختی این مفهوم در روایت منهاج سراج، نشان می دهد که کاربرد گسترده و متنوع «ایران» و ترکیب هایی چون «ایران زمین» برای اشاره به دودمان های ایرانی در دوره های پس از اسلام و نیز دوره معاصر نویسنده، رویکردی تازه و پیشگامانه نویسنده در به کارگیری مفهوم یادشده در تاریخ نگاری این دوره به شمار می رود.
۷.
اهل حق، مسلکی عرفانی است که نظرات متفاوتی در باب خاستگاه و اصول عقایدش ارائه شده است. باوجود قدمت و گستردگی جغرافیایی اش، از اواخر قرن نوزدهم، موردتوجه جدّی محققان غربی قرار گرفت. کمبود اسناد مکتوب، عدم دسترسی همگانی به دفاتر کلام و تناقضات و تحریفات موجود، ضرورت شناخت و معرفی درست آن را دوچندان نمود. نعمت الله جیحون آبادی، از مشاهیر اهل حق اواخر قاجار، از نخستین کسانی است که با درک این ضرورت، به گردآوری و بازآفرینی کلام های اهل حق مبادرت ورزید. تنها اثر چاپ شده او یعنی شاهنامه حقیقت ، مفصل ترین تاریخ منظوم اهل حق می باشد. شاهنامه ، اثری است مستقل و به دوراز انگیزه های سیاسی و مادی که برخی از مؤلفه های تاریخ نگاری سنتی و شاخصه هایی از تاریخ نگاری نوین، در ساختار آن وجود دارد. این پژوهش، ضمن بررسی شاخصه های تاریخ نگاری و تاریخ نگری شاهنامه حقیقت ؛ سعی دارد به این سؤال پاسخ دهد که انتشار آن، چه تأثیری بر روند تاریخ نگاری اهل حق داشته است. بر اساس یافته های پژوهش، نعمت الله جیحون آبادی در پی بازتعریف از هویت و فلسفه وجودی اهل حق، به گردآوری و بازآفرینی کلام سرانجام به فارسی پرداخت. تحت تأثیر اقدامات او، تاریخ نگاری اهل حق متحول شد. بسیاری از پژوهشگران به انتشار اصول عقاید این مسلک پرداختند. کلام ها از شیوه انتقال شفاهی و انحصاری خاندان ها و زبان رمزآلود خارج شده و در اختیار همگان قرار گرفت. باوجود تلاش او برای معرفی اهل حق به عنوان مسلکی عرفانی در بطن شریعت محمدی و مذهب شیعه دوازده امامی، برخی از رهبران اهل حق با او به مخالفت برخاستند.
۸.
نسخه خطی یگانه و منتشرنشده اثر فارسی سده هشتم هجری موسوم به الولد الشفیق که در کتابخانه سلیمانیه استانبول نگهداری می شود، تاکنون به طور مستقل و نظام مند موردمطالعه قرار نگرفته است و منبع مهمی برای شناخت تاریخ و فرهنگ آناتولی قرون وسطی به شمار می آید. این اثر در بستر سیاسی و فرهنگی اواخر دوره ایلخانی و آغاز عصر پسا ایلخانی نگاشته شده است؛ دوره ای که ساختارهای حکمرانی ناشی از سلطه مغولان دچار دگرگونی شده و الگوهای تازه ای از قدرت و مشروعیت شکل می گرفت. این مقاله با رویکرد تاریخ نگارانه به بررسی اثر می پردازد؛ به این معنا که متن به عنوان یک منبع تاریخی تحلیل شده است، شامل بررسی شیوه روایت وقایع، اعتبار و انتخاب منابع و انگیزه های مؤلف در بازنمایی حافظه تاریخی و مشروعیت سیاسی است. این مطالعه نشان می دهد که ارجاعات متن به دودمان سلجوقی نه به معنای استمرار واقعی قدرت آن سلسله، بلکه به عنوان بخشی از گفتمان مشروعیت بخشی و بازنمایی حافظه تاریخی در میان نخبگان دیوانی، قضات، اعضای دیوان و کارگزاران حکومتی دوره پساایلخانی قابل فهم است. باتوجه به تمام شواهد، به نظر می رسد، الولد الشفیق نه به منظور تحسین مستقیم ایلخانان، بلکه برای مخاطب محلی نیغده نوشته شده و بیانگر نگرانی های سیاسی و اجتماعی آن منطقه در مواجهه با تهدیدهای قره مانیان و تغییرات قدرت در آناتولی است. علاوه بر تحلیل محتوای اثر، مقاله به بررسی اطلاعات موجود درباره زندگی و جایگاه اجتماعی مؤلف، قاضی احمد نیغده ای و انگیزه ها و اهداف او در نگارش اثر می پردازد. همچنین مخاطبان اثر شناسایی شده و نقش آن ها در دریافت پیام های سیاسی و فرهنگی متن تحلیل می شود.
۹.
امام الدین حسینی چشتی از مورخان عصر سدوزائی در کتاب تاریخ حسین شاهی روایت جامع از حکومت درانی ها ارائه داده است. وی با بهره گیری از مشاهدات شخصی، مسموعات، اسناد و نامه ها به ثبت وقایع این سلسله پرداخته است. این پژوهش با رویکرد توصیفی - تحلیلی و به دنبال پاسخ به این پرسش است که بینش و روش حسینی در تاریخ نگاری وی چه ویژگی های داشته است؟ یافته ها نشان می دهد او از دو سبک نثر ساده و متکلف به تناسب محتوا و هدف خود استفاده کرده است. وامداری وی به سنت تاریخ نگاری درباری عصر صفوی در سبک و بینش و روش از ویژگی های برجسته اثر اوست. نثر ساده برای بیان وقایع و نثر متکلف برای حسب ونسب و ستایش سلاطین به کار برده است. حسینی یک دیوان سالار متمایل به اشعری گری بود که با انتساب علل رخدادها به اراده الهی، بینش مشیت گرایانه و با تأکید بر شخصیت های برجسته، نگاه نخبه گرایانه خود را بروز داده است. در تاریخ نگاری او تمرکز بر ذکر رخدادهای سیاسی و غفلت از وضعیت اجتماعی کمتر توجه شده است. همچنین او با شگرد نسب سازی های ساختگی و انتساب احمدشاه ابدالی به پیامبران بنی اسرائیل و صحابه پیامبر به دنبال مشروعیت بخشی به سلسله سدوزایی بوده است. اگرچه روایت او جانب دارانه و فاقد تحلیل عوامل اجتماعی - اقتصادی است، اما به دلیل توجه او به جغرافیا و تاریخ محلی مناطق شرق خراسان و هند، به عنوان منبع ارزشمند برای تاریخ نگاری این دوره مورد استناد مورخان پسین قرار گرفته است.
۱۰.
آیا تاریخ حقوق می تواند در فهم بهتر حقوق و به صورت عام تر زندگی اجتماعی سودمند باشد؟ برای کسانی که حقیقت را امری جاویدان و دگرگون ناپذیر می بینند، تاریخ و پیرو آن تاریخِ حقوق، ارزش چندانی ندارد؛ اما علل قانع کننده ای برای مطالعه این رشته وجود دارند. این مقاله می کوشد با روشی توصیفی - تحلیلی نشان دهد چگونه تاریخ حقوق می تواند دانشجویان و پژوهشگران حقوق (و سایر رشته ها) را در فهم بهتر این رشته و پیشرفت حرف ه ای شان یاری دهد. در این راستا از رویکردهای گوناگون بهره برده است. در نگرشی کلاسیک تر تاریخ حقوق می تواند راهی برای کشف قواعد ضروری زندگی اجتماعی باشد. در نگرشی نوگراتر (و نه الزاماً درست تر) هیچ دانشی به اندازه تاریخ محدودیت های اندیشه انسانی را نمی نمایاند؛ چراکه زمانمندی ذهن انسان را آشکار می کند. مدافعان تاریخ حقوق با هر نگرشی در این امر اتفاق نظر دارند که این رشته حقوق دانان را با پرورشِ اندیشه زمینه گرا و انتقادی از توهمات دگماتیسمِ حقوقی نجات می دهد و امکان هماهنگی بیشتر نظام حقوقی با نیازهای جامعه را فراهم می کند؛ همچنین جایگاه راستین نظام حقوقی را به عنوان بخشی از زندگی اجتماع، در عینِ تصدیقِ خودمختاری آن، مشخص می کند. تاریخ حقوق کارکردهای منفی کاربردِ تاریخ در حقوق، ازجمله مشروعیت دهی به نهادهای حقوقی به صرف قدمت آن ها و تفسیر تاریخیِ قانون را خنثی و از این راه انسان را از تاریخ آزاد می کند، بی آنکه او را از حافظه خود بگسلد. تاریخ حقوق به امکان دگرگونی باور دارد، بی آنکه دچار توهم و غرور شود. این دانش بنیادیِ برای هر نهادی است که بدون هویت جمعی فرومی پاشد.
۱۱.
از اتفاقات تلخ در خلال جنگ های ایران و عثمانی، قتل عام مردم تبریز در دوران اشغال آن شهر در سال۹۹۳ ه .ق بود. این واقعه از زمان وقوع تا روزگار اخیر پیوسته محل بحث و مجادله بوده است. دراین بین به طور خاص دو نوع روایت مطرح است: یکی منابع موجود صفوی و دیگری منابع مورخان عثمانی. مورخان راجع به این مسئله از زاویه دید و خاستگاه خود نگریسته و گزارش های متنوعی را ثبت نموده اند. آنچه در این روایات بیشتر مورد تأکید است و بسامد بالایی دارد واژه «قتل عام» است. اخبار متفاوت در بازسازی و بازنمایی دقیق واقعه تاریخی، می تواند نشان دهنده جنبه های مختلف بروز آن رخدادها باشد. به طور طبیعی روایت های مختلف از یک واقعه واحد توسط راویان با خاستگاه و انگیزه های متفاوت، احتمالاً باعث تضعیف اقتدار روایت شده و خود به تنهایی می تواند محور و منبعی برای تأویل و تفسیرهای متعدد گردد. این مقاله باهدف واکاوی و مقایسه نحوه بازنمایی این واقعه در منابع دو طرف درگیر، نگاشته شده است. سؤال اصلی این پژوهش این است «مورخان عثمانی و صفوی چگونه به توصیف این واقعه پرداخته اند و چه شباهت ها و تفاوت های بنیادینی در روایت های آنان وجود دارد؟» فلذا این مقاله بر آن است با قراردادن دو نوع نگاه در کفه ترازو، به بررسی و نقد شباهت ها و تفاوت های تاریخ نگاری بپردازد تا بدین طریق به درک و معرفت واقعه کمک کند. یافته های تحقیق حکایت از آن دارد که تشابهات و اختلافات تاریخ نگاری در روایت های واقعه قتل عام مردم تبریز به دست قوای عثمانی وجود دارد.
۱۲.
تاریخ نگاری ناسیونالیستی افغانستان عمدتاً بر روایت هایی از کنش مردانه در عرصه های سیاست، جنگ و حکمرانی استوار است که در آن، زنان یا غایب اند یا صرفاً در نسبت با مردان و ارزش های مردانه بازنمایی می شوند. این مقاله با رویکرد انتقادی، به تحلیل محتوای کیفی متون بنیادین این جریان، به این پرسش می پردازد که تاریخ نگاری ناسیونالیستی افغانستان چگونه هویت و جایگاه زن را بازنمایی کرده است. هدف پژوهش، واکاوی این بازنمایی و نقد منطق روایت مردمحور بر آن است. ضرورت انجام این پژوهش نه در بازسازی روایت تاریخی، بلکه در افشای سازوکارهای نمادین و گفتمانی است که تاریخ نگاری ناسیونالیستی افغانستان زن را از عاملیت تاریخی تهی و به عنصری حاشیه ای تقلیل می دهد. یافته های پژوهش نشان می دهد که تاریخ نگاری ناسیونالیستی افغانستان، فراتر از بازتاب ساختار مردسالار، خود بازتولیدکننده فعال نظم نمادین نابرابری جنسیتی است. دستاورد مشخص این تحلیل، شناسایی و تشریح الگوی نظام مند حذف، حاشیه رانی یا بازنمایی ابزاری زنان در سه عرصه کلیدی «سیاست»، «جنگ» و «اجتماع» است. به گونه ای که در حوزه سیاست، زنان عمدتاً در پیوند با ازدواج های سیاسی و اتحادهای قبیله ای، فاقد هویت مستقل ظاهر می شوند؛ در روایت جنگ، اغلب در مقام «محرک منفعل»، «قربانی» یا «میانجی» نمادین تصویر می گردند و در عرصه اجتماع، هویت آنان ذیل تعلقات مردانه و قبیله ای تعریف می شود. مقاله با نقد الگوی مردمحور در جریان تاریخ نگاری ناسیونالیستی افغانستان، بر لزوم بازخوانی چندصدایی برای احیای عاملیت تاریخی زنان و دستیابی به درکی متوازن از گذشته تأکید می ورزد.