۱.
خویش کاری زن در همه ادوار تاریخی ایران، قابل تأمل و تبیین است؛ چراکه از رهگذر میزان غیبت و حضور زن، هم جایگاه او در هر دوره تاریخی و هم نوع مواجهه جامعه مردسالار با زن را می توان تحلیل و تبیین کرد. ازاین رو، در جستار حاضر که تلاشی میان رشته ای در حوزه ادبیّات و زبان شناسی شناختی است، کوشیده ایم با روش تحلیلی–توصیفی و رویکرد استعاره مفهومی، این مهم را در چهار متن برتر تاریخی از چهار دوره غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهی و مغول واکاویم و نشان دهیم هر یک از این نثرهای تاریخی چهارگانه برای بازنمایی مفهوم زن و فهم فرهنگی آن مفهوم، از چه استعاره ها و چه حوزه های مبدأ برای توصیف زن بهره جسته است. درنهایت به این نتیجه رسیدیم که باورها و اندیشه های ایدئولوژیک و قدرت حاکمان در خلق این استعاره ها مؤثر است و همچنین زن در بستری از مفاهیم ابزاری معنا می یابد و با تسرّی مفاهیم ضمنی سیاست و اقتصاد و تجربه های فیزیکی در شبکه های زبانی و واژگانی، شیئیّت زن در این متون قابل مشاهده است؛ بنابراین، آنچه از این پژوهش حاصل شد، این است که مفاهیم استعاری به کار گرفته شده برای زن با صورتی که در جهان واقعی بر او دلالت می کند، متناظر است که حاکی از ارتباط تنگاتنگ جهان بینی گفتمان با استعاره هاست.
۲.
در عصر صفوی، قصه علاوه بر سرگرمی، نقش مهمی در پیشبرد اهداف سیاسی و تعیین وضعیت اجتماعی داشته است. یکی از مهم ترین نمودهای کارکرد سیاسی و اجتماعی قصه، نقش پررنگ امامان شیعه، در ادبیات داستانی در این دوره است. قصه پردازان با به کارگیری امامان شیعی در متون داستانی این دوره، با تبلیغ ایدئولوژی حاکم، سعی در گفتمان سازی مذهبی در میان توده داشته اند. در این پژوهش، در راستای واکاوی نقش امامان شیعی در متون داستانی عصر صفوی، کارکرد آنان را در چهار حوزه «تبلیغ مذهب تشیع»، «اثبات برحقی مذهب تشیع»، «الگوی پهلوانی» و «بازگردانی غیرمسلمان (غیرشیعه) به اسلام (شیعه)» مورد تحلیل و بررسی قرار خواهیم داد. نتایج این پژوهش نشان می دهد قهرمان سنتی متون داستانی و قصص ایرانی، در این دوره از ملک و ملک زاده یا بدل به امام شیعی با کارکرد گفتمان ساز مذهبی شده است و یا ابرقهرمانان قصه های عامیانه پیشین، بدل به قهرمانان ملموس و مردمی شده که رسالت وی، گسترش مذهب شیعه است.
۳.
جستار حاضر سعی دارد با تکیه بر مطالعات بین رشته ای؛ تحلیلی محتوایی از گفتمان نی نامه، هجده بیت آغازین مثنوی معنوی مولوی، انجام دهد و به بررسی این موضوع بپردازد که پندار و پدیدار چگونه با پروردن تخیل و عاطفه، تمامیت زیبایی شناسی و وجه وجودی زیبایی شناختی را در آن رقم زده است. فرضیه مقاله حاضر آن است که دو مؤلفه پندار و پدیدار در چارچوب درهم تنیده ای از شالوده شعر و عرفان، موقعیت انسان و حضور او را در درون ادبیات با ارزش و معنای جدید همراه می سازد. زیبایی شناسی با گرایش به هنر فرم و تمرکز بر مطالعات ساخت گرا، زبان شعر را فضایی تعریف شده و برنامه مدار می بیند و تحلیل محتوای آن را به کشف اقتدار زبان در تحریک پندار، ذوق و لذت محدود می کند، ولی زیبایی شناختی با گرایش به فلسفه پدیدارشناسانه به دنبال بررسی چیزی بیشتر از فرم زبان است؛ چیزی که آفرینش معنا را در حضور خواننده و تحریک تأمل و شعور او می جوید. نتیجه این پژوهش نشان می دهد پندار و پدیدار، مرز ظریفی بین زیبایی شناسی(استتیک) و زیبایی شناختی(اتیک) ایجاد می کند و نی نامه مولوی نمونه بارز متن هایی است که به دلیل گستردگی تنش ها، ادراکات عاطفی و شَوِشی با نقصان معنا روبه رو است. همین امر عاملی مهمی در فربه بودن آن از پدیدار و گرایش معنای آن به اتیک است.
۴.
داستان اهل غرق (۱۳۶۸) منیرو روانی پور یکی از برجسته ترین آثار ادبیات معاصر ایران در بازنمایی رابطه انسان و طبیعت، به ویژه دریا، در بستر فرهنگ جنوب است. این پژوهش با روش تحلیل محتوای کیفی و رویکردی تفسیری، مواجهه جنسیتی با دریا را در این رمان، ذیل چارچوب نظری «اخلاق مراقبت»، «بوم فمینیسم» و «جامعه شناسی محیط زیست» بررسی می کند. یافته ها نشان می دهد که زنان جفره دریا را موجودی زنده، زاینده و رابطه مند می بینند و مواجهه شان مبتنی بر مراقبت، سوگ، آیین و حفظ پیوند است؛ در مقابل، مردان عمدتاً دریا را قلمرویی برای کار، خطر و سلطه می پندارند و حتی مناسک سنتی شان در خدمت کنترل و فاصله گذاری اخلاقی است. ورود مدرنیته این شکاف را به تقابل تبدیل می کند: منطق عدالت مردانه به سلطه ابزاری و کالایی سازی طبیعت می انجامد و منطق مراقبت زنانه یا به حاشیه رانده می شود یا به مقاومت سیاسی و مرگ اسطوره ای منجر می گردد. شخصیت مه جمال به عنوان تنها مرد دارای اخلاق مراقبت، استثنای تراژیکی است که به دلیل تعلیق میان دریا و خشکی، امکان پل زدن میان دو نگاه را دارد اما درنهایت قربانی گسست کامل می شود. رمان درنهایت فروپاشی آبادی و انتقام دریا را به تصویر می کشد و هشداری اخلاقی-اکولوژیکی درباره پیامدهای حذف صدای مراقبت زنانه و جاسازی اکولوژیکی در فرآیند مدرنیزاسیون صادر می کند.
۵.
مفهوم «اکسیداسیون اجتماعی» به عنوان مقوله اصلی این پژوهش، نمایانگر فرسایش سرمایه اجتماعی و بحران های ساختاری جامعه ایران در دوران زیست سیمین بهبهانی است. هدف پژوهش، تحلیل نمودهای اکسیداسیون اجتماعی در شعر سیمین بهبهانی با تمرکز بر غزل «چشم لعلی رنگ خرگوشان» است. پژوهش با رویکرد هرمنوتیکی، پس از مرور پنجاه غزل اجتماعی از آثار بهبهانی، این شعر را به عنوان نمونه مطالعاتی برگزیده و روابط مفهومی آن را بر پایه نظریات دورکیم (آنومی)، مارکس (بیگانگی)، فوکویاما و پاتنام (سرمایه اجتماعی)، گیدنز، سیمن، لارسن و گافمن و با اتکا به نظریه مولف محوری بررسی نموده است. برای سنجش اعتبار یافته ها نیز از اعتبار تفاسیر موجود و تطابق مفروضات پارادایمی بهره گرفته شده است. نتایج حاکی از آن است که مفاهیمی چون فرسایش سرمایه اجتماعی، سراب اجتماعی، افول آفتاب اجتماعی، احساس بی قدرتی و غمنامه نمایش اجتماعی، با استفاده از آرایه های ادبی در شعر بهبهانی تجلی یافته و با به حاشیه راندن توسعه اجتماعی، قرابت نزدیکی با بحران های اجتماعی دهه های ۱۳۲۰‑ ۱۳۴۰، همچون اشغال ایران توسط متفقین، کودتای ۲۸ مرداد، انزوای سیاسی روشنفکران و … دارد. تحلیل جامعه شناختی شعر چشم لعلی رنگ خرگوشان، بیانگر روح کنشگری سیاسی اجتماعی و دغدغه مندی شاعر و هشدار او نسبت به افول سرمایه اجتماعی، کاهش مشارکت مدنی و لزوم ایجاد بیداری اجتماعی در سطح جامعه است.
۶.
با اهمیت یافتن «تجربه» در غرب که مرهون تغییرات پارادایمی در علم، فلسفه، الهیات و تحت تأثیر جریان هایی چون نهضت اصلاح دینی، پروتستانتیسم، رمانتیسم و الهیات مدرن بود، فردیت، سوژگی و نفی نظام سلطه-واسطه کلیسا در ارتباط با خدا و امر قدسی و به تبَعِ آن ها انواع «تجربه های زیستی، وجودی، دینی و عرفانی»، اعتباری خاص یافتند. ازاین رو «تجربه» و نسبتش با زبان، ذهن، حافظه، عواطف/احساسات، بدن، بافت/زمینه، سنت و روایت در کانون مطالعات قرار گرفت. به تدریج بحث «تنوع تجربه» ازجمله گونه های تجربه دینی (جیمز، دی ویس و… ) و عرفانی (اُتّو، اِستیس، کَتز و… ) طرح شد. درمقابلِ کسانی که بر «بلاواسطگی» تجربه های دینی و عرفانی، پافشاری می کردند، عده ای بر وجود «میانجی»ها تأکید کردند (کَتز و… ). به این معنی که هر تجربه در درون چارچوبى روى می دهد که آن تجربه را ممکن می سازد. به تعبیری تجربه عرفانی از ظرفیت میانجی زبان و دیگر میانجی ها (ازجمله روایت) در امان نیست. زبان، روایت، خیال، مفهوم و فرم، میانجی ها و واسطه هایی هستند که امور درونی، انتزاعی، ایده ها و نظریه ها را صورت بندی و منتقل می کنند. روایت به مثابه یک میانجی، صرفاً محتوا را منعکس نمی کند بلکه از محتوا جدایی ناپذیراست؛ یعنی نمی توان با کنارزدن روایت، به کمینه محتوا (در این بحث، تجربه عرفانی) دست یافت. به این معنا که نحوه روایت، کنش روایت و نوع روایتگری نیز محتواآفرین است. شیوه روایت مولوی در مثنوی و شگردهای داستان گویی او که از امور و مسائل ملموس و فراگیر انسانی و موقعیت های آشنا آغاز می کند و به تدریج به طرح دقایق وجودی و بن بست ها و شکست ها و برون رَفت ها و مَخلص ها می پردازد سبب می شود که قصه ها و استطرادهای مثنوی هم زمان دو نوع حرکت را شکل دهند و پیش برند: حرکت افقی و گسترش یابنده و حرکت عمقی و عمودی. در این شیوه خاص روایت، سطح روایت و «صورت افسانه» برای مخاطب عام، نقش می خورَد و عمق و باطن روایت، زمینه را برای فهم استعاری و تأویلی و خوانش استغراقی مخاطبان خاص و اخص فراهم می آورد. در خوانش استغراقی برای مخاطب/خواننده، فرصت بازتجربه گری (تجربه کردن تجربه اولیه) فراهم می شود. در این مقاله در ابتدا به نقش روایت در مقام یک میانجی پرداخته ایم و سپس شیوه های خاص مولوی در روایتگری و زمینه سازی برای بازتجربه گری مخاطب را نشان داده ایم.