۱.
بیان مسئله: طراحی، کنکاشی نوآورانه در خلق مصنوعات بدیع است که ذهن، شخصیت و توانمندی های آفرینش گر را به چالش می کشد و به خدمت می گیرد. در عرصه معماری، این کنکاش با پیچیدگی ها، تضادها و پرسش های چالش برانگیزی روبروست که مستلزم بهره گیری از گنجینه ای از دانش و بکارگیری شیوه های تفکر نقادانه و خلاقانه است. در حوزه آموزش تفکر طراحی، اجماعی بر مؤثرترین روش شناسی وجود ندارد. از این رو، ضرورت بررسی رویکردهای آموزشی که خلاقیت دانشجویان را برانگیزد، بیش از پیش احساس می شود. هدف پژوهش: هدف از این پژوهش، توانمندسازی دانشجویان به تفکری انتقادی، مستقل است؛ تفکری که بدون اتکا به راهنمایی استادان و تقلید از تجربیات پیشین، فرهنگی نوآورانه را در محیط کارگاه های آموزشی پدید آورد. روش پژوهش: در پژوهش حاضر، از رویکردی کیفی با اتکا بر ابزارهایی همچون مصاحبه نیمه ساختاریافته و تحلیل محتوای کیفی هدایت شده، برای نیل به مقصود تحقیق بهره جسته شد. در بخش نخست پژوهش، به منظور اخذ نظرات کارشناسانه، از نمونه گیری هدفمند و گلوله برفی برای گزینش نمونه ها استفاده شده است. در این مطالعه، 16 نفر مشارکت کرده اند و داده های حاصل از مصاحبه ها با بهره گیری از کدگذاری باز و محوری، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. در بخش دوم پژوهش نیز، پرسشنامه ای در سه گروه، از میان 105 نمونه آماری دانشجویان رشته معماری دانشگاه های تهران و کرج (دولتی و آزاد) گردآوری شد. نتیجه گیری: نتایج حاصل از یافته های پژوهش، نشان داد که فرایند آموزش طراحی معماری در دانشگاه های ایران تأکید زیادی بر توسعه مهارت های تفکر انتقادی در بین دانشجویان نداشته است. این در حالی است که ادغام سبک های تفکر مختلف، از جمله تفکر بصری، انعطاف پذیر، استعاری، استراتژیک، خلاق و تفکر انتقادی، در پرداختن به چالش های چندوجهی این حوزه بسیار مهم تلقی می شود. همچنین، نتایج نشان داد که اساتید به نقش محیط استودیو در تقویت خلاقیت دانشجویان توجه ویژه ای دارند.
۲.
بیان مسئله: در معماری معاصر، نوعی انزوای معناشناختی مشاهده می شود که معماری را به ابژه ای صرفاً فیزیکی تقلیل داده و پیوند آن با تجربه انسانی و معنا را تضعیف کرده است. این چالش، ضرورت بازخوانی معماری از منظری پدیدارشناختی را برجسته می سازد تا فضاها به بستری برای ظهور هستی و تجربه زیسته تبدیل شوند. پدیدارشناسی هایدگری، با تأکید بر مفاهیمی چون «دازاین» و «سکنی گزیدن»، چهارچوبی برای فهم عمیق تر این رابطه ارائه می دهد. هدف پژوهش: هدف این پژوهش تبیین مقوله های بنیادین معماری روایتگر از منظر پدیدارشناسی هایدگری و بررسی بازتاب آن ها در تجربه زیسته انسان است و درصدد ارائه چهارچوبی نظری برای رهایی معماری معاصر از انزوای معنایی و تقویت پیوند انسان با محیط است. روش پژوهش: این پژوهش با روش مرور نظام مند فراترکیب و تحلیل محتوا و براساس الگوی ساندلوسکی و باروسو انجام شد. جامعه پژوهش شامل 57 پژوهش علمی منتشرشده بین سال های 2000 تا 2025 در پایگاه هایی مانند Scopus ،Web of Science و Google Scholar بود که با معیارهای ورود مشخص انتخاب شدند. داده ها به صورت کیفی و ازطریق تحلیل مضمون کدگذاری و در قالب 10 مقوله اصلی دسته بندی شدند. نتیجه گیری: یافته ها نشان دادند این مقوله ها (شامل هویت و معنا، روایت تاریخی و میراث، تجربه حسی و ادراکی، تعامل کاربر با فضا و زمینه، ساختار و فرم روایتگر، بیان سمبلیک، روایت های موضوعی و زمینه ای، تلفیق و پیوند در طراحی، تعامل با زمینه و جامعه و کیفیت زندگی و هویت معمار) با مفاهیم هایدگری همچون «بودن در جهان» و «مراقبت» هم پوشانی دارند. نتیجه آنکه معماری روایتگر می تواند تجربه زیسته را غنی کند و به خلق فضاهایی معنادار و هویت ساز بی انجامد
۳.
بیان مسئله: توجه به روایت و صحنه آرایی فضایی در معماری معاصر، امکانی تازه برای تفسیر و سازمان دهی تعاملی فضا فراهم کرده است. هدف پژوهش: این پژوهش با هدف بررسی تطبیقی دو رویکرد نظری شاخص، یعنی رخدادمحوری در اندیشه برنارد چومی و روایت محوری در نظریه سوفیا پسارا انجام شده است تا ظرفیت های صحنه آرایی فضایی را در طراحی معماری روایت محور تبیین کند. روش پژوهش: این مطالعه با روش کیفی، مبتنی بر تحلیل تطبیقی نظری مفهومی و تحلیل گفتمانی انجام شده است. داده ها ازطریق مرور متون تخصصی و تحلیل نمونه های شاخص (مانند پارک دولاویلت چومی و پروژه های منتخب پسارا) گردآوری و با معیارهای ساختار روایی، کنش کاربر و فرم فضایی مقایسه شده اند. نتیجه گیری: یافته ها نشان می دهد معماری رخدادمحور چومی بر خلق گسست، تنش و تعامل میان فضا و رخداد تأکید دارد، درحالی که پسارا بر روایت چندلایه، تفسیرپذیری و تجربه محوری فضایی تمرکز می کند. تحلیل تطبیقی بیانگر آن است که تلفیق این دو رویکرد می تواند الگوهای نوینی برای معماری فرهنگی و عمومی معاصر ارائه دهد. این پژوهش بر ضرورت بازاندیشی در فرایند طراحی معماری با رویکرد روایت محور و استفاده از ابزارهای نشانه شناختی و تحلیلی برای خلق فضاهای معنادار و مشارکتی تأکید می کند.
۴.
بیان مسئله: مفهوم «فضا» در مجسمه سازی پدیده ای چندلایه و میان رشته ای است که در پیوند با ادراک، بدن، ماده و معنا شکل می گیرد. تاریخ تحول این مفهوم نشان می دهد که فضا در فیزیک از ساختاری مطلق به بستری نسبی، در فلسفه از مقوله ای پیشینی به تجربه ای پدیدارشناختی و در مجسمه سازی از پس زمینه ای ایستا به عنصری پویا در تولید معنا تبدیل شده است. این تحولات پیچیدگی مفهوم فضا را برجسته می کنند و ضرورت رویکردی شبکه ای برای آموزش آن در مجسمه سازی معاصر را جهت پیوند میان دانش نظری و توانایی عملی دانشجویان آشکار می سازد. پرسش این پژوهش با تکیه بر نظریه یادگیری پیوندگرایی این است که چگونه می توان با تلفیق دیدگاه های فیزیکی، فلسفی و هنری، مدلی نوین و کارآمد برای آموزش مفهوم فضا ارائه کرد. هدف پژوهش: ارائه مدلی شبکه ای برای آموزش فضا در مجسمه سازی است که دانش فلسفی، فیزیکی و زیباشناختی را به عنوان گره های یک شبکه مفهومی سازمان دهد و امکان ارتقای توانایی دانشجویان در تحلیل و خلق فضا را فراهم کند. روش پژوهش: این پژوهش با رویکرد کیفی و روش توصیفی-تحلیلی و ماهیتی کاربردی-توسعه ای انجام شد. داده ها از دو مسیر گردآوری شدند؛ مطالعه کتابخانه ای درباره مفهوم فضا در فیزیک، فلسفه و هنر و مطالعه میدانی شامل تحلیل نمونه هایی از آثار مجسمه سازان معاصر و پروژه های پایانی دانشجویان مجسمه سازی دانشگاه تهران. تحلیل داده ها براساس منطق شبکه ای نظریه پیوندگرایی انجام شد تا نحوه ارتباط لایه های مختلف فضا در فرایند آموزش و دلیل انتخاب این روش تبیین شود. نتیجه گیری: یافته ها نشان می دهد که توجه هم زمان به لایه های فیزیکی و فلسفی فضا، درک دانشجویان را از سطح تجربه حسی به سطحی تحلیلی و خلاقانه ارتقا می دهد. ازاین رو، پیشنهاد می شود که مفهوم فضا در مجسمه سازی با رویکردی پیوندگرا بازطراحی شود تا آموزش آن تنها به شناخت فرم محدود نماند و نسبت میان فرم، فضا و معنا به صورت شبکه ای و چندبُعدی درک شود.
۵.
بیان مسئله: فضای شهری پدیده ای اجتماعی، تاریخی و چندلایه است که در تعامل مداوم نیروهای قدرت، سیاست و سرمایه شکل می گیرد و در گذر زمان بازتولید می شود. این بازتولید نه تنها به واسطه تحولات ساختاری، بلکه در دل کنش های روزمره، تجربه های زیسته و گفتمان های اجتماعی صورت می گیرد. در این میان، گفتمان زنان به عنوان یکی از نیروهای کمتر دیده شده، نقشی معنادار در بازتعریف مرزهای خصوصی-عمومی و بازسازی حافظه جمعی دارد. با این حال، این گفتمان به ویژه در تحلیل فضاهای تاریخی شهرهای ایران کمتر توجه شده است. بنابراین مقاله عاملیت گفتمان زنان را در بستر این نیروها و کنشگری فضایی در خیابان لاله زار تهران به چالش می کشد. هدف پژوهش: پژوهش حاضر با هدف تدوین مدل بازتولید فضای شهری برمبنای گفتمانی مشخص، خیابان لاله زار را به عنوان یکی از خیابان های تاریخی- فرهنگی پایتخت در سه دوره تاریخی در کانون تحلیل قرارداده است. روش پژوهش: این پژوهش با رویکرد کیفی و گفتمان محور انجام شده و از روش تحلیل محتوای استقرایی برای بررسی داده ها بهره گرفته است. داده ها از منابع نوشتاری، دیداری و شنیداری در خصوص سه دوره کلی قاجار، پهلوی، جمهوری اسلامی استخراج شده اند. چارچوب نظری پژوهش بر بررسی سازوکارهای مؤثر در بازتولید فضای شهری استوار بوده و از مفاهیم کنشگری، عاملیت و منش فضایی برای تحلیل گفتمان زنان استفاده شده است. نتیجه گیری: کنشگری زنان در خیابان لاله زار را می توان بخشی از فرایند بازتولید تاریخی فضای شهری دانست که در تعامل پیچیده با مناسبات قدرت، سیاست و سرمایه شکل گرفته است. این کنشگری در ادوار مختلف، از «تماشاچی» به «تماشایی» تا فرصت «بازیگری» در قالب گفتمان های متنوعی همچون حضور انزوایی- انفعالی، نمادین- مصرفی و غیرنمادین- مشارکتی بازنمایی شده است. رفتارهای روزمره، نقش های اجتماعی، الگوهای حضور - غیاب و مشارکت زنان در عرصه خیابان، نه تنها در تحول معانی فضایی و مرزبندی های خصوصی-عمومی مؤثر بوده، بلکه در شکل گیری حافظه جمعی و سازمان یابی فضایی لاله زار نیز نقش داشته است.
۶.
بیان مسئله: یکی از معضلات بازارهای تاریخی، وجود ناهنجاری های اجتماعی است که منجر به عدم برخورداری از امنیت شده است. مطالعه موردی این تحقیق بخشی از بازار همدان است که دارای برخی از این ناهنجاری های اجتماعی است. مسئله اساسی تحقیق حاضر را می توان به دو بخش تقسیم کرد. بخش اول اینست که، کدامیک از شاخص های نرم افزار space syntax در تشخیص مکان های وقوع جرم مؤثرتر هستند در بخش دوم اینست که، آیا این نرم افزار توانایی شناسایی تمامی مکان های وقوع جرم را دارد؟ لازم به ذکر است که یکی از کاستی های موجود در تحقیقات انجام شده این است که میزان توانایی نرم افزار در تشخیص مکان های وقوع جرم با دلایل غیر کالبدی به خوبی تبیین نشده است. هدف پژوهش: هدف اصلی این پژوهش سنجش میزان کارایی روش نحو فضا و شاخص های مؤثر آن در تشخیص مکان های وقوع جرم با دلایل کالبدی و غیر کالبدی است و در ادامه نیز راهکارهای کالبدی و غیر کالبدی جهت بهبود وضعیت امنیت و کاهش جرم و ناهنجاری در محدوده مطالعه شد. روش پژوهش: در این پژوهش ابتدا، با بهره گیری از نقشه شناختی کانون های شکل گیری جرایم و نوع جرایم (متغیر وابسته) در محدوده موردمطالعه شناسایی و طبقه بندی شده است. سپس محدوده موردمطالعه با استفاده از شاخص های نرم افزار Ucl depth map (متغیر مستقل) مورد ارزیابی و سنجش نحو فضایی قرار گرفته است تا نقش عوامل کالبدی بر شکل گیری کانون های وقوع جرم ارزیابی شود. نتیجه گیری: درنهایت از طریق مقایسه تطبیقی اطلاعات کمّی و کیفی به دست آمده، عوامل کالبدی و غیرکالبدی مؤثر بر شکل گیری کانون های وقوع جرم شناسایی و طبقه بندی شده و میزان کارایی روش نحو فضا و مؤثرترین معیارهای آن (عمق، اتصال و مساحت دید) در تشخیص نقاط جرم خیز سنجیده شد. همچنین مشخص شد که نرم افزار در تشخیص مکان های وقوع جرم با دلایل غیرکالبدی توانایی لازم را ندارد.