هدف: با رشد چشمگیر ابزارهای هوشمند در فرآیندهای بازاریابی، هوش مصنوعی به عنوان یکی از مؤلفه های کلیدی تحول دیجیتال مطرح شده است. با این حال، بهره برداری از این فناوری، در کنار فرصت ها، با چالش ها و آثار منفی نیز همراه است که اغلب نادیده گرفته می شود. این پژوهش تلاش دارد با شناسایی و تحلیل پیامدهای منفی استفاده از فناوری هوش مصنوعی در بازاریابی دیجیتال، تصویری جامع از این پیامدها را ارائه دهد. روش: مطالعه حاضر با رویکرد آمیخته کیفی و کمی انجام شده است. در بخش کیفی، داده ها از طریق مصاحبه های نیمه ساختاریافته با متخصصان بازاریابی دیجیتال و فناوری اطلاعات گردآوری و با روش تحلیل مضمون بررسی شده که حاصل آن شناسایی ۹ مضمون اصلی و ۴۵ مضمون فرعی بوده است. در بخش کمی نیز از روش فوکام برای وزن دهی و رتبه بندی مضامین با بهره گیری از نظر خبرگان استفاده شده است. یافته ها: پیامدهای منفی شناسایی شده شامل نقض حریم خصوصی و امنیت اطلاعات، کاهش ارتباط انسانی، کاهش اعتماد مشتریان، هزینه های بالای پیاده سازی، انحصارگرایی، وابستگی به فناوری و کاهش نوآوری در بازاریابی است. در رتبه بندی این مضامین، سه پیامد «نقض حریم خصوصی»، «ایجاد مشکل در حفظ و ارتقاء اعتماد مشتریان» و «هزینه های پیاده سازی» بالاترین اولویت را داشتند. نتیجه گیری: نتایج نشان می دهد که بهره برداری از هوش مصنوعی در بازاریابی دیجیتال، در صورت غفلت از ملاحظات اخلاقی، فنی و انسانی، می تواند منجر به آسیب های ساختاری و رفتاری در کسب وکارها شود. تدوین دستورالعمل های شفاف، حفظ تعادل میان خودکارسازی و تعامل انسانی و تقویت مهارت های دیجیتال در سازمان می تواند به بهره برداری مسئولانه تر از این فناوری کمک کند.
هدف: با توجه به رشد سریع زباله های الکترونیکی، کاهش منابع طبیعی و افزایش دغدغه های زیست محیطی، محصولات الکترونیکی بازسازی شده به ویژه گوشی های هوشمند، به عنوان یک راهکار پایدار و اقتصادی مورد توجه قرار گرفته اند. با این حال، پذیرش این محصولات توسط مصرف کنندگان همچنان چالش برانگیز است و شناخت عوامل روان شناختی و اجتماعی مؤثر بر نیت و رفتار خرید آن ها ضروری است. این پژوهش با هدف بررسی سازوکارهای روان شناختی و اجتماعی مؤثر بر قصد و رفتار خرید گوشی های هوشمند بازسازی شده انجام شده است. چارچوب نظری تحقیق بر پایه تلفیق دو تئوری مهم یعنی «تئوری رفتار برنامه ریزی شده» آجزن و «تئوری رفتار نوع دوستانه» شوارتز طراحی گردیده است. بر این اساس، تأثیر متغیرهایی همچون نگرش نسبت به رفتار، هنجار ذهنی، کنترل رفتاری درک شده (برگرفته از تئوری آجزن) و همچنین آگاهی از پیامد و هنجار اخلاقی (برگرفته از تئوری شوارتز) بر قصد خرید بررسی شده است. در ادامه، تأثیر قصد خرید بر رفتار خرید واقعی نیز مورد تحلیل قرار گرفت تا تصویری جامع از فرایند تصمیم گیری مصرف کنندگان در این حوزه ارائه شود. روش: پژوهش حاضر از نظر هدف، توصیفی؛ جهت گیری، کاربردی؛ استراتژی پژوهش، پیمایش؛ قلمرو زمانی تک مقطعی بوده و داده ها در پاییز و زمستان 1403 توسط پرسشنامه استاندارد شده مستخرج از ادبیات، جمع آوری گردید. با توجه به نامعلوم بودن حجم نمونه، از جدول مورگان برای مشخص کردن حجم نمونه استفاده شد و تعداد 400 پرسشنامه بدست آمد. جامعه آماری این پژوهش، مصرف کنندگان ایرانی گوشی های هوشمند و روش نمونه گیری به کاررفته، نمونه گیری در دسترس است.
زمینه و هدف: امروزه استفاده از رسانه های اجتماعی به طور گسترده ای جایگزین رسانه های سنتی شده اند و بسیاری از مصرف کنندگان از این رسانه ها به عنوان منبع اطلاعات درباره کالاها، خدمات و برندها استفاده می کنند. هدف از تحقیق حاضر بررسی تاثیر درگیری برند رسانه های اجتماعی بر ارزش ویژه برند با در نظر گرفتن متغیر تعدیل گر اعتماد و تاثیر آنها بر عملکرد برند در میان مشتریان بانک ملی استان تهران است. روش پژوهش: روش این پژوهش از لحاظ هدف کاربردی، از لحاظ محتوی توصیفی- پیمایشی و از لحاظ نحوه اجرا همبستگی است. در این راستا 385 نفر از مشتریان بانک ملی ایران براساس روش نمونه گیری خوشه ای چند مرحله ای به سوالات پرسشنامه پاسخ دادند. یافته ها: نتایج تحقیق نشان داد که تمامی عوامل هویت، در دسترس بودن اطلاعات، سرگرمی، تبلیغات شخصی شده و وابستگی برند بر درگیری برند رسانه های اجتماعی تأثیر مثبت و معناداری دارند. نتایج همچنین نشان داد که درگیری برند رسانه های اجتماعی بر ارزش ویژه برند و ارزش ویژه برند بر عملکرد برند تأثیر مثبت و معناداری دارند. در پایان نتایج نشان داد که متغیر اعتماد در رابطه بین درگیری برند رسانه های اجتماعی و ارزش ویژه برند نقش تعدیل کنندگی دارد. نتیجه گیری: به منظور ارتقا عملکرد برند بانک ملی ایران، توجه به درگیر کردن مشتریان از طریق رسانه های اجتماعی و افزایش اعتماد آنها به منظور تأثیرگذاری درگیری برند و ارزش ویژه برند از اهمیت بالایی برخوردار است.
هدف: این پژوهش به بررسی پیشایندهای فردی، سازمانی و محیطی اضطراب برند می پردازد. درحالی که ارزیابی احساسات منفی نسبت به برند غالباً نادیده گرفته شده یا صرفاً به مفاهیمی مانند نارضایتی تقلیل یافته است. هدف از اجرای پژوهش حاضر، شناسایی عوامل مؤثر بر اضطراب برند می باشد. باتوجه به اهمیت حفظ مشتریان و افزایش وفاداری به برند ، شناخت این عوامل می تواند به تدوین استراتژی های مؤثر در مدیریت برند کمک کند. روش: این پژوهش از نظر هدف، کاربردی و از نظر شیوه گردآوری داده ها، اکتشافی و از نوع کیفی است که با استفاده از روش تحلیل مضمون انجام شده است. داده های پژوهش از طریق مصاحبه های نیمه ساختاریافته با 18 نفر از متخصص حوزه بازاریابی و برند و مصرف کنندگان که اضطراب برند را تجربه کرده اند، به روش نمونه گیری هدفمند گردآوری و طی سه مرحله کدگذاری و تحلیل شدند. یافته ها: باتوجه به کدهای استخراج شده از مصاحبه ها، در نهایت ۳ مضمون فراگیر، ۱۵ مضمون سازمان دهنده و ۷۹ مضمون پایه که بر اضطراب برند تأثیرگذار هستند، گردآوری شدند. نتیجه گیری: نتایج پژوهش نشان داد که سه دسته اصلی از عوامل تأثیرگذار بر اضطراب برند وجود دارد. این عوامل شامل موارد زیر هستند: الف) عوامل فردی: این دسته شامل تجربیات منفی مشتری، ویژگی های شخصیتی، عوامل اقتصادی فردی و فرایند تصمیم گیری است.. ب) عوامل محیطی: این عوامل شامل عوامل اقتصادی، رقابتی، اجتماعی و فرهنگی، قانونی و سیاسی، فناوری، زیست محیطی، همچنین عوامل مرتبط با توزیع و تصویر برند. ج) عوامل سازمانی: این دسته شامل مدیریت ضعیف، ارتباطات ناکارآمد درون سازمانی و نبود شفافیت در فرایندهای سازمان است.
هدف: یکی از راه هایی شناسایی چگونگی بهبود رشد اقتصادی شرکت ها، شناخت توانایی مدیریت و مخارج بازاریابی و فروش است. در این راستا نمی توان از نقش جریان نقد آزاد شرکت نیز غافل شد. روش: در این پژوهش داده های مربوط به ۱۵۲ شرکت پذیرفته شده در بورس اوراق بهادار تهران طی سال های ۱۳۹۲ تا ۱۴۰۱ جمع آوری شده است. به منظور آزمون فرضیه های پژوهش، از روش داده های ترکیبی (پنل دیتا) بهره گرفته شده و با توجه به ماهیت داده ها، مدل اثرات ثابت به عنوان مدل مناسب انتخاب شده است. تحلیل داده ها از طریق رگرسیون چندگانه صورت گرفته تا روابط میان متغیرهای مستقل، وابسته و تعدیل گر به طور دقیق بررسی شود. یافته ها: نتایج نشان داد که افزایش توانایی رهبری مدیران موجب بهبود رشد اقتصادی شرکت ها می شود. همچنین افزایش مخارج بازاریابی و فروش موجب کاهش رشد اقتصادی شرکت ها می شود. نتیجه گیری: این پژوهش نشان می دهد که توانایی مدیریت و مخارج بازاریابی و فروش به طور مستقیم بر رشد اقتصادی شرکت ها تأثیرگذارند. در عین حال، جریان نقد آزاد می تواند به عنوان یک عامل تعدیل گر، اثرات منفی مخارج بازاریابی و فروش را کاهش دهد، اما توانایی رهبری مدیران را تعدیل نمی کند. این یافته ها می توانند به مدیران و تصمیم گیرندگان شرکت ها کمک کنند تا در تخصیص منابع و اتخاذ استراتژی های مالی و بازاریابی خود هوشمندانه تر عمل کنند.
هدف: این پژوهش با هدف شناسایی و تحلیل چالش های تولید برق در نیروگاه های گازی جنوب برق عراق انجام شده است. با توجه به اهمیت انرژی برق در توسعه اقتصادی-اجتماعی کشورهای در حال توسعه و چالش های خاص کشور عراق در زمینه تأمین انرژی، این مطالعه تلاش می کند تا عوامل کلیدی مؤثر بر ناکارآمدی تولید برق را شناسایی و اولویت بندی نماید. روش: برای دستیابی به هدف پژوهش، ابتدا از طریق مصاحبه با خبرگان جهت استخراج چالش های اصلی استفاده شد. سپس به منظور سنجش روابط علی میان عوامل و تعیین میزان تأثیرگذاری و تأثیرپذیری هر عامل، از تکنیک دیمتل فازی فیثاغورسی بهره گرفته شد. داده ها از طریق پرسشنامه های تخصصی جمع آوری شده و تحلیل ها با روش های تصمیم گیری چندمعیاره تحت شرایط عدم قطعیت انجام گرفت. یافته ها: نتایج تحلیل ها نشان داد که از بین ۱۹ چالش شناسایی شده، مهم ترین عوامل تأثیرگذار شامل «فقدان فناوری های انرژی تجدیدپذیر»، «فقدان سیستم های مدرن بهره برداری و نگهداری» و «فرسودگی شبکه و اتکا به تکنولوژی قدیمی» هستند. علاوه بر این، عواملی چون کمبود سوخت گاز با کیفیت، ضعف نقدینگی و مشکلات مالی و کمبود سرمایه گذاری خارجی نقش پررنگی در تشدید مشکلات تولید برق دارند. نتیجه گیری: یافته های این پژوهش نشان می دهد که بحران تولید برق در عراق ماهیتی سیستماتیک دارد و حل آن نیازمند رویکردی چندبعدی شامل نوسازی زیرساخت ها، توسعه فناوری های نوین، ارتقاء مدیریت مالی و افزایش جذب سرمایه های خارجی است. پیشنهاد می شود سیاستگذاران با اولویت دهی به عوامل علت محور و اجرای اصلاحات ساختاری، زمینه را برای توسعه پایدار انرژی در کشور فراهم آورند.
هدف: پژوهش حاضر با هدف طراحی و تبیین مدل ارتقای ارزش ویژه برند در فروشگاه های زنجیره ای هایپراستار شیراز انجام شده است. با توجه به نقش حیاتی برند در ایجاد تمایز رقابتی و حفظ مشتریان در بازارهای رقابتی، این تحقیق بر آن است تا با بهره گیری از مؤلفه های مزیت رقابتی پایدار، استراتژی بازاریابی و تصویر ذهنی شرکت، مدلی مفهومی و بومی برای افزایش ارزش ویژه برند ارائه دهد. روش شناسی: این پژوهش از لحاظ هدف، کاربردی از لحاظ نوع پژوهش به صورت آمیخته اکتشافی (کیفی–کمی) طراحی شده است. در بخش کیفی، از رویکرد نظریه داده بنیاد (گرندد تئوری) بر اساس مدل نظام مند استراوس و کوربین استفاده شد. تحلیل داده ها با استفاده از مدل سازی معادلات ساختاری (SEM) و نرم افزار Smart PLS انجام گرفت. یافته ها: یافته های این پژوهش نشان داد که شرایط مداخله گر، به ویژه مسئولیت اجتماعی شرکت، بیشترین تأثیر را بر راهبردهای ارتقای ارزش ویژه برند دارد. از سوی دیگر، عوامل سازمانی برخلاف انتظار، تأثیر معناداری بر راهبردهای برند نداشتند که این یافته می تواند زمینه ساز پژوهش های آینده در حوزه منابع انسانی و نقش آن در استراتژی های بازاریابی باشد. نتیجه گیری: ارتقای ارزش ویژه برند مستلزم برنامه ریزی دقیق در حوزه های مسئولیت اجتماعی، تمایز خدمات، ارتباط با مشتری و تصویرسازی برند است. مدل ارائه شده می تواند به عنوان ابزاری کاربردی در سیاست گذاری برند و بازاریابی در سازمان های خرده فروشی به کار گرفته شود و زمینه ارتقای جایگاه رقابتی برند را فراهم آورد.
اثر خون آشام پدیده ای در تبلیغات است که در آن حضور پررنگ یک فرد مشهور یا ویژگی جذاب بصری باعث می شود توجه مخاطب از برند یا پیام اصلی تبلیغ منحرف شود. این اثر می تواند به کاهش یادآوری یا تاثیرگذاری برند منجر گردد و اثربخشی تبلیغات را کاهش دهد. پژوهش حاضر با هدف تبیین اثر خون آشام جهت تحلیل پیامدهای منفی استفاده از چهره های مشهور در تبلیغات انجام شده است. این پژوهش از لحاظ هدف یک مطالعه کاربردی است که در قالب یک تحقیق پیمایشی انجام می شود. جامعه آماری شامل کلیه مشتریان پوشاک ال سی من در تهران می باشد که از این میان نمونه ای به حجم 384 نفر به صورت در دسترس انتخاب شده است. برای گردآوری داده ها از پرسشنامه ای شامل 7 بعد و 31 گویه استفاده شده است. روایی پرسشنامه با دو روش صوری-محتوایی و روایی سازه مورد تایید قرار گرفت. پایایی پرسشنامه با دو روش محاسبه ضریب آلفا کرونباخ و پایایی ترکیبی مورد تایید قرار گرفت. تحلیل داده ها با تکنیک حداقل مربعات جزئی (PLS) و نرم افزار Smart PLS 3 انجام شد. یافته ها نشان داد که اثر خون آشام تاثیر منفی و معناداری بر نگرش برند، دسترسی به حافظه، توجه بصری و قصد خرید دارد؛ همخوانی سلبریتی و برند رابطه بین اثر خون آشام و نگرش برند را تعدیل می کند؛ نگرش برند، دسترسی به حافظه و توجه بصری تاثیر مثبت و معناداری بر قصد خرید دارند؛ تصاویر با کیفیت بالا رابطه بین توجه بصری و قصد خرید را تعدیل می کند
در بازار رقابتی و تجربه محور صنعت پوشاک، رضایت مشتری و وفاداری او به برند، بیش از هر زمان دیگری به کیفیت خدمات و تجربه ادراک شده وابسته است. پژوهش حاضر با هدف بررسی تأثیر مدیریت کیفیت جامع (TQM) و کیفیت بصری بر رضایت مشتری و پیامدهای رفتاری آن شامل قصد خرید و تبلیغات دهان به دهان انجام شده است. نوآوری این تحقیق در به کارگیری رویکردی ترکیبی از مدل سازی معادلات ساختاری (PLS-SEM) و یادگیری ماشین تفسیرپذیر و توضیح پذیر با روش تبیین افزایشی شاپلی مبتنی بر مدل جنگل تصادفی نهفته است؛ رویکردی که هم روابط علی میان متغیرها را بررسی می کند و هم اهمیت نسبی آنها را در پیش بینی متغیرهای وابسته شناسایی می نماید. جامعه آماری شامل مشتریان صنعت پوشاک بود که با روش نمونه گیری هدفمند، داده های موردنیاز از طریق ۱۳۵ پرسشنامه معتبر جمع آوری شد. نتایج نشان داد TQM تأثیر قوی تری بر رضایت مشتری دارد نسبت به کیفیت بصری و رضایت مشتری نقش میانجی معناداری در اثرگذاری این عوامل بر قصد خرید و تبلیغات دهان به دهان ایفا می کند. تحلیل تبیین افزایشی شاپلی نیز عوامل کلیدی مانند محیط فروشگاهی، فرآیندهای خدمات و تعاملات کارکنان را به عنوان مهم ترین پیش بینی کننده های رضایت مشتری شناسایی کرد. این پژوهش نشان می دهد که ترکیب بهینه کیفیت خدمات و تجربه بصری، همراه با تحلیل پیش بینانه داده ها، می تواند راهگشای طراحی راهبردهای مؤثر در حفظ مشتریان و ارتقاء مزیت رقابتی برندهای پوشاک باشد.
زمینه: در دنیای پویای کسب وکار امروز، شرکت های فناوری اطلاعات با چالش های متعددی روبرو هستند که بقا و موفقیت آن ها را تهدید می کند. تغییرات سریع فنّاورانه، افزایش رقابت جهانی و تحولات ناگهانی در تقاضای مشتریان، سازمان ها را ملزم می سازد تا به طور مداوم استراتژی های خود را بازنگری و اصلاح کنند. هدف: پژوهش حاضر به بررسی چگونگی تأثیرگذاری سرمایه اجتماعی بر تغییر استراتژی شرکت های فناوری اطلاعات، با در نظر گرفتن نقش میانجی پویایی محیطی ادراک شده و نوآوری باز، می پردازد. روش شناسی: این پژوهش توصیفی- همبستگی با استفاده از پرسشنامه طیف لیکرت، به گردآوری داده ها از مدیران و کارکنان ارشد کسب وکارهای فناوری اطلاعات شهر تهران پرداخته است. حجم نمونه پژوهش 329 نفر و به صورت نمونه گیری در دسترس بوده است. برای تحلیل داده ها از مدل معادلات ساختاری با استفاده از نرم افزارهای اس پی اسس و پی ال اس بهره گرفته شده است. یافته ها: نتایج حاصل از تحلیل مدل معادلات ساختاری نشان می دهد که تأثیر سرمایه اجتماعی بر تغییر استراتژی، پویایی محیطی ادراک شده و نوآوری باز مثبت و معنادار است. تأثیر مثبت و معناداری پویایی محیطی ادراک شده بر تغییر استراتژی تائید شد. همچنین تأثیر مثبت و معناداری نوآوری باز بر تغییر استراتژی تائید شد. نتیجه گیری: فرآیند تغییر استراتژی تلاشی است برای تهیه نسخه دوم از آنچه در مغز های انسان های بسیار باهوش و نخبه می گذرد یعنی کسانی که با استفاده از سرمایه های اجتماعی خود تغییرات را شناسایی کرده و بقای سازمان در عرصه رقابتها و کشمکش ها را فراهم می نمایند.
توسعه تحول دیجیتال در کسب و کارها بر فرآیند های سیاست گذاری نیز تاثیر گذار بوده است. یکی از تحولات در این مفاهیم مرتبط با سیاست گذاری های مبتنی بر داده بوده است. هدف اصلی این مطالعه ارائه الگوی سیاست گذاری داده محور در صنایع استارت اپی با رویکرد تحول دیجیتال بوده است. روش این مطالعه از نوع کیفی و کمی بوده است و جامعه هدف در بخش کیفی خبرگان شامل مدیران، سیاست گذاران، و فعالان حوزه سیاست گذاری در صنایع استارت آپی بوده است که با استفاده از روش نمونه گیری گلوله برفی حجم نمونه در این بخش 18 نفر تعیین گردید. در بخش کمی نیز جامعه هدف شامل کلیه خبرگان انتخابی در مرحله قبل بوده است. در بخش کیفی به منظور شناسایی مولفه های مورد بررسی از روش تحلیل محتوی جهت دار و ابزار مصاحبه به منظور گردآوری داده ها استفاده شده است. در بخش کمی نیز از مدلسازی ساختاری تفسیری به منظور تعیین سطح مولفه های نهایی استفاده گردید. نتایج نشان می دهد که مؤلفه هایی همچون حکمرانی داده و استراتژی داده محور به عنوان پایه های اصلی سیاست گذاری در سطح اول قرار دارند. سطوح بعدی شامل عواملی نظیر تحول دیجیتال، مقیاس پذیری داده ها، منابع انسانی و داده، مشارکت در داده ها، تطابق با مقررات، تحلیل پیش بینی، اخلاق داده، تعامل با فناوری های نوین، ارزیابی عملکرد، یکپارچگی و خودکارسازی داده ها، مدل های کسب وکار و خدمات مشتری مبتنی بر داده، زیرساخت های فناوری اطلاعات، امنیت داده ها و در نهایت فرهنگ داده محور به عنوان بستر تحول سازمانی هستند. کلید واژه ها: سیاست گذاری، داده محوری، استارت اپ ها
با گسترش رسانه های اجتماعی، تأثیر تأثیرگذاران بر تصمیمات خرید مشتریان افزایش یافته است. امروزه تأثیرگذاران به عنوان رهبران فکری جدید، نگرش ها و رفتارهای مصرف کنندگان را به طرز چشمگیری شکل می دهند. علیرغم اهمیت این موضوع، مطالعاتی که تقلید از تأثیرگذاران را بر قصد خرید پیروانشان بررسی می کنند، هنوز محدود هستند. پژوهش حاضر به بررسی چگونگی تأثیر تقلید کردنِ دنبال کنندگان از تأثیرگذاران در شبکه های اجتماعی بر قصد خرید محصولات از طریق متغیرهای میانجی مقایسه اجتماعی، مادی گرایی و ترس از دست دادن فرصت می پردازد. این پژوهش حاضر از نظر جهت گیری پژوهش کاربردی، از نظر رویکرد پژوهش قیاسی-فرضیه ای و از نظر راهبرد پژوهش همبستگی است. برای گردآوری داده ها، پرسشنامه ای طراحی و میان 204 کاربر شبکه های اجتماعی توزیع شد. سپس از مدل سازی معادلات ساختاری و نرم افزار SmartPLS برای بررسی تأثیر بین متغیرها استفاده شده است. نتایج پژوهش نشان می دهد که تقلید از تأثیرگذاران در شبکه های اجتماعی تأثیر قابل توجهی بر مقایسه اجتماعی و مادی گرایی فرصت دارد و این تأثیر منجر به قصد خرید محصولات می شود. یافته های پژوهش همچنین نقش مهم و قابل توجه ترس از دست دادن فرصت را در قصد خرید از طریق تأثیرگذاران شبکه های اجتماعی را نشان می دهد. نتایج این پژوهش سهم نظری در ادبیات علمی و استراتژی های بازاریابی آنلاین در مدیریت بازاریابی و تبلیغات دارد. افزون بر این بینش های کاربردی برای تأثیرگذاران ارائه می دهد.
کسب و کارها همواره به دنبال وفادار نمودن مشتریان و تغییر الگوی رفتار خرید آنها هستند. پژوهش حاضر قصد دارد به بررسی تاثیر بازارگرایی بر وفاداری و تصمیم خرید مشتریان در صنعت میلگرد و مقاطع فولادی بپردازد. روش این پژوهش از لحاظ هدف، کاربردی و از لحاظ روش، توصیفی از نوع پیمایشی است. جامعه آماری پژوهش شامل مشتریان میلگرد شرکت فولاد ظفر در ایران است. روش نمونه گیری از نوع غیراحتمالی و در دسترس است و حجم نمونه 200 نفر از مشتریان این شرکت را در نظر گرفته است. یافته ها یافته های پژوهش نشان داد، مشتری گرایی تأثیر مثبتِ و معنی داری بر وفاداری به برند و تعهد برند و تأثیر منفیِ معنی داری بر ریسک برند دارد و همچنین ریسک برند تاثر منفی بر وفاداری به برند اعمال نموده و تعهد به برند تاثیر مثبتِ و معنی داری بر وفاداری به برند اعمال نموده است. ارزش اجتماعی محصول، تأثیر مثبت و معناداری بر تعهد برند و وفاداری به برند اعمال نموده اما تاثیر تعهد برند بر ریسک برند معنادار ولی در جهت منفی بوده است. نتیجه گیری تعهد و وفاداری مشتریان تحت تأثیر مستقیم رویکردهای مشتری محور قرار دارد. از نظر عملی، شرکت ها باید با بهبود مشتری گرایی، تعهد مشتریان را افزایش داده و از این طریق وفاداری آن ها را تقویت کنند. همچنین، کاهش ریسک ادراک شده از طریق شفاف سازی و اعتمادسازی می تواند به حفظ مشتریان کمک کند. توجه به ارزش اجتماعی محصول نیز می تواند به عنوان یک راهبرد مکمل، رابطه بین تعهد و وفاداری را تقویت نماید.
در عصر اقتصاد دیجیتال، مدیریت ارتباط با مشتری الکترونیک کلیدی برای موفقیت در مزیت رقابتی است؛. چراکه، آن یک استراتژی طراحی شده برای خلق ارزش برای مشتریان می باشد. بر این اساس، هدف پژوهش حاضر بررسی تاثیر رفتار خریدار و نوآوری مبتنی بر مشتری بر مزیت رقابتی با نقش میانجی موفقیت مدیریت ارتباط با مشتری الکترونیک بوده است. این پژوهش به لحاظ هدف، کاربردی و از لحاظ ماهیت و روش، توصیفی-پیمایشی است. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه کارکنان و مدیران بخش فروش و بازرگانی شرکت ذوب آهن شهر اصفهان به تعداد 350 نفر بوده است که با استفاده از روش کفایت داده ها برای معادلات ساختاری تعداد 145 نفر به روش نمونه گیری در دسترس به عنوان نمونه آماری انتخاب شده اند. به منظور گردآوری اطلاعات از ابزار پرسشنامه و برای تجزیه و تحلیل داده ها از نرم افزارهای SPSS و Smart PLS استفاده شده است. نتایج آزمون فرضیه ها نشان داد رفتارهای خریدار و نوآوری مبتنی بر مشتری تاثیر مثبت معناداری بر موفقیت مدیریت ارتباط با مشتری الکترونیک دارد؛ به علاوه، تاثیر نوآوری مبتنی بر مشتری و موفقیت مدیریت ارتباط با مشتری الکترونیک بر مزیت رقابتی معنادار می باشد. ضمن اینکه، نقش میانجی موفقیت مدیریت ارتباط با مشتری در رابطه بین رفتارهای خریدار و نوآوری مبتنی بر مشتری با مزیت رقابتی مورد تایید قرار گرفت. با این وجود، رفتار خریدار بر کسب مزیت رقابتی تاثیر معناداری نداشته است.
تصویر مثبت برند از عوامل کلیدی در ایجاد وفاداری و افزایش تمایل به خرید مصرف کنندگان است. در دنیای رقابتی امروز، استانداردهای خدماتی و ارتباطات برند به عنوان ابزاری برای افزایش اعتماد مشتریان و تقویت موقعیت برندها مورد توجه قرار گرفته اند. این پژوهش با هدف بررسی تاثیر کیفیت خدمات و ارتباطات برند بر تصویر برند و نقش آن در تمایل به خرید انجام شده است. روش تحقیق این مطالعه از نوع توصیفی-پیمایشی بوده و داده ها از طریق پرسشنامه از جامعه آماری دانشجویان کاربر تلفن همراه سامسونگ در سطح شهر تهران جمع آوری شده است. تجزیه وتحلیل داده ها با استفاده از مدل یابی معادلات ساختاری و نرم افزارهای نرم افزار اسمارت پی.ال.اس ۳ و اس.پی.اس.اس. انجام شده است. یافته های تحقیق نشان می دهد که کیفیت خدمات و ارتباطات برند تاثیر مثبت و معناداری بر تصویر برند دارند. همچنین تصویر برند مستقیما بر تمایل به خرید مشتریان تاثیرگذار نبوده و وفاداری مشتری، نقش واسط بین تصویر برند و تمایل به خرید ایفا می کند. بر اساس نتایج پژوهش، شرکت ها می توانند با تمرکز بر بهبود کیفیت خدمات و ارتباطات برند، تصویر بهتری از برند خود در ذهن مشتریان ایجاد کنند و از این طریق، وفاداری مشتریان و تمایل آن ها به خرید را افزایش دهند. این یافته ها می توانند برای تدوین استراتژی های بازاریابی و تقویت جایگاه برند در بازارهای رقابتی بسیار کاربردی باشند. پیشنهاد می شود تحقیقات آینده به بررسی این روابط در دیگر صنایع و مناطق جغرافیایی پرداخته و به تحلیل عوامل فرهنگی و اجتماعی موثر بر وفاداری مشتریان بپردازند.
هدف: با گذار بازاریابی از نسل چهارم به نسل پنجم، استفاده از فناوری های نوین برای بهبود تجربه مشتریان اهمیت فزاینده ای یافته است. واقعیت افزوده (AR) یکی از فناوری های کلیدی نسل پنجم محسوب می شود که با نمایش اطلاعات بصری محصولات در بستر محیط واقعی کاربران، می تواند در تصمیم گیری خرید مؤثر باشد. این پژوهش به بررسی تأثیر واقعیت افزوده بر قصد خرید، کنترل رفتاری ادراک شده و کنترل شناختی مشتریان در صنعت لوازم خانگی، با تمرکز بر تلویزیون های برند دوو می پردازد. روش شناسی: نمونه ای متشکل از ۱۰۶ نفر دارای تجربه خرید آنلاین لوازم خانگی، به صورت تصادفی در دو گروه ۵۳ نفره تقسیم شدند. گروه آزمایش، تجربه تعامل با محصول از طریق واقعیت افزوده را داشت، در حالی که گروه کنترل صرفاً با نمایش سنتی محصول مواجه شدند. هر دو گروه سپس به پرسشنامه ای یکسان پاسخ دادند. داده ها با استفاده از تحلیل کواریانس چندمتغیره (MANCOVA) و روش میانجی گری Hayes Process Macro تحلیل شدند. یافته ها: نتایج نشان داد که استفاده از واقعیت افزوده تأثیر معناداری بر افزایش قصد خرید، کنترل رفتاری و کنترل شناختی دارد. گروهی که تجربه واقعیت افزوده داشتند، در تمامی این شاخص ها نمرات بالاتری کسب کردند. همچنین، تحلیل میانجی گری نشان داد که کنترل شناختی نقش میانجی در رابطه بین واقعیت افزوده و قصد خرید ایفا می کند، در حالی که کنترل رفتاری چنین نقشی نداشت. نتیجه گیری: واقعیت افزوده ابزاری مؤثر در بهبود تصمیم گیری و تمایل به خرید در بازاریابی دیجیتال لوازم خانگی است.
سینما به عنوان یکی از مهم ترین محصولات فرهنگی و هنری، نقش مهمی در شکل دهی به ذائقه فرهنگی و پرکردن اوقات فراغت جامعه دارد. استفاده از داده کاوی و تحلیل نقاط تماس مشتری در سفر خرید، ابزاری مؤثر برای درک هوش مشتری، شناسایی الگوهای رفتاری و پیش بینی نرخ بازگشت تماشاگران فراهم می آورد. هدف پژوهش، توسعه مدلی تحلیلی مبتنی بر هوش مشتری و استخراج الگوهای تصمیم گیری تماشاگران سینما بر اساس شاخص های نگهداشت مشتری بود. این مطالعه به صورت توصیفی–تحلیلی، مقطعی و با رویکرد آمیخته اکتشافی انجام شد. در گام نخست، با مصاحبه های نیمه ساختاریافته و تحلیل محتوا، شاخص های نگهداشت مشتری شناسایی و در هشت مقوله دسته بندی شد. در گام دوم، داده های کمی با مدل درخت تصمیم گیری تحلیل شد. جامعه آماری بخش کیفی شامل ۱۸ تماشاگر بزرگسال و بخش کمی شامل تماشاگران سینمای گرگان بود که با نمونه گیری تصادفی، ۴۵۰ پرسشنامه توزیع و ۴۱۹ مورد تحلیل شد. یافته ها نشان داد تصمیم گیری تماشاگران برای تکرار خرید حاصل تعامل چند شاخص است. از میان ۳۲ شاخص، قیمت محصولات غذایی مهم ترین عامل پیش بینی کننده بود. مدل درخت تصمیم با دقت 0.896 و قواعد «اگر–آنگاه» توانست الگوهای مشخصی برای هر دو حالت تکرار و عدم تکرار خرید ارائه کند. رضایت از قیمت، تصمیم مخاطبان را به طور متفاوت تحت تأثیر عواملی چون کیفیت فیلم، تجربه پیشین، سهولت پرداخت و تبلیغات مجازی قرار داد.نتایج تأیید کرد که رویکردهای داده کاوی، به ویژه مدل های پیش بینی مانند درخت تصمیم، می توانند درک عمیق تری از هوش مشتری ایجاد و استراتژی های هدفمند بازاریابی و نگهداشت مشتری را ممکن سازند.
هدف: این پژوهش با تمرکز بر بستر کسب وکارهای خانوادگی، می کوشد «مدل فرآیندی» یکپارچه ای از چگونگی شکل گیری باور و اعتماد به فرصت را از خلال فرآیندهای معنابخشی توضیح دهد؛ مدلی که حلقه های روایت سازی جمعی، کاهش ابهام و تثبیت رویه ها را به هم پیوند می زند و شکاف بین رویکردهای سنجشی فرصت و رویکردهای تفسیری عمل را پر می کند. نتیجه مطلوب، ترسیم مسیری است که در آن باور به فرصت نه رخدادی لحظه ای و صرفاً فردی، بلکه فرآیندی تدریجی، چندلایه و اجتماعی است که از لایه های عمیق معنایی آغاز شده و به قاب بندی عملیاتی ختم می شود. این هدف در متن مقاله با تأکید بر نیاز به مدلی چندسطحی و زمان مند برای پیوند نشانه های محیطی با روایت ها، هویت و میراث خانوادگی تبیین شده است. روش : مطالعه با رویکرد آمیخته اکتشافی و در چارچوب پارادایم عمل گرایی انجام شد. در گام نخست (مطالعه کیفی)، با ۲۸ بنیان گذار و مدیر ارشد از اعضای خانواده در کسب وکارهای خانوادگی مصاحبه های نیمه ساختاریافته انجام و از ظریق روش تحلیل محتوای کیفی مورد بررسی قرار گرفتند. نمونه گیری به صورت هدفمند و گلوله برفی بود؛ فرایند کدنویسی در چند چرخه و با دو کدنویس مستقل انجام شد، تفاوت ها از طریق گفت وگوی تحلیلی برطرف و پایایی به کمک بازبینی تقویت گردید. خروجی این مرحله، استخراج تم ها، مقوله ها و کدها و صورت بندی اولیه ابعاد مدل بود. در گام دوم، به کمک مدلسازی ساختاری تفسیری و با مشارکت ۸ بنیان گذار و مدیر ارشد از اعضای خانواده در کسب وکارهای خانوادگی، طراحی ماتریس تعاملات، اعمال تراگذری، کنترل سازگاری قضاوت ها و استخراج سطوح سلسله مراتبی برای روابط علّی–معلولی بین تم ها انجام شد.
در سال های اخیر، گیمیفیکیشن به عنوان رویکردی نوین و راهبردی در بازاریابی، توجه فزاینده ای را به خود جلب کرده است. با این حال، پراکندگی موضوعی، تنوع روش شناسی ها و فقدان چارچوب های تحلیلی یکپارچه، شناسایی ابعاد و کارکردهای بنیادین آن در بازاریابی را با چالش مواجه ساخته است. هدف پژوهش حاضر، درک جامع از کاربردهای گیمیفیکیشن در بازاریابی از طریق تلفیق رویکرد مرور نظام مند و تحلیل تماتیک است. بدین منظور، ۵۳ مقاله علمی منتخب از میان منابع معتبر بین المللی گردآوری و با استفاده از روش تحلیل تماتیک براون و کلارک، کدگذاری و طبقه بندی شدند. برای سنجش میزان پایایی تحلیل کیفی، از روش «توافق بین دو کدگذار» استفاده شد. مقایسه نتایج حاصل از این دو کدگذار نشان داد که میزان هم پوشانی و توافق میان آن ها در سطح مطلوبی قرار داردتحلیل ها منجر به استخراج چهار تم اصلی شامل: «بازاریابی عمومی»، «برندینگ»، «رفتار مصرف کننده» و «بازاریابی دیجیتال» شدکه هرکدام حاوی کدهای مفهومی متعددی در رابطه با کارکردهای گیمیفیکیشن در بازاریابی هستند. نتایج نشان داد گیمیفیکیشن با ایجاد تجربه های تعاملی، انگیزشی و عاطفی، می تواند نقش مؤثری در جذب مشتری، وفاداری به برند، افزایش مشارکت دیجیتال و بهبود تجربه مصرف کنندگان ایفا کند. این پژوهش ضمن تقویت ادبیات نظری و شناسایی کارکردهای گیمیفیکیشن در بازاریابی، مسیرهای پژوهشی و کاربردی متعددی برای توسعه آینده این حوزه پیشنهاد می دهد.