۱.
هدف: هدف اصلی این پژوهش بخش بندی روان نگاری مشتریان خرده فروشی های آنلاین براساس انگیزه های خرید آنلاین و رفتارهای خرید آنلاین است. روش شناسی: پژوهش حاضر در زمره پژوهش های کاربردی و از حیث نحوه گردآوری داده ها پژوهشی توصیفی-پیمایشی است. جامعه آماری این پژوهش مصرف کنندگان در سراسر جهان هستند که حداقل یک بار تجربه خرید آنلاین از فروشگاه های خرده فروشی آمازون، ای بی و علی بابا را داشته اند. برای تحلیل داده ها و بخش بندی روان نگاری مشتریان از روش نقشه های خودسازمان ده مبتنی بر شبکه عصبی مصنوعی و نرم افزار Viscovery SOMine استفاده شد. یافته ها: براساس یافته های این پژوهش، کاربران مشتریان خرده فروشی های آنلاین براساس ویژگی های مختلف جمعیت شناختی، انگیزه های خرید و رفتارهای خرید آنلاین به سه بخش مشتریان آینده نگر متعادل، مشتریان عملگرای حرفه ای و مشتریان کاوشگر لذت جو دسته بندی شدند. نتیجه گیری: خوشه اول بیشتر با هدف بهره وری و با تمرکز بر بهینه سازی خریدهای خود وارد فروشگاه های آنلاین می شوند. نام «آینده نگر متعادل» به دلیل تعادل در رفتار خرید و تمرکز آن ها بر سودمندی انتخاب شده است. خوشه دوم متشکل از افرادی است که بیشتر از انگیزه سودمندی برای خرید آنلاین بهره می برند. نام «عملگرای حرفه ای» به دلیل رفتار دقیق و برنامه ریزی شده آن ها و استفاده حرفه ای از خرید آنلاین انتخاب شده است. مشتریان خوشه سوم تجربه خرید آنلاین طولانی دارند. انگیزه های لذت جویانه آن ها در کنار کاوشِ بیشتر، باعث می شود در خرید آنلاین به دنبال تجربه های جدید و رضایت بخش از فرایند خرید باشند؛ بنابراین، نام «کاوشگر لذت جو» برای این خوشه به دلیل ترکیب رفتار کاوشگرانه و انگیزه های لذت جویانه آن ها انتخاب شده است.
۲.
پژوهش حاضر به دنبال پاسخ به این پرسش ها است که الگوی بازیابی خدمات در چارچوب مؤلفه های فرهنگی چه ویژگی هایی دارد، سازوکارهای بازیابی خدمات باتوجه به این مؤلفه ها کدام اند و چه روابطی میان عوامل تشکیل دهنده بازیابی خدمات در این چارچوب وجود دارد. برای دستیابی به این اهداف، از روش فراترکیب برای مرور و تحلیل ادبیات پژوهش استفاده شده است. این روش امکان شناسایی و خلق مفاهیمی را فراهم می کند که تصویری جامع تر از پدیده مطالعه شده ارائه می دهند. مراحل این روش شامل تنظیم پرسش های پژوهش، بررسی نظام مند متون، جست وجو و گزینش مقالات مرتبط، استخراج اطلاعات و تحلیل و ترکیب یافته های کیفی است. مدل نهایی حاصل این رویکرد کل نگر درباره بازیابی خدمات شامل 42 کد، 15 مفهوم و 5 مقوله است. در مقایسه با پژوهش های پیشین، مسئله اصلی پژوهش حاضر فراتر از پاسخ ساده به این سؤال است که آیا مؤلفه های فرهنگی بر بازیابی خدمات تأثیر دارند یا خیر؛ زیرا پاسخ به این پرسش معمولاً مثبت است و چندان چالش برانگیز نیست. آنچه این پژوهش را نوآورانه می کند، ارائه مدلی جامع برای تبیین رابطه میان فرهنگ و بازیابی خدمات است که قادر است ارتباط بین این دو مفهوم را با شفافیت بیشتری توضیح دهد.
۳.
بازارکاهی پاسخی راهبردی برای مدیریت تقاضای محصولاتی است که بیش از حد استفاده می شوند. در حقیقت امکان ترغیب مشتریان به تغییر الگوها و رفتارهای مسئولانه را در راستای پایداری زیست محیطی فراهم می سازد. پژوهش حاضر با هدف تدوین الگوی بازارکاهی و در راستای بهبود رفتارهای پایداری زیست محیطی انجام شد. پژوهش حاضر دارای رویکردی کیفی و در پارادایم استقرایی است که از نوع توصیفی - پیمایشی و ازنظر هدف، بنیادی است. جامعه آماری پژوهش را 16 نفر از خبرگان (اعضا هیئت علمی دانشگاه ها و مدیران شرکت برق) تشکیل می دهند که براساس اصل کفایت نظری و روش نمونه گیری هدفمند انتخاب شدند. شایان ذکر است که برای گردآوری داده ها از رویکرد تحلیل مضمون بهره گرفته شد؛ بنابراین، پس از مطالعه متون، سؤالاتی در قالب مصاحبه نیمه ساختاریافته در اختیار خبرگان قرار گرفت و نظر و دیدگاه های آنان درباره پدیده بازارکاهی بررسی و سپس داده های حاصل به کمک نرم افزار (MAXQDA) تحلیل شد. همچنین برای سنجش روایی و پایایی ابزار گردآوری داده ها از روایی محتوا و پایایی سنجی میان کدگذار و درون کدگذار استفاده شد. یافته ها حکایت از آن دارد که الگوی پژوهش در قالب عوامل مؤثر (همچون الزامات قانونی، منافع ذی نفعان، رویه های ناپایدار و ...)، راهبردها (آمیخته بازاریابی به طور معکوس، مدیریت عرضه و موجودی، برجستگی سازی اطلاعات منفی و...)، پیامدها در سطح فردی (آگاهی سازی، حمایت از محصولات پایدار، همکاری و مشارکت افراد و...)، سازمانی (جایگاه یابی راهبردی، مبارزه با سبزشویی، بهبود تصویر برند و ...) و نیز محیطی (افزایش سلامت عمومی، حفظ تنوع زیستی، کاهش تغییرات اقلیمی و...) تدوین شد.
۴.
در پرتو تحولات جهانی ناشی از توسعه پایدار و افزایش فشارهای محیط زیستی، اجتماعی و نهادی بر صنایع غذایی، بازاریابی پایدار به عنوان یک رویکرد راهبردی نوین برای پاسخ گویی به انتظارات ذی نفعان و ارتقا رقابت پذیری بنگاه ها مطرح شده است؛ لذا این پژوهش، با هدف طراحی و ارائه الگویی جامع برای تدوین راهبرد بازاریابی پایدار در صنایع غذایی ایران انجام شده است. از منظر روش شناسی، پژوهش حاضر در زمره مطالعات غیرآزمایشی (توصیفی) قرار می گیرد و با رویکرد پیمایشی - مقطعی طراحی و اجرا شده است. جامعه مشارکت کنندگان پژوهش متشکل از خبرگان نظری (اعضا هیئت علمی دانشگاه در حوزه مدیریت بازاریابی) و خبرگان تجربی (مدیران ارشد شرکت های تولیدکننده فرآورده های پروتئینی) بود. انتخاب مشارکت کنندگان به صورت هدفمند و براساس روش نمونه گیری نظری، با بهره گیری از معیارهای کلیدی بودن، سرشناس بودن، برخورداری از دانش تخصصی، تنوع دیدگاه ها و انگیزه مشارکت صورت گرفت و درمجموع 15 نفر در فرایند پژوهش مشارکت کردند. برای گردآوری داده ها از ابزارهای مصاحبه نیمه ساختاریافته و پرسش نامه دلفی فازی استفاده شد. داده های بخش کیفی با روش نظریه پردازی داده بنیاد و داده های کمی با روش دلفی فازی تحلیل شد. در بخش کیفی، روایی داده ها براساس معیارهای اعتبارپذیری، انتقال پذیری، تأییدپذیری و اطمینان پذیری و با نظر خبرگان تأیید و پایایی تحلیل کیفی نیز ازطریق روش هولستی بررسی شد و میزان توافق 802/0 به دست آمد که بیان کننده اعتبار مناسب تحلیل کیفی است. براساس الگوی پژوهش مشخص شد شرایط علّی (فناوری تحول آفرین، اقتصاد چرخشی و پایداری، روان شناسی مصرف کننده پایدار و مدیریت هوشمند زیست محیطی در بازاریابی پایدار) بر پدیده محوری (راهبرد بازاریابی پایدار) تأثیرگذارند. پدیده محوری، شرایط زمینه ای (دیجیتالی سازی دولت و تسهیل حکمرانی هوشمند و محیط کلان و بازار) و شرایط مداخله گر (چالش های ساختاری و تنظیم گری در نظام پشتیبانی از بازاریابی پایدار) بر راهبردها و اقدام ها ( راهبردهای عملیاتی بازاریابی پایدار ) اثرگذارند. در نهایت راهبردها و اقدام ها منجر به پیامدهای اقتصادی و بازاریابی، اجتماعی و فرهنگی و نیز زیست محیطی می شوند. این الگو، تصویری جامع از عوامل تأثیرگذار و سازوکارهای درونی توسعه بازاریابی پایدار در صنعت غذایی کشور ارائه می دهد.
۵.
هدف اصلی این پژوهش، طراحی، تبیین و اعتبارسنجی یک مدل مفهومی برای کاربردهای هوش مصنوعی در بازاریابی دیجیتال با تمرکز بر تقویت وفاداری مصرف کننده است. پژوهش در چهار مرحله انجام شد: ابتدا با استفاده از روش فراترکیب، مؤلفه های کلیدی از میان 53 منبع علمی معتبر استخراج و سپس در مرحله دوم، با بهره گیری از تکنیک دلفی فازی و نظرسنجی از 10 نفر از خبرگان، روایی محتوایی و توافق تخصصی مؤلفه ها سنجش و تثبیت شد. در مرحله سوم، با به کارگیری روش مدل سازی ساختاری-تفسیری (ISM)، روابط بین 26 مؤلفه کلیدی تحلیل و لایه بندی شدند. در مرحله نهایی نیز تحلیل MICMAC برای طبقه بندی مؤلفه ها براساس قدرت نفوذ و وابستگی صورت گرفت. مدل نهایی، تلفیقی از مؤلفه های فناورانه (نظیر یادگیری ماشین، NLPS، LLMS، سیستم های توصیه گر وGNNS) و ابعاد انسانی روان شناختی (نظیر تجربه جریان، ارزش درک شده، اعتماد، درگیری و رضایت) را در چهار لایه ساختاری ارائه می دهد. یافته ها نشان داد که مؤلفه هایی همچون «یادگیری تقویتی» و «پردازش زبان طبیعی» در لایه های پایه ای، و مؤلفه هایی چون «رضایت»، «وفاداری» و «حمایت از برند» در لایه های سطح بالا جای می گیرند. نوآوری این مدل در ترکیب ساخت یافته داده محورهای هوش مصنوعی با ادراکات انسانی مصرف کننده است که کمتر در پژوهش ها و منابع پیشین دیده شده است. در پایان، کاربردهای مدیریتی مدل در طراحی تجربه دیجیتال مشتری، پیاده سازی عملی سیستم های توصیه گر و تحلیل احساسات مشتری ازطریق NLP تبیین شده است. همچنین، پیشنهادهایی برای توسعه مدل در صنایع خاص و چالش های اجرایی آن مطرح شد.
۶.
در دهه های اخیر، تحول دیجیتال و ظهور فناوری های مرتبط با صنعت ۴.۰، موجب دگرگونی اساسی در ساختار، عملکرد و رقابت پذیری زنجیره های تأمین در صنایع مختلف شده است. پژوهش حاضر با هدف شناسایی و تبیین نقش فناوری های کلیدی صنعت ۴.۰، شامل اینترنت اشیا، هوش مصنوعی، کلان داده، بلاکچین، واقعیت افزوده و واقعیت مجازی، رباتیک پیشرفته و محاسبات ابری در هوشمندسازی زنجیره تأمین انجام شده است. این مطالعه ازنظر ماهیت، کیفی و ازنظر راهبرد پژوهش، مبتنی بر نظریه داده بنیاد ( Grounded Theory ) است. داده های پژوهش ازطریق مصاحبه های نیمه ساخت یافته با ۱۰ نفر از خبرگان صنعتی و دانشگاهی گردآوری شده است. برای تحلیل داده ها، از کدگذاری سه مرحله ای استراوس و کوربین، شامل کدگذاری باز، محوری و انتخابی استفاده شد. سپس با بهره گیری از مدل سازی ساختاری تفسیری، مفاهیم کلیدی سطح بندی شدند و در پایان با تحلیل MICMAC ، جایگاه هر مؤلفه براساس قدرت نفوذ و وابستگی مشخص شد. یافته ها نشان داد که استقرار موفق فناوری های صنعت ۴.۰، در زنجیره تأمین، نیازمند فراهم بودن زیرساخت های اطلاعاتی، تدوین راهبرد دیجیتال، ارتقا مهارت منابع انسانی و رفع مقاومت فرهنگی در سازمان است. همچنین، فناوری های صنعت ۴.۰، به عنوان متغیرهای وابسته در مدل شناسایی شدند که نقش آن ها در افزایش بهره وری، انعطاف پذیری و پاسخ گویی زنجیره تأمین ، مشروط به تحقق مؤلفه های سطح پایین تر است. تحلیل MICMAC نیز مؤلفه هایی مانند فشار بازار، راهبرد دیجیتال و زیرساخت فناوری را به عنوان عوامل محرک و مؤثر در تحول زنجیره تأمین معرفی کرد. کاربردهای نتایج این پژوهش را می توان در طراحی نقشه راه تحول دیجیتال، توسعه سیاست های سازمانی برای پذیرش فناوری، بازمهندسی فرایندهای زنجیره تأمین، ارتقا مهارت دیجیتال کارکنان، و تدوین سیاست های ملی در حوزه صنعت 4.0 دانست.
۷.
تخفیف به عنوان یک ابزار کلیدی بازاریابی در صنعت مد و پوشاک می تواند علاوه بر ترغیب مشتریان به خرید، زمینه ساز شکل گیری ناهماهنگی شناختی در آنان شود. پژوهش حاضر با هدف شناسایی نقش تخفیف در ایجاد ناهماهنگی شناختی در مشتریان صنعت مد و پوشاک انجام شده است. در این پژوهش از روش نظریه داده بنیاد (رویکرد اشتراوس و کوربین) استفاده شد. به این منظور، سیزده مصاحبه نیمه ساختاریافته با مدیران، صاحبان فروشگاه ها و خبرگان حوزه مد و پوشاک به شیوه نمونه گیری هدفمند تا حصول اشباع نظری انجام شد. داده های حاصل از مصاحبه ها طی سه مرحله کدگذاری باز، محوری و انتخابی تحلیل شدند. یافته ها نشان داد که تخفیف های گسترده و پیاپی می تواند به تردید مشتریان درباره ارزش واقعی کالا و در نتیجه ایجاد ناهماهنگی شناختی منجر شود. براساس نتایج، پنج مقوله اصلی شامل عوامل ایجادکننده ناهماهنگی شناختی، عوامل زمینه ای (بسترساز)، عوامل مداخله گر (تسهیل کننده یا بازدارنده)، واکنش های ناشی از ناهماهنگی (راهبردهای تطبیق) و پیامدهای ناهماهنگی شناختی شناسایی شدند. در نهایت، با ترکیب این مقوله ها مدلی مفهومی ارائه شد که سازوکار شکل گیری ناهماهنگی شناختی را در تجربه خرید تخفیفی و نحوه مدیریت آن تبیین می کند. نتایج پژوهش در بخش بحث و نتیجه گیری با یافته های پیشین مقایسه شده و پیشنهادهای عملی برای کسب وکارها برای کاهش اثرات منفی ناهماهنگی شناختی ارائه شد.