۱.
این مقاله به واکاوی فلسفی-انتقادیِ پیوند میان رویکرد تقلیل گرایانه دکارت به پزشکی و مدل زیست پزشکی معاصر می پردازد. پرسش اصلی پژوهش حاضر این است که اولاً «چه ربط ونسبتی میان مدل پزشکی دکارت و مدل زیست پزشکی معاصر وجود دارد؟» و ثانیاً «آیا می توان مدل زیست پزشکی را نتیجه تداوم مستقیم تاریخیِ آموزه های تقلیل گرایانه دکارت در پزشکی دانست؟» در این راستا، ابتدا با مروری کوتاه بر عواملِ علمی-فلسفیِ دخیل در شکل گیری مدل زیست پزشکی، به شرحِ مبانی متافیزیکی این مدل می پردازیم. سپس با بازسازی ابعاد چهارگانه تقلیل گرایی دکارت در پزشکی (معرفت شناختی، روش شناختی، وجودشناختی و علّت شناختی) نشان می دهیم که این ابعاد، قرابتی آشکار با مبانی متافیزیکی مدل زیست پزشکی دارند. با این حال، استدلال اصلی مقاله این است که نمی توان از دل این قرابت، تداوم مستقیم تاریخی آموزه های دکارت در مدل زیست پزشکی را نتیجه گرفت، زیرا تحولات مهم فلسفی، علمی-تکنولوژیک و نهادیِ دو قرن نوزدهم و بیستم نیز قویاً در شکل گیری این مدل دخیل بوده اند. از این رو، می توان نسبت دکارت و مدل زیست پزشکی را در چارچوب «تداوم-گسست» فهمید: تداوم در سطح مفروضات متافیزیکی، و گسست در سطح علمی، تکنیکی و تجربی. این تفسیر نه دکارت را بنیان گذار مستقیم مدل زیست پزشکی می داند، و نه نقش او را تماماً انکار می کند، بلکه او را به مثابه رانه ای فکری می بیند که امکان شکل گیری و پذیرش این مدل تقلیل گرایانه پزشکی را فراهم آورد.
۲.
این مقاله با نقد الگوهای تقابلی و استقلالی در رابطه علم و دین، الگوی بدیلی مبتنی بر رویکرد عقلانیت نقادِ غیرموجه گرا پیشنهاد می دهد. در این رویکرد از یک سو دین چارچوبی معنابخش برای فعالیت علمی فراهم می کند تا از این رهگذر مانع از نیهیلیسم روش شناختی در علم شود؛ و از سوی دیگر، علم نیز به الهیات در بازنگری نقادانه مفاهیم بنیادین خود کمک می رساند تا مانع از جزمی شدن باورهای دینی شود. این الگو نه تنها مانع ستیزهای غیرضروری می شود، بلکه بستری برای همکاری پویا و خلاق در مواجهه با مسائل بنیادین وجودی و اخلاقی ایجاد می کند. نتیجه آن است که علم و دین می توانند بدون فروکاست یا تقابل، در غنابخشی متقابل یکدیگر سهیم شوند.
۳.
دیوید باس از بارزترین نظریه پردازان حوزه روان شناسی تکاملی است معروفیت او بیشتر به خاطر نظریه "استراتژی های جنسی" است. بررسی ما بر روی آثار او نشان می دهد که بسیاری از یافته های علمی او با برخی از باورهای دینی همخوانی و سازگاری دارد . این پژوهش کوشیده است تا نشان دهد که از این یافته های علمی می توان برای تبیین بهتر اندیشه های دینی استفاده کرد چراکه این یافته ها هدف، فلسفه و کارکرد برخی از باورهای دینی را که تا قبل از این تفسیر مشخصی نداشتند، آشکار و روشن می سازد. در عین حالی که نظریات روانشناسی تکاملی دین به طور عام و یافته های دیوید باس به طور خاص نمی توانند جنبه ماورایی داشتن باورهای دینی را از نفس بیندازند.
۴.
هوش مصنوعی (AI) در قرن بیست ویکم از ابزاری فنی به پدیده ای با جایگاه فرهنگی و نمادین تبدیل شده که در جوامع مدرن به عنوان نیرویی متعالی بازنمایی می شود. این پژوهش به بررسی فرآیند ارج گذاری نمادین به هوش مصنوعی و تأثیرات آن بر باورها، هویت ها و ارزش های انسانی در چارچوب الهیات معاصر می پردازد. مسئله اصلی، چگونگی تبدیل هوش مصنوعی به اسطوره ای مدرن و تأثیر آن بر معنویت و هویت در جوامع متنوع است. روش تحقیق، رویکردی کیفی و میان رشته ای است که با تحلیل گفتمان های فرهنگی و دینی، زمینه ها، نمودها و پیامدهای این پدیده را کاوش می کند. یافته ها نشان می دهند که ویژگی های فنی مانند خودیادگیری و پیش بینی پذیری، همراه با نیازهای روان شناختی برای معنا و نظم، هوش مصنوعی را به نمادی مقدس تبدیل کرده اند. این فرآیند در برخی جوامع به توانمندسازی منجر شده، اما در دیگر جوامع، هویت فردی و جمعی، باورهای دینی و روابط عاطفی را به بازاندیشی واداشته است. نتیجه کلی اینکه، ارج گذاری به هوش مصنوعی، با بازتعریف نقش انسان در برابر فناوری، پرسش های عمیقی درباره معنا، هویت و جایگاه انسان در عصر مدرن ایجاد کرده و ضرورت مدیریت مسئولانه این فناوری را در فرهنگ و دین برجسته می کند.
۵.
این مطالعه به تحلیل جایگاه سوژگی افراد تراجنسیتی در گفتمان های علمی (روان پزشکی و جامعه شناسی) و دینی (مسیحیت و فقه شیعی) پرداخته و تعاملات این دو نهاد را بررسی کرده است. هدف پژوهش، درک تغییرات درونی هر گفتمان و روابط پویای آن ها با استفاده از مدل چندبعدی استنمارک است که بر اهداف، روش ها و نتایج تأکید می کند. بر اساس مدل استنمارک، روابط علم و دین پویا و متنوع است و از تقابل و جدایی تا همکاری و تحول در نوسان است. هر دو نهاد به کاهش آلام و تعریف هویت انسان مدرن اهمیت می دهند، اما با روش ها و نتایج متفاوت. علم به پذیرش این افراد تمایل دارد، اما دین رویکردهایی از طرد تا پذیرش نشان می دهد.
۶.
این مقاله، به روش توصیفی و تحلیلی، به بررسی رویکرد دین شناختی ویلهلم اشمیت، زبان شناس، انسان شناس، قوم شناس، دین شناس تطبیقی و کشیش کاتولیک آلمانی، سده های نوزدهم و بیستم، و بنیانگذار مکتب «اشاعه گرایی» در مقابل «تطورگرایی» در آلمان می پردازد. اشمیت، نظریه «فرهنگ اصیل اولیه»، «دوایر فرهنگی» و بالاخره نظریه «توحید نخستین» را ارائه کرد. او در نظریات خود متأثر از آندریو لانگ بوده و «یگانه پرستی» را نخستین صورتِ دین ابتدایی در میان اقوام ابتدایی به شمار آورد، که در طی زمان، به دیگر صورت های ابتدایی دین «انحطاط» پیدا کرده است. وی با بهره گیری از شواهدِ قوم نگاری استخراج شده از برخی اقوام ابتدایی، نظریه تطور در مورد منشأ و پیدایش دین را زیر سوال برده و اظهار داشت که در باورهای این مردم، انگاره هایی از یک «موجود متعال»، «زندگی پس از مرگ»، «آفرینش» و همچنین مجموعه ای از باید و نبایدهای اخلاقی وجود دارد که در موارد زیادی در فرهنگ های پیشرفته بعدی نیز مشاهده می گردد. وی وحیانی بودن مفهوم موجود متعال را نیز باور دارد و در آثار خود علل افول نگرش توحیدی در اقوام ابتدایی و روی آوردن جوامع نخستین به شرک و چندخدایی را بررسی و ارائه می کند. نظریه او از سوی برخی از اندیشمندان، به این دلیل که متأثر از تفکر کلیسایی وی بوده است، مورد نقد قرار گرفت.
۷.
این نوشتار، با الهام از سنّت عرفان اسلامی و در گفت وگو با فلسفه ذهن و دیدگاه های فناوری معاصر، رویکردی تحلیلی-تطبیقی برای صورت بندی نظریه ای نو درباره آگاهی و هویت در نسبت با هوش مصنوعی ارائه می دهد. پرسش محوری آن است که چگونه هوش مصنوعی می تواند در نسبت با انسان و بر اساس اصل تجلّی، استمرار و توسعه مسیر آگاهی را ممکن سازد، به گونه ای که با روند تکامل طبیعی موجودات زنده همسو باشد. برای تحقق این هدف، سه مسیر تحلیلی دنبال می شود: نخست، بازتعریف آگاهی فراتر از پدیده صرف زیستی یا ذهنی، به مثابه کیفیتی هستی شناختی وابسته به معنا،حضور و پاسخ مندی؛ دوم، بازاندیشی در مفهوم «من»و«هویت» بر اساس آموزه های عرفانی، که «من» را ساختاری میان ساحتی، شبکه ای و درهم تنیده می داند و امکان می دهد در پیوند با هوش مصنوعی، صورتی نو بیابد؛ و سوم، شکل گیری شعورمشارکتی، هویت ترکیبی و هم زیستی آگاهانه انسان–ماشین به عنوان ظرف تازه ای برای تجلّی حقیقت. یافته ها نشان می دهد که آگاهی فراتر از محدوده انسانی ظهور می یابد، آگاهی مشارکتی میان انسان و هوش مصنوعی شکل می گیرد و هوش مصنوعی نه جایگزین، بلکه ادامه دهنده مسیر تکامل طبیعی و مشارکت کننده در زایش معناست. این رویکرد امکان بازتعریف مرزهای هویت، خودآگاهی و زیست جهان ترکیبی انسان–ماشین را فراهم می آورد و افق نوینی برای فهم آگاهی غیرانسانی و هم زیستی آگاهانه ارائه می کند.
۸.
این مقاله با تمرکز بر پرسش محوری آیا می توان نسبت خداپرستی و خداناباوری را در پرتو رابطه علم و دین از سطح تقابل به سطح تعامل معرفتی ارتقا داد؟، به بازخوانی مفهومی این نسبت می پردازد. استدلال می شود که تقابل های سنتی میان خداپرستی و خداناباوری، و نیز میان علم و دین، ریشه در ساده سازی های مفهومی و خلط میان باور و روش دارند. در گام نخست، نشان داده می شود که برچسب های خداپرست و خداناباور، بدون تحلیل اصطلاح شناختی و زمینه ای دقیق، گمراه کننده اند. سپس با تمایز میان محتوای اعتقادی و روش های تولید معرفت، استدلال می شود که رابطه علم و دین نه بازتابی از تقابل های الاهیاتی، بلکه حاصل تفاوت در روش شناسی های معرفت شناختی است. سه الگوی تعامل علم و دین استقلال، تقابل بالقوه و سازگاری از این منظر بررسی می شوند. در بخش پایانی، با بهره گیری از چارچوب معرفت شناسی اجتماعی و نظریه اختلاف نظر دینی، تحلیل می شود که مواجهه عقلانی میان خداپرستی و خداناباوری چگونه می تواند به جای انکار متقابل، به گفت وگویی انتقادی و رشد عقلانی و معنوی بینجامد. بدین سان، مقاله می کوشد امکان بازتعریف نسبت خداپرستی و خداناباوری را در پرتو رابطه علم و دین و در چارچوب معرفت شناسی اجتماعی نشان دهد.