صفحه اولمقالات پایگاه ها مجلات صاحبان آثار جستجو آرشیو
  • تماس با ما
  • درباره ما
  • نقشه سایت

حقوق
اقتصاد
علوم اسلامی
فلسفه و منطق
تاریخ
علوم سیاسی
علوم اجتماعی
مدیریت
روانشناسی
علوم انسانی
مطالعات هنر
زنان
ادبیات
زبان شناسی
جغرافیا
فلسفه و منطق > فلسفه غرب > رویکرد تاریخی > دوره معاصر (قرون 20 و 21) > فلسفه قاره ای > پست مدرنیسم
كد مطلب: 3357

خاطره مصنوعى: یادآورى کامل و بِلیْد رانِر

یوسف علی اباذری

در فیلم دستى که مى‏دزدد (کمپانى ادیسون، محصول 1908) رهگذر پولدارى که دلش به حال گداى یک دستى سوخته است، دستى مصنوعى براى او مى‏خرد. گدا به زودى متوجه مى‏شود که این دست خاطره خاصِ خود را دارد. دست، دزدى‏هایى را که انجام داده است به خاطر مى‏آورد و به همراه گدا و خارج از اراده گدا دارایى رهگذران را قاپ مى‏زند. گدا، مبهوت از این موضوع، دست را به امانت‏فروشى واگذار مى‏کند. اما دست از فروشگاه مى‏گریزد و گدا را در خیابان مى‏یابد و بار دیگر خود را به شانه او مى‏چسباند. قربانیان گدا، پلیسى را استخدام مى‏کنند تا گدا را دستگیر کند و او را به زندان افکند. گدا روانه زندان مى‏شود. در سلول، دست، صاحب حقیقى خود را پیدا مى‏کند، سارقى که این دست متعلق به او بوده است ــ جنایتکارى یک دست. دست به شانه صاحب اصلى‏اش مى‏چسبد.
این لحظه در سینماى صامت و در سالهاى اولیه پیدایش سینما، به لحاظ دراماتیک، واجد تمامى دلمشغولیها و ایده‏هاى آثار علمى ـ تخیلى متأخر است که من از آن به عنوان «خاطره‏هاى مصنوعى» یاد مى‏کنم. منظور من از خاطره مصنوعى، خاطراتى است که حاصل تجربه زندگى واقعى صاحبش نیست. اینها خاطراتِ کاسته شده و مرزهایى بى‏قرار و مغشوش‏اند که میان چیزهاى واقعى و ساختگى قرار دارند و غالباً نیز اختلالى دیگر به همراه دارند: اختلال و نابسامانى در بدن انسان و جسم او و استقلال و هویت و تمایز او از حیوانات و چیزهاى تکنولوژیک.
علاوه بر این، گدا از طریق دست مصنوعى خاطراتِ اَعمالى را به یاد مى‏آورد که هیچ‏گاه مرتکب نشده است. در واقع، خاطرات او اساساً از تجربیات زیسته، جدا شده بودند و در عین حال این خاطرات این اعمال را باعث مى‏شدند؛ چرا که خاطراتِ دست ــ که گدا حاملش بود ــ اعمالِ آن را در زمان حال سبب مى‏شد، و باعث مى‏شد که گدا به دزدى رو آورد. به عبارت دیگر، دقیقاً خاطرات سرقت بود که هویت گدا را شکل مى‏داد. مى‏شود گفت که فیلم شیوه‏اى را تأیید مى‏کند که در آن خاطره، ذاتىِ هویت مى‏شود. این امر فى‏نفسه عجیب نیست. آنچه عجیب است موقعیتى است که فیلم نسبت به رابطه میان خاطره و تجربه و هویت اتخاذ مى‏کند.
آنچه ما از «دیگربودگى» خاطره مصنوعى برداشت مى‏کنیم، که دستى که مى‏دزدد آن را نشان مى‏دهد، این است که چگونه اشخاص معمولاً دچار این حس مى‏شوند که صاحب خاطره‏اند، نه در تصاحب آن؟ ما براى ارزیابى تجربیاتمان متکى بر خاطراتمان هستیم، تجره خاطره در واقع همبسته تجربه مى‏شود: اگر ما خاطره داریم، داراى تجربه‏اى که خاطره نشانگر آن است نیزبوده‏ایم. اما مسأله گداى بدون دست چه مى‏شود؟ او خاطره دارد، بى‏آن‏که آن را تجربه کرده باشد. اگر خاطره شرط لازمِ هویت یا فردیت است ــ اگر آنچه به عنوان خاطره مدعى‏اش هستیم مبیّن کیستى‏مان باشد ــ پس ایده خاطره مصنوعى هر مفهومى از خاطره را پیچیده و مسأله‏دار مى‏کند که آن [ خاطره ] را دربرگرفته است. به علاوه، این آرزو را ناممکن مى‏کند که آدمى خاطراتش را همچون دارایى انتقال‏ناپذیر و جابه‏جایى‏ناپذیر در تملک دارد.
ما هیچ چیز درباره گذشته واقعى گدا نمى‏دانیم. ظاهراً، خاطرات، قلمروِ زمان حال هستند. خاطرات مصنوعى گدا اعمالى را پیش پایش مى‏گذارند تا با آنها زندگى کند. پس دیگر نباید تعجب کنیم که خاطرات بیش از آن‏که گذشته را تصدیق کنند، به سازماندهى زمان حال و اِعمال ترفندهایى مشغول‏اند که هر کس مى‏تواند به کمک آنها آینده زنده را تصور کند. خاطره تمهیدى براى انسداد نیست ــ ترفندى براى بستن یا تمام کردن گذشته نیست ــ برعکس، خاطره همچون نیرویى زایاست، نیرویى که ما را نه به پس، بلکه به جلو مى‏راند.
اما در خصوص دستى که مى‏دزدد. معضلى که فیلم با آن شروع مى‏شود یعنى دست مصنوعى ــ شکافِ میان تجربه و خاطره و هویت ــ در پایان فیلم این‏گونه حل و فصل مى‏شود که در زندان دستى که مى‏دزدد، خود را به کسى که او را صاحبِ حقیقى و معتبر آن قلمداد مى‏کنیم، یعنى جنایتکار یکدست، مى‏چسباند. به عبارت دیگر، على‏رغم این‏که فیلم وسوسه مى‏شود به سمت این ایده برود که خاطره ممکن است قابل انتقال و جابه‏جایى باشد، در پایان فیلم چنین امکانى را مردود مى‏شمرد و دست نزد صاحب حقیقى‏اش بازمى‏گردد.
من با دستى که مى‏دزدد مقاله‏ام را شروع کردم تا نشان دهم که همانند همه اَشکال با واسطه دانش، خاطره مصنوعى هم تاریخ خود را دارد. اگرچه خاطره ممکن است همیشه مصنوعى شده باشد، رسانه‏هاى جمعى ــ تکنولوژیهایى که تجربیات ما را شکل مى‏دهند و محدود مى‏کنند ــ زمینه و شکلِ خاطره مصنوعى را به شیوه‏اى بارز نقشى نمایشى بخشیده‏اند. از آنجا که رسانه‏هاى جمعى اساساً باور ما را نسبت به آنچه تجربه نامیده مى‏شود تغییر داده‏اند، محتمل است به عرصه ویژه و ممتازِ تولید و به جریان انداختن خاطرات مصنوعى بدل شوند. بالاخص، سینما به عنوان نهادى که تصاویر را براى مصرفِ انبوه فراهم مى‏کند، مدتهاست که از قدرت تولید تجارب و ایجاد خاطره آنها مطلع است ــ خاطراتى که به تجربیاتى تبدیل مى‏شوند که مصرف‏کنندگان فیلم هم صاحب آن هستند و هم احساس مى‏کنند در تصاحب آن هستند. پس ممکن است به فیلمهایى بپردازیم که خاطره مصنوعى را همچون تمثیلى براى قدرتِ رسانه‏هاى جمعى در خلق تجربیات و کاشتن خاطرات و تجاربى به کار بسته‏اند که هرگز آنها را نزیسته‏ایم، چرا که رسانه‏هاى جمعى جایگاهى ویژه براى تولید چنین خاطراتى هستند؛ آنها ممکن است نیرویى مادون نظرى در تولید هویتها باشند. اگر فیلمى همچون دستى که مى‏دزدد در پایان تأکید مى‏کند که خاطرات جسمانى صاحبان حقیقى خود را دارا هستند، آثار علمى ـ تخیلى معاصر مثل بلید رانر و یادآورى کامل، چیز دیگرى را تصویر کرده‏اند.
در یادآورى کامل (پل ورهوفن براساس رمانى از فیلیپ کى‏دیک ــ 1990)، داگلاس کوئید (آرنولد شوارتزنگر) مجموعه‏اى از خاطرات کاشته شده از یک سفر فضایى به مریخ را خریدارى مى‏کند. او نه فقط خاطرات براى سفرى را مى‏خرد که هرگز انجام نداده است، بلکه حتى مى‏تواند این سفر را در مقام شخص دیگرى هم ادامه دهد. کوئید مجبور مى‏شود به عنوان مأمورى مخفى به مریخ سفر کند ــ یا شاید هم به خاطر آورَد که به عنوان مأمورى مخفى به مریخ سفر کرده است. اما فرایند کاشتنِ خاطرات چندان هموار نیست. هنگامى که او به صندلى بسته شده است، خاطرات ناگهان نشت مى‏کنند ــ خاطرات را سازمانى جاسوسى طبقه‏بندى کرده است. هنگامى که فرایند کاشتن خاطرات تمام مى‏شود، کوئید دیگر «هویتى معتبر» نیست، بلکه کسى است که هویتش ساخته خاطرات کاشته شده توسط سازمان جاسوسى در مریخ است.
در بلید رانر ساخته ریدلى اسکات (نسخه کارگردان، 1993)، دکارد (هریسن فورد) عضوى از گروه ویژه پلیس است ــ واحد بلید رانر. او احضار مى‏شود تا گروهى از انسان‏نماها (Replicants) را که اخیراً به زمین آمده‏اند، دستگیر و از رده خارج کند. انسان‏نماها، روباتهایى پیشرفته‏اند که کمپانى تایرل (Tyrell) آنها را ساخته است تا به عنوان کارگران برده در مستعمره‏هاى خارج از جهان کار کنند. آنها به لحاظ مجازى موجوداتى شبیه به انسان هستند. پیشرفته‏ترین انسان‏نماها، مثل راشل (شان یانگ) کارمند شرکت تایرل که سرانجام به دکارد دِل مى‏بازد، به گونه‏اى طراحى شده‏اند که از هویت غیرانسانى‏شان آگاه نباشند. آنها نمى‏دانند که انسان‏نما هستند. هنگامى که آقاى تایرل صاحب این شرکت، به دکارد توضیح مى‏دهد که «اگر آنها را صاحب گذشته کنیم، تکیه‏گاهى براى احساساتشان خلق کرده‏ایم و در نتیجه مى‏توانیم بهتر آنها را کنترل کنیم»، دکارد نیز ناباورانه در پاسخ مى‏گوید: «خاطره؟ شما از خاطره صحبت مى‏کنید؟»
اگر ایده خاطره مصنوعى رابطه میان خاطره و تجربه را پیچیده مى‏کند، پس ما بهتر است براى پیشبرد بحثمان از فیلمهایى استفاده کنیم که موضوع اصلى آنها مختل کردن فرضیات پست‏مدرنیستى در باب تجربه است.
فردریک جیمسن معتقد است که با پست‏مدرنیته ما شاهد «به محاق رفتن تاریخى‏گرى و تاریخى هستیم که آن را به شکل زنده تجربه کرده‏ایم. بنابراین از نظر او، میان نوستالژى و زبانِ پست‏مدرنیستى با تاریخى‏گرى واقعى، تضادى بنیادى وجود دارد. توصیف او نه فقط حاوى نوستالژى‏اى نسبت به خود است ــ نوستالژى نسبت به آن مقطع تاریخى که ما همه، تاریخ را در زندگى واقعى‏مان تجربه کرده‏ایم ــ بلکه از تجربه نیز برداشت محدودى دارد. آن روى سکه دیدگاه جیمسن، ادعاى ژان بودریار است مبنى بر این‏که افزاش میانجیها یا رسانه‏هاى مختلف ــ بازنماییها ــ که به بسیارى از جنبه‏هاى جامعه معاصر امکان بروز داده است، دوگانگى میان امر واقعى و بازنمایى و امر معتبر و موثق و غیر معتبر و ناموثق را محو کرده است. بودریار معتقد است که با افزایش شکلهاى مختلف رسانه‏ها در قرن بیستم، روابط واقعى مردم با رویدادها ــ آنچه ما از آن به عنوان تجربه موثق یاد مى‏کنیم ــ چنان تحت تأثیر این شکلها قرار گرفته است که ما دیگر قادر نیستیم میان امر واقع ــ چیزى که قابل شناسایى و تشخیص است ــ و آنچه حاد ـ واقعى خوانده مى‏شود تفاوت قائل شویم؛ نسلى زاییده الگوهایى از یک امر واقعى بدون ریشه و منشأ (بودریار، 1983). به زعم بودریار ما در جهان بازنماییها زندگى مى‏کنیم، جهانى که از امر واقعى بریده است. یا به زبانى دیگر، مهمترین مشخصه جامعه پست مدرن غیاب تجربه «واقعى» است. اما خود بحث بودریار، سفت و سخت به امرى واقعى چسبیده است. او نومیدانه به امرى واقعى نیاز دارد تا دریابد که ما در قلمرو بازنماییها زندگى مى‏کنیم. هر دوى این مباحث (جیمسن و بودریار) ناخواسته نوستالژىِ ما نسبت به زمانى را که در آن امر واقعى وجود داشته است بر باد مى‏دهند. اما امر واقعى همیشه از خلال فرهنگهاى اطلاعاتى و روایت بیان شده است. براى خاطرات، واقعى بودن چه معنایى دارد؟ آیا آنها هرگز واقعى بوده‏اند؟ این مقاله، به چنین طبقه‏بندیهایى اعتقاد ندارد، اما در ضمن ارزش چنین بى‏اعتقادى‏اى را نیز نشان مى‏دهد.
من مایلم تا این باور به مرگ امر واقعى ــ به خصوص مرگ تجربه واقعى ــ را در برابر چیزى قرار دهم که آن را غلیان تمام عیار تجربه امر واقعى یا دلمشغولى نسبت به آن قلمداد مى‏کنم. از روز استقرار ارتش متفقین در فرانسه (D-Day) گرفته تا موزه یادمان یهودى‏سوزان در امریکا، براى من چیزهایى به ظاهر مرده‏اند. در واقع همگانى‏شدن این رویدادهاى تجربه‏شده حاکى از اشتیاق عمومى و همگانى به تجربه کردن تاریخ به شیوه‏اى شخصى و حتى جسمانى و فیزیکى است. آنها نوستالژیهایى براى تاریخ‏سازى در خاطرات شخصى ارائه مى‏کنند. آنها افرادى با فرصت مشترکِ داشتنِ رابطه‏اى تجربه‏شده با گذشته‏اى جمعى یا فرهنگى به وجود مى‏آورند اعمّ از آن‏که آنها را تجربه کرده باشند یا نه.
من مایلم به این نکته اشاره کنم که آنچه ما در «پست مدرن» به آن دست یافته‏ایم رابطه‏اى نو با تجربه است که بیشتر بر مقولاتى همچون تعهد و همدلى مبتنى است تا شفقت و «اصیل بودن».
این ارتباط پست مدرن با تجربه، پیامدهاى سیاسى مهمى دارد. اگر این کشش نسبت به تجربه را همچون کنشى مصنوعى تصور کنیم ــ به تعبیرى خاطرات مصنوعى متناسب با گذشته جمعى یا فرهنگى ــ پس این تاریخها یا گذشته‏هاى خاص احتمالاً براى مصرف از خلال قشربندیهاى موجود در نژاد و جنسیت و طبقه وجود دارند. بنابراین، این خاطرات مصنوعى ممکن است زمینه‏اى براى پیوندهاى سیاسى قلمداد شوند. همان‏گونه که دانا هاراوى (1991) در بحث مربوط به هویت سایبرُگ نشان داده است، ما لازم است پیوندهایى سیاسى را بسازیم که مبتنى بر شباهتهاى اساسى و طبیعى نیستند. هویت سایبرُگ فرایند پیچیده صورت‏بندى‏اى هویتى را بازمى‏شناسد و بنابراین به ایده «هویتهاى فرعى» دست مى‏یابد. گذشته‏هایى که از آن حرف مى‏زنیم «و استفاده مى‏کنیم» بخشى از این فرایند است.
اگر میانجى و واسطه «امر واقعى» اشکال اشتراکى هویت باشد، پس چرا «امر حسى» در سینما ــ طبیعتِ تجربى درگیر شدن مخاطب با تصاویر سینمایى ــ با دیگر تجربیات زیباشناختى که ممکن است عرصه تولیدِ خاطره حسى باشد، مثل خواندن، متفاوت است؟ (نگاه کنید به میلر 1988) پرداختن به موضوع قدرتِ احساس بصرى ــ به خصوص آگاهى از قابلیتِ سینما در تولید خاطره در مخاطبانش ــ تاریخِ پرقدمتى دارد. در 1928، ویلیام اچ شورت، مدیر اجرایى انجمن تحقیقاتى تصویر متحرک، از گروهى از پژوهشگران خواست ــ عمدتاً روانشناسان و جامعه‏شناسان ــ تا امکانِ ارزیابى تأثیرات تصویر متحرک را بر کودکان نشان دهند. تحقیقاتى که او آغاز کرد ــ مطالعات پاین ــ نه به سبب یافته‏هاى موردنظر آنها، بلکه بیشتر به سبب یافته‏هاى آنها درباره نگرانى عمومى نسبت به شیوه‏هایى که تصویر متحرک از آن طریق بر مخاطبانش تأثیر مى‏گذارد حایز اهمیت است ــ شیوه‏هایى عمیقاً تجربى. در مجموعه بررسیها و تحقیقاتِ هربرت بلومر، از بسیارى از افراد سنین دانشگاهى خواسته شد تا تجربیاتشان از تصاویر متحرک را بازگو کنند. آنچه در یافته‏هاى بلومر مشترک بود «همانندسازى خیالى» بود، این‏که هنگام تماشاى فیلم، مخاطبان عموماً خود را بر قهرمان زن یا مردِ فیلم فرافکنى مى‏کردند. در ظاهر قضیه این یافته‏ها شباهت فراوانى با بحثهاى رابطه تماشاگرى (spectatorship) و نیروى آپاراتوس فیلمى و روایت و جایگاه سوژه در نظریه فیلم معاصر دارد (براى مثال نگاه کنید به بادرى و کومولى).
اما ادعاهاى بلومر ــ و تبعات آن ــ تفاوتهایى اساسى با نظریه فیلم معاصر دارد. بلومر فرایند همانندسازى را همچون «تملکى عاطفى» قلمداد مى‏کند که در آن فرد یا کاملاً با طرح داستانى همانندسازى مى‏کند یا خودش را آنقدر به دست فیلم مى‏سپارد که تحت نفوذ و تأثیر گرایشِ راهبردىِ آن قرار مى‏گیرد. در این یافته‏ها البته هیچ‏گاه گفته نشد که این تملک چقدر طول مى‏کشد یا این‏که براى افراد مشخص و معین آیا زمانِ ثابت و معینى دارد. در واقع
در وضعیت «تملک عاطفى» افکار و انگیزه‏ها و تکانه‏ها عمدتاً شکل ثابت و بدون تغییر خود را از دست مى‏دهند و بسیار انعطاف‏پذیر و سازگار مى‏شوند. ممکن است که از این «نقطه ذوب» سازمانِ پایدار جدیدى حاصل شود که به سمت خط و خطوط متفاوتى از راهبردِ فردِ تماشاگر رهنمون شود؛ در واقع حاصلِ تماشاى تصویر عاطفى خاصى ممکن است به نوعى خاص از تجربه و به ایجاد نوعى زندگى متفاوت در شخصى که به تماشاى آن نشسته است بینجامد.
(بلومر، 1933 : 116)
تماشاگر زنى توضیح مى‏دهد که بار نخست که فیلم شیخ را تماشا کرده، شب هنگام روءیاى ورود به دنیاى فیلم را دیده است و خود را همانند قهرمان زن فیلم پنداشته است که بر روى شنهاى سوزان دراز کشیده و به عشقى سوزان همانند عشق قهرمان زن فیلم دچار شده است: «در خواب احساس مى‏کردم که شیخ من را مى‏بوسد، درست همان‏طور که در فیلم قهرمان زن را مى‏بوسید» (بلومر، 1933 : 70). در واقع تماشاگران با دیدن صحنه‏هاى فیلم مى‏پنداشتند که آنها بخشى از زندگى واقعى و تجربیات شخصى‏شان هستند.
از آنجا که تجربه فیلمى، تجربه زیسته را مرکززدایى مى‏کند، قادر است هویت را تغییر دهد یا دوباره بسازد. تملک عاطفى حاوى معانى ضمنى براى آینده و گذشته فردى است که تحت تأثیر آن قرار گرفته است و این توانایى را دارد که کنشهاى فرد را در آینده تغییر دهد، بدین معنا که تحت تأثیر آن فرد از حالت عادى خارج شود و کاملاً تحت انقیاد امیال خود قرار گیرد (بلومر، 1933 : 94).
پس از تماشاى یکى از فیلمهاى مربوط به ایام پیشتازان فتح غرب [ امریکا ] از این واقعیت ناخرسند شدم که در زمانِ حال زندگى مى‏کنم نه در روزهاى رمانتیکِ پنجاه سال پیش. براى جبران این اشتیاق شدید و بیهوده، براى رفتن به جنگ خیالبافى مى‏کردم. مثلاً گفتم که هنگام تماشاى فیلم از بیهودگى و وحشتناک بودن جنگ آگاه شده بودم. اما در عین حال که این احساس بر من مستولى بود، درون من شوق رفتن به جبهه بعدى برافروخته مى‏شد. هیجان ــ یا شاید هم زرق و برق ــ جنگ همیشه بر روى پرده مرا مسحور کرده است. همیشه خودم تصور مى‏کردم که راننده کامیونم، پرستارم، قهرمانم.
(بلومر، 1933 : 63)
این امر حاکى از آن است که تجربه در سالن سینما و خاطراتى که سینما توان ارائه‏اش را دارد ــ به رغم این واقعیت که تماشاگر آن تجارب را از سر نگذرانده است ــ مى‏تواند در برساختن و واساختن هویت تماشاگر همان‏قدر مهم باشد که تجاربى که او عملاً از سر گذرانده است.
بسیارى از آزمونهاى مطالعات پاین طراحى شده‏اند تا به شیوه‏اى کمّى درجه تأثیرگذارى فیلم بر جسم تماشاگران را اندازه‏گیرى کنند. محققان از برق ـ سنجى استفاده کرده‏اند که همچون دروغ ـ سنج «واکنشهاى برقى» و ضربان الکتریکى در پوست را اندازه‏گیرى کنند. همچنین از دستگاه ثبت فعالیت قلب و ریه استفاده کرده‏اند تا تغییرات سیستم گردشى مثل تعداد تنفس و فشار خون را اندازه‏گیرى کنند (چارتز، 1933: 25). این تکنولوژى حسّاس مى‏تواند اختلالات فیزیولوژیک و تغییراتى را ثبت کند که چشم غیرمسلح قادر به دیدن آنها نیست. بنابراین، این مطالعات بر آن شدند که جسم ممکن است علایمى از نشانه‏هاى فیزیولوژیک را بروز دهد که مسبب آن نوعى مداخله تکنولوژیک در ذهنیت است ــ مداخله‏اى که جزء لایتجزاى تجربه سینمایى است. به کارگیرى تکنولوژى اکتشاف، ترسى را ثبت مى‏کند که بر مبناى آن ما دیگر نمى‏توانیم میان خاطرات مصنوعى یا «غیرطبیعى» و «واقعى» تمیز دهیم.
در همان تاریخ منتقدان فرهنگى دهه بیست قرن بیستم ــ خاصّه والتر بنیامین و زیگفرید کراکائُر ــ شروع کردند درباره سرشت تجربى سینما نظریه‏پردازى کنند. آنها تلاش کردند درباره شیوه‏هایى که بر مبناى آنها فیلمها عملاً ممکن است خاطرات حسى جسم انسانى را بسط و گسترش دهند نظریه‏پردازى کنند. در سال 1940 کراکائُر به این باور رسید که فیلم عملاً بیننده خود را به عنوان «موجودى جسمانى ـ مادى» مورد خطاب قرار مى‏دهد و «نوع بشر را از طریق پوست و مو» مسخّر مى‏سازد: «عناصر مادى که خود را در فیلم عرضه مى‏کنند مستقیماً لایه‏هاى مادى نوع بشر را تحریک مى‏کنند: یعنى اعصاب، حواس و کل اساس فیزیولوژیک او را» (1993: 458). تجربه سینمایى داراى جزئى فردى و جسمانى است و در عین حال تجربه جمعى آن را احاطه کرده است؛ قلمرو سینما عمومى و جمعى است. مفهوم بنیامینى «تحریک عصبى»(2) (innervation) تلاشى است براى متصور شدن رابطه تجربى درگیرانه با تکنولوژى و سینما. در واقع تداخل میان تجربه جسمانى فردى و عام بودن سینماست که اشکال جدید جمعى بودن ــ اعم از سیاسى و جز آن را ــ میسر مى‏سازد.
اخیراً استفن شَبیرو (1993) بر جزء جسمانى تماشاگرىِ فیلم تأکید گذاشته است. او استدلال مى‏کند که نظریه روانکاوانه فیلم عمداً جزو تجربى تماشاگرى را به غفلت سپرده است. از نظر او نظریه روانکاوانه فیلم کوشیده است تا «قدرت تصاویر را نابود کند» (1993 : 16). و همچنین چیزى که این نظریه‏پردازان از آن مى‏ترسند «نه خالى بودن تصویر بلکه پُر بودن شگفت‏آور آن، نه سترونى بلکه قدرت آن است» (شَبیرو، 1993 : 17). مى‏توانیم بگوییم که قابلیت انتقال تصاویر سینمایى ــ یعنى شیوه‏اى که ما دعوت مى‏شویم تا آنها را به طور مصنوعى ایجاد کنیم و شیوه‏اى که آنها را به طور جسمانى تجربه مى‏کنیم ــ در عین حال هم موجد بحران‏اند و هم موجد وجد. انگار که شبیرو با تأکید نهادن بر ابعاد جسمانى و تجربى تماشاگرى این اصل را راهنماى خود قرار مى‏دهد که «تصاویر سینمایى بازنمایى نیستند بلکه رخدادند» ( 1993 : 24).
مى‏خواهم به صحنه‏اى از یادآورى‏کامل مراجعه کنم که به نحوى دراماتیک شیوه‏اى را نشان مى‏دهد که بر مبناى آن تصاویرِ انبوه باواسطه در تولید ذهنیت دخالت مى‏کنند.
مفهوم اصالت (authenticity) ــ و خواست ما براى ممتاز شمردن آن ــ به طور مداوم با تولید وسواسىِ تصاویر باواسطه در فیلم یادآورى کامل متزلزل مى‏شود. ما در بسیارى از موارد به طور همزمان شخص و بازنمایى باواسطه او را در صفحه ویدئو مشاهده مى‏کنیم. زمانى که کوئید براى نخستین‏بار به رکال مى‏رود تا آقاى مک لین را ملاقات کند، ما مک لین را به طور همزمان از پنجره مشاهده مى‏کنیم که بر روى شانه منشى خود خم شده است و همچنین او را به عنوان تصویرى در ویدئوفون منشى‏اش مشاهده مى‏کنیم درحالى‏که منشى مى‏خواهد به او اطلاع دهد که کوئید به آنجا رسیده است. در یادآورى کامل تکثیر تصویرهاى باواسطه ــ و صفحه‏هاى ویدئو ــ ما را وامى‏دارند تا درباره نفس مفهوم حضور اصیل و واقعى تردید کنیم. مانیتورهاى ویدئو در واگنهاى مترو به همراه تبلیغات به چشم مى‏خورند و تمام تلفنها ویدئوفون هستند، حتى دیوارهاى خانه کوئید صفحه‏هاى عظیم تلویزیون‏اند. همان‏طور که خواهیم دید هویت کوئید نیز با واسطه تصاویر ویدئویى عرضه مى‏شود، زمانى که زنش به او مى‏گوید که زن او نیست و او کوئید را «تا قبل از شش هفته گذشته هرگز ندیده است» و «ازدواج آنها فقط کاشت خاطره است» و مأمور (هویت او را پاک کرده و به جاى آن هویت جدیدى کاشته» و اساساً «کل زندگى او روءیایى بیش نیست»، هر نوع برداشتى که او از خودِ وحدت‏یافته (unified self) و ذهنیت ثابت و استوار داشته است خرد و خراب مى‏شود. زمانى‏که خاطرات را بتوان از تجربه زنده جدا کرد مسائل مربوط به هویت ــ و هر آنچه هویت بر مبناى آن ساخته مى‏شود ــ اهمیتى بس عظیم مى‏یابد.
مسأله هویت او ــ و این‏که چگونه هویت او بر مبناى مجموعه خاصى از خاطراتى که مى‏تواند و یا نمى‏تواند خاصّه از آنِ او باشد ــ به دراماتیک‏ترین شکل زمانى مطرح مى‏شود که او با صورت خود در مانیتور ویدئو روبه‏رو مى‏شود. این که او صورت خود را در صفحه ویدئو قابل جابه‏جایى و انتقال مى‏یابد ــ ویدئویى که او آن را در کیفى به اینجا و آنجا مى‏برد که «رفیقى از آژانس» به او داده است ــ نشانگر برداشت فیلم از قابلیت جابه‏جایى خاطره و هویت است. کوئید با صورت خود در صفحه ویدئو مواجه مى‏شود اما در آنجا شخصى متفاوت را مى‏یابد. صورتى که در پرده ظاهر شده است به او مى‏گوید: «سلام غریبه. من هاوزر هستم... آماده خبر عجیبى باش... تو خودت نیستى. تو من هستى.» ما شاید وسوسه شویم که این صحنه را به عنوان مثالى از مفهوم فرویدى «امر مرموز» (uncanny) تفسیر کنیم. همان‏طور که فروید گفته است احساس امر مرموز را مواجهه با چیزى ایجاد مى‏کند که در عین حال آشنا و ناآشناست. احساس امر مرموز از «بازگشت امر سرکوب‏شده» ناشى مى‏شود. بنابراین تجربه روءیت همزاد خود اوج امر مرموز است. اما تجربه کوئید به هیچ رو از این دست نیست، صورتى که او با آن مواجه مى‏شود آشکارا صورت او نیست و با هویت او تناظر دارد. از آن رو که فیلم این اندیشه را رد مى‏کند که خود اصیل یا اصیلترى در زیر لایه‏هاى هویت قرار دارد جایى براى امر مرموز باقى نمى‏ماند. از نظر کوئید چنین به نظر مى‏رسد که خاطرات هاوزر هرگز وجود نداشته است. در واقع او با نوعى بى‏اعتنایى با هاوزر مواجه مى‏شود، نه به عنوان کسى که او زمانى او را مى‏شناخته است یا وجود داشته است، بلکه به عنوان بیگانه‏اى کامل.
بر همین سیاق به نظر مى‏رسد که این مواجهه مفهوم لاکانى «مرحله آیینه» را از هم مى‏گسلد. به نظر ژاک لاکان مرحله آیینه زمانى آغاز مى‏شود که کودک براى نخستین‏بار بازتاب خود را به عنوان فردى مستقل و سوژه‏اى وحدت‏یافته و تام و تمام مشاهده مى‏کند. همان‏طور که لاکان مى‏گوید «این گمان وجدآمیز تصویر کودک که در آیینه منعکس شده است» (1977 : 2) به کودک توهّمى از کلیّت مى‏دهد که به شیوه‏اى گسترده با برداشت خود کودک از خودش به عنوان مجموعه گسسته‏اى از رانه‏هاى تمایز نیافته تفاوت دارد. براى کوئید این تجربه کاملاً برعکس است. در واقع مى‏توانیم بگوییم که مواجهه با صورت در مانیتور که شبیه صورت اوست امّا همانى نیست که از آن اوست حس هر نوع ذهنیت وحدت‏یافته و ثابت و کامل را مى‏گسلد. صفحه ویدئو به جاى آن که هویت او را مستحکم سازد آن را از هم مى‏گسلد. این مواجهه همچنین این فرض را باطل مى‏سازد که هر خاطره خاصى صاحب بر حق و جسمى حقیقى دارد که باید به آن وابسته باشد.
این مواجهه با هاوزر ــ که اعتراف مى‏کند صاحب واقعى جسم است ــ مبدل به جهان خُردِ نقدِ وسیعتر فیلم از اهمیت «امر واقعى» مى‏شود. این که ما نخست کوئید را ملاقات مى‏کنیم ــ و خود را با او یکى مى‏پنداریم ــ ما را وامى‏دارد تا تردید کنیم که هاوزر مالک حقیقى یا حتى شایسته‏تر جسم است. اگر ما مى‏بایست باور داشته باشیم که هویت هاوزر به گونه‏اى «واقعى‏تر از کوئید است ــ زیرا که خاطرات او مبتنى بر تجربه زنده است تا خاطرات کاشته شده ــ آن‏گاه پرسش اصلى چنین باید تدوین شود: آیا «واقعى‏تر» لزوماً بهتر است؟ در نقطه اوج فیلم کوئید به جاى آن که بخواهد به هاوزر بدل شود مدعى هویت خود مى‏شود. در آخرین گفتگوى او با کوهاگن، کوهاگن به او مى‏گوید «مى‏خواهم هاوزر برگردد، تو باید کوئید باقى بمانى.» او پاسخ مى‏دهد «من کوئید هستم.» اگرچه کوئید هویتى است مبتنى بر خاطرات کاشته‏شده، کمتر از هاوزر قائم به ذات نیست ــ و مى‏توان استدلال کرد بیشتر از او قائم به ذات است. کوئید در تمامى فیلم موضوع اصلى سرمایه‏گذارى و دخالت تماشاگرایانه ما باقى مى‏ماند. هویت شبیه‏سازى‏شده او مسئولتر و مهربانتر و مثمرثمرتر از هویت «واقعى» است. این امر که کوئید خود را «واقعى» احساس مى‏کند ردیه‏اى است بر گمانه‏زنیهاى بودریارى و جیمسونى دال بر این که امر واقعى و امر اصیل مترادف هستند.
بخشى از جریان این که چه کسى مدعى این هویت است به نجات موتانتها مربوط مى‏شود که در کره مریخ زندگى مى‏کنند و بناست از اکسیژن محروم شوند. موتانتها گروهى اجتماعى ـ اقتصادى هستند که در مریخ زندگى مى‏کنند و کوهاگن مستبد آنها را به شدیدترین وجهى سرکوب مى‏کند. کوهاگن دسترسى آنها به اکسیژن را تنظیم مى‏کند. کوئید نمى‏پذیرد که به پس بازگردد و هاوزر شود زیرا که احساس مى‏کند رسالتى بر دوش دارد. حس مسئولیت اخلاقى بر هر نوع فشارى که بر کنشهاى او از طرف هویت «اصیل» وارد مى‏شود مى‏چربد. او زمانى که انتخاب مى‏کند تا نیروگاهى را در معدنهاى هرمى تأسیس کند ــ و بنابراین تا آن اندازه اکسیژن تولید کند که جو را در مریخ قابل سکونت کند ــ قادر مى‏شود تا موتانتها را از چنگال کوهاگن آزاد سازد.
شگفت‏انگیز آن که خاطراتْ کمتر درباره اصالت بخشیدن به گذشته‏اند تا ایجاد کنشهاى ممکن در حال حاضر. کوآت رهبر مقاومت موتانت به کوئید مى‏گوید: «معرّف آدمى کنشهاى او هستند و نه خاطرات او.» ما مى‏توانیم گفته او را اصلاح کنیم و بگوییم که معرّف آدمى کنشهاى او هستند اما این که کنشهاى او را خاطرات مصنوعى ممکن سازند یا خاطرات مبتنى بر تجربه زنده تفاوت چندانى نمى‏کند. هر نوع تمایز میان خاطرات «واقعى» و خاطرات مصنوعى ــ خاطراتى که ممکن است رسانه‏هاى جمعى آن را به شیوه‏اى تکنولوژیک منتشر کرده باشند و مصرف‏کنندگان آن را آموخته باشند ــ ممکن است در نهایت نافهمیدنى باشند. یادآورى کامل بر شیوه‏اى تأکید مى‏گذارد که بر مبناى آن خاطرات همواره عمومى هستند، شیوه‏اى که بر مبناى آن خاطرات همواره گردش مى‏کنند و افراد را فرامى‏خوانند (interdellation) (3) اما هرگز نمى‏توانند به صاحب واقعى یا تن خاصى ــ یا همان‏طور که در مورد فیلم بلید رانر خواهیم دید به عکس خاصى ــ بازگردانده شوند. اگرچه فیلم بلید رانر اقتباسى است از رمان آیا آدم مصنوعیها خواب الکتریکى مى‏بینند؟ نوشته فیلیپ دیک در سال 1968، اما تفاوتهاى فیلم با رمان بارز و آموزنده‏اند. در رمانِ دیک، وجود همدلى (empathy) همان چیزى است که به جایزه‏بگیران اجازه مى‏دهد تا میان آدم مصنوعیها و آدمها فرق بگذارند. در واقع همدلى به عنوان خصلت منحصر به فرد انسانى متصور شده است. دکارد در این امر تأمّل مى‏کند که «چرا آدم مصنوعى زمانى که با آزمون سنجش همدلى روبه‏رو مى‏شود با استیصال رفتار مى‏کند. همدلى آشکارا فقط در جامعه انسانى وجود دارد» (دیک 1968 : 26).
به هر تقدیر آنچه در فیلم انسان‏نماها را فاش مى‏سازد فقدان همدلى نیست، بلکه فقدان گذشته است یعنى فقدان خاطرات. فیلم ریدلى اسکات این نکته را در سکانس نخستین موءکد مى‏سازد. فیلم با آزمون وویت ـ کامپف شروع مى‏شود. این آزمون طراحى شده است تا با اندازه‏گیرى واکنشهاى فیزیکى و جسمانى به مجموعه‏اى از سوءالات که طراحى شده‏اند تا واکنشهاى عاطفى را بسنجند انسان‏نماها را مشخص سازند. ابزارهاى تکنولوژیک مورد استفاده قرار مى‏گیرند تا با اتّساع مردمک و واکنشهاى تغییرِ حالتِ چهره تأثیر سوءالات را بر فرد موردنظر اندازه‏گیرى کنند. در صحنه نخستین آقاى هولدن که بلید رانر است لئون فرد موردنظر خود را با این روش مى‏آزماید. آقاى هولدن توضیح مى‏دهد که این پرسشها «به گونه‏اى طراحى شده‏اند که واکنشهاى عاطفى را تحریک کنند» و این که «زمان واکنش اهمیت دارد». به هر رو لئون با قطع کردن پرسشها آزمون را به وقفه مى‏اندازد. زمانى که آقاى هولدن مى‏گوید «تو در صحرا روى شنها قدم مى‏زنى و لاک‏پشتى را مى‏بینى» لئون مى‏پرسد «لاک‏پشت چیست؟» آقاى هولدن که مشاهده مى‏کند این نوع پرسش راه به جایى نمى‏برد مى‏گوید «با یک کلمه صفات خوب مادرت را توضیح بده.» لئون برمى‏خیزد هفت تیرش را بیرون مى‏کشد و مى‏گوید «اجازه بده درباره مادرم صحبت کنم» و سپس به هولدن شلیک مى‏کند. در این صحنه اولیه آنچه انسان‏نما را گیر مى‏اندازد فقدان همدلى نیست بلکه غیبت گذشته یا غیبت خاطرات است. لئون نمى‏تواند مادر خود و شجره‏نامه خود را توضیح دهد، زیرا که او گذشته و خاطراتى ندارد.
بنابراین، این صحنه مى‏کوشد تا خاطره را به عنوان کانون بشریت بشناساند. منتقدان فیلم مایل‏اند تا با انگشت گذاشتن بر روى این واقعیت که انسان‏نماها فاقد گذشته‏اند، بر امر فقدان «تاریخ واقعى» در پست‏مدرنیته تأکید گذارند. به عنوان مثال دیوید هاروى استدلال مى‏کند که تاریخ از نظر هر کسى به شهادت یک عکس فروکاسته شده است (1989 : 313). طبق توصیف هاروى فقدان گذشته نزد انسان‏نماها مبیّن فقدان عمق است ــ و تأکیدى است بر سطح ــ که مشخصه پست‏مدرنیته است. گوییلیانا برونو مدعى است که عکس «مبیّن مسیر منشأ و بنابراین هویت شخصى است، اثبات این امر است که وجود داشته‏اید و بنابراین حق دارید که وجود داشته باشید» (1987 : 71). به اطمینان مى‏توان گفت که عکاسى و خاطره اساس این فیلم است. به هر تقدیر هم برونو و هم هاروى برآن‏اند که عکاسى قابلیت آن را دارد که از مرجعى پشتیبانى کند، آنان گمان مى‏کنند که عکس پیوندِ مبتنى بر موقعیت را با «واقعیت» حفظ مى‏کند. استدلال خواهم کرد که فیلم عکس این نظر را دارد.
بعد از این که دکارد معیّن مى‏سازد که راشل انسان‏نماست، او به همراه عکسهایى به آپارتمان دکارد مى‏آید، خاصّه عکسى که او و مادرش را نشان مى‏دهد. او مى‏پرسد «تو فکر مى‏کنى من انسان‏نما هستم، فکر نمى‏کنى؟ نگاه کن این من هستم همراه مادرم.» او امیدوار است که عکس هم گواهى باشد بر اعتبار خاطره او و هم اصالت گذشته او. امّا عکس به جاى آن که مرجع را تصدیق کند آن را باطل مى‏سازد. دکارد به جاى آن که عکس راشل را به عنوان حقیقت بپذیرد شروع مى‏کند یکى از خاطرات او را به یاد او بیاورد: «تو عنکبوتى را به خاطر مى‏آورى که در لانه پشت پنجره‏ات زندگى مى‏کرد و کار مى‏کرد و در تمام تابستان تارى را مى‏تنید بعد روزى تخم بزرگى در آنجا به چشم خورد.» راشل ادامه مى‏دهد: «تخم شکست و صد بچه عنکبوت بیرون آمدند و مادرشان را خوردند.» دکارد به او نگاه مى‏کند و مى‏گوید: «خاطره‏هاى کاشته‏شده؛ اینها خاطرات تو نیستند، خاطرات آدم دیگرى هستند، خاطرات برادرزاده تایرل هستند.» عکس در بلید رانر شبیه عکس مادربزرگ در مقاله کراکائُر به نام «عکاسى» که در سال 1927 نوشته شد «به جمع اجزاى آن فروکاسته مى‏شود» (1993 : 430). با گذشت زمان تصویر «ضرورتاً به اجزایش تقسیم مى‏شود» (کروکائر 193 : 429). عکس دیگر نمى‏تواند جایگاه ثابت خاطره باشد همان‏طور که جسم در یادآورى کامل. به نظر مى‏رسد عکس هیچ چیز را اثبات نمى‏کند.
به هر حال نباید این واقعیت را فراموش کنیم که عکس راشل با خاطراتى که او دارد منطبق‏اند و این خاطرات همان چیزهایى هستند که به او اجازه بقا مى‏دهند، اجازه وجود داشتن به همان شکلى که او وجود دارد. او متعاقباً عاشق دکارد مى‏شود. مى‏توانیم بگوییم که درحالى‏که عکس هیچ رابطه‏اى با «واقعیت» ندارد اما به او کمک مى‏کند تا روایت خود را نقل کند و درحالى‏که نمى‏تواند به گذشته او اصالت بخشد امّا حال حاضر او را اصالت مى‏بخشد. بر طبق توصیف کراکائُر قدرت عکس عبارت است از توانایى آن در «آشکار ساختن همین بنیان قبلاً آزموده‏نشده طبیعت» (1993 : 6-435).
[ این قدرت ] از توانایى عکس براى تثبیت کردن ناشى نشده است بلکه فزونتر از توانایى آن براى بازساختن ناشى شده است. از نظر کراکائُر عکاسى درست به این سبب که پیوند مبتنى بر موقعیت خود را با جهان از دست مى‏دهد «این قابلیت را دارد که عناصر طبیعت را بر هم زند» (1993 :436). از نظر راشل عکس منطبق با واقعیت زیسته نیست اما با این همه مهیّاگر نقطه عزیمتى براى اوست تا او را به طرف خاطرات خود براند. در صحنه‏اى که به نحوى خاص قدرتمند است راشل در آپارتمان دکارد پشت پیانو مى‏نشیند، موهاى خود را باز مى‏کند و شروع به نواختن مى‏کند. دکارد به او ملحق مى‏شود. راشل مى‏گوید: «من درسها را به خاطر مى‏آورم اما نمى‏دانم [ شاگرد ] من بودم یا برادرزاده تایرل.» دکارد به جاى آن که بر این ابهام توجه کند مى‏گوید: «تو زیبا مى‏نوازى.» در نتیجه در این لحظه دکارد تمایز میان خاطرات «واقعى» و مصنوعى را ردّ مى‏کند. خاطرات راشل از درسها به او اجازه مى‏دهد که زیبا بنوازد، بنابراین اهمیت چندانى ندارد که او این درسها را حقیقتاً گرفته باشد یا نه.
از آنجا که مونتاژِ کارگردان(4) این امکان را میسر مى‏سازد که دکارد خود انسان‏نما باشد، قدمى بسیار مهم به سوى محو شدن امکان فهم تمایز میان امر واقعى و امر مشابه و انسان و انسان‏نما برداشته مى‏شود. قبلاً در فیلم دکارد پشت پیانویش مى‏نشیند و به عکسهاى قدیمى که در آنها او نشان داده شده‏اند نگاه مى‏کند؛ بعد صحنه قطع مى‏شود و اسب شاخدارى نشان داده مى‏شود که در مزرعه‏اى در حال دویدن است، صحنه‏اى که ما آن را نوعى خیالبافى یا خاطره به شمار مى‏آوریم. آشکارا این خاطره مى‏تواند خاطره‏اى «واقعى»، خاطره‏اى از تجربه زیسته باشد. بعداً درست در نقطه پایان فیلم، زمانى که دکارد مى‏خواهد با راشل برود، اسب شاخدار کاغذى‏اى را مى‏بیند که روى زمین بیرونِ درِ خانه‏اش افتاده است. زمانى که دکارد این اسب شاخدار را برمى‏دارد و ما مى‏فهمیم که آن را افسرى در لباس شخصى ساخته است که در تمامى طول فیلم در حال ساختن چیزهاى کاغذى است، پژواک گفته اولیه او درباره راشل به دکارد را مى‏شنویم: «چقدر بد است که او نمى‏تواند زندگى کند، اما چه کسى مى‏تواند؟» این پایان این فرض را پیش مى‏نهد که پلیس از خاطره دکارد از اسب شاخدار مطلع است، درست همان‏طور که دکارد از خاطره راشل از عنکبوت مطلع بود. این صحنه مبیّن آن است که خاطرات او نیز کاشته شده‏اند ــ آنها مصنوعى هستند. در این لحظه ما نمى‏دانیم که دکارد انسان‏نماست یا نیست. برخلاف نسخه اولیه فیلم، نسخه‏اى که کارگردان آن را مونتاژ کرده است از کشیدن خطى روشن میان انسان‏نما و انسان و میان خاطره واقعى و مصنوعى براى ما سر باز مى‏زند. هیچ نقطه اطمینانى ــ همانند نقطه‏اى که بودریار به شکل تلویحى فرض گرفته است ــ وجود ندارد که با اتکاء به آن بتوانیم چنین تمایزى را بازشناسیم. بنابراین، پایان بلید رانر لذت و تهدید قابلیت جابه‏جایى را نشان مى‏دهد، یعنى این مسأله را که ممکن است ما قادر نباشیم تمایز میان خاطرات خودمان و خاطرات مصنوعى را تشخیص دهیم. دکارد فرد همدلى است که حتى قادر است براى انسان‏نمایى احساس شفقت کند. مهمتر از آن، او شخصیتى است که تا «آن اندازه واقعى» است که یکى شدن تماشاگرانه ما با خود را سبب مى‏شود. در نهایت، فیلم ما را وامى‏دارد که در مورد نسبت خودمان با خاطره شک کنیم و شیوه‏اى را بازبشناسیم که بر مبناى آن همواره مى‏توانیم فرض کنیم که خاطرات ما واقعیت دارد. خاطرات نقشى محورى در هویت ما دارند ــ به احساس ما در این باره که، که هستیم و که مى‏توانیم باشیم. اما همان‏طور که این فیلم نشان مى‏دهد این پرسش که چنان خاطراتى از تجربه زیسته حاصل آمده‏اند یا مصنوعى هستند به نظر مى‏رسد که اهمیت بسیار اندکى دارد. در هر صورت ما از آن خاطرات سود مى‏جوییم تا روایتى از براى خود نقل کنیم و درباره آینده‏مان بصیرتهایى پیدا کنیم.
کابوس جدید وس گریون (Wes Graven) (1994) با اشاره‏اى مرموز به دستى که مى‏دزدد آغاز مى‏شود. فیلم با صحنه نمایش فیلمى آغاز مى‏شود، جایى که نسخه الکتریکى دست فردى کروگر ــ دستى که به جاى انگشتان تیغهاى برّانى دارد ــ به اصطلاح جان مى‏یابد و عملیات کشتار قبلى خود را به یاد مى‏آورد. درحالى‏که این دست، دستى از آنِ فیلم قدیمى نیست بلکه افزارى الکتریکى است، مع‏هذا خاطراتِ دستِ کروگر را داراست. بعد از آن که این دستِ مصنوعى چند تن را بر پرده سینما سلاخى مى‏کند، ما درمى‏یابیم که این صحنه «درست همان» خواب و روءیایى است که متکى بر خاطرات شخصیتهاى اصلى کسانى است که در حال ساختن فیلمهاى کابوس در خیابان اِلم هستند. به هر تقدیر، فیلم به تدریج شروع مى‏کند مفهوم «درست همان» (Just) را متزلزل سازد یا مورد شک و تردید قرار دهد. چه معنا دارد که بگوییم این خاطرات «درست همانى» هستند که فیلمى آنها را نشان مى‏دهد. آیا، به عنوان مثال، این امر بدان‏معناست که آنها واقعى نیستند؟ آیا این امر بدان‏معناست که این خاطرات کمتر واقعى هستند؟ پاسخ وس گریون مى‏تواند «نه» باشد. در واقعیت خاطراتى از فیلمهاى اولیه کابوس در خیابان اِلم و از فیلمها[ى دیگر] به خاطرات او [وس گریون ] مبدل مى‏شوند. همان‏طور که فیلم به شکلى ریشه‏اى نشان مى‏دهد، این مسأله، مسأله مرگ و زندگى است. در طول فیلم، خاطراتى از فیلمهاى اولیه شروع به رخنه مى‏کنند و این خاطرات متکى بر وقایعى نیستند که خانم وس گریون آنها را زیسته است بلکه مبتنى بر رخدادهایى هستند که او به شکلى سینمایى آنها را زیسته است. فیلم عملاً شیوه‏اى را بال و پَر مى‏دهد که بر مبناى آن خاطراتِ فیلمى به خاطراتِ مصنوعى بدل مى‏شوند. خاطرات وس گریون چه مصنوعى باشند یا غیر آن، خاطراتى هستند که او آنها را به عنوان امرى واقعى تجربه مى‏کند زیرا که آنها او را به شیوه‏اى قاطع که مرگ و زندگى در آن مطرح است تحت تأثیر قرار مى‏دهند و عمیقاً تصمیماتى را پیش پاى او مى‏نهند که او باید در مورد آنها تکلیف خود را روشن کند.
تمامى این سه فیلم به تدریج ارزش تمایز میان امر واقعى و امر شبیه و خاطره اصیل و مصنوعى را متزلزل مى‏کند ــ و در بلید رانر ارزش تمایز میان انسان و انسان‏نما را. در فیلم بلید رانر حتى در نهایت همدلى به عنوان شاخص معتبرى براى تشخیص انسانیت درمى‏ماند. در واقع انسان‏نماها یعنى راشل و روى ــ اگر از دکارد بگذریم ــ به طور فزاینده‏اى در جریان فیلم حس همدلى پیدا مى‏کنند. واژه همدلى، برخلاف واژه دلسوزى و شفقت (sympathy) که از قرن شانزدهم به بعد معمول شد، نخستین‏بار در آغاز قرن 20 ظاهر گردید. درحالى‏که دلسوزى شباهت اولیه میان موضوعات را پیش‏فرض خود مى‏داند، همدلى تفاوت اولیه میان موضوعات را پیش‏فرض قرار مى‏دهد. بنابراین همدلى «قدرت فراافکندن شخصیتِ خود... به موضوع تأمل است» (لغت‏نامه آکسفورد 1989). مى‏توانیم بگوییم که همدلى کمتر از دلسوزى به قرابت طبیعى، کمتر به نوعى از پیوند بنیانى ماهوى میان دو موضوع بستگى دارد. بنابراین درحالى‏که دلسوزى متکى بر ماهیت‏گرایى هویت است، همدلى بازشناسى تفاوت هویت است. بنابراین همدلى مربوط است به فقدان شباهت میان موضوعات و درباره فائق آمدن بر فاصله‏هاست. شاید مسأله این باشد که درست همین فاصله است که مقوّم آرزو و خواست براى به یاد آوردن است. با توجه به این امر که عملاً نمى‏توان درباره تفاوت و تمایز میان خاطره «واقعى» و مصنوعى تصمیمى گرفت، ضرورت توجه به اخلاقِ شخصیت که هم خوفناک و هم ضرورى است به وجود مى‏آید ــ اخلاقى که متکى بر اشکال متکثر انسان‏گرایى یا ماهیت‏گرایى هویت نیست بلکه بر بازشناسى تفاوت اتکا دارد. اخلاقِ شخصیت مى‏تواند بر مبناى کنش همدلى بنا شود و به شیوه‏اى جدّى هدف خود را محترم شمردن امر گسسته، امر پیوندى و امر متفاوت قرار دهد.
بلید رانر و یادآورى کامل ــ و حتى کابوس جدید وس گریون ــ درباره شخصیتهایى هستند که از طریق انواعى از تجارب بیگانه و روایتهایى که آنها را از آنِ خود مى‏پندارند و متعاقباً از طریق استفادهْ آنها را از آنِ خود مى‏کنند، به درک خود نائل مى‏شوند. بنابراین روایت من نوعى مناقشه با بحثهایى است که مسأله «صنعت آگاهى» یا «صنعت فرهنگ‏سازى» را (هورکهایمر و آدورنو، 1991) پیش مى‏کشند. آنچه امیدوارم نشان داده باشم این است که شایسته نیست این تجارب را که مبیّن شخصیت و هویت هستند، صرفاً به این سبب که مصنوعى‏اند ردّ و انکار کرد. در عین حال نمى‏توان بر خاطرات براى تمهید روایتهایى از استمرار نفس (self-continuity) متکى بود ــ همان‏طور که یادآورى کامل به روشنى نشان داده است. دوست دارم که با بازگذاشتن امکان چیزى که مى‏خواهم آن را «خاطرات رخنه‏گر» بنامم مقاله خود را به پایان برسانم. زمانى که کوئید در شرکت رکال، پکیج خاطره خود را برنامه‏ریزى مى‏کند راغب است که به مأمور مخفى بدل شود. به عبارت دیگر خاطراتى از هویت اولیه ــ که به هیچ رو منظور هویت حقیقى یا ماهوى او نیست، بلکه منظور یکى از لایه‏هاى چندى است که او را ساخته‏اند ــ به نظر مى‏رسد که شروع به رخنه مى‏کنند. بنابراین مسأله مى‏تواند این باشد که هویت چیزى شبیه به لوح رنگ باخته است،(5) بدین‏معنا که لایه‏هاى هویت که قبلاً وجود داشته‏اند هیچ‏گاه به طور موفقیت‏آمیزى پاک نشده‏اند. کارى به غایت سهل خواهد بود که چنان هویتى را صرفاً به عنوان نسبتى از سطحها ردّ و انکار کرد، کارى که بسیارى از نظریه‏پردازان پست‏مدرن انجام داده‏اند، اما دست زدن به این کار به معناى به غفلت سپردن چیزى است که در هر دو متن به عنوان رانه‏اى مستمر براى به خاطر آوردن ظاهر مى‏شود. به نظر مى‏رسد آنچه هر دو فیلم پیش مى‏نهند این نیست که ما نباید هرگز فراموش کنیم، بلکه این است که ما نباید از تولید خاطره بازایستیم. آرزوى خاص براى مستقر ساختن خود در تاریخ از طریق روایت خاطره‏ها، آرزویى است ناظر بر این‏که مى‏خواهیم موجودى تاریخى و اجتماعى باشیم. مى‏توانیم بگوییم که دقیقاً همین تجربه «سطحى» از تاریخ است که به مردم شخصیت مى‏بخشد و آنها را وارد جمهور مى‏کند. پس آنچه رانه به خاطر آوردن بیان مى‏کند، آرزویى شدید براى تجربه مجدد تاریخ است آن هم نه براى معتبر ساختن بى‏چون و چراى گذشته، بلکه براى به کار گرفتن ماده حیاتى و غامض تاریخ، که خود عدم قطعیت زمان حاضر را به ما متذکر مى‏شود.
این مقاله ترجمه‏اى است از یکى از مقالات کتاب زیر :
Cyber Culture, Edited by Barbara Kenedy, Routledge, 2000.

________________________________________
1 بنیامین از واژه innervation استفاده کرد تا تغییرات تاریخى را به عنوان جریان تبدیل تصورات به واقعیت جسمانى و جمعى نشان دهد. ــ م.
2 معناى آن به فارسى استیضاح کردن است. اما در نظریه لویى آلتوسر به مکانیسمى اطلاق مى‏شود که بر مبناى آن ایدئولوژى سوژه‏ها را فرامى‏خواند و به آنها تشخص و تفرد مى‏بخشد. ــ م.
3 Directors cut ، یک نسخه این فیلم را کارگردان ــ ریدلى اسکات ــ مونتاژ کرده است، نسخه دیگر را فردى دیگر. ــ م.
4 palimpsest ، لوحى که نوشته روى آن چند بار پاک شده و بازنویسى شده است. این لفظ به معناى قصه تو در تو و داستان چند لایه نیز هست.

 

منبع:  ارغنون،شماره 23 زمستان 1382
نظرات بینندگان

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
 
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...
تازه های پژوهشگاه


© کلیه حقوق این سایت متعلق به پژوهشگاه علوم انسانی می باشد.
تهیه شده توسط نرم افزار ناشر حرفه ای شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)