اینگونه مىاندیشم که بدون تحریف و مخدوش ساختن واقعیت مىتوان کل دامنه فعالیتها و سرگرمیهاى ورزشى را، مثل راگبى، فوتبال، شنا، دوومیدانى، تنیس، گلف و غیره، در مقام «عرضه»اى که در برابر یک «تقاضا»ى اجتماعى قرار دارد، مورد بررسى قرار داد. اگر چنین الگویى به خدمت گرفته شود، دو دسته پرسش پیشرو قرار خواهد گرفت: اول آنکه، آیا حوزه تولیدى که برخوردار از منطق و تاریخ خاص خود باشد تا در آن «محصولات ورزشى» تولید شوند، بدینمعنا که آیا چیزى به عنوان عالم فعالیتها و سرگرمیهاى ورزشى وجود دارد که از نظر اجتماعى درک شود و در برهه معینى از زمان، قابل دسترسى باشد؟ دوم آنکه، در چه شرایط اجتماعى، امکان دستیابى به «محصولات ورزشى» مختلفِ در حال تولید، چیزهایى مثل گلف بازى، خواندن مجله «لوکیپ»، اسکى روى چمن و یا مشاهده مسابقات جام جهانى در تلویزیون، فراهم مىشود؟ به بیان دیگر، چگونه این تقاضاى «محصولات ورزشى» تولید مىشود، چگونه مردم به «سلیقه»اى ورزشى مىرسند ــ حال چه در مقام فعالیت و چه در مقام چیزى تماشایى ــ و ورزشى را بر ورزش دیگر ترجیح مىدهند؟ قطعاً از رویارویى با این پرسشگریزى نیست مگر آن که انسان معتقد باشد که اصولاً نیازى طبیعى ــ نه فقط در جهت صرف انرژى عضلانى بلکه دقیقتر بگویم در جهت انجام این یا آن زورورزى و تلاش ــ هست که به یک اندازه در همه زمانها، مکانها و محیطهاى اجتماعى ـ فرهنگى جریان دارد. (براى ذکر گویاترین نمونه در اثبات تز «نیاز طبیعى»؛ مىدانیم که شنا، که احتمالاً اغلب مربیان ــ هم به لحاظ کارکرد اصیلش یعنى «نجات یک زندگى» و هم به لحاظ تأثیرات فیزیکىاش ــ از آن به عنوان ضروریترین فعالیت ورزشى یاد مىکنند، و هرازگاهى هم مورد بىمهرى و غفلت واقع شده، به ویژه در اروپاى قرون وسطى، حتى امروزه نیز باید به لطف «رقابتهاى» ملى ارضاء و در واقع تحمیل مىشود.) به بیان دقیقتر، بر طبق چه اصولى عاملان و کنشگران اجتماعى در لحظهاى معین از زمان، میان فعالیتها یا سرگرمیهاى ورزشى به عنوان نمونههایى ممکن که به آنها پیشنهاد شده، دست به انتخاب مىزنند؟
تولید عرضه
به نظرم مىرسد که در ابتدا لازم است که با شرایط اجتماعى و تاریخىِ امکان ظهور پدیدهاى اجتماعى که همواره آن را بدیهى و مسلّم فرض مىکنیم، آشنا شویم: «ورزش مدرن». به بیان دیگر، چه شرایط اجتماعى، پىریزى مجموعهاى از موءسسات و نهادهاى ورزشى را ممکن مىسازند که به طور مستقیم یا غیرمستقیم، به وجود فعالیتها و سرگرمیهاى ورزشى وابستهاند؟ این نظام، مجموعهاى از «انجمنهاى ورزشىِ» خصوصى یا عمومى را در بر مىگیرد که کارکردشان، ارائه و تأمین علائق اهالى ورزشى خاص و وضع و تعیین معیارهاى حاکم بر آن فعالیت است، یعنى تولیدکنندگان و توزیعکنندگان کالاها (تجهیزات، ابزار و لباسهاى ورزشى و دیگر وسایل...) و خدمات لازم براى رواج و اشاعه ورزش (معلمان، مدرسان، مربیان، پزشکان ورزشى، روزنامهنگاران مطبوعات ورزشى و دیگران...) و همچنین تولیدکنندگان و توزیعکنندگان سرگرمیها و کالاهاى مربوطه (تىشرت، عکس ستارگان عالم ورزش و...). حال باید پرسید چگونه این سیاهه متخصصان، که مستقیم یا غیرمستقیم از طریق ورزش امرارمعاش مىکنند، رفتهرفته شکل گرفت؟ (سیاههاى که حتى جامعهشناسان و مورخان ورزش نیز در آن جاى دارند ــ این مسأله احتمالاً به طرح این پرسش کمکى نمىکند.) به بیان دقیقتر، از چه زمانى این نظام عاملان و موءسسات ورزشى در این حوزه، به عنوان «عرصه رقابت» و محل برخورد میان عاملانى که بسته به موقعیتشان در درون این عرصه از علائقى خاص برخوردارند، به کار افتاد. اگر مسأله، همانطور که سوءالات من حاکى از آناند، این باشد که نظام عاملان و موءسساتى که علائقشان در گرو ورزش است، گرایش دارد که همچون یک میدان یا حیطه عمل کند، پس نمىتوان به طور بىواسطه از طریق مرتبط ساختن پدیدههاى ورزشى به شرایط اقتصادى و اجتماعى یک کشور، دریافت که این پدیدهها در لحظه معینى از زمان و در یک محیط اجتماعى معین، به واقع چیستند. تاریخ ورزش، تاریخ نسبتاً مستقلى است که حتى وقتى با وقایع مهم تاریخى و اقتصادى و اجتماعى رقم بخورد، باز ضرباهنگ، قوانین تکاملى، بحران و خلاصه سخن آنکه گاهشمارى ویژه خود را داراست. یکى از وظایف عمده تاریخ اجتماعى ورزش، پىریزى بنیانهاى واقعىِ مشروعیت نوعِ علم اجتماعىِ ورزش ــ به عنوان یک موضوع علمى متمایز است (که اصلاً خود آشکار و بدیهى نیست) آن هم از طریق تعیین این مسأله که با شروع از چه لحظه و از چه مجموعه شرایط اجتماعى، مىتوان به معناى واقعىِ کلمه، از ظهور پدیده ورزش سخن گفت (آن هم در تقابل با انجام ساده انواع بازیها ــ معنایى که هنوز در لغت انگلیسىِ sport وجود دارد، اما همین واژه در کشورهاى غیرآنگلوساکسونى، در همان زمان، به معناى کلمهاىِ مصرف کنشهاى اجتماعى جدید و رادیکالى رواج یافت) چگونه این عرصه با منطق خاص خود و در حکم محل بُروز کنشهاى اجتماعى کاملاً خاصى پىریزى شد؟ کنشهایى که خود را در دل تاریخ خاصى تعریف کردهاند و تنها در نسبت با همین تاریخ خاص مىتوان آنها را دریافت. (به عنوان نمونه، تاریخ قوانین ورزشى یا تاریخ رکوردهاى ورزشى، واژه جالبى که یادآور نقش مورخانى است که بر اساس رسالت ضبط و ثبت و تجلیل از فتوحات برجسته، در ساخت حوزهاى خاص با فرهنگى اسرارآمیز مشارکت دارند.)
تکوین حوزه نسبتاً مستقلى از تولید و گردش محصولات ورزشى
به نظر مسلّم و قطعى است که تحول از فرم بازى به ورزش، به معناى دقیق کلمه، در تشکیلات آموزشِ مهیاشده براى «نخبگان» جامعه بورژوایى یعنى مدارس خصوصى انگلستان، رخ داد. این مدارس، محل تربیت فرزندان خانوادههاى اشراف یا قشرهاى فوقانى بورژوازى و آشنایى آنها با بازیهاى مردمى ــ یعنى مبتذل ــ بودند و به طور همزمان معنا و کارکرد این بازیها را تغییر مىدادند، دقیقاً به همان شکل که حوزه موسیقى علمى، رقصهاى محلى را دستخوش تغییر ساخت و آنها را در زمره فرمهاى ناب هنرى مثل «سوئیت» گنجاند: رقصهایى محلى مثل «بورى»1، «سارباند»2، «گهوات»3 و غیره. در توصیف مختصر ویژگیهاى این دگردیسى ــ یعنى در مورد «اصل» و جوهره آن ــ مىتوان گفت که تمرینهاى بدنىِ نخبگان از اعیاد اجتماعى معمولى که در آنها بازیهاى محلى برگزار مىشد، جدا مىشوند (براى نمونه از جشنهاى کشاورزى) و بدینترتیب از کارکردهاى اجتماعى خاصى محروم شدند (که پیش از هر چیز، کارکردهایى مذهبى بودند) که هنوز با شمارى از بازیهاى آئینى پیوند داشتند (مثل بازیهایى آئینى که در تعدادى از جوامع پیشا سرمایهدارى در مواقع خاصى از سال زراعى برگزار مىشدند). مدرسه، محل تحصیل و فراغت، جایى است که در آن کنشهاى بهرهمندشده از کارکردهاى اجتماعى و ادغامشده در تقویم جیبى به صورت «تمرینهاى بدنى» درمىآیند، فعالیتهایى که فىنفسه، به نوعى، هدفاند، نوعى «هنر براى هنر جسمانى»، که با قوانینى خاص اداره مىشوند و ابداً به هیچ ضرورت کارکردى تقلیلپذیر نیستند و در یک تقویم خاص جاى مىگیرند. مدرسه نمونه اعلاى عرصه تحقق چیزى است که به آن «فعالیت الکى» مىگویند، جایى که فرد در آن، موضعگیرى یا نگرشى دور و خنثى نسبت به زبان و جهان اجتماعش اتخاذ مىکند؛ ژیمناستیک استفادهاى از تن را در نظر دارد که درست همانند استفاده مدرسى از زبان، نوعى هدف فىنفسه است. (همین قضیه بىشک نشان مىدهد که به چه علت فعالیت ورزشى، که شدّت تناوبش همراه با سطح آموزش افزایش مىیابد، هرگاه سطح تحصیلات فرد بالاتر باشد، همچون کنشهاى فرهنگى، با گذشت عمر آهستهتر تنزل مىیابد. مشخص شده است که اغلب در میان طبقات کارگر، انصراف از ورزش ــ فعالیتى که خصلت بازىگونهاش به نظر مىآید آن را به طور مشخص امرى مناسب حال نوجوانان ساخته ــ غالباً مصادف با ازدواج و ورود به دایره مسئولیتهاى جدّى دوره بزرگسالى است.) آنچه در خلال تجربه مدرسه و از آن به دست مىآید، نوعى کنارهگیرى از جهان و دورى از عمل واقعى است، امرى که مدارس شبانهروزى بزرگِ طبقه «نخبگان»، شکل کاملاً پیشرفته آن را نمایش مىدهند و آن گرایش به عملى بىهدف است، و این گرایش، خود یک جنبه بنیادى از منش «نخبگان طبقه بورژوا» است، کسانى که همواره به صفت «بىغرض بودنِ» خود مىبالند و خود را با اتخاذ فاصلهاى خودخواسته ــ که هم در هنر و هم در ورزش جلوه مىنماید ــ از علائق مادى مشخص مىسازند. «بازى منصفانه» به عنوان شکلى از بازى، ویژگى بازى کردن آنهایى است که آنچنان در کار بازى غرق مىشوند که فراموش مىکنند این فقط یک بازى است؛ آنهایى که «فاصله نقش اجتماعى»شان را همواره حفظ مىکنند، و همانطور که گافمن4 به آن اشاره دارد: این صفت در همه نقشهاى اجتماعى که براى رهبران آینده جامعه طراحى شده نهفته است. مستقل ساختن حوزه ورزش، همچنین با فرآیند «عقلانىسازى» همراه است، همانطور که وبر بیان مىکند، غایت این فرآیند فارغ از مسأله تفاوتهاى محلى و خاصگرایى، تضمین دو عنصر محاسبهپذیرى و پیشبینىپذیرى است. راهى آسان براى تشکیل فهرستى از قوانین ویژه و ارگانهاى تخصصى هم تصمیمگیرنده ــ که دستکم در آغاز ــ اعضایشان از میان «بچههاى قدیمى» همان مدارس خصوصى برگزیده مىشوند. ضرورت و نیاز تنظیم فهرستى از قوانین ثابت و کاربستپذیر در سراسر جهان، درست زمانى حس مىشود که «مبادلات ورزشى» میان موءسسات آموزشى مختلف و سپس میان نواحى مختلف برپا شود. استقلال نسبى حوزه ورزش، تقریباً به شکل روشنى در دو قوه «خودگردانى» (self-administration) و «قانونگذارى» تثبیت مىشود؛ قوایى که بر سنتى تاریخى استوار است یا توسط دولت تضمین مىشود و موءسسات ورزشى اجراى این قوانین را به عهده مىگیرند. این نهادها واجد این حق هستند که معیارهاى اداره و برگزارىِ بازیها و مراسم را وضع کنند و با برخوردارى از حق کاربرد «قدرت تنبیهى» (توقیف، جریمه و غیره) از رعایت قوانین ویژهاى که نهادهاند اطمینان حاصل کنند. افزون بر این، آنها عناوین و القاب خاصى مثل «قهرمان مسابقات سراسرى» ــ در انگلیس ــ و مقام «مربى» را به افراد و تیمها اعطاء مىکنند. پىریزى حوزهاى از کنشهاى ورزشى، با گسترش و توسعه نوعى فلسفه ورزش که الزاماً فلسفهاى سیاسى هم هست، در ارتباط است. نظریه «آماتوریسم»، در واقع، یک جنبه از فلسفه آریستوکراتیک ورزش به عنوان کنشى بىقصد و غرض است، کنشى در حکم نوعى فرجامِ بدون غایت، نظیر کنش هنرى، که در جهت تعیین فضائل مردانه رهبران آینده جامعه حتى شایستهتر از هنر است. (همیشه در باب هنر رگهاى زنانه وجود دارد: به پیانو و نقش آبرنگ، بانوهاى نجیب و جوان همان دوره دقت کنید.) ورزش به عنوان سازوکارى آموزشى در جهت تقویت حس شجاعت و مردانگى شناخته مىشود، سازوکارى براى «شکل دادن به شخصیت» و القاى «اراده معطوف به برون»، که نشانه یک رهبر حقیقى است؛ البته اراده معطوف به بردن در چارچوب قوانین. این همان «بازى منصفانه» است که به عنوان نگرشى آریستوکراتیک شناخته مىشود که بالکل به تعبیر عوامانه «پیروزى به هر قیمتى» مىتازد. به نظرم آنچه در این بحث (که پا به محدودههایى فراتر از ورزش مىگذارد) محل نزاع است، تعریفى از تعلیمات بورژوایى است که با تعریف آکادمیک و خردهبورژوایى در تضاد است: «انرژى»، «شجاعت»، «قوه اراده» ــ فضائل پیشتازان و رهبران (نظامى یا صنعتى)، و شاید بیش از همه اینها، خلاقیت فردى و جسارتها(ى شخصى)، جملگى در تقابل با دانش، فضل و فرمانبردارى «مدرسى» قرار مىگیرند که نماد آنها مدارس نظام فرانسوى و قوانین انضباطى آنهاست. خلاصه آنکه اشتباه است اگر از یاد ببریم تعریف مدرن ورزش، بخشى ذاتى از یک «آرمان اخلاقى» است؛ یعنى همان منش اخلاقى اقشار مسلط طبقه مسلط که در مدارس خصوصى معظم به ثمر مىنشیند، آن هم اساساً براى فرزندان روءساى صنایع خصوصى مثل مدرسه «اکول دو روشه»5 که سرمشق اصلى تحقق این آرمان است. بها دادنِ بیشتر به آموزش علمى در برابر آموزش حرفهاى، به منش فردى یا قوه اراده در برابر هوش، به ورزش در برابر فرهنگ، در عالم آموزش و تربیت، وجود سلسلهمراتبى را تأیید مىکند که تقلیلپذیر به سلسلهمراتبِ دقیقاً مدرسهاى (که از قطب دوم تقابلهاى فوق طرفدارى مىکند) نیست. و این مسأله، به بیانى، یعنى بىقدر و اعتبار کردن ارزشهاىِ اقشار دیگرِ طبقات غالب یا طبقات دیگر جامعه (به ویژه اقشار روشنفکر طبقه خردهبورژوا و «فرزندان معلمان» که رقیبان جدّى فرزندان بورژوازى در عرصه استعداد سرشار تحصیلى هستند)؛ یعنى پیش کشیدن معیارهایى دیگر براى «موفقیت» و اصول دیگرى براى مشروعیت بخشیدن بدان به عنوان آلترناتیوهایى براى «موفقیتهاى آکادمیک». تجلیل از ورزش به عنوان «بستر تربیتى شخصیت» و غیره، همواره متضمن نوعى ضدروشنفکرگرایى مشخص است. اگر به یاد آوریم که قشر مسلط طبقه مسلط همواره مایل است تا رابطهاش را با قشر تحت مسلط همان طبقه ــ روشنفکران، هنرمندان، اساتید ــ برحسب تقابل میان زن و مرد و محکم و ظریف تصور کند، که بسته به هر دوره تاریخى معنایى متفاوت دارد (مثلاً موى کوتاه / موى بلند، فرهنگ اقتصادى ـ سیاسى/ فرهنگ ادبى ـ اشرافى و غیره در روزگار ما)، آنگاه درمىیابیم که یکى از مهمترین معانى و دلالتهاى اعتلا و رواج ورزش و به ویژه اعتلاى ورزشهاى «مردانه»اى مثل راگبى چیست و خواهیم دید که ورزش مثل هر کنش دیگر، موضوع کشمکش میان اقشار طبقه مسلط و همچنین میان طبقات اجتماعى است.
در اینجا فرصت را غنیمت مىشمارم تا در اشارهاى گذرا بر این نکته تأکید کنم که تعریف اجتماعى ورزش محل مناقشه است. حوزه کنشهاى ورزشى، آوردگاهى است که در آن، آنچه بیش از همه مورد منازعه است، ظرفیت و قابلیت انحصارطلبانه در تحمیل تعریف مشروع و کارکرد مشروع فعالیتهاى ورزشى است: آماتوریسم در برابر حرفهاىگرایى، ورزش به عنوان عرصه مشارکت در برابر ورزش به عنوان عرصه تماشا، ورزشِ نخبهپسند در برابر ورزشِ عامهپسند. این حوزه، فىنفسه، بخشى از حوزه وسیعترِ کشمکشهایى بر سر تعریف «تن مشروع» و «استفاده مشروع از تن» است، منازعاتى که علاوه بر عاملان درگیر در کشمکش بر سرِ تعریفِ کاربردهاى ورزشى تن، اشخاص دیگرى را نیز شامل مىشود نظیر اخلاقگرایان و به ویژه روحانیان، پزشکان (به ویژه متخصصان سلامت جسمانى)، معلمان در وسیعترین معناى کلمه (یعنى حتى مشاوران راهنماى مسائل ازدواج و غیره) و حتى پیشتازان عرصه مد و سلیقه عمومى (طراحان لباس و غیره). نهایتاً باید این مسأله تبیین شود که آیا منازعات جارى بر سرِ قدرت انحصارى در تحمیل تعریف مشروع طبقهاى خاص از کاربردهایش و کاربردهاى ورزش، واجد ویژگیهاى ثابت و لایتغیر است یا خیر. براى نمونه، مىتوان به تقابل میان حرفهایهاى امر آموزش جسمانى (مربیان ژیمناستیک، ورزشکاران ژیمناستیک و غیره) و پزشکان اشاره کرد، به ویژه از لحاظ ارائه تعریف مشروع از تمرین ورزشى؛ تقابلى که میان دو گونه خاص از اقتدار یا اتوریته (تعلیمى در برابر علمى) که در ارتباط با دو گونه «سرمایه» خاص هستند، برقرار است. و یا مىتوان به تقابل همیشگى میان دو فلسفه آنتاگونیست در زمینه کاربرد تن اشاره کرد. فلسفه زاهدانهاى که با عبارت متناقض «فرهنگ جسمانى» physique) (culture بر فرهنگ ضد جسم (antiphysis) ، ضد طبیعت، رفع انحراف، صداقت و تلاش و... تأکید مىکند و فلسفه «هدونیستى» دیگرى که طبیعت، جسم (physis) را متمایز مىشمرد و فرهنگ را به تن و فرهنگ جسم را به نوعى فرهنگِ «هرچه باداباد» ( "laiser-faire" )6 تقلیل مىدهد. به عنوان نمونه، امروزه مکتب «بیان جسمانى» ــ ضد ژیمناستیک ــ که به هوادارانش مىآموزد که قوانین انضباطىِ زائد و موانعى را که به همراه قوانین و از طریق ژیمناستیک معمول وضع و تحمیل مىشود برنتابند.
از آنجا که استقلال نسبى حوزه کنشهاى بدنى، بنا به تعریف، متضمن نوعى وابستگىِ نسبى است، درخواهیم یافت که افزایش گرایش به سوى یکى از دو قطب (یعنى قطب زهدگرایى یا قطب لذتطلبى) درون حوزه کنشهاى اجتماعى تا حد زیادى مبتنى بر وضعیت مناسبات قدرت در درون حوزه مبارزه براى تعریف انحصارى «تن مشروع» و به صورتى گستردهتر در حوزه مبارزه میان اقشار طبقه مسلط و طبقات اجتماعى بر سر اخلاقیات است. لذا پیشرفت حاصله در هر آنچه که به «بیان جسمانى» تعبیر مىشود تنها مىتواند در رابطه با پیشرفت زمینههایى چون روابط والدین و فرزند و از آنهم شایعتر کل مسائل تربیتى فهمیده شود، یعنى پیشرفتِ سنخ جدیدى از اخلاقیات بورژوایى و نوعى آزادیخواهى در امر پرورش کودک و روابط پایگانى و جنسیت که از سوى اقشار رو به رشدِ طبقه بورژوا (و خردهبورژوا) به عنوان جانشینى براى سختکوشى زاهدانه (که عاملى سرکوبگر به شمار مىرود) تبلیغ مىشود.
مرحله اشاعه در میان عوام
ناگزیر بودیم در اولین مرحله خطوط کلى بحث را ترسیم کنیم که به نظرم تعیینکننده است، چرا که در عرصههاى مختلفِ این حوزه، که معالوصف کاملاً با هم تفاوت دارند، ورزش هنوز نشانههاى خاستگاههایش را با خود دارد. ایدئولوژى آریستوکراتیک ورزش ــ به عنوان فعالیتى بىقصد و غرض که از دورنمایههاى آئینى گفتار تجلیلى discourse) (celebratory تغذیه مىکند ــ نه فقط به پنهانسازى سرشت حقیقىِ سهمِ رو به گسترش کنشهاى ورزشى کمک شایانى مىکند، بلکه ورزشهایى مثل تنیس، سوارکارى، قایقرانى و گلف، بىشک امروزه نیز بخشى از محبوبیتشان را ــ درست مثل روزهاى آغازین ــ مرهون کارکرد متمایزکننده و، دقیقتر بگویم، مرهون دستاوردهایى هستند که در زمینه ایجاد تمایز به بار مىآورند. (اتفاقى نیست که اکثریت برگزیدهترین یا غیرعامىترین باشگاهها، گرداگرد فعالیتهایى ورزشى سازمان یافتهاند که به منزله دستاویز یا کانونى براى تجمع برگزیدگان عمل مىکنند.) حتى مىتوان گفت که فواید متمایز در زمانى افزایش مىیابند که تمایز میان کنشهاى تحسینبرانگیز و اشرافى ــ کنشهاى متمایز و شاخصى ــ مثل «ورزشهاى زیبا» و کنشهاى «مبتذل»ى که محصول مردمى و عامیانه شدن شمارى از رشتههاى ورزشىاند که در آغاز ویژه «نخبگان» بودند، مثل فوتبال (و تا حد کمترى راگبى، که شاید تا مدتها منزلت دوگانه و عضوگیرى اجتماعى دوگانه خود را حفظ کند) با تقابل روشنترى ترکیب شود، یعنى تقابل میان مشارکت در ورزش و مصرف صِرف سرگرمیهاى ورزش. مىدانیم که احتمال انجام یک ورزش پس از دوره بزرگسالى (دقیقاً بعد از آغاز مردانگى یا در پیرى) همزمان با تنزل فرد در سلسلهمراتب پایگان اجتماعىاش کاهش مىیابد (همانطور که احتمال پیوستن به یک باشگاه ورزشى نیز)؛ حال آنکه احتمال تماشاى به اصطلاح محبوبترین برنامههاى ورزشى در تلویزیون، مثل فوتبال یا رگبى (البته پدیده حضور در استادیوم، از قوانین پیچیدهترى تبعیت مىکند) همزمان با ارتقاى فرد در سلسلهمراتب پایگان اجتماعى وى، به طورى چشمگیر کاهش مىیابد.
هرچند هرگز نباید از اهمیت مشارکت در ورزش ــ به ویژه ورزشهاى گروهى مثل فوتبال ــ در میان طبقه کارگر و جوانان طبقه پایینِ متوسط غافل بود. لیکن نمىتوان این واقعیت را نادیده گرفت که ورزشهاىِ به اصطلاح مردمپسند مثل دوچرخهسوارى، فوتبال یا راگبى نیز واجد کارکرد نمایشىاند (و بخشى عظیم از محبوبیت خود را مدیون مشارکت خیالىِ مخاطب هستند که بر تجربه قبلى از کنش و مشارکت واقعى استوار است). این رشتهها «محبوب»اند، اما بدینمفهوم که این صفت جا مىافتد که به محصولات مادى یا فرهنگىِ تولید انبوه اطلاق شود: ماشین، اسباب و اثاثیه منزل یا ترانههاى موسیقى. خلاصه آنکه، ورزش، این فرزند بازیهاى حقیقتاً مردمى ــ یعنى بازیهایى که توسط مردم خلق شدهاند ــ مثل «موسیقى محلى»، به شکل برنامههایى نمایشى که براى مردم ساخته شدهاند نزد آنان بازمىگردند. از این رهگذر مىتوانیم ماهیت ورزش به عنوان یک برنامه نمایشى در هیأت یک محصول تولید انبوه را روشنتر درک کنیم. همچنین سازماندهى سرگرمیهاى ورزشى به عنوان شاخهاى از «صنعت شو» میان برنامههاى نمایشى نظیر بوکس حرفهاى یا شوهاى تلویزیونى و شمارى از وقایع ورزشى معتبر مثل رقابتهاى متنوع فوتبال اروپایى یا مسابقات اسکى بیشتر کمّى است تا کیفى. این امر به ویژه زمانى تحقق مىیابد که ارزشِ جمعى منتسب به رشتههاى ورزشى رایج به مخفى کردن مصرف و مشارکت در ورزش و نتیجتاً پنهان کردن کارکردهاى مصرف انفعالىِ صرف کمک نکنند. مىتوان به صورت گذرا این پرسش را مطرح کرد که آیا برخى تحولات اخیر در حوزه کنشهاى ورزشى، بعضاً نتیجه سیرى تکاملى نیستند که من به سرعت خطوط کلى آن را ترسیم کردم. در نهایت، هر فرد باید به همه ابعاد مضمر در این واقعیت بیندیشد که ورزشى مثل راگبى (در فرانسه ــ هرچند همین امر در مورد وضعیت فوتبال آمریکایى در آمریکا نیز صدق مىکند) از طریق تلویزیون به یک برنامه نمایش تودهاى تبدیل شده که براى افراد بیرون از محفل مشارکان دیروز و امروز پخش مىشود، یعنى براى مردمى که به شکلى نیمبند و ناقص از صلاحیت و استعداد ویژه لازم براى رمزگشایى درست آن برخوردارند. مخاطب «خبره» و آگاه، از آن میزان درک و فهم بهرهمند است که بتواند آنچه را یک «آدم عادى» قادر به دیدن آن نیست، ببیند؛ آنجا که آدم بیگانه و خارج از گود، تنها خشونت و آشفتگى را مىبیند، فرد خبره وجود ضرورت را تشخیص مىدهد و بدینترتیب در بطن صحت و درستى یک حرکت، اجتنابناپذیرى غیرقابل پیشبینى یک آرایش موفق یا ارکستراسیون معجزهآسیاى یک استراتژى تیمى و لذتى به همان میزان عمیق و فرهیخته کسب مىکند که یک عاشق موسیقى از اجراى مشخصاً موفقیتآمیز یک قطعه محبوب خویش. هرچه ادراک سطحى باشد، از تعمق در نمایش، در خود و براى خود، لذت کمترى دستگیر فرد مىشود و ما بیشتر به سوى جستجوى «هیجان» و کیش فتوحات بدیهى و مهارت عریان رانده مىشویم و مهمتر از همه از این طریق ادراک ما به صورتى انحصاریتر به آن بُعد دیگر نمایش ورزشى یعنى «تعلیق و اضطراب در مورد نتیجه» معطوف مىشود و از این رهگذر، بازیکنان و به ویژه سازماندهندگان مسابقه، به کسب پیروزى به هر قیمتى ترغیب مىشوند. به بیان دیگر، همهچیز نشان از آن دارد که در ورزش نیز، مثل موسیقى، گسترش حیطه مخاطبان همگى به وراى حلقه آماتورها، موجب تقویتِ حکومت حرفهایهاى تمامعیار مىشود.
در واقع، پیش از طرح هرگونه تحلیلى از تأثیرات، باید به شکلى دقیقتر علل و عوامل تعیینکننده تحولى را شناسایى کنیم که به موجب آن ورزش، به عنوان نوعى کنش نخبهگراى ویژه آماتورها، به نمایشى بدل شد که از سوى حرفهایها براى مصرف تودهها تولید مىشود. و در این راه، صرفِ به کار بستنِ منطقِ نسبتاً مستقل حوزه تولید کالا و خدمات ورزشى کفایت نمىکند، منطقى که به بیان دقیقتر عبارت است از رشد و بسط صنعتِ سرگرمیهاى ورزشى در محدوده این حوزه که غایت آن افزایش کارآیى و درآمد در عین کاستن از خطرات و تهدیدهاست. این امر به طور خاص به ضرورت بهرهگیرى از کارکنان اجرایى یا متخصص و فنون علمى مدیریت منجر مىشود، که به شکلى عقلانى تربیت و نگهدارى سرمایه جهانى بازیکنان حرفهاى را سازمان مىدهد. براى نمونه مىتوان به فوتبال آمریکایى اشاره کرد که در آن تعداد خدمه و گروه مربیان و پزشکان و اعضاى روابط عمومى تیم از تعداد گروه بازیکنان بیشتر است، و تقریباً همواره به عنوان رسانهاى تبلیغاتى براى تبلیغ تجهیزات ورزشى و صنعت خدمات ورزشى عمل مىکند.
در عمل، توسعه فعالیتهاى ورزشى، حتى در میان اعضاى جوانتر طبقه کارگر، بىتردید، خود تا حدى از این واقعیت ناشى مىشود که ورزش از قبل گرایش داشت تا، در مقیاسى بس بزرگتر، دقیقاً همان کارکردهایى را تحقق بخشد که در پس امر «ابداع» ورزش در مدارس خصوصى انگلستان اواخر قرن نوزدهم نهفته بودند. حتى پیش از آنکه آنها ورزش را، در راستاى باور ویکتوریایى، راهى براى «بهبود شخصیت فردى» تلقى کنند، دبیرستانهاى خصوصى، یا در اصطلاح گافمن «نهادهاى تام»، که باید در طول شبانهروز و هفت روز هفته به وظیفه نظارتى خود عمل کنند، ورزش را در حکم «راهى براى پُر کردن وقت» و راهى بصرفه و اقتصادى براى سرگرم کردن نوجوانانى تلقى مىکردند که تربیت آنان مسئولیت تماموقت این مدارس بود. وقتى شاگردان در زمینهاى ورزشاند، نظارت بر آنها کارى ساده است. آنها مشغول فعالیتى سالماند و بیش از آنکه ساختمانها را تخریب کنند و یا معلمانشان را از پا بیندازند، خشم و خشونتشان را بر سر هم خالى مىکنند. بدینسبب است که یان ویبرگ7 نتیجه مىگیرد: «ورزش سازمانیافته، تا وقتى مدارس خصوصى وجود دارند، به حیاتش ادامه خواهد داد.» اگر این نکته را درنیابیم که این «شیوه بىاندازه اقتصادىِ» بسیج کردن، مشغول ساختن و کنترل جوانان، از قبل واجد این گرایش بود که به ابزارى و همچنین هدفى در مبارزات میان همه نهادهایى بدل شود که، کلاًّ یا جزئاً، توجه به بسیج و تسخیر نمادین تودهها و در نتیجه رقابت براى تسخیر نمادین جوانان سازماندهى شدهاند؛ در این صورت از فهم این مسأله نیز درمىمانیم که محبوبیت ورزش و رشد موءسسات ورزشى ــ که بدواً بر پایه مشارکت «داوطلبانه» نباشد ــ چگونه تدریجاً تصدیق و شناسایى شدند و سپس از کمک مراجع عمومى بهرهمند شدند.
نهادهاى مذکور شامل احزاب سیاسى، اتحادیهها و کلیساها، و البته روءساى پدرسالار صنعتى مىشود، که با هدف تضمین مهار پیوسته و کاملِ جمعیت شاغل، نه تنها براى کارمندانشان، بیمارستان و مدرسه، بلکه استادیوم و تسهیلات ورزشى دیگر را فراهم کردند (شمارى از بازشگاههاى ورزشى با کمک و تحت نظارت کارفرمایان خصوصى تأسیس شدند، کما اینکه از نامِ شمارى از استادیومها چنین برمىآید). ما با رقابت و جدال بىوقفه در عرصههاى مختلف سیاسى بر سر مسائل ورزشى آشنا هستیم، جدالى که از سطح روستا گرفته (که با چشم و همچشمى میان کلوپهاى مذهبى و سکولار، و حتى در نمونه تازهتر آن، با بحث و مناظره بر سر اولویتبندى تسهیلات ورزشى، که البته خود یکى از مقولات موردبحث در کشمکشهاى سیاسى در مقیاس شهرى آن است، همراه است) تا سطح کشور، در مقام یک کل، در جریان است. (براى نمونه، به تقابل میان «فدراسیون ورزش فرانسه» که توسط کلیساى کاتولیک اداره مىشود و «فدراسیون امور ورزشى و تربیت بدنى توروویل» که توسط احزاب دست چپى اداره مىشود، توجه کنید.) مسلّماً همزمان با افزایش اعتبار و یارانههاى دولتى و بیطرفى ظاهرى باشگاههاى ورزشى و مقامات رسمى آنها، ورزش در هیأتى مبدل به موضوع مبارزه سیاسى بدل مىشود. این رقابت یکى از مهمترین عوامل در توسعه نیازى اجتماعى یا مبتنى بر کشمکشهاى اجتماعى است، یعنى نیاز به کنشهاى ورزشى و همه تجهیزات و وسایل لازم و کارکنان و خدماتِ همراه با آنها. در نتیجه تحمیل نیازهاى ورزشى در نواحى روستایى از همهجا آشکارتر است، یعنى ظهور تیمها و تسهیلات ورزشى، تغییر وضع «باشگاههاى جوانان» و باشگاههاى «سالمندان»8 در این دوره و زمانه، تقریباً همواره نتیجه عملکرد خردهبورژوارى یا بورژوازى روستایى است، طبقهاى که در اینجا فرصتى مىیابد تا خدمات سیاسى خود در زمینه سازماندهى و رهبرى را بر همگان تحمیل کند و سرمایه سیاسى مبتنى بر «شهرت» و «افتخار» را، که همواره به شکلى بالقوه قابل تبدیل به قدرت سیاسى است، انباشت یا حفظ کند.
تردیدى نیست که مردمى و عوامانه شدن مدارس «نخبگان» گرفته (جایى که مقام ورزش اکنون از سوى مشغولیات «روشنفکرى» که خود محصول مقتضیات رقابت اجتماعى است زیر سوءال رفته) تا موءسسات ورزشى توده مردم، با تغییر کارکردهایى که ورزشکاران و مدیران آنان به عمل ورزشى منسوب کردهاند، ضرورتاً همراه است و همچنین با نوعى دگردیسى در منطق کنشهاى ورزشى که با دگردیسى سطح توقعات و تقاضاهاى عموم در رابطه با استقلال فزاینده برنامههاى ورزشى ــ در مقایسه با وضعیت کنونى یا پیشین ــ متناظر است. ستایش از «مردانگى» و کیش «روح تیمى» که به بازى راگبى مرتبطاند ــ بگذریم از آرمان آریستوکراتیکِ «بازى منصفانه» ــ معنا و کارکرد متفاوتى در مورد جوانان اشرافزاده و بورژواى مدارس خصوصى انگلستان و پسران روستائیان و کارمندان جنوب غربى فرانسه دارد. دلیل این امر صرفاً آن است که براى نمونه، یک حرفه ورزشى، که عملاً از خط سیر قابل قبول براى یک بچه بورژوا خارج است ــ و البته جداى از تنیس و گلف ــ یکى از چند مسیر حرکت رو به رشدى است که جامعه پیش روى بچههاى طبقات تحت سلطه مىنهد. بازارهاى ورزشى براى سرمایه جسمانىِ این پسران همان نقشى را ایفا مىکنند که نظام ملکه زیبایى براى سرمایه جسمانى دختران. خاستگاه کیش کارگرىِ ورزشکارانى که اصالتاً از طبقه کارگرند، بىشک بعضاً با این واقعیت توضیح داده مىشود که این «قصههاى موفقیت»، تنها مسیر سازمانیافته منتهى به شهرت و ثروت را براى جوانان طبقه کارگر نمادپردازى مىکنند. همهچیز بیانگر آن است که علایق و منافع و ارزشهایى که اهالى ورزش در طبقات کارگر و متوسط پایین، به حوزه اخلاقیات ورزش مىآورند، با ملزومات امرِ حرفهاىسازى (که البته مىتواند با اشکال مختلفِ آماتوریسم نیز همزیستى داشته باشد) هماهنگاند و همچنین با «عقلانى کردن» امر آمادگى و اجراى فعالیتهاى ورزشى این فعالیتها به واسطه جستجوى حداکثر کارآیى (که میزان آن معیارهایى مثل «بردها» و «عناوین» و «رکورد»هاست) و به حداقل رساندن میزان ریسک و خطر تحمیل مىشوند. (و این به حداقل رساندن خود با بسط یک صنعت تولید سرگرمیهاى ورزشى خصوصى یا دولتى در ارتباط است.)
منطق تقاضا: نقش کنشها و سرگرمیهاى ورزشى در وحدت بخشیدن به شیوههاى زندگى
در این بخش از گونهاى «عرضه» سخن خواهیم گفت، یعنى تعریف خاص کنش و سرگرمى ورزشى که در برهه خاصى از زمان، در جواب یک تقاضا، طرح مىشود؛ یعنى آرزوها و علایق و ارزشهایى که عاملان یا کنشگران وارد حوزه ورزش کردهاند و در نتیجه برخورد و تعدیل پیوسته میان عرضه و تقاضا، کنشها و سرگرمیهاى ورزش تکامل مىیابند. البته هر عضو جدید این حوزه باید یک وضع معین تقسیم فعالیتها و سرگرمیهاى ورزشى و نحوه توزیع آن در میان طبقات اجتماعى را در نظر داشته باشد، وضعى که فرد تازه نمىتواند آن را تغییر دهد، وضعى که نتیجه تمامى تاریخ پیشین منازعات و رقابتهاى میان عاملان و موءسسات دستاندرکار حوزه ورزش است. براى نمونه، ظهور یک ورزش جدید یا راهى جدید براى انجام یک ورزشِ از پیش موجود (فىالمثل «ابداع» شناى کرال توسط تراجن9 در سال 1898) موجب تجدید ساختار فضاى کنشهاى ورزشى و ارائه یک تعریف جدیدِ تقریباً سراسرى از معناى منتسب به کنشهاى گوناگون خواهد شد. اما با اینکه واقعیت این است که عرصه تولید، در اینجا هم مثل هر جاى دیگرى، به تولید تقاضاى محصولاتش کمک مىکند، با وجود این، منطقى که از طریق آن، عاملان به سوى این یا آن کنشِ ورزشى کشیده مىشوند دریافته نخواهد شد مگر از طریق ادغام مجدد مواضع و نگرشهاى آنان نسبت به مواضعى که خود مبین یکى از ابعاد رابطهاى خاص با بدن هستند در نظام وحدتیافته مواضع و نگرشها، یا همان «منش» (habitas) ، نظامى که شیوههاى زندگى از دل آن برمىآیند. اگر کسى سعى داشته باشد تا اعمال ورزشى را بدون قرار دادن مجدد آنها در جهان کنشهایى که با این کنشهاى ورزشى گره خوردهاند مطالعه کند دچار اشتباه خواهد شد (و در مورد کنشهاى ورزشى این اشتباه احتمالاً عمیقتر از سایر موارد خواهد بود، زیرا مبنا و موضوع آنها بدن آدمى است، همان عامل ترکیبکننده تمامعیارى که همه عناصرى را که در بر مىگیرد منسجم و متحد مىکند). بنیاد یا خاستگاه مشترک همه کنشها، چه ورزشى و چه غیر ورزشى، نظام علایق و ترجیحاتى است که منش یک طبقه را شکل مىبخشد. (براى نمونه مىتوان به سادگى همگونى و همخونى میان رابطه با بدن و رابطه با زبان را، که خاص یک طبقه یا قشرند، اثبات کرد.) مادامى که «بدن ــ براى ــ دیگران» معادل تجلى آشکار فرد و «شخصیت» و «تصور از خود» (یعنى ارزشها و قابلیتهاى او) باشد، فعالیتهاى ورزشى که هدفشان شکل دادن به بدن است، مبین صورى از تحقق نوعى زیباشناسى و نوعى اخلاق عملى و روزمرهاند. کارکرد یک «هنجار» مربوط به رفتار بدن، نظیر راست ایستادن (راست بایست)، دقیقاً مثل نگاه مستقیم یا مدل موى کوتاه، واجد کارکرد نمادین ساختن مجموعه کاملى از «فضایل اخلاقى» ــ مثل صداقت، درستکارى، وقار (رودررویى چهره به چهره براى طلب احترام) ــ و همچنین نمادین ساختن فضایل فیزیکى مثل سلامتى و قدرت و زورمندى است. یک الگوى وصفى کارآمد و توضیحدهنده نحوه توزیع اعمال ورزشى در میان اقشار و طبقات جامعه، باید عوامل مثبت و منفى را به وضوح در نظر بگیرد؛ عواملى که مهمترین آنها «وقت آزاد» (شکل تغییریافته سرمایه اقتصادى)، «سرمایه اقتصادى» (که بسته به رشته ورزشى امرى کموبیش الزامى است) و «سرمایه فرهنگى» (که آن هم بسته به رشته ورزشى امرى کموبیش الزامى است) هستند. با این حال چنین مدلى هم اگر واریاسیونهاى معنا و کارکرد منتسب به اعمال مختلف طبقات و اقشار متنوع جامعه را در نظر نگیرد، در درک و دریافت اساسیترین عوامل شکست خواهد خورد. به بیان دیگر، در بررسى پراکندگى و توزیع اعمال ورزشى متنوع ناشى از طبقات اجتماعى، باید واریاسیونهاى موجود در معنا و کارکرد ورزشهاى مختلف در میان طبقات اجتماعى را به طور جدّى مدّ نظر قرار داد؛ براى مثال واریاسیونها یا تغییرات مشهود در شدّت و حدّت رابطه آمارى میان کنشهاى مختلف و طبقات اجتماعى مختلف.
نشان دادن این مسأله چنان دشوار نیست که طبقات اجتماعى مختلف بر سر موضوع آثار احتمالى تمرینهاى بدنى با هم توافقى ندارند، چه در سطح بیرونى بدن (bodilyhexis) مثل قدرتِ قابل روءیت عضلات برآمده و یا برعکس ظرافت و وقار و زیبایى بدن، و چه در داخل بدن مثل سلامتى و تعادل ذهنى و غیره. بهبیاندیگر، واریاسیونهاىطبقاتى این اعمال نه فقط از واریاسیونهاى عواملى ناشى مىشود که تأمین هزینههاى فرهنگى یا اقتصادى را ممکن یا ناممکن مىسازند، بلکه همچنین بر واریاسیونهایى در نحوه کسب و افزودن بر سودهاى فورى یا به تأخیر افتادهاى استوار است، سودهایى که از اعمال ورزشى متفاوت عاید مىشود. (از قضا مىتوان دید که متخصصان قادرند با بهرهگیرى از اقتدار مبتنى بر شأن و منزلت اجتماعىشان، شکل خاصى از کسب و افزایش را به منزله یگانه شکل مشروع مطرح کنند، آن هم در تقابل با شیوههاى کسب و افزایشى که توسط موضعگیریهاى مبتنى بر نوعى منش طبقاتى ساختار و شکل مىیابند. منظورم طرحها و برنامههاى ملى براى تحمیل یک رشته ورزشى خاص مثل شناست که، علىالظاهر، بالاتفاق از سوى متخصصان تأیید گشته و به بهانه کارکردهاى دقیقاً «فنى» این رشته بر آنانى که «فایدهاى برایش قائل نیستند» تحمیل مىشود.) در مورد سودهایى که عملاً کسب مىشوند، ژاک دوفرانس15 به طور متقاعدکنندهاى نشان مىدهد که ژیمناستیک مىتواند براى دو هدف به کار گرفته شود: تولید بدنى قوى که واجد نشانههاى بیرونى قدرت است، یعنى هدف موردنظر طبقه کارگر که توسط ورزش بدنسازى تأمین مىشود، یا تولید «بدنى سالم» که هدف موردنظر طبقه بورژواست که توسط ژیمناستیک و یا ورزشهاى دیگرى که کارکردشان اساساً «بهداشتى» است تحقق مىیابد.
امّا این همه ماجرا نیست. منش طبقاتى معناى منتسب به فعالیت ورزشى را تعریف مىکند و همچنین عوائدى را که از آن انتظار مىرود. از جمله این عوائد، ارزشى اجتماعى است که از پیگیرى ورزشهاى خاص ناشى مىشود، آن هم به لطف انحصارى و دور از دست بودن این ورزشها که محصول توزیع طبقاتى آنهاست. خلاصه آنکه باید به فهرست عوائد «ذاتى» ورزش (عوائد واقعى یا تخیلى، که البته فرق چندانى با هم ندارند) براى بدن، باید عوائد اجتماعى را هم افزود، عوائدى که از هر کنش متمایزى حاصل مىشود و به طور غیر یکسان توسط طبقات مختلف کسب و افزون مىشود (طبقاتى که به صورتى نابرابر به این عواید دسترسى دارند). براى نمونه مىتوان دید که گلف، علاوه بر کارکردهاى مشخصاً «سلامتبخش» خود ــ همانند خاویار یا ویسکى ــ از یک معنا و «دلالت توزیعى» برخوردار است (یعنى همان معنایى که کنشها از نحوه توزیع خویش در میان عاملان توزیعشده در طبقات اجتماعى کسب مىکنند). یا مىتوان دید که وزنهبردارى، که قرار است تنها عضلات را تقویت کند، سالهاى سال، به ویژه در فرانسه، ورزش محبوب طبقه کارگر بود. این از سر تصادف نیست که سالها به طول مىانجامد تا مسئولان برگزارى رقابتهاى المپیک، وزنهبردارى را به رسمیت بشناسند، ورزشى که در نظر موءسسات اشرافى ورزش مدرن، تنها نمایش و نمادى از قدرت و توحش و فقر ذهنى و خلاصه نمادى از طبقه کارگر بود.
حال مىتوانیم نحوه توزیع این کنشها را در میان اقشار و طبقات اجتماعى بررسى کنیم. احتمال انجام ورزشهاى متفاوت، البته در مورد هر ورزش به میزانى متفاوت، اساساً به عوامل ذیل بستگى دارد: اولاً به سرمایه اقتصادى و ثانیاً به سرمایه فرهنگى و وقت آزاد. این احتمال همچنین به سنخیت میان موضعگیریهاى زیباشناختى و اخلاقى خاص هر طبقه یا قشر و ظرفیتهاى عینى کمال اخلاقى و زیباشناختىاى بستگى دارد که در هر ورزش وجود دارد یا به نظر مىآید وجود داشته باشد. ارتباط میان ورزشهاى متفاوت و سن آدمى پیچیدهتر است، چرا که این رابطه، تنها در چارچوب رابطه میان یک ورزش و یک طبقه تعریف مىشود، یعنى از طریق شدت تلاش جسمانىِ مقتضى و موضعگیرى نسبت به این تلاش، که خود جنبهاى از منش طبقاتى است. مهمترین ویژگى «ورزشهاى مردمى» آن است که آنها به طور ضمنى در ارتباط با جوانىاند. جوانى به صورت خودانگیخته و ذهنى واجد نوعى «جواز موقت» قلمداد مىشود، جوازى که در قالب شیوههاى گوناگون از جمله تلف کردن مازادِ انرژى فیزیکى (و جنسى) تجلى مىیابد. این ورزشها خیلى زود کنار گذاشته مىشوند (معمولاً در لحظه ورود به دوره بزرگسالى و از طریق ازدواج). در مقابل، ورزشهاى بورژوایى که عمدتاً به خاطر کارکرد حفاظت جسمانى و منفعت اجتماعى حاصله انجام مىشوند، همواره واجد این حقیقت مشترکاند که محدوده سنى آنها در فراسوى محدوده جوانى قرار دارد و احتمالاً هر چه این ورزشها اعتبار و انحصار بیشترى داشته باشند، مرز سنى متناظر با آنها نیز جلوتر مىرود (براى نمونه گلف). و این بدان معناست که انجام آن ورزشهایى که، چون فقط به «قابلیت»هاى جسمانى و استعدادهاى بدنى متکى هستند و شرایط دوره آموزش مقدماتى آنها به طور یکسان میان همه توزیع شده است، بىشک در محدوده وقت آزادِ همه به یکسان محتمل است. و در مرحله بعدى، انرژى فیزیکى موجود هم بىشک با ارتقاى فرد در سلسلهمراتب اجتماعى افزایش مىیابد؛ البته اگر دغدغه تمایز و سنخیت اخلاقى ـ زیباشناختى یا «ذوق و علاقه» به این ورزشها، اعضاى طبقه مسلط را، برحسب منطقى که در حوزههاى دیگر هم دیده مىشود (مثلاً عکاسى) دلزده نکند. بدینطریق، اغلب ورزشهاى تیمى، مثل بسکتبال، راگبى، هندبال و فوتبال، که در میان کارمندان اداره، تکنسینها و دکانداران رایجاند، و همچنین نمونهوارترین ورزشهاى فردى طبقه کارگر، مثل بوکس یا کشتى، همه دلایل را براى دلزدگى طبقات بالاتر گرد مىآورند. از جمله این دلایل، ترکیب اجتماعى تماشاگران این ورزشهاست که موجب تقویت ابتذال منتسب به مردمى شدن آنها و ابتذال نهفته در ارزشها و فضائل خاص این ورزشها مىشود (یعنى قدرت، استقامت، گرایش به خشونت، روح «فداکارى»، فرمانبردارى و اطاعت از نظام جمعى: آنتىتز مطلقِ نظریه «فاصله نقش اجتماعى» ــ که در نقشهاى اجتماعى بورژوازى نهفته است) و رقابت و تخاصم را ستودنى جلوه مىدهد. اگر هدف ما درک چگونگى رواج یافتن متمایزترین ورزشها ــ مثل گلف، سوارکارى، اسکى، تنیس ــ و حتى ورزشهاى معمولتر مثل ژیمناستیک یا کوهنوردى باشد، صرف بسنده کردن به تغییرات سرمایه اقتصادى یا فرهنگى یا وقت آزاد مشکلساز است. اولاً به این سبب که سنّت خانوادگى و تربیت اولیه و همچنین نوع پوشش، رفتار و فنون جامعهپذیرى (sociability) ، دقیقاً مثل موانع اقتصادى در حکم شرایط ورودى پنهانى هستند که این ورزشها را از دسترس طبقه کارگر و افرادى برآمده از قشر پایینِ طبقه متوسط و حتى اقشار بالاى این طبقه دور مىکنند؛ و ثانیاً، به این سبب که فشارها و الزامات اقتصادى، حوزه احتمال و عدم احتمال را تعریف مىکنند و بدون آنکه در درون این حوزه جهتگیرى مثبتى براى کنشگران به سوى این یا آن شکل خاص کنش تعیین کنند. در عمل، فارغ از اینکه بخواهیم وجوه تمایز را جستجو کنیم، رابطه هر کس با بدن اوست ــ که یک جنبه بنیادین از نظام منش طبقاتى به شمار مىآید ــ که طبقات کارگر را از طبقات محروم مشخص مىسازد، دقیقاً همانطور که در همین طبقات محروم هم اقشارى را که به واسطه کل سبک زندگیشان از دیگر اقشار جدا شدهاند متمایز مىسازد. در یک طرف، رابطه ابزارى با بدن است که طبقات کارگر در همه کنشهایى بروز مىدهند که حول محور بدن مىگردند ــ چه در مراقبت از زیبایى و چه در رژیم غذایى، چه در نسبتشان با بیمارى و درمان ــ و این رابطه در عین حال در قالب انتخاب ورزشهایى نمود مىیابد که متضمن سرمایهگذاى عظیم کار و کوشش، با درد و رنج (مثل بوکس) و قمار کردن با بدن (موتورسوارى، سقوط آزاد، ورزشهاى رزمى و غیره) است.
در طرف دیگر، گرایش طبقات ممتاز قرار دارد که با بدن به مثابه یک «غایت فىنفسه» رفتار مىکنند، غایتى که مىتواند شکلهاى مختلفى به خود گیرد، بسته به این که تأکید ما بر بدن در مقام یک ارگانیسم باشد، که به نوعى کیش میکروبیوتیک پرستش سلامتى منجر مىشود، یا بر تجلى تن به عنوان یک «پیکربندى محسوس» یعنى «بدن ـ براى ـ دیگران». همهچیز نشان از آن دارد که دغدغه پرورش بدن، در بدویترین شکل خود، در شکل کیش پرستش سلامتى نمایان مىشود که غالباً متضمن نوعى ستایش زاهدانه آرامش و «مراقبت غذایى» است، به ویژه در میان طبقات پایینِ متوسط، یعنى در میان مأموران دونپایه، کارمندان امور دفترى در خدمات موءسسات درمانى و خصوصاً معلمان دبستان، که همگى با شدّت و حدّت خاصى به ورزش ژیمناستیک مىپردازند، یعنى عالیترین ورزش پارسایانه که نهایتاً در نوعى «پرورش به خاطر پرورش» خلاصه مىشود.
ژیمناستیک یا ورزشهایى که محدود به مسأله سلامتىاند، مثل پیادهروى یا دوِ آهسته، که برخلاف ورزشهاىِ با توپ هیچگونه حس «رقابتى» را در بر ندارند، فعالیتهایى شدیداً سازمانیافته و عقلانىاند. اولاً بدینسبب که پیشفرض آنها ایمانى راسخ به عقل و منافع آتى و غالباً نامحسوس عقل است، منافعى که عقل وعده آنها را مىدهد (مثل جلوگیرى از کهولت سن، موهبتى مجرد و بىفایده که تنها به واسطه ارجاع به یک مرجع نظرى وجود دارد)؛ ثانیاً به این علت که این ورزشها فقط به واسطه ارجاع به یک معرفت کاملاً نظرى و تجریدى در مورد تأثیرات یک فعالیت معنا مىیابند؛ فعالیتى که خود غالباً، همچون در ورزش ژیمناستیک، به مجموعهاى از حرکات تجریدى تقلیل مىیابد که از طریق ارجاع به یک هدف، که از نظر فنى کاملاً مشخص است، سازمانیافته و ترتیب داده مىشوند و این فعالیت در تقابل با کلیت حرکات روزمره است که اهدافى عملى را دنبال مىکنند، درست همانطور که رژه رفتن نقطه مقابلِ قدم زدن عادى است. بنابراین فهم این نکته کاملاً روشن است که این فعالیتها صرفاً در نگرشهاى زاهدانه افراد جاهطلبى ریشه دارند که حاضرند ارضاى خود را در نفس تلاش بیابند و به ارضاهاى به تعویق افتادهاى تن سپارند که نهایتاً ایثار کنونى آنان را پاداش خواهند داد ــ این کل معناى هستى چنین افرادى است. در ورزشهایى مثل کوهنوردى (و تا حد کمترى، پیادهروى) که اغلب در میان مربیان دانشگاه و دبیرستان متداولاند، کارکرد «تأمین سلامتى» و کنترل بدن در تمامى ارضاهاى نمادینى ادغام مىشود که جزئى از انجام هر فعالیت کاملاً متمایز محسوب مىشود. این مسأله به فرد، حسى از «تسلط بر بدن خویش» و تملک اختصاصى و آزادِ چشماندازى را مىبخشد که براى عوام غیرقابل دسترسى است. در واقع، کارکردهاى «تأمین سلامتى»، کموبیش همیشه، با آنچه «کارکردهاى زیباشناختى» نامیده مىشود، مرتبط است (کارکردهایى به ویژه براى زنان که در قیاس با دیگران، نیاز هرچه بیشترى به رعایت هنجارهایى دارند که مشخص مىکند بدن ــ نه در پیکربندى قابل فهمش بلکه در نوع حرکت و خرامش ــ چگونه باید باشد). بىشک در میان حرفهها و کسب و کار جاافتاده بورژوازى است که کارکردهاى «تأمین سلامتى» و «زیباشناختى» با کارکردهاى اجتماعى در هم مىآمیزند و در آن وقت، ورزش در کنار بازیهاى خانگى و بده بستانهاى اجتماعى (شام، پذیرایى، ...) و در کنار فعالیتهاى «بىغرض» و «بىفایده» که انباشت سرمایه اجتماعى را ممکن مىسازند قرار مىگیرد. این واقعیت که فعالیت ورزشى، به ویژه در شکلهاى افراطى آن نظیر گلف، تیراندازى و چوگان، صرفاً بهانهاى براى ملاقاتهاى برگزیده یا، به زبانى دیگر، تکنیکى براى معاشرت (مثلاً بریج یا رقص) است، نکته فوق را تأیید مىکند. فىالواقع، فارغ از کارکرد «اجتماعى کردن»، رقصیدن، در میان همه عملکردهاى بدن، عملکردى است که در آن با بدن همچون یک «نشانه» رفتار مىشود، نشانهاى از آسایش و وقار آدمى، یا تسلط آدمى بر بدن خویش؛ و این امر معرف عالیترین شکل تحقق کارکردهاى بورژوایى بدن است. اگر این شکل از هدایت بدن به موفقیتآمیزترین شکل در رقص تثبیت مىشود، براى آن است که رقص پیش از هر چیز توسط ضرباهنگش مشخص مىشود، یعنى توسط آن کُندى حساب شده و متکى به نفسى که در عین حال مشخصه کاربرد بورژوایى زبان است، آن هم در تقابل با صراحت لهجه طبقه کارگر و بىقرارى طبقه بورژوا.
یادداشتها :
1.«بورى» (bourée) ، نوعى رقص دونفره فرانسوى و یک ترکیب مشخص موسیقایى همراه با رقص، متعلق به قرن هفدهم، که در آن رقصنده با گامهاى سریع و کوبیدن پاشنه چوبى کفش بر زمین تولید صدا و ریتم مىکند.
2.سارْباند یا ساراباند (saraband) ، ریشه فرانسوى ساراباند و ریشه اسپانیایى ساراباندا، نوعى رقص جمعى متداول در قرن هفدهم و هجدهم با ریتمى کُند که شباهت بسیارى به رقص آهسته «مینوئت» دارد.
3.«گهوات» (gavotte) ، از لغت فرانسوى میانه در زبان قدیمى «پرووانسال» (ژاواتو) رقصى محلى است که در آن روستاییان رقصنده پاهایشان را بلند مىکنند، پا بر زمین نمىلغزد و بند نمىشود. این نوع رقص با موسیقىاى با میزان ضربى 44 اجرا مىشود. این رقص تبارى فرانسوى دارد. در قرن 17 و 18 در فرانسه و انگلیس به رقصى دربارى تبدیل مىشود.
4.اروینگ گافمن (Erwing Goffman) .
5.اکول دو روشه (Ecole de Roches) .
6.laisser-faire ، اصطلاحى است به مفهوم «بگذارید بشود» یا «مانع نشوید» و یا حکم «فضولى موقوف» و سپس حکم «هرچه بادا باد» است. این اصطلاح پس از رنسانس در مقابل دخالت کلیسا و حکومتها به میان آمد و در قرن هفده و هجده (توسط فیزیوکراتها) و در قرن هجدهم صراحتاً توسط آدام اسمیت (1790-1723 م) معروف شد. هدف از به کار بردن آن تأکید بر آزادى عمل در معاملات، تولید، توزیع و مصرف (در اقتصاد) و آزادى اندیشه و تفکر بود.
7.یان ویبرگ (Ian Weiberg) .
8.«باشگاه شهروندان سالمند» (The Senior Citizen Club) .
9.تراجن (Trudgen) .
10.ژاک دو فرانس (Jacque de france) .
مراجع :
Carey, J. (1992) The Intellectuals and the Masses: Pride and Prejudice among the Literary Intelligentsia 1880-1939. London: Faber & Faber.
Menzies-Lyth, I. (1989) `The driver's dilemma', in The Dynamics of the Social, London: Free Association Books, pp. 124-41.
Richards, B. (1985) `Reproductive technology and Left morality', New Statesman 2833, pp. 23-5.
Walsh, M. (1990) `Motor vehicles and the environment: a research agenda'. Paper presented at international conference on Automotive Industry and the Environment, Geneva, November 1990.
Williams, H. (1991) Autogeddon. London: Cape.