در اینجا می توان اذعان نمود که با ورود به این دوره، مرحله ی سلطه ی فرهنگی بر ایران نیز آغاز می شود؛ البته این سلطه برای استقرار کامل خود، مراحل مختلفی از جمله نفوذ اقتصادی، سیاسی و سپس فرهنگی را پشت سرگذاشته است. دوره ی صفویه، دوره ی افزایش روابط ایران و اروپا به شمار می آید؛ زیرا که در آن زمان، دول اروپایی گرفتار حملات عثمانی ها بودند و این دولت برای آنان خطری بزرگ محسوب می شد، لذا دشمنی بین ایران و عثمانی می توانست آنان را از خطر مصون دارد و از این رو، روابط با ایران برای آنان جنبه ی حیاتی داشت. از سوی دیگر، پیشرفت های دریانوردی و بازرگانی دریایی به ممالک مزبور اجازه می داد که دریاهای جهان را جولان گاه خویش کرده و قدرت خود را روز افزون سازند. در سایه ی این امر، بازرگانی با مشرق زمین، بخصوص حمل ابریشم ایران و ادویه ی هندوستان کاری آسان و سودآور محسوب می شد و بازرگانان و زمامداران ممالک اروپایی در پی استفاده از این فرصت، کوشش بسیاری نمودند. در همین راستا مسأله ی نفوذ سیاسی هم به تدریج مورد توجه زمامداران اروپایی واقع شد، که در نتیجه تعداد زیادی از اروپاییان به مثابه بازرگانان، سیاحان و مبلغان مذهبی به ایران آمدند و وجود این اشخاص باعث آشنایی تدریجی ایرانیان با آداب و رسوم و تمدن اروپا شد، به گونه ای که می توان اذعان نمود «از سال 1504 م (910 هـ .ق) تا سال 1722 م (1135 هـ . ق) که مقارن با دوره ی پادشاهان صفوی است، کمتر سالی هست که یک تن از اروپاییان در ایران نباشند و کتابی راجع به ایران ننوشته باشند». (1)
از طرف دیگر، سیاست پادشاهان صفوی در ایجاد وحدت ملی و تمسک به دین که در آن زمان نیرومندترین عامل وحدت به شمار می رفت، موجب شد که طالبان علم، در پی تحصیل مذهب رفته و علوم دینی بسط یابد؛ البته از آن زمان تا اواسط دوره ی قاجار، کشور ایران بیشتر درگیر بی نظمی، اغتشاش داخلی و جنگ با عثمانی و روس بود و مجال کمتری برای تحصیل مردم باقی مانده بود، با این حال، مهمترین قدم در راه آشنایی با تمدن جدید و معارف اروپایی، در دوره ی قاجاریه برداشته شد؛ زیرا در این دوره، ایران بدون واسطه با سیاست اروپایی رو به رو گشت و متوجه شد که توان مقابله با آن را ندارد و باید خود را به سلاح «تمدن جدید» (2) مسلح سازد. در حقیقت، توسعه ی وسایل ارتباطی و بسط دامنه ی سیاست های استعماری، مانع از این گشت که ایران بتواند در گوشه ای از دنیا با سنن باستانی و کهن خویش به زندگانی ادامه دهد.
اندیشه ی به کار گرفتن تمهیداتی که بتواند برای تأمین برخی از نیازهای نظامی کشور، محصل تربیت کند، پس از شکست ایران در جنگ با روسیه و از دست دادن ولایات ماورای ارس، برای دولت مردان ایران پیش آمد و میرزا بزرگ قائم مقام و عباس میرزا - ولیعهد فتحعلی شاه - دریافتند که برای فراگیری علوم و صنایع جدید باید محصلانی به انگلستان اعزام کنند. میرزا بزرگ، نخستین کسی است که برای آموختن زبان های خارجی و علوم و صنایع اروپایی و استخراج معادن و یادگرفتن هنرهای نظامی، محصل به انگلیس و روسیه روانه نمود.
عوامل زیر در آشنایی بیشتر ایرانیان با فرهنگ غرب مؤثر بوده اند:
- توجه عباس میرزا - ولیعهد فتح علی شاه - و وزیرش به جلب مستشاران خارجی و فرستادن محصل و کارگر به خارج و برپا ساختن برخی مؤسسات صنعتی به سبک جدید و ترجمه ی کتب خارجی به فارسی.
- سفر هیأت های نظامی فرانسوی و انگلیسی به ایران و انجام اصلاحات در سپاه ایران و ساختن اسلحه.
- سفر عده ای از تجار و مبلغان اروپایی و ارمنی.
- رفتن یک عده از ایرانیان به اروپا و هندوستان و آشنا شدن با معارف جدید.
همچنین، اقدامات نظامی روسیه در قفقاز و جنگ های ایران و روس نیز موجب تسریع در انتشار تمدن اروپاییان در ایران شد. (3)
از زمان فتحعلی شاه به بعد، هر اندازه که روابط سیاسی و اقتصادی ایران و ممالک اروپایی توسعه می یافت، به همان نسبت آشنایی ایرانیان با تمدن اروپایی بیشتر می شد و افسران و مستشاران نظامی فرانسه و انگلیس، روس های مهاجر و صاحب منصبان متواری از ممالک اروپایی، در ایران به سر می بردند و حتی پیش از اینها، مقداری اطلاعات کلی در زمینه ی اختراعات و اکتشافات علمی اروپا به خواص ایرانی رسیده بود.
در دوره ی محمد شاه، دو مدرسه از نخستین مدارس جدید به سبک اروپایی به وسیله ی کشیشان آمریکایی و فرانسوی در ایران تأسیس گردید و راه نفوذ معارف اروپایی در ایران بازتر شد.
از سوی دیگر، دوره ی سلطنت پنجاه ساله ی ناصر الدین شاه با دوره ی ترقیات سریع علمی و صنعتی اروپا، بارور شدن انقلاب صنعت، بروز انقلاب ها و هیجان های ملی، تشکیل دولت های جوان اروپایی و بسط سیاست استعماری ممالک اروپای غربی مصادف شد. در واقع این نیم قرن، فرصتی برای ممالکی نظیر ایران به وجود آورد که خود را به پایه ی ممالک متمدن اروپا برسانند، زیرا اروپا هنوز آنچنان، در راه ترقی جلو نیفتاده بود که دیگر نتوان به آن رسید و اگر زمامداران ممالک شرقی، انسان هایی فهمیده، لایق و فداکار بودند، حتی پس از شکست هم می توانستند کمر راست کنند تا به صورت همه جانبه مغلوب سیاست و تمدن غرب نشوند. در این دوره، «دارالفنون» به دست امیرکبیر بنیاد نهاده شد تا به جای اعزام دانشجو به خارج، طالبان علم در داخل کشور تعلیم ببینند؛ البته به دنبال تأسیس دارالفنون، مدارس دیگری هم پا به عرصه ی وجود نهادند که نفوذ تمدن و معارف اروپایی در آنها بی تأثیر نبود و در زمان پهلوی اول و دوم، الگوپذیری از نظام آموزشی جوامع غربی به حد اعلای خود رسید، به گونه ای که در طول سلطنت سلسله ی پهلوی، به وضوح می توان روند عمیق تر شدن سلطه ی فرهنگی و سلطه پذیری ایران را مشاهده نمود. به عبارت بهتر، بسترهای نفوذ غرب به دلیل فقدان موانع داخلی فراهم بود و تأسیس اولین دانشگاه - تهران - به سبک نوین و به تقلید از غرب، نمودی از شروع این کار و برگزیدن سیاست استفاده از تکنولوژی های نوین غربی در ایران بوده است. در واقع، وجود این زمینه های مناسب باعث شد تا پس از جنگ جهانی دوم، جوامع غربی به خصوص ایالات متحده - اکثراً در دهه ی شصت میلادی - به ارائه ی انواع و اقسام مدل ها و نظریه ها مبادرت ورزند و در زمینه ی توسعه ی ایران و دیگر کشورهای جهان سوم، به طور مستقیم دخالت کنند. یکی از این مدل ها، الگوی «ارتباطات و توسعه» بود که توسط «دانیل لرنر و ویلبر شرام» نظریه پردازان آمریکایی ارائه شد. بر اساس این نظریه ی نوسازی «برای رسیدن کشورهای جهان سوم، از جمله ایران به سطح پیشرفت کشورهای صنعتی، باید از همان الگو و ساختار صنعتی شدن در غرب بهره برداری کرد.» (4) اهمیت الگوی مذکور در این است که بدون توجه به بافت های مختلف فرهنگی ایران، مو به مو به اجرا درآمد و ارائه دهندگان این نظریه اعتقاد داشتند که همه ی عناصر فرهنگی مزاحم در جریان نوسازی باید از بین برود. از نظر آنها، تنها الگوهای غربی زندگی و نگرش های آنان ارزش به حساب می آمدند و فرهنگ بومی و اصیل ایرانی در این بین جایی نداشت.
اما بهره گیری از این الگوها و رسیدن جامعه به حد بالای حقارت و وابستگی، موجب شد تا روشنفکران جامعه به دلیل عدم آزادی بیان و عقیده و وجود فشار، به تدریج به خود بیایند. در واقع این، دوره ای است که می توان گفت: جامعه به مرحله ی خودآگاهی فرهنگی وارد شد و اکثر روشن فکران جامعه که از دل کانون های غربی برخاسته بودند، شروع به آگاه کردن مردم نمودند. بسیاری از روشن فکران معاصر هم، مشکلات جامعه را برخاسته از پذیرش بدون گزینش عناصر فرهنگ و آموزش غرب می دانستند.
نکته ای که نمی توان آن را در میان مطالب اندیشمندان معاصر نادیده گرفت، تأکید بر مسئولیت و نقش روشن فکران و تحصیل کردگان در بیداری و خودآگاهی فرهنگی جامعه است. از نظر آنان «روشن فکر، شبیه عصب یک اندام است. اگر جامعه به مانند یک اندام همانند باشد، نقش روشن فکر، نقش اعصاب آن اندام و عامل تحرک آن محسوب می شود» (5) روشن فکر، فردی است که نسبت به ناهنجاری ها و تضادهای اجتماعی، عوامل ایجاد آنها و نیاز جامعه، آگاهی کامل داشته باشد، خود را در برابر رفع این مسایل مسئول بداند و مردم را نیز آگاه نماید.
در واقع، اصرار آنها در بیداری دیگر روشن فکران ایرانی هم به این دلیل بود که آنان از این مسئولیت ها بی اطلاع بودند، زیرا با ملاک های دیگر و برای محیط هایی دیگر تربیت شده بودند و به ناچار در این محیط زندگی می کردند که البته «حاصل این مشکل، فرار مغزها و در نتیجه رها شدن مردم به حال خویش بود و اگر روشنفکری هم در چنین محیط های سنتی دوام می آورد، بیشتر نوعی جانشین عوامل استعماری بود... نه عضو جا افتاده در جامعه ی سنتی» (6) و اغلب روشنفکران جامعه ی ما، از زاویه ی دید غربی ها به هویت خویش و جهان می نگریستند و قالب های ذهنی و شیوه ی تفکر و روش تلقی آنان را خودآگاه و ناخودآگاه تقلید می کردند. بدین لحاظ، آگاهان به مسایل جامعه، در درجه ی اول به تبیین اهمیت فرهنگ و تفاوت های فرهنگی تمدن شرق و غرب و لزوم خودآگاهی فرهنگی آنها پرداختند تا به این وسیله بتوانند با آگاهی دادن به مردم، آنها را در برابر تهاجم همه جانبه فرهنگ غربی مقاوم نمایند.
صاحب نظران با تأکید بر منحصر به فرد بودن فرهنگ هر جامعه، معتقدند که افراد هر جامعه طی سالیان متمادی، تجارب ویژه ای کسب می کنند و دارای خصلت هایی مشترک می شوند. آنها در مواجهه با هر مسأله و نیاز، قادر هستند با گزینش راه حل خاص خود - راهی که در طول قرن ها تجربه به دست آمده است - مشکلات را پشت سر بگذارند.
انسان دارای سه بعد جدایی ناپذیر گذشته، حال و آینده است. بدین صورت که انسان در زمان حال، حامل تاریخ گذشته ی خود است و حاصل آن، همان موجودیت و وضعیت اوست که بر مبنای آن، در زمان حاضر نسبت به احتمالات آینده جهت گیری می کند. (7) هر انسان به دلیل آگاهی از گذشته ی خود، دارای تاریخ است و شخصیت او، پیوستگی خاصی با آن تاریخ دارد. در عین حال، تاریخ فردی انسان، ارتباط سر راستی با تاریخ جمعی دارد که در بین آنها تکوین یافته است. او در عین حالی که در جمع، دارای هویت فردی می شود، با گرفتن عناصر مشترک - فرهنگ - هویت جمعی پیدا می کند و با آنها دارای تاریخ مشترک می شود.
در واقع، هر فردی دارای نوعی شخصیت فرهنگی است و همان مجموعه ی خصوصیات انسانی را داراست که در طول تاریخ، انسان یک جامعه و انسان یک مرحله ی تاریخی تحقق می یابد.
در کل، فرهنگ را می توان مجموعه ی تجلیاتی دانست که به صورت معنوی، هنری، تاریخی، ادبی و احساسی یک قوم و در طول تاریخ آن قوم فراهم آمده است؛ تنها این تجلیات است که توجیه گر دردها، نیازها، کیفیت جنس روح و فطرت خصوصیات اجتماعی، زیست مادی و بالاخره روابط اجتماعی و ساختمان اقتصادی آن قوم به حساب می آید.
در حقیقت، از میان تعاریف مختلفی که از فرهنگ ارائه می شد، یک وجه مشترک را که همانا شاخصه ی منحصر به فرد بودن آن برای یک جامعه است و آن را از دیگر اقوام، مشخص و ممتاز می سازد، می توان تشخیص داد.
در کل، فلسفه ی علوم در تفکر انسانی و اسلامی، مبتنی بر حکمت خداوند است. علوم اسلامی از طب و نجوم گرفته تا ریاضی و هیئت و فیزیک و... همگی به جهان نگری اسلامی مربوط است و عمیقاً در وحدانیت خداوند یا توحید ریشه دارد. در نتیجه، اختلافی بنیادین میان پایه ها و اصول فلسفه ی علم از دیدگاه اسلامی و غربی وجود دارد، زیرا بر خلاف دیدگاه اسلامی، نظریه های علمی غرب درباره ی منشأ هستی، منحصراً به علل مادی و قابل بیان از نظر ریاضی تکیه دارد. با این تفاصیل، نوع نگرش به جهان هستی و علم ناخودآگاه بر کیفیت آموزش و تعلیم و تربیت مؤثر واقع می شود.
در مجموع باید گفت که پس از دوره ی رنسانس و بر اساس تحول فکری جامعه و نیاز اساسی مردم به وجود مراکز آموزشی و دانشگاه ها، مؤسسات آموزش عالی متناسب با نیاز مردم به وجود آمد، ولی چون اساس این مراکز بر جدایی دین از دانش استوار بوده و جو فکری جامعه نیز به آموزش مسایل جدید علمی گرایش یافته بود، محیط های آموزشی رفته رفته از کلیساها جدا شدند.
در مجموع می توان گفت که با شروع دوره ی نفوذ فرهنگ غرب در ایران، مرحله ی سلطه ی فرهنگی در ایران نیز آغاز می شود و ایرانیان در برخورد با فرهنگ غرب و نفوذ تدریجی آن، نوعی واکنش انفعالی اتخاذ کردند و غربیان نیز در مقابل چنین عکس العملی، با به کارگیری سیاست زور، تحقیر و توهین، بر جسم و روح مردم غلبه کردند و این بردگی به مرور ایام به جامعه القا شد و برتری و تفوق آن ها به عنوان یک واقعیت در تمام زمینه ها پذیرفته شد؛ اما ظهور اندیشمندان و عالمان آگاه و تلاش آن ها برای بیداری مردم و بازگشت به فرهنگ اصیل اسلام و روحیه ی عرفانی ایرانیان، منجر به وقوع انقلاب بزرگی شد که لازم دانست در ابعاد مختلف فرهنگ اعم از آموزش، ارزش های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... تغییر اساسی ایجاد نماید. در واقع، انقلاب اسلامی یک انقلاب بزرگ فرهنگی بود که در قالب یک انقلاب سیاسی متجلی گشت.
پی نوشت :
1- حسین محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران، (جلد یکم)، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1370، ص 20.
2- لازم به ذکر است که شروع تمدن جدید را معمولاً با آغاز قرون جدید اروپا همراه می دانند و سال 1453 میلادی را مبدأ این تاریخ می شمارند. وقایع مهم این دوره عبارت است از: رنسانس، اصلاح مذهب مسیح، ترقی دریانوردی، اکتشافات جغرافیایی و کشف سرزمین های تازه و اختراعات شگرف و سودمند.
3- همان، ص 51.
4- Ali Mohammadi, "Culture Imperialism & Cultural Identity", in john Mohammadi & A. S. Mohammadi eds.) , Questioning the downing, Ali media: Acritical)Introduction (london: sage publications, 1995) P. 369
5- شمس آل احمد، حدیث انقلاب (کتاب دوم: استقلال فرهنگی)، حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی، تهران 1372، ص 20.
6- جلال آل احمد، در خدمت و خیانت روشنفکران، (جلد اول)، انتشارات خوارزمی، تهران 1357، ص 40.
7- داریوش آشوری، ما و مدرنیت، مؤسسه ی فرهنگی صراط، تهران 1376، صص 4 - 5.
منبع:کتاب انقلاب فرهنگی در جمهوری اسلامی