آرشیو

آرشیو شماره ها:
۶۵

چکیده

متن

جامعه همچون یک اندام زنده دارای تولد، حیات، رشد و مرگ است. حیات او وابسته به شرایط فیزیکی، روانی و فرهنگی است که به سان عوامل حیات بخش در جامعه عمل می‏نمایند و باعث نشاط، شادابی، حرکت و تکاپوی اجتماعی می‏شوند و به این وسیله نبض جامعه به صورتی فعال در حال طپش و فعالیت است. مادامی که چنین است، جامعه براساس سنتهای ثابت الهی حیات داشته و پیشرو، مترقی و متکامل خواهد بود ولی مادامی که عوامل مخل حیات اجتماعی در بدنه اجتماع نفوذ کنند و شرایط فیزیکی، روحی، روانی، عاطفی و... را کند نموده و یا از کاربیندازند، نباید انتظار داشت که چنین جامعه‏ای به حرکت تکاملی پیشین خود ادامه دهد، بلکه کاملاً متوقع خواهد بود که جامعه از سیر تکاملیش بازمانده و در واقع آفت زده شود و آسیبهای وارده بر آن، باعث کندی حرکتهای تکاملی و یا توقف و ایستایی آن شوند. امراض گوناگونی این جامعه را دچار مشکل ساخته و تمام جامعه را دچار آفت می‏سازد و مرگ و خمودی و خطر واپسگرایی وارتجاع و عقب ماندگی چنین جامعه‏ای را به شدت تهدید می‏نماید.
حکومت علی علیه‏السلام که پس از پیامبر، می‏توانست آرمانهای همه پیامبران الهی را عملی سازد، راهی متعالی و تکامل آفرین و هموار بود که در مسیری پر از سنگلاخ گشوده شد، اما گشودنی بود که با ظرافت، مهارت، دقت و مسئولیت و مراقبت و اطلاعی جامع از همه شرایط و موانع آن حاصل شد. حکومتی بود که با راهکارهای مناسب و متین و منطبق برمعیارهای دینی تنظیم گردید و طرحی بود که می‏توانست برای همه بشریت در همه ادوارتاریخی سمبل آزادگی، عزت و شرف باشد. اما در عین حال این حکومت منطبق بر معیارهای بایدی و الهی دیری نپایید و حتی فرصت استقرار پیدا نکرد و نپاییدن آن مربوط به ناهنجاریها و آفاتی بود که در طول سالیان فاصله عصر نبوی و عصر علوی حاصل شده بود و جامعه علوی را فراگرفته بود و همان آفتها حکومت علوی را ضربه‏پذیر ساختند و از میدان خارج نموده و نگذاشتند ره بپوید.
به دلیل اهمیتی که این موضوع در حکومت اسلامی یافته و در مسیر آن می‏تواند پندها، درسها، آموزه‏ها و عبرتهایی سترگ را مطرح سازد، علل ناپایداری آن را طرح نموده وآموزه‏هایی را که از رهگذرهای گوناگون می‏توان به دست آورد و فرا راه حکومت حاضر در ایران قرار داد، آن را مورد طرح، تفسیر و ارزیابی قرار می‏دهیم، امید که بر سر راه حکومت ما درسی از علی و مظلومیت، تنهایی و غربت او تفسیر شده باشد و دلهای بیدار و وجدان‏های مسؤول، این درس‏ها را فراگیرند و راهکاری برای عمل خویش قرار دهند.
راز شکست علی (ع)
قدرمسلم این است که علی علیه السلام و حزب علوی، پس از رحلت پیامبر شکست خورده و مجبور به سکوتی جانکاه و تحملی دردآور شد، راز این صحنه غمبار تاریخی در چیست؟راز این غم بزرگ را باید درکینه‏های نهفته و پنهان دوره نبوی جست‏وجو نمود، یکی از چیزهایی که درباره رهبری‏های بزرگ تاریخ می‏توان و باید مطرح ساخت، این است که رهبران بزرگ تاریخ در سه سطح کلی ظاهر می‏شوند:
1ـ سطح ارائه تئوری، که در این سطح، رهبران بزرگ به بیان تئوری‏ها و نظریه‏های اصولی برای حرکت اجتماعی می‏پردازند و تئوری‏ها و نظریه هایشان را منطبق بر واقعیات اجتماعی و با زبان توده‏ها بیان می‏کنند.
2ـ ایدئولوگ و رهبری سازمانی و عملی مبارزات را بر عهده داشتن و نسبت به پیاده نمودن تئوری خویش تلاش ورزیدن. که چنین رهبری، تنها به بیان تئوری اکتفا نمی‏کند.
3ـ بنیانگذاری نظام و تلاش در حفظ و تعمیق و نگهبانی از آن.
چنین رهبرانی در میان مردم و توده‏های اجتماعی خودشان از موقعیت ممتاز و بالایی برخوردارند حتی دشمنان آنها قدرت بر اقدام علیه آنان را ندارند. اما همینکه رهبری از چنین فردی به فرد بعدی (هر چند از لیاقتها و شایستگی‏های بالایی برخوردار است) منتقل شود، عناصری که منتظر فرصت بوده و به انتظار اقداماتی نشسته‏اند، سر درآورده و به توطئه می‏پردازند:
«بلافاصله بعد ازمرگ پیغمبر، وضع جبهه‏گیری تغییر پیدا می‏کند، رهبری عوض می‏شود قدرتها و نیروها و صفهایی که در داخل حزب، خاموش و پنهان نشسته بودند و در این عمومیت مبارزه به خاطر مکتب، خودشان را نشان نمی‏دادند، روی کار آمدند، جناحها مشخص شد و قدرتهای پنهان داخلی این حزب نمودار شدند و بعد سکوت علی آغاز شد، سکوت به این معنی که نمی‏تواند فریاد بزند، زیرا ناگهان می‏بیند کسانی که بیست و سه سال در کنارش بودند، بلکه صمیمی‏ترین و نزدیکترین یاران خود او و یاران پیغمبر که در بیست و سه سال مبارزه به خاطر مکتب همگام او و پیغمبر بودند، اکنون در برابرش ایستاده‏اند.»(1)
علی علیه‏السلام نمی‏تواند دست به قبضه شمشیر ببرد، زیرا:
«اگر علی به روی آنان شمشیر بکشد در برابر کسانی شمشیر کشیده که گر چه برای پایمال کردن حق او برخاسته‏اند، اما نابود کردن آنها یا نابود کردن خودش، به این وحدت نیروی جوان اسلام و مرکزیت قدرت اسلام در مدینه آسیب می‏زند و نیرویی که به نام اسلام در مدینه به وجود آمده و بر سر همه قبایل منافق و قدرتهای امپراطوری ستمکار و نظامی ایران و روم سایه خودش را گسترده، از داخل متلاشی خواهد شد.»(2)
آغاز خلافت، عبرتها و آموزه‏ها
1ـ تغییر پایگاه خلافت
یکی از مسائل عمده سیاسی، که به عنوان یک آموزه مهم و عبرت در تاریخ دوران امام علی (ع) مطرح است، مساله انتقال دستگاه حکومت و امارت و خلافت ایشان از مدینه به کوفه می‏باشد که از یک فلسفه مهمی برخوردار بوده و نتیجه پیدایش روحیه‏ای منفی در مردم مدینه بوده است. در اینجا مسائلی همچون اوضاع مدینه، فرهنگ اجتماعی شهر مدینه، روحیات دنیاگرایانه مردم آن روزگار مدینه، طیفهای سیاسی مخالف، وجود مرکزیتی برای جناحهای مخالف ایده‏های علوی، همه از عبرتهای مهم تاریخ آن دوران است.
علی علیه‏السلام پس از اینکه حکومتهای پیشین، آزمون خود را دادند و خصوصا پس از قتل عثمان و شورشی که مردم علیه او نمودند، با اصرار اکید و پیگیری مردم، خلافت را پذیرا شد و با توجه به وضعیتی که مدینه یافته بود و آمادگی خاصی که در شهر کوفه وجود داشت، اقدام به انتقال مرکز حکومت نمود. چند علت کلی، علی علیه‏السلام را به این کار واداشت:1ـ جلوگیری از تجزیه و تضعیف مرکز خلافت و حکومت اسلامی. زیرا عناصر فراوانی در مدینه بودند که اگر علی (ع) حکومت خود را در آنجا ادامه می‏داد، آن گروهها و جریانها مرکز خلافت و حکومت اسلامی را تضعیف می‏کردند و حکومت مرکزی نمی‏توانست از کارآیی لازم بر خوردار باشد؛
2ـ جلوگیری از فتنه و تفرقه میان مسلمین؛ با ظهور اندیشه‏های اجتماعی منحرف، طیفهای اجتماعی به الگوگیری پرداختند و از جریانات موجود اجتماعی، الگوهای خود را دریافت کردند و به این وسیله طیفهای وسیع مخالف در مدینه سبب تفرقه اجتماعی شده و فتنه‏های سیاسی در جامعه بالا گرفت، لذا به مصلحت کلی امت اسلامی و نسلهای آینده تاریخ بود که مقر خلافت به جایگاه مناسبتری انتقال یابد.
3ـ پیاده ساختن حکومت آرمانی نبوی در مرکزیتی سالم؛ در دوره خلفای پیشین، مدینه به عنوان مرکزی شده بود که براثر فتوحات و غنایم بی‏حساب و دراثر حاتم‏بخشی‏های گسترده و فراوانی که خلفای پیشین به ویژه عثمان داشتند، پایگاه اشراف، خوشگذرانان و سرمایه‏داران شده بود و به طور کلی آن قداستی که مدینه در عهد پیامبر داشت، در عهد عثمان به کلی در هم شکست، دیگر شهر مدینه‏ای که پایگاه مؤمنان مجاهد در عهد رسول اللّه‏ بود، وجود نداشت. علی که محور و میزان عدالت مجسم است، نمی‏توانست آن کارها را ادامه دهد، انجام ندادن آن کارها هم برای علی مشکلاتی را پدید می‏آورد و لذا آن حضرت باید مرکزی را جست‏وجو می‏کرد که چنین روحیات و عاداتی بر آنجا حاکم نباشد.
مساله مهمی که مطرح است، این است که چه شد صحابه کبار پیامبر که درمدینه بودند به چنین وضعیتی رسیدند که علی، غمگنانه، مقر خلافت را به کوفه منتقل سازد؟ البته علت، انحراف کلی این بود که صحابه دل علی را به درد آوردند و صد البته که دیگر علی حاضر نبود چهره به چهره آنها بنشیند و انحرافشان را نظاره‏گر باشد. لذا حکومتش از 25 سال سکوتش غمگنانه‏تر شد.
به دلیل اینکه علی علیه‏السلام دارای دارالاماره عریض و طویلی نبود، انتقال مقر خلافت، کار مشکلی برای آن حضرت نبود.
«جابجایی دارالخلافه هیچ زحمت وتشریفاتی نداشت، دفتر کار و محل عبادت و موعظه‏های علی در مسجد مدینه بود، که اکنون به مسجد کوفه منتقل می‏شد. مردان کوفه مثل سایر مردان مسلمان همه سربازان او بودند و صحابه پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله وظیفه مشاوره اداری و نظامی خود را انجام می‏دادند و محل خدمت و اقامت هم برای تربیت‏یافتگان دست علی اهمیت نداشت، اموال و اثاثه همسفران امام نیز بر همان شترها بارشده بود که ایشان را از مدینه به کوفه آورد.»(3)
بنابر آنچه که ذکرش رفت، علی در دارالغربه مدینه نمی‏توانست به حکومت خویش ادامه دهد، گرچه عبرت دیگر این است که از همین مدینه، سیل فتنه‏ها سرازیر شد.
2ـ آغاز نافرمانی‏ها و آشوبها
بر اثر آن عادتها و پیدایش روحیه سرمایه خواهی و زراندوزی و براثر گریزی که از عدالت، وجود یافته، نافرمانی‏ها در برابر دستگاه خلافت اسلامی آغاز شد و علی علیه‏السلام در جبهه حق، مورد هجوم گروههای معاند و فاسدی قرار می‏گرفت که سالها در انتظار فرصتی بودند تا ضربه‏ای را بر کلیت حرکت شیعی وارد سازند. این است که مسیر تاریخ عوض می‏شود. مردمی ناآگاه، احساسی و دمدمی مزاج، تحت تأثیر القائات کسانی قرار گرفتند که روزی در کنار پیامبر بوده و از این سابقه، بهره منفی جسته و خلقی مسلمان را در برابر اندیشه سترگ و پویای علی قرار دادند و نافرمانی‏ها آغاز شد، که داستان این نافرمانی‏ها را در کلمات غمبار علی در نهج‏البلاغه مشاهده می‏کنیم. که به عنوان نمونه، جستارهایی کوتاه را از کلمات آن مظلوم همیشه تاریخ، مرور می‏کنیم.
در هنگامی که مردم را دعوت می‏کند که برای مبارزه با حکومت شام، عزم خود را جزم کنند ولی کوتاهی و دریغ جانکاه مردم را می‏بینند آنان را به این گونه مخاطب خود ساخته و می‏فرماید:
«اف بر شما که از نکوهشتان به ستوه آمده‏ام! آیا این درست است که شما به زندگی دنیا و زبونی، به جای آخرت و عزت، خوشنود شده‏اید؟ چون شما را به جهاد با دشمنانتان فرا می‏خوانم، چنان چشمانتان گرد می‏شود که گویی به گرداب مرگ افتاده‏اید و از فرط مستی از خود بیگانه شده‏اید، باب فهم سخنانم بر شماهبسته شده، از این رو به سرگردانی دچارید، گویی قلبهایتان چنان آفت زده شده است که توان اندیشه ندارید، هیچ اطمینانی به شما نبوده و در شبهای دیجور، برایم پشتوانه‏ای نیستید، شما همچون گله شتری هستید که چوپان خود را گم کرده باشند.»(4)
و در موردی دیگر، این غم جانکاه را خود آن گرامی این گونه به تصویر می‏کشد.
«در تمام کارها یکی بودیم، جز در خون عثمان، که ما را در آن گناهی نبود و از آن دور بودیم، اختلافی در بین نبود، پس پیشنهاد کردیم که بیایید با خاموشی آتش جنگ و آرام ساختن انبوه مردم، به چاره جویی و درمان بنشینیم تا کارمسلمانان قوام یابد و ما برای اجرای حق و عدالت نیرومند شویم. اما آنان پاسخ گفتند: جز ستیز با دشمنان چاره‏ای نیست، در نتیجه جنگ آغاز شد و پاگرفت و آتش کینه‏ها زبانه کشید.»(5)
ریشه این نافرمانی و کجرویها را در کجا باید جست‏وجو کرد؟ آیا آنان به اصل اسلام اعتقادی نداشتند؟ و رهبری پیامبر اسلام را ازیاد برده و لزوم تبعیت از تداوم رهبری را از یاد برده بودند؟ مسلما آنان به اسلام، اعتقادی درونی داشتند، اما آنچه که آنان را در صف مقابل علی قرار داد، ترویج افکار و شبهاتی بود که نتیجه آنها زدودن قداست از چهره تابنده علی علیه‏السلام بود، داستانی که هم اکنون نیز تکرار می‏شود.
«تمام تفرقه اندازی‏هایی که در طول تاریخ وجود داشته، فرقه‏ها و شعبه‏هایی که در صد سال اخیر، استعمار به دست دشمن ساخته و به دست دوست پرداخته... به کمک فریبهای پنهانی و هزاران پنهانکاری‏های رنگارنگی که برای احساس و وجدان عموم، کاملاً پوشیده شده است... ریشه دوانده و دست پیدا کرده است...»(6)
3ـ تنهایی علی (ع)
درنتیجه چنان تنشها و نابسامانیها و آشوبها بود که علی علیه‏السلام به شدت در غربت و تنهایی قرار گرفت، چون تربیتهای دینی کاملاً به نسل موجود انتقال نیافته و بزرگانی از صحابه پیامبر به دنیا و مظاهر آن گرایش یافته و طیفی دیگر به جناحهای موجود تمایل یافته‏اند و در نتیجه علی علیه‏السلام تنهای روزگار خویش است و این قضیه، سخت علی علیه‏السلام را رنج میدهد، در واقع رنج علی علیه‏السلام در این نیست که خلافت را غصب کرده‏اند و یا فدک را که خودپشتوانه اقتصادی بزرگی بوده از دستش ستانده‏اند بلکه تنهایی او از فقدان یاران شایسته و از خون دلهایی است که از دوستانش می‏خورد.
ابن عباس، یکی از شایسته‏ترین یاران علی است که چون تنهایی علی و جسارت دشمنانش را می‏بیند با دیگران دمساز می‏شود، علی علیه‏السلام ، نامه‏ای سراسر عتاب که حاکی از غم درونی وی است به ابن عباس می‏نویسد و چنین می‏فرماید:
«من ترا در امانت خودم شریک داشتم و از هر کس به خویش نزدیکتر پنداشتم و هیچ یک از خاندانم برای یاری و مددکاری‏ام چون تو مورد اعتماد و امانتداری امین نبود، اما تو همینکه دیدی روزگار، پسر عمویت را بیازرد و دشمن بر او دست برد و امانت مسلمانان تباه گردید و این امت بی‏تدبیر و بی‏پناه، با پسرعمویت نرد مخالفت انداختی و با آنان که از او کناره بودند رفتی و با کسانی که دست از یاری‏اش برداشتند، دمسازگشتی و با خیانتکاران هم آواز، پس نه پسر عمویت را یار بودی و نه امانت را کارساز، گویی کوششت برای خدا نبود یا حکم پروردگار تو را روشن نمی‏نمود و یا می‏خواستی با این امت دردنیاشان حیله بازی و در بهره‏گیری از غنیمت آنان دستخوش فریبشان سازی، چون مجال بیشتر در خیانت به امت به دستت افتاد، شتابان حمله نمودی و تند برجستی و آنچه توانستی از مالی که برای بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند بربودی، چنانکه گرگ تیزتک بر آید و بز زخم خورده و از کار افتاده را برباید، پس باخاطری آسوده، آن مال ربوده را به حجاز روانه داشتی و خود را در گرفتن آن بزهکار نپنداشتی.»(7)
بنابراین تغییر ماهیت دادن صحابه نخستین پیامبر از طرفی و به شهادت رسیدن یاران مصمّم او از طرف دیگر و گوشه‏گیری عده‏ای دیگر و رفتن در پی سپاه قدرت عده‏ای دیگر، علی را سخت می‏آزرد، علت واقعی این امر را هم باید در دنیا گرایی عرب دانست.
علی بن محمد بن ابی سیف ملاینی از فضیل بن جعد نقل میکند.
«مهمترین سبب خود داری عرب در یاری نکردن علی علیه‏السلام موضوع مالو ثروت بود زیراآن بزرگوار، هیچ شریفی را بر وضیع و هیچ عربی را بر عجم، برتری نمی‏داد و با بزرگان و امیران قبیله‏ها، هیچ گونه سازشی نداشت و آن گونه که پادشاهان در این گونه موارد عمل می‏کنند، عمل نمی‏کرد و هیچ کس را بامال و همانند آن، به سوی خود جذب نمی‏نمود. شیوه معاویه، درست نقطه مقابل علی علیه‏السلام بود، به همین سبب مردم علی راترک کرده و به معاویه پیوستند.»(8)
عبدالفتاح عبدالمقصود می‏نویسد:
«از نادانی تیره‏ای که دلها را در خود پوشانیده، حق را نمی‏شناختند، و آنگاه که حق تابان و خیره کننده در برابرشان می‏درخشید، در خودبزرگ‏بینی و عناد و لجاجتی کور و گمراه فرو رفته، حاضر نبودند در آن بنگرند، از دور شدن ستمگرانه از خدا و انحراف خودخواهانه از دینش، از کوتاهی شدید درک ایده‏ها و اصول استوار و ناتوانی و عجز از کسب سرشت و اخلاق با ارزش... از همه این پستی‏ها و جز اینها بود که دشمنی‏ها در پیرامونش منفجر شده به عنوان یک مرد و یک جانشین و با قدرت و اندیشه‏اش به جنگ برخاستند و در برابر همه دشمنی‏ها هم، به عنوان مبارزی مدافع از حق و فضیلت و به خاطر پیروزی ارزشهای والای انسانی، ایستادگی کرد. در هیچیک از مراحل طویل مبارزه‏اش شنیده نشده است که هرگز برای تقویت خود یا عملی شدن منظوری شخصی تلاشی کرده باشد و یا در لحظه‏ای از زندگی خود برای شخص خویش به ثروت و یا قدرت این جهان پهناور نظر دوخته باشد.»(9)
تنهایی علی علیه‏السلام به سبب عقب نشینی یارانش از عملی ساختن آرمانهای بلندش بود، غمی که همواره در سینه تاریخ پنهان است و درسی برای همه دوره‏های تاریخی بشر است.
4ـ بی محتوایی نسلها و انحراف اندیشه‏ها
در اوضاعی این گونه که به بیانش پرداختیم، به خوبی نمایان است که کسی، دیگر در اندیشه انتقال آگاهی به نسل معاصر نخواهد بود، چون همه گرفتار پستها و ریاستها و مقام خویش و در اندیشه افزونخواهی‏های خود می‏باشند. در این قسمت مناسب است که به بخشی از نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود توجه کنیم.
او می‏نویسد:
«شیوه‏های رفتار ناشی از جانهای سرکش بشری در مجتمع پخش گردید و قطره قطره تا ژرفای آن رسوخ کرد تا شالوده‏های زیر بنای کاخ رفیع مجتمع سالم را ویران سازد. اکثریت مردم آن دوره نسبت به آن نوع رفتار منحرف از مجرای دین هشیاری و توجه نداشتند و جز گروهی اندک، خطر حتمی آن را استشمام نکرد، همیشه در هنگام تعبیر و جدل میدان برای بر آوردن بهانه و دلیل یا توجیه و تفسیر گشاده است... بسیار مشکل است که این انحراف را به فردی و یا گروهی به طور قطع نسبت دهیم و نتیجه آن را هم به عهده‏اش گذاریم، لکن می‏توان به حق و آسانی رهبران فکری امت اسلامی را به طور عموم و با اختلاف درجه و موقعیتشان، آنانکه دارای کلام نافذ و قدرت نگهدارنده‏ای بودند، همه را مقصّر بدانیم. این افراد، بی گمان، به انحراف آنان کمک کردند و الهام بخش بیرون رفتنشان از مسیر مستقیم بودند، چه این امر ناشی از بینش کم رهبران فکری بوده باشد، چه از کوتاهی فهم، و چه از غروری سرکش.»(10)
«شکافی که در مجتمع اسلامی پدید آمد، بدین ترتیب بود، عوامل سستی از پیش رویش آمد نه از پشت سرش و از فراز ساختمان نه از ته آن، زیرا از جانهای بزرگانشان در آن مجتمع نفوذ کرد، نه از جانهای توده، و به تدریج باگذشت این روزگار این شکاف آن قدر وسیع گردید که از هر سو خطراتی در آن وارد شد. این نظر نیازی به دلیل ندارد زیرا هماهنگ با طبیعت سنتی است که بررفتار جمعی مجتمعات چیره است و حرکتهای آنان را به فراز یا نشیب راهبری می‏کند. تاریخ بشری در همه جا، گواه این ادعا است، و مجتمع اسلامی هم از محیط انسانی بیرون نبوده و سنت تغییرناپذیر حتمی آفرینش است.»(11)
5ـ سیر قهقرایی حرکت
اگر بخواهیم دقیقا به این موضوع به نحو کامل اطلاع یابیم، باید روی جزئیات سیر حرکت قهقرایی آن روز جامعه، بیشتر دقت کنیم، حرکتی که چنان سیر ارتجاعی پیدا نمود که دیدیم دقیقا امامت راستین اسلامی به خلافت جعلی تنزل یافت و همین قضیه در مسیر رفتار عمومی جامعه نقشی منفی را بازی نمود، با چنین بررسی در می‏یابیم که چگونه خطاهای صورت گرفته حرکت تکاملی جامعه را به سیر معکوس مبدل ساخت.
«از اسلام، جز الفاظی برای خواندن وجز شعائری برای انجام دادن، در مراسم بی مغز و تشریفاتی و بدون اینکه با شیوه زندگی در هم آمیزد، در دست نبود. امت اسلامی از راهی که خدا تعیین کرده بیرون رفته و شیوه اسلامی، جز آثار تاریخی گردید.»(12)
این سیر قهقرایی به آنجا رسید که وارسته‏ترین و دلیرترین فرد (علی بن ابی طالب علیه‏السلام )، از وضعیت این جامعه به ستوه آمده و گریه‏های در گوشه خلوت را بر می‏گزیند.
غمبارتر از اینها، هجوم به خانه وحی است زیرا در ان خانه، خاندان عصمت نوعی تحصن سیاسی را برگزیده بودند، این هجوم، از آن جهت صورت گرفت تا متحصنین سیاسی خانه وحی را به مسجد ببرند و از آنان به صورتی اجباری و برای تثبیت پایه‏های خلافت جعلی‏شان، بیعت بستانند.
«بزرگترین حادثه تاریخی پس از انتخاب خلیفه برای خلافت، موضوع هجوم و یورش به خانه وحی و منزل فاطمه است که تا متحصنان بیت فاطمه را برای بیعت به مسجد بیاورند و حال آنکه... از تعالیم زنده و ارزنده اسلام این است که هیچ مسلمانی به خانه کسی وارد نشود مگر اینکه قبلاً اذن بگیرد واگر صاحب خانه معذور بود و از پذیرفتن مهمان معذرت خواست، عذر او را بپذیرد و بدون اینکه برنجد، از همانجا بازگردد.»(13)
همین سیر قهقرایی حرکت اسلامی بود که بعدها نتایج غمبارتری را در پی آورد و آن کشتن فرزند پیامبر و جگرگوشه علی و زهرا بود.
«در جامعه اسلامی نیز به خاطر می‏آوریم که چون در نتیجه انحراف و کجروی گرفتار بلا و عذاب می‏شوند و کسی مانند یزید بن معاویه برمسند خلافت و حکومت آنان تکیه می‏زند و بر خون و مال و ناموس و عقاید شان فرمانروایی می‏کند، این فاجعه و این بلا در آن هنگام فقط بر سر ظالمان و بدکاران از جامعه مذکور فرود نیامد، بلکه حتی شامل امام حسین نیز شد که پاکترین، وارسته‏ترین و عالمترین مردم بود.»(14)
6ـ رخنه فرصت طلبان
رخنه و نفوذ عناصر فرصت طلب در درون یک نهضت فکری و حرکت بالنده سیاسی، باعث می‏شود که تدریجا آن حرکت از مسیر اولیه خودش باز ایستد و نوعی رکود و توقف در سیر حرکت حاصل شود و سیادت و عزت، جای خود را به ذلت و خواری بدهد، چنانکه این حرکت دیگر، هیچ وجه شباهتی با نهضت و حرکت نخستین ندارد، مساله‏ای که در تاریخ صدر اسلام، با کمال تأسف پدیدار گشت. فرصت طلبان، چنان در نهضت انقلابی اسلام رخنه کردند که به گفته ابن حجر عسقلائی، حتی ابوهریره هم از رسیدن به سال شصت هجری بیمناک بوده است.
ابن حجر می‏نویسد:
«ابو هریره در بازار به گشت می‏پرداخت و چنین می‏گفت: خدایا! نگذار که‏من به‏سال شصت‏هجری برسم وفرمانروایی کودکی‏نارس رادرک کنم.»(15)
«از سخن ابو هریره فهمیده می‏شود که جوان نارس، یزید بوده که با فرصت‏طلبی پدرش برمسند نشسته و این نخستین جوانکی بوده که بر مردم مسلط شده است.»(16)
فرصت‏طلبانی که در بدنه اجتماع آن روز رخنه کردند دو دسته کافر و منافقند و بیشتر خطر نفاق بود که نهضت و حرکت بنیادین پیامبر اسلام را ضربه‏پذیر می‏ساخت و البته هر نهضت دیگری هم به وسیله رخنه منافقان فرصت طلب دچار عقبگرد و انحطاط می‏شود.
پیامبر اسلام، بیمناکی خود را بارها از این عناصر فرصت‏طلب که در بدنه حرکتش رخنه کنند، ابراز فرموده
«نمی‏ترسم بر امتم از آشوبی که آنان را در خودگیرد و به کشتارشان دهد و نه از دشمنی که بر آنان یورش ببرد، بلکه می‏ترسم بر امتم از پیشوایان گمراه‏گری که اگر از آنان فرمان برند، ایشان را به کفر می‏رسانند و اگر از فرمانشان‏سرپیچندآنهارامی‏کشند.»(17)
متاسفانه عناصر فرصت طلب در نهضت اسلامی رخنه کردند و بر بقایای تفکر راستین اسلامی ضربه‏ای بنیانی و کاری وارد نمودند.
«تسلط منافقان رجعت طلب بر قدرت سیاسی و حکومت، عوامل چندی را به خدمت رجعت گماشت و جریان آنرا به طرز وحشتناکی تشدید کرد. الزام مؤسسات اجرایی، تهدید و اعدام، تطمیع حاصل از اعطای مزایای استثنایی از قبیل پول، جاه، مقام، شهرت و اغوای ناشی از رفتار مقامات برجسته، عواملی بودند که رفته رفته کردار و خوی اشخاص را دگرگون ساختند و مایه تثبیت نظامهای ارتجاعی حاکم گردیدند، بنابراین اصل تبعیت متقابل اعتقاد و رفتار اجتماعی، معتقدات و جهان بینی مردم بگردید و با رفتار جاهلانه‏شان تجانس و توافق یافت.»(18)
عناصر فرصت طلب، فرزندان امیه و قبیله ثقیف و بنی حنیفه بر مردم مسلط شدند.
«ابوبرزه اسلمی می‏گوید: منفورترین موجودات زنده در نظر پیامبر خدا، بنی امیه و بنی‏حنیفه و قبیله ثقیف بودند.»(19)
«بجاله می‏گوید به عمران بن حصین گفتم: به من بگو چه کسانی در نظر پیامبر خدا منفورتر از همه بودند؟ گفت: سخنم را تا مرگم پنهان می‏کنی؟ گفتم: آری. گفت: بنی امیه و قبیله ثقیف و بنی حنیفه.»(20)
در حالی که پیامبر از اینان به شدت نفرت داشت، پس از حیات پر بار پیامبر خدا همینان برامت اسلامی مسلط شدند و در بدنه نهضت سیاسی و حرکت اسلامی پیامبر فتور و سستی و توقف را به وجود آوردند.
«پیامبر اکرم، حکم بن ابی العاص و مروان بن حکم را لعنت کرد و درباره هر یک از آن دو فرمود: وای بر ملت من از دست این و فرزندان این.»(21)
پیامبر در حضور جماعتی از مهاجرین، سه بار حکم بن ابی العاص را لعنت نموده و فرمود:
«این، به زودی با کتاب خدا (قرآن) و سنت پیامبرش مخالفت خواهد کرد و از نسل او فتنه‏ها بر خواهد خاست که دودش به آسمان خواهد رسید. عده‏ای از حضار گفتند: او کوچک‏تر و بیچاره‏تر از این است که چنین کارها از او سرزند. فرمود: آری، حتما از او سر خواهد زد و عده‏ای از شما در آن هنگام پیرو و طرفدار او هستید.(22)
علی علیه‏السلام به خوبی ماهیت این عناصر فرصت طلب را که در تاریخ اسلام انحراف سترگی ایجاد کرده‏اند، بیان می‏فرماید:
«قسم به خدا که بنی امیه را بعد از من حاکمانی بد خواهید یافت، مانند شتری دیوانه که با دهنش گاز می‏گیرد و
با دستش زده و با پایش لگد می‏زند و شیرش را مانع می‏شود، آنها بر شما مسلط می‏شوند و عملی می‏کنند تا باقی نگذارند از شما کسی را مگر اینکه به حالشان سودی رساند یا به آنان بی خطر باشد و بلایشان بر شما ادامه خواهد یافت تا که یاری خواهی شما از آنان بسان یاری خواستن برده‏ای از مولایش باشد، فتنه شان را بر شما وارد کرده همچون کوره‏هایی ترس آور و پاره‏هایی همچون جاهلیت که نه نشانه هدایتی وجود داشته و نه پرچم قابل تبعیتی.»(23)
ابوسفیان، در دوره پس از پیامبر، پیوسته توطئه نموده و اقدامات حادی را علیه حرکت اسلامی و به ویژه علی علیه‏السلام انجام داده و سفارش موکّد نموده که فرزندانش نگذارند آب خوش از گلوی بنی هاشم پایین رود و معاویه آن راعمل کرده ویزید، جنایت علیه بنی هاشم را به اوج خود رسانده است.
«صرف نظر از این دو نفر و فرزندشان یزید، اکثریت قریب به اتفاق امویان، منافق و رجعت خواه بودند و در ضدیت با اسلام و پیامبر و دودمانش ید طولایی داشتند. ستمکاری، پول پرستی و دشمنی با اسلام، چنان با ذات امویان سرشته و آمیخته بود و به طوری با این صفات اشتهار داشتند که اگر به ندرت کسی از ایشان برخلاف رویه عمومی و مطلق آنان قدمی برمی‏داشت نه تنها مردم بلکه خودشان در انتسابش به تیره اموی به تردید می‏افتادند، چه، قدر مسلم این بود که پیدایش چنین عنصری در تاریخ حیات این خانواده پلید و بدشگون، سخت نادر و شاید بعید است.»(24)
این قضیه به عنوان یک سنت تاریخی درآمده که همواره فرصت طلبان در بدنه نهضتهای اصیل و عمیق تاریخی رخنه کرده و مانع تحقق آمال و آرزوهای نهضت دینی، تاریخی می‏شوند.
علامه شهید مرتضی مطهری می‏نویسد:
«هر نهضت، مادامی که مراحل دشوار اولیه را طی میکند، سنگینی‏اش‏بر دوش افراد مؤمن و مخلص و فداکار است، اما همینکه به بار نشست و یا لااقل نشانه‏های باردادن آشکار و شکوفه‏های درخت هویدا شد، سروکله افراد فرصت طلب پیدا می‏شود. روز به روز که از دشواریها کاسته می‏شود و موعد چیدن ثمر نزدیکتر می‏گردد، فرصت طلبان محکمتر و پرشورتر پای علم نهضت سینه می‏زنند، تا آنجا که به تدریج انقلابیون مؤمن و فداکار را از میدان بیرون می‏کنند. انقلاب و حرکتها را اصلاح طلبان آغاز می‏کنند و به نتیجه می‏رسانند ولی در عاقبت فرصت طلبان حکومت می‏کنند.»(25)
این مساله در نهضت فکری، سیاسی پیامبر اسلام روی داده و در تاریخ انقلاب اسلامی ایران هم به وضوح از ابتدا تا کنون مشاهده گردیده است که عناصر فرصت‏طلب وابسته به پایگاههای قدرت خارجی و یا کسانی که دارای انگیزه‏های سود جویانه شخصی، حزبی و جناحی هستند در درون ساختار کلی قدرت رخنه کرده و ضربه‏های فرهنگی، سیاسی اقتصادی فراوان وارد کرده‏اند.
فقدان عناصر کارآمد،
عاملی دیگر در تنهایی علی علیه‏السلام
عامل کلیدی در موفقیت نهاد حاکمیت، وجود عناصری کار آمد است که با تکیه بر آنها حکومت بتواند به تفسیر مطلوب ساختارهای اجتماعی بپردازد و آرمانهای بلند و سترگ را در جامعه عملی سازد. حکومت علوی، با همه غنا و مطلوبیت و برخورداری از کارآمدی ذاتی، در مقوله کارکردی به دلیل فقدان همین عناصر نتوانسته به آن آرزوهای سترگ دست یابد. آری، حکومت علی کارآمد است، چه آنکه در حوزه کارشناسی و ارائه تصویری واقع بینانه از وضعیت حقیقی و فهم وضعیت مراد و هدایت عملی برنامه، کاملاً کارآمدی دارد ولی همین امر، با فقدان عناصر موفق و کارآمد، در تاریخ ناکام مانده است و پر واضح است که تنها کارآمدی ذاتی حکومت، نمی‏تواند موفقیتی حاصل کند و می‏بایست عناصری کارآمد هم در صحنه باشند.
نگاهی به نظام اجتماعی در عصر علوی
نظام اجتماعی هنگامی به گونه مطلوب حرکت می‏کند که کلیت ساختارهای نهاد حاکمیت بدون اصطکاک با اهداف نظام، سازماندهی شده باشند و در یک راستای مطلوبی به حرکت و تکاپو در آیند. این کلیت، در جامعه عصر علوی، بر اثر ایجاد یک فاصله زمانی 26 - 25 ساله از زمان پیامبر، و براثر ایجاد صحنه‏های ناگواری در آن تاریخ به چشم نمی‏خورد.
مؤلفه‏های اساسی ایجاد یک نظاممتقن دینی در این دوره رخت بربسته و انسانهایی که بتوانند در این معرکه نفس گیر، بازگشت به باورهای دوره محمدی را فریاد کنند، به شدت در ضعف و اقلیتی جانکاه به سر می‏برند، این مسأله پس از آن روشن شد که نقشها کاملاً متمایز شدند و نقشه‏ها کاملاً رو گردیدند و به آفرینش نابهنجاریهای فراوانی منجر شدند و بدین روی کارکرد دینی، قدسی و الوهی آمیخته با انصاف و عدالت به نهایت چالش برده شده و به محاقی جانسوز گرفتار آمدند، یعنی از دوره نبوی جز یادگاری در نوشته‏ها و سینه‏های اقلیتی باقی نمانده است.
نشانه‏های بازگشت به عهد جاهلی
علی علیه‏السلام سوگمندانه در کلمات وحی گونه‏اش، بازگشت به عهد جاهلی را واگو کرده است و در موردی چنین فرموده:
«همانا بدانید که مصیبت غمبار شما دوباره همچو روز نخستش در عهد جاهلیت جان گرفته و بسان روزی هستید که خدا پیامبرش را برانگیخت.»(26)
این حقیقت را که بازگشتی به عهد جاهلیت دوباره جان گرفته با نمادها و نشانه‏هایی قابل بیان وتطبیق است که به آنها اشاره می‏کنیم.
1ـ دنیا گرائی و مال اندوزی
در این دوره اشرافیت گذشته که در نهان به صورتی شدید گرایشی به آن وجود داشت دوباره رخ نمود و همان یاران نزدیک گذشته به سوی اشرافیتی افسار گسیخته گرایش یافتند و همین روحیه سبب می‏شد که یاران قدیم، عدالت علی علیه‏السلام را برنتافته و از وی فاصله گرفتند که گرایش پیدایش این روح اشرافیت را در تاریخ آن دوره به وضوح می‏بینیم.
2ـ رواج روحیّه تملق و چاپلوسی و رواج جهالت
با وضعیتی که یاد شد، طبیعی است که در انسانهای ضعیف و رانده شده از صحنه قدرت، روحیه تملق و چاپلوسی رواج یافته و به عنوان یک ضابطه برای گذران امور در وضعیت اجتماعی، ظاهر شود علی علیه‏السلام این وضعیت را در کلمات الهی گونه‏اش به تصویر می‏کشد و می‏فرماید:
«ای مردنمایان نامرد که در خامی همچون کودکانید و در عقل همچون عروسان حجله نشین، ای کاش شما را ندیده بودم و نشناخته بودمتان، شناختی که به خدا قسم گرفتار پشیمانیم کرده و اندوهی در کاممنهاده، خدایتان بکشد که قلب مرا پر خون نمودید و سینه‏ام را پر از خشم ساختید و همواره هر نفسی پیمانه‏ای از اندوه به کامم ریختید و رأیم را با سرکشی‏تان به تباهی و خواری کشاندید که قریش، چنان گستاخی یافت و گفت: بی تردید پسر ابوطالب مرد شجاعی است و لکن علمی به آیین جنگاوری ندارد.»(27)
کارشناسان، یعنی عناصری که می‏خواهند برنامه عمل حکومت را به خوبی پیاده کنند، اگر در معرض انگیزه‏های نفسانی و شخصی قرار گیرند و در جهت اغراض خاص خود زمینه سازی کنند و یا به خاطر خوشایند عده‏ای دست به کاری بزنند، بدترین وضعیت ممکن پیش آمده است.
3ـ عمل ناصواب جمعی
پیامبر اکرم بنیان یک حرکت متین و استوار را در حیات پر بار خود استوار ساخت، اما این بنا با ضربه‏هایی که عناصر ناباب بر آن وارد کردند به کژی و انحراف گرایید و در نتیجه، عمل جمعی در دوره علوی و پس از آن در دوره‏های دیگر و در برابر فرزندان علی علیه‏السلام تبلور یافت که در قالب شهادتها و حبسها و تبعیدها نمایان شد عمل جمعی به صورتی ناصواب رقم خورد، به گونه‏ای که در همین دوره، معاویه با حیله‏گری بر مردم حکم می‏راند. قرآن برنیزه نمودن معاویه و فریب مردم و مخالفت با علی علیه‏السلام نشانه روشن این عمل ناصواب است. همچنین پیراهن خون آلود عثمان که همه روزه برای او اشکها و گریه‏ها از مردم گرفت، نشانه این رجعت تاریخی است. ملت در روز چهارشنبه ناگهان، از گلدسته‏ها ندای جمعه را شنیدند و بی آنکه به حساب هفته برسند و بی آنکه روز را بشناسند، مثل روزهای جمعه، یکباره دست از کسب و کار کشیدند و به سمت مسجد جامع شتافتند و معاویه هم به محراب رفت و نماز جمعه خواند و بعد به منبر پرید وخطبه جمعه را اداکرد و بعد اعلام کرد که برای مبارزه با سپاه عراق بسیج کنند و در میان هزاران مرد و زن و جوان، یک تن نتوانست ادراک کند و از معاویه بپرسد که معنی نماز جمعه در روز چهارشنبه چیست؟(28)
شاید علت آن است که اندیشه‏های مردمان را به بهای اندکی خریداری کرده‏اند و شاید علتش ایجاد جوّ رعب و وحشتی است که هیچکس را یارای پرسش هم نمانده است و شاید هم علتش این است که معاویه را به منزله شریعت می‏دانند که هر چه بگوید حکم اللّه‏ است ولو در چهارشنبه اعلام نماز جمعه کند. این، خودنشانه رجعتی بزرگ است، رجعتی به عهد و دوره جاهلیت.
نیروهای لازم در اوضاع بحرانی
در چنین شرایطی که کاملاً بحرانی است و در همه ساحتهای اجتماعی بحرانی کشنده پیش آمده و جامعه با داشتن کانونهای بحران، روز به روز بحرانی‏تر خواهد شد، چه کسانی قادرند این وضعیت بحرانی را از سربگذرانند وجامعه را به حد مطلوب و آرمانی و ایداه آل خودش در آورند و زشتیها وسیاهیها را بزدایند؟
دو عامل در این بحران زدایی، کاملاً نقش آفرین است.
1ـ رهبری لایق و بصیر
رهبر لایق، مدیر، بصیر و دارای درد و سوز در پی ایجاد تحولات بنیادی بر می‏آید. او ابتدا تلاش خواهد کرد با بهره‏گیری از دانش، تقوی، احساس مسئولیت و تعهد خویش، نارسایی‏ها و کانونهای بحران‏ساز را کشف کند و نیز چه بسا که در بسیاری از نهادهای حاکمیت و ساختارهای درونی نظام، به چشم ظاهر بنیان و به خصوص منفعت طلبانی که از ناحیه نهاد حاکمیت سود می‏جسته‏اند، چیزی به نام بحران، اصلاً تظاهر نیابد بلکه حسن و خوبی پنداشته شود، چنانکه در دوره عثمان، کسانی که مورد انعامهای بی‏جهت خلیفه قرار می‏گرفتند عثمان را «اباالجود» پدر کرم و بخشش، لقب می‏دادند و ثناگویی‏ها در پی این بخششها بود، اما یک رهبر بصیر و لایق با نگاه نافذ و عمیقی که دارد، بطن و درون جامعه موجود را مورد دقت نظر خویش قرار می‏دهد و در آن، نقطه‏های بحرانی و نیز کانون بحران‏سازی را مشاهده می‏کند، چنانکه علی علیه‏السلام شروع حکومت خود را با بیان کانونهای بحران‏ساز گره می‏زند و هدف آن حضرت، بحران زدایی از چهره جامعه است، که البته آن حضرت بحرانی بودن دوره خویش را شناسایی کرده و چنین می‏فرماید:
«ای مردمان ما در زمانه سرکشیها و ناسپاسی‏های جاهلانه‏ایم که گنهکار، نیکوکار پنداشته می‏شود و بر سرکشی ظالمان افزوده می‏گردد، از علممان سودی نبرده و از نادانی‏ها نمی‏پرسیم و از عذاب الهی نمی‏ترسیم تا که بر ما وارد شود.»(29)
ه بسیار از این درد دل‏ها که علی علیه‏السلام بیان فرموده و روی نقطه‏های بحرانی وکانونهای بحران‏ساز انگشت نهاده و برای هر کدام راه حلّی مناسب را برگزیده است.
2ـ پیروانی لایق و کارآمد
رهبر بصیر و آگاه، تنها با بصیرت و آگاهی خویش و با اعتماد به لیاقت و مدیریت خود نمی‏تواند کاری از پیش ببرد، بلکه برای عملی ساختن ایده‏های انقلابی، الهی و متعالیش نیاز به پیروان و کارگزارانی نستوه و کارآمد دارد که آنها هم یا سطحی از این آگاهی رهبری را دریافته باشند و یا درحدی مطیع فرمانش باشند که برای پاکسازی نقطه‏های جوشش بحران، تلاشی گسترده و همه جانبه را انجام دهند.
رهبری اگر نتواند ذهنیت مجموعه کارگزاران و دست اندرکاران حوزه حکومتی خویش را سازمان داده و با توجه به وضعیت بحرانی موجود در آنها احساس عمیق ایجاد تحول بنیادی را برنشاند، طبیعتا در راه خود ناکام خواهد ماند و دچار شکستی در تاریخ سیاسی و حکومتی خودش خواهد گردید.
بحرانی بودن جامعه که در فراز پیشین به آن اشاره شد، پس از آن به وجود آمد که منزلتها، روحیه‏ها و احساس تعهدهایی که در دوره نبوی وجود داشت، کاسته شدند و ریشه آن در دوره خلفا به وجود آمد و ادامه یافت علی علیه‏السلام وضعیت موجود را بررسی کرده و قبل از مبادرت به انجام تحولات ریشه‏ای و بنیادی نیک می‏داند که برای این کار باید انسانهای لایق و عناصری کارآمد داشته باشد که بتوانند در راستای ایده‏ها و آرمانهای متعالیش حرکت کنند. به عبارت دیگر تنها داشتن یک برنامه جامع و تفصیلی کفایت نمی‏کند، بلکه باید عناصری همگام با برنامه و کارآمد داشته باشد. به این جهت کوشش پردامنه‏ای را در انتقال آگاهی‏ها به نسل جدید و یاران قدیمی‏اش می‏نماید.
«رهبری در تمام مراحل تحول آفرینی خواهد کوشید مسئولان و کارگزاران ذی ربط را با بهره‏گیری از روشهای گوناگون نسبت به پیشبرد هر چه بیشتر وظایف و مسئولیتهای خود ترغیب کند و درجه تمایل آنان را برای حسن انجام کار افزایش دهد.»(30)
البته رهبری دست به دامن شیوه‏های گوناگونی در انتقال این آگاهی‏ها می‏شود.
«رهبران خوب، پیروان خود را با شیوه‏های گوناگون بر می‏انگیزانند، نخست برای آنان بصیرت سازمانی مورد نظر خویش را به گونه‏ای که برمبانی ارزشی مخاطبان تأکید داشته باشد تبیین می‏کنند، این عمل، درجه اهمیت کار را نزد افراد افزایش خواهد داد.»(31)
البته این تحولات، در صورتی بهنجار خواهد شد و در صورتی به بارخواهد نشست، که فرهنگ ایجاد تحولات و تغییرات، نهادینه شود و فرهنگ جدید در افراد به وجود آید.
«تغییرات و تحولات ایجاد شده در سازمان، زمانی مستمر و پایدار خواهد بود که در نرمها و نظام ارزشی سازمان جا باز کند، در غیر این صورت به محض اینکه فشار رهبری از روی کارها برداشته شود، اوضاع به سمت برگشت به حالت قبل از تغییرات، میل پیدا می‏کند.»(32)
مام علی علیه‏السلام از طریق الگو نشان دادن خود، می‏خواهد این احساس را در یاران اندک و بی تفاوت خود ایجاد کند، چنانکه در نامه بلند آن گرامی به عثمان بن حنیف می‏بینیم که خودش را در جایگاه رهبری والا و قابل پیروی برای او توصیف می‏فرماید:
بدان که هر پیروی را امامی است که الگوی خویش می‏شناسدش و از نور دانشش روشنی می‏گیرد، بدانید که امام شما از دنیای خود به دوپاره تن پوش و از خوردنی‏هایش به دو قرص نان بسنده کرده است. بدانید که چنین رفتاری در توان شما نیست، ولی دست کم با پارسایی، تلاش، عفت و استواریتان مرا یاری دهید، به خدا سوگند که از دنیایتان نه شمش طلایی اندوخته‏ام و نه از غنایمش ثروتی و نه حتی این پیراهن پوسیده‏ام را تن‏پوش دیگری فراهم ساخته‏ام و نه از زمینش وجبی را برای خود و کسانم فرا چنگ آورده و اندوخته‏ام.»(33)
علیرغم همه این تلاشها عناصر کارآمد اندک و انگشت شمار دیده می‏شوند.
چرا عناصر مطلوب غایبند؟
چرا عناصر کارآمد و مطلوب علی علیه‏السلام از صحنه غایبند؟ چرا علی علیه‏السلام انسانی نمی‏یابد که افکار بلندش را برایش تفسیر کند و حکومت دین را سامان دهد و آینده انسانیت مظلوم همواره تاریخ را از شر ستمگران زالو گونه بیمه کند؟
تاریخ دوره علی علیه‏السلام این چرایی را برایمان پاسخ می‏دهد و سه جهت را برایمان نقل می‏کند:
1ـ تغییر ماهیت دادن صحابه نخستین پیامبر
پس از دوره بیست و پنجساله فاصله از عصر نبوی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله عوامل گوناگونی دست به هم داده و صحابه نخستین پیامبر در هجوم آن عوامل، تغییر ماهیت دادند. خلیفه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله کاملاً تغییر ماهیت داده و در پست اشرافیتی جدید حکومت می‏کرد و یاران دست دوم و سوم، کسانی همچون طلحه و زبیر و مغیره و... همگی به مال اندوزی و اشرافیت جدید روی آورده بودند.
«شیعه متوجه شد که این کسی که اسمش «خلیفه رسول اللّه‏» است، در حقیقت خلیفه ابوسفیان و ادامه دهنده قدرت اشرافیت قریش است. آری، شیعه فهمید که اینها مسندشان همان مسند، نقش‏شان همان نقش و شمشیرشان همان شمشیر است که قبل از اسلام داشته‏اند و همان قارونها، همان کاروان‏دارها، همان تاجرها و همان اشراف قریش‏اند که اکنون به نام «امین خداوند در زمین» و «روزی رسان خلق» و «واسطه رزق خلایق» در آمده‏اند.»(34)
در جهت همین تغییر ماهیت دادنها است که افرادی همچون طلحه و زبیر، برروی او شمشیر می‏کشند و پیمان بیعت را نقض کردند و برای سقوط حکومت حقش، به ناحق قیام نموده و مردم را به شورش فرامی‏خوانند.
2ـ به شهادت رسیدن یاران مصمّم
طرفداران مصمّم و عاشق علی علیه‏السلام افرادی هستند همچون عمّار، ابوذر غفاری، میثم تمّار، حجربن عدی و کسانی همچو آنان، که عده کثیر و تقریبا غالب آنها در دوران بیست و پنجساله یا به لقاء الهی رفته‏اند و یا در تبعیدگاهها جان داده و یا اینکه در بیابانها توسط عوامل معاویه به شهادت رسیده‏اند. به این صورت پایگاه یاران علی علیه‏السلام از نیرو تخلیه شده و هنگامی که علی به اطراف خود می‏نگرد، دست خود را از یاران مصمم خالی می‏بیند، چه آنکه کثیری از آنان به شهادت رسیده و به لقاء حق پیوسته‏اند، این است که علی علیه‏السلام دردمندانه در فقدان یاران مصمم به سوگ غمگنانه‏ای می‏نشیند و حکایت دل را چنین باز می‏گوید.
«کجایند برادرانم که در راه بودند و بر حق عمل می‏کردند، کجا است عمار، کجا است ابن تیهان و کجاست آنکه دوبار شهادت گفته و کجایند نظیرهای آنان، همانکه که پیمان مرگ بستند و سرهایشان به پیش ظالمان برده شد. سپس علی گریه‏ای طولانی کرد و فرمود افسوس بر برادرانی که قرآن تلاوت نمودند و آن را گرفتند و در واجبات تدبر کرده و بر پاداشتند، سنت را زنده ساخته و بدعت را میراندند، به جهاد دعوت شدند و اجابت کردند وبه رهبرشان اطمینان نموده و پیرویش کردند.»(35)
به این جهت است که علی علیه‏السلام از فقدان چنین یاران بزرگی می‏نالد.
«در یثرب، یعنی شهر و جامعه‏ای که به شمشیر او و سخن او پی ریخته شده،هیچ آشنا نمی‏بیند و نیمه شب به نخلستان پیرامون شهر می‏رود و دردل تاریک و هراسناک شب، به اطرافش نگاه میکند که کسی متوجه او نشود... و باز برای اینکه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده‏ای نیالاید، سردر حلقوم چاه فرو می‏کند و می‏گرید. این گریه از چیست؟... دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است، «تنهایی» است، که ما آن را نمی‏شناسیم! باید این درد را بشناسیم...»(36)
3ـ انزواگرایی و گوشه نشینی عده‏ای دیگر
عده‏ای دیگر هم گوشه انزوا و عزلت برگزیده‏اند و در گوشه تنهایی، روزگار می‏گذرانند و منتظر پایان عمر خویشند، نمونه‏های این گونه فراوان بودند که علی علیه‏السلام را در دوران غربت تنها گذاشتند، نمونه‏هایی همچون سهل ساعدی، ابوسعید خدری، رافع بن خدیج، قدامة‏بن مظعون، سعدبن ابی وقاصّ. مثلاً سعدبن ابی وقّاص، در برخورد معاویه با علی علیه‏السلام و در رفراندومی که او علیه علی علیه‏السلام انجام می‏دهد و بدترین دشنامها و کینه توزی‏ها را علیه علی علیه‏السلام به کار می‏برد، سکوت می‏کند و برای ضربه نخوردن موقعیت، پست، حیثیت و اعتبار قبیلگی‏اش مصلحت مآبانه گوشه عزلت را تا آخر عمر بر می‏گزیند.
نموداری از وضعیت تراژیک
وضعیت آن دوره، کاملاً تراژیک است و در آن دوره، حرکت از سطح عالی به سطح عالیتر نبود، همان چیزی که طبیعت اسلامی آن را اقتضا دارد، بلکه حرکت از سطح عالی به سطحهای دانی و نازلتر است، یعنی فلش حرکت از حالت صعودی خارج شده و دیگر ثقافت دینی مرده، یاران اولیه رفته‏اند، عده‏ای در گوشه‏ای به عزلت نشسته و عده‏ای نان به نرخ روز می‏خورند و زراندوزی و رفاه و تجمّل چشمشان را به خود واداشته بالاخره حرکت از حالت صعود به سمت نزولی سریع و کشنده است، که اگر بخواهیم وضعیت آن را در نموداری نشان دهیم، باید به نمودار ذیل اشاره کنیم.
در این نمودار دوره نبوی عصر اعتلا است و پس از آن دوره خلفا، دوره بازگشت به قهقرا و سنتهای جاهلی است و دوره علوی، نسخه دوره پیامبر و سپس دوره بنی امیه ادامه دوره خلفا است.
نمودار اعتلا و رشد
دوره نبوی
دوره خلفا
دوره علوی
دوره بنی‏امیه
وظیفه امت در دفاع
از جانشین صاحب نهضت
جمله معروفی است که «صاحب البیت ادری بما فی البیت» صاحب خانه داناتر است به آنچه که در خانه است. پیامبر از لیاقت علی علیه‏السلام به خوبی اطلاع دارد و علاوه بر آن، علی علیه‏السلام مؤید به تأییدات وحیانی هم شده است لذا علی علیه‏السلام جانشین واقع پیامبر است، اما از آنجا که کینه‏ها، هوسها، آز و حرصها، حسدها، فرصت‏طلبی‏ها و... پس از صاحب اصلی نهضت بیشتر خود را می‏نماید، در چنین وضعیتی، جانشین صاحب نهضت، مظلوم توده‏های اجتماعی واقع می‏شود، چنانکه در حیات سراسر رنج علی علیه‏السلام این قضیه اتفاق افتاده است، در چنین وضعیت دشواری، نقش امت چیست و چه وظیفه‏ای را باید انجام دهند؟ پیامبر اکرم، وظیفه مردم و توده‏های اجتماعی را در چنین وضعیتی کاملاً مشخص فرموده است.
«بعد از من عده‏ای با علی خواهند جنگید که جهاد بر ضدشان یک وظیفه الهی است، هر که با دست و قدرت بدنی قادر برجهاد شان نباشد، باید با زبان به جهاد پردازد و هر که بر آن هم قادر نباشد به مدد دل و درونش باید به جهاد اقدام کند و کمتر از این نیست.»(37)
چنانکه می‏دانیم عمار یاسر در رکاب علی علیه‏السلام در جنک با معاویه در واقعه صفین به شهادت رسید، پیامبر درباره عمار تعبیرات بلند دارد از جمله به او فرمود «ای عمار ترا گروه ستمکار خواهد کشت.»(38)
عمار حامی علی علیه‏السلام و مدافع ولایت او است و با کسانی به جنگ برخاسته که با علی در جنگند که پیامبر، عمار را به کشته شدن توسط آنان خبر داده است. همواره باید کسانی باشند که در حرکتهای مثبت و سازنده حضور داشته، از جانشین صاحب نهضت به طور فعال و جدی دفاع نمایند و اگر آنان نباشند، همه رجعت طلبان فرصت طلب می‏توانند مراکز و پستهای قدرت را به دست گرفته و علیه آرمانهای مقدس و حرکتهای رهایی بخش پیشین که آنان از همان حرکتها سوء استفاده می‏کنند، بشورند.
مروری بر آموزه‏ها
آموزه‏هایی که می‏توانیم به طور کلی از تاریخ پر از عبرت دوره علوی بیان نماییم عبارتند از:
1ـ پایگاه اصلی قدرت اسلامی که در زمان حاضر در عنوان متین ولایت فقیه تجلی و نمود یافته است را تقویت نماییم و در حفاظت آن بکوشیم، تا دیگر مشمول کلام علوی نباشیم که فرمود:
«عده‏ای پس از پیامبر به کفر و عده‏ای دیگر به نفاق گراییدند و عده‏ای هم مفتون دنیا شدند.»(39)
2ـ از فتنه‏ها وتفرق مسلمین جلوگیری کنیم.
فتنه و آفت تفرقه، می‏تواند کاخ رفیع آرمانهای والا را منهدم نماید، چنانکه در تاریخ علوی فتنه و تفرقه، چنین غمبار را درپی داشت.
3ـ آرمانهای بانی نهضت و حرکت سیاسی، اسلامی جامعه را عملاً پیاده کنیم، تا دیگر مال خدا، بازیچه دست عده‏ای خائن نگردد و مردمان مانند بردگانی اسیر نگردند.
چنانکه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و علی علیه‏السلام هر دو به این مصیبت خبر داده‏اند که زمانی کهفرزندان عاص به سی نفر برسند مال خدا را بازیچه، و بندگان خدا را برده و دین خدا را عامل فریب قرار خواهند داد
4ـ مواظب آشوبگری‏ها و نافرمانی‏ها باشیم.
امروزه بیش از همه زمانها، دشمنان حیله‏گری کرده و در زبان دوست، تخم دشمنی می‏پراکنند و در چهره خودی به ارکان خیمه انقلاب اسلامی ضربه وارد می‏سازند، مواظبشان باشیم و جلوی توطئه‏شان را بگیریم.
5ـ نگذاریم صاحب ولایت، تنها شود.
تنهایی و مظلومیت علی علیه‏السلام در تاریخ، تاکنون حرکت صحیح اسلامی را متوقف ساخته، درباره نگذاریم صاحب ولایت صدمه ببیند و درگردونه حوادث، تنها بماند.
6ـ در اندیشه نسلهای معاصر باشیم چه آنکه همه چیز ما در آینده به وجود آنان بستگی دارد، اندیشه‏های ناب را به آنان منتقل نموده و عملاً رمینه حضور و نشاط و بالندگی آنها را فراهم سازیم تا دوباره تاریخ دوره علوی را شاهدی زنده نباشیم.
7ـ از حرکتهای قهقرایی جلوگیری کنیم
آیا امروزه حرکتهای به قهقرا مشاهده نمی‏شود؟
اگر اندکی و یا در حدی بحران آفرین خود را نشان داده‏اند از آن جلوگیری کنیم و اقتصاد، سیاست، اخلاق و فرهنگ جامعه را به درستی و منطبق بر آرمانهای بزرگ رهبری نهضت و انقلاب، بازسازی کنیم.
8ـ از نفوذ و رخنه فرصت طلبان جلوگیری کنیم.
فرصت‏طلبان با لباس نفاق و قلب پر از کینه ظاهر می‏شوند، لباس ریا و نفاقشان را پاره کنیم و آنان را از بدنه اصلی قدرت برانیم، تا زمینه حضور مؤمنانه و مجاهدانه یاران صمیمی انقلاب و نسلهای دلداده و عاشق به اسلام فراهم شود.
پی‏نوشتها
______________________________
1. دکتر علی شریعتی، مجموعه آثار، ج 26، ص 109.
2. همان.
3. دکتر محمد حسن مشایخی، نظرات سیاسی در نهج‏البلاغه، ص 59.
4. صبحی صالح، نهج‏البلاغه، خطبه 34، ص 78.
5. پیشین، ص 176.
6. ابن ابی الحدید، شرح نهج‏البلاغه، خطبه 4، ص 108.
7. همان، ج 2 /1975.
8. دکتر علی شریعتی، مجموعه آثار، ص 100.
9. عبدالفتاح عبد المقصود، الامام علی علیه‏السلام ، ترجمه سید محمد مهدی جعفری، ج 6، ص 378.
10. همان، ص 427.
11. همان، ص 428.
12. همان، ص 429.
13. ر.ک جعفر سبحانی، پژوهشی عمیق از زندگی امام علی علیه‏السلام .
14. شهید سید محمد باقر صدر، سنتهای اجتماعی و فلسفه تاریخ در مکتب قرآن، ترجمه حسین منوچهری، ص 90.
15. ابن حجر، عسقلائی، فتح الباری، ج 12، ص 8-7.
16. همان.
17. نهج‏الفصاحه، خبر 472.
18. جلال الذین فارسی، انقلاب تکاملی اسلام، ص 399.
19. مستدرک الصحیحین، ج 4، ص 480، به نقل از همان.
20. کنزالعمال، ج 6، ص 68.
21. همان.
22. ر.ک، جلاالدین فارسی، انقلاب تکاملی اسلام، ص 400 - 408.
23. صبحی صالح، نهج‏البلاغه، خطبه 93، ص 138.
24. جلال الدین فارسی، انقلاب تکاملی اسلام، ص 412.
25. ر.ک، علامه شهید مرتضی مطهری، نهضتهای اسلامی در یکصدساله اخیر.
26. صبحی صالح، نهج‏البلاغه، کلام 16.
27. صبحی صالح، نهج‏البلاغه، کلام 27، ص 70.
28. محمدجواد فاضل، معصوم دوم، ج 3، ص 117.
29. صبحی صالح، نهج‏البلاغه، خطبه 32، ص 74.
30. دکتر ابراهیم سنجقی، فصلنامه مصباح، سال 5، شماره 19، ص 70.
31. همان، ص 71.
32. همان، ص 75.
33. صبحی صالح، نهج البلاغه، نامه 45، ص 417.
34. دکتر علی شریعتی، مجموعه آثار، ج 26، چاپ نهم، 1379، علی مکتب وحدت، ص 100.
35. صبحی صالح، نهج‏البلاغه، ص 264.
36. دکتر علی شریعتی، مجموعه آثار، ج 26، ص 101-99.
37. جلال‏الدین فارسی، انقلاب تکاملی اسلام، به نقل از الغدیر، ج 10، ص 47.
38. حدیث نبوی.
39. صبحی صالح، نهج‏البلاغه، ص 280.

تبلیغات