آرشیو

آرشیو شماره ها:
۳۴۰

چکیده

متن

در پرتو وحى الهى، صراط مستقیم جهان هستى را شناختیم. نظام خلقت، وظیفه روزى‏رسانى را از جانب ناظم خود برعهده دارد. هدایت‏رسانى و نصرت مؤمنان از دیگر ویژگى‏هایى است که سیر نظام هستى، تحت اراده خداوند، به سوى آن پیش مى‏رود و اینک با ویژگى دیگرى مرتبط مى‏شویم.
5. ورود همگانى در جهنم
ما که به همه اسرار و حِکَم، آگاه نیستیم و نمى‏دانیم چرا خداوند متعال فرموده است:
«و إنْ مِنْکُم إلاّ وارِدُها کانَ على ربّکَ حَتْما مَقْضیّا * ثمّ نُنَجِّى الّذین اتّقَوْا و نَذرُ الظّالِمینَ فیها جِثِیّا(1)».
«هیچیک از شما نیست جز اینکه وارد جهنم مى‏شوید و این بر پروردگار تو واجب و قطعى است. آنگاه پرهیزکاران را نجات مى‏دهیم و ستمکاران را که به زانو درآمده‏اند، در آن رها مى‏کنیم».
شاید رمز آن، این است که اهل تقوا، قدر نعمت‏هاى بیکران خدا را بدانند و از فضل و کرم او آگاهى بیشترى پیدا کنند. گفته‏اند: در برخى از اخبار آمده است که خداوند، هیچکس را داخل بهشت نمى‏کند، جز اینکه او را از آتش جهنم و عذاب آن، مطلع سازد، تا از فضل تام خداوند و لطف و احسان کامل او آگاهى یابد و هیچ‏کس را به جهنم نمى‏افکند، مگر اینکه او را از بهشت و نعمت‏هاى متنوع آن مطلع سازد، تا بر حسرت و عذاب او افزوده شود(2).
برخى احتمال داده‏اند که ورود به جهنم به معناى اِشراف است، نه داخل شدن. ولى اکثر مفسّران بر این عقیده‏اند که ورود به جهنم، چیزى بالاتر از اِشراف است؛ چراکه فرموده است: «اهل تقوا را نجات مى‏دهیم و ظالمان را در آن باقى مى‏گذاریم». اگر ورود، به معناى دخول نبود، جا داشت بفرماید: اهل تقوا را نجات مى‏دهیم و ظالمان را داخل جهنم مى‏کنیم. معلوم مى‏شود همگان را داخل جهنم مى‏کنند. سپس گروهى را نجات مى‏دهند و گروهى را در آنجا نگه‏مى‏دارند تا عذاب بکشند(3).
عبداللّه بن مسعود از پیامبر گرامى اسلام نقل کرده است:
«یرد الناسُ النّارَ ثمّ یصدرون بأعمالهِم...(4)».
«همه مردم، داخل جهنم مى‏شوند. سپس بانیروى اعمال خود از آن، خارج مى‏شوند».
آنها که اعمالى دارند، به تناسب اعمال خود، دیر یا زود و دیرتر و یا زودتر از جهنم نجات مى‏یابند و آنها که دستشان از عمل تهى است، در آنجا ماندگارند. در ادامه حدیث فوق چنین آمده است که اولین گروه، برق‏آسا خارج مى‏شوند و دومین گروه به سرعت باد و سومین گروه همچون سواران بر اسب تیزتک و چهارمین گروه، همچون سوار معمولى و پنجمین گروه، همچون پیاده دونده و ششمین گروه، همچون پیاده معمولى، خارج مى‏شوند.
اما آنهایى که دستشان از عمل تهى است، پاى فرار ندارند و در کَنْد و بند ظلمها و ستمهایشان اسیر و زمین‏گیرند.
جابر بن عبداللّه انصارى مى‏گفت: دو گوشم کر باد، اگر این سخن را از پیامبر خدا نشنیده باشم که فرمود:
«لا یبقى بِرٌّ و لا فاجرٌ إلاّ یدخلها فتکون على المؤمنین بردا و سلاما کما کانت على إبراهیم...(5)».
«هیچ نیکوکار و بدکارى باقى نمى‏ماند جز اینکه داخل جهنم مى‏شود. سپس بر مؤمنان، سرد و سلامت است، همانگونه که بر ابراهیم، سرد و سلامت بود...».
در روایت دیگرى از پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل شده است:
«تقول النّار لِمؤمن جُزْ یا مؤمنُ فقد أطْفَأَ نورُکَ لَهَبى(6)».
«آتش دوزخ به مؤمن مى‏گوید: اى مؤمن، عبور کن که نورت، زبانه مرا فرو نشاند».
زآتش مؤمن گریزان شد جحیم     زآنکه ایشان راست پر ناز و نعیم
زآتش مؤمن از اینرو اى صفى     مى‏شود دوزخ ضعیف و منطقى
گویدش بگذر سبک اى محتشم     ورنه زآتش‏هاى تو مرد آتشم
استدلال مخالفان
کسانى که ورود به جهنم را به معناى اِشراف گرفته‏اند، به آیات زیر، استدلال کرده‏اند:
1. «و لَمّا وَرَدَ ماءَ مدیَنَ وَجَدَ عَلیْهِ أُمَّةً مِنَ النّاسِ یَسْقَوْنَ(7)».
«هنگامى که موسى بر آب شهر مدین وارد شد، گروهى از مردم را یافت که بر آن اجتماع کرده و دامهاى خود را آب مى‏دادند».
معلوم است که حضرت موسى علیه‏السلام ، داخل آب مدین نشده بود.
2. «فأرْسَلوا وارِدَهم فأَدْلى دَلْوَهُ(8)».
«کاروانیان، آب‏آور خود را از پى آب فرستادند و او دلو خود را به چاه انداخت».
معلوم است که در اینجا «وارد» به معناى داخل نیست.
3. «إنَّ الّذین سَبَقَتْ لَهم مِّنَّا الحُسْنى اولئکَ عَنْها مُبْعَدونَ * لا یَسْمَعونَ حَسیسَها...(9)».
«آنانکه نیکى ما براى آنها پیشى گرفته، از جهنم به دورند و صداى جوش و خروش آن را نمى‏شنوند».
نقد استدلال مخالفان
ولى چه کنیم که در آیاتى، ورود، به معناى دخول استعمال شده است. مانند موارد زیر:
1. «یقدمُ قَوْمَهُ یوْمَ القیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ و بِئْسَ الوِرْدُ المَوْرودُ(10)».
«روز قیامت، فرعون، پیشاپیش قوم خود حرکت مى‏کند و آنها را وارد جهنم مى‏کند که بد جایگاهى است».
در این آیه به وضوح، استفاده مى‏شود که مقصود از ورود، دخول است.
2. «إنّکم و ما تَعْبُدونَ مِن دونِ اللّهِ حَصَبُ جَهنّمَ أنْتُم لَها وارِدونَ(11)».
«شما و آنچه پرستش مى‏کنید، آتشگیره دوزخید که شما به آن داخل مى‏شوید».
معلوم است که، آتشگیره بودن با اِشراف، سازگار نیست.
3. «لو کانَ هؤلاءِ آلِهَةً ما وَرَدُوها و کُلٌّ فیها خالدونَ(12)».
«اگر اینان، خدایانى بودند، داخل جهنم نمى‏شدند. آنها همگى براى همیشه گرفتار آتش جهنم مى‏باشند».
معلوم است که خلود در جهنم با دخول سازگار است، نه با ورود.
از آیات دالّ بر اِشراف، تنها آیه‏اى که مى‏توان شاهد گرفت، آیه سوم است؛ چراکه در آن آیه آمده است کسانى که نیکى خداوند به سوى آنها سبقت گرفته، چنان از جهنم بدورند که حتى صداى جوش و خروش آن را هم نمى‏شوند. ولى مگر مانعى دارد که دورى آنها بعد از خروج از جهنم باشد؟!
مى‏توان گفت: اهل سعادت و آنهایى که به گوهر تقوا آراسته بوده‏اند، دو مرحله در پیش دارند: مرحله اول، مرحله دخول جهنم و مرحله دوم، مرحله خروج و دورسازى. ظالمان را دو مرحله نیست. آنها تنها دخول در جهنم دارند و خروج و دورسازى، نصیبشان نمى‏شود. ولى پرهیزگاران، هر دو مرحله را دارند: هم دخول و هم خروج و دورسازى. وانگهى در آن آیه آمده است: «اولئک عنها مبعدون»؛ فرق است میان «بعید» و «مبعد». «بعید» یعنى دور، اعم از اینکه سابقه قرب و نزدیکى داشته باشد یا نداشته باشد، ولى «مبعد» یعنى کسى که او را رانده و از آنچه مطلوب و محمود است، یا از آنچه منفور و غیرمطلوب است، دورش کرده‏اند. مضمون «ابعاد» همان است که امروز در زبان فارسى به آن تبعید مى‏گوییم. با این فرق که تبعید را به معناى دور ساختن شخص از وطن و دیار مألوف به کار مى‏برند، ولى آنگونه که از آیه استفاده مى‏شود، «ابعاد» به معناى دور ساختن شخص است. اعم از اینکه از دیار مألوف به غیر مألوف باشد، یا بالعکس و صد البته که در آیه، در مورد دور کردن از دیار غیرمألوف -که همان جهنم و عذاب الهى است- به کار رفته است.
در کتب لغت آمده است: «بعدا له» به معناى دعاست، یعنى «أبعدهُ‏اللّه» خداوند دورش سازد(13) و نیز آمده است که: «أبعد الشّیى‏ء» یعنى «جَعَلَهُ بعیدا»، او را دور ساخت(14).
البته این احتمال هم وجود دارد که «ابعاد» به معناى دورشدن باشد. چنانکه گفته‏اند: «أبعد فلان»، یعنى دور شد(15). در این صورت، محتمل است که در آیه شریفه «مبعدون» به معناى اول باشد و محتمل است که به معناى دوم باشد. معناى اول، مؤیّد و شاهد قول کسانى است که ورود را به معناى دخول گرفته‏اند و معناى دوم، مؤید قول کسانى است که به معناى اِشراف گرفته‏اند.
ولى قراینى وجود دارد که معناى اول، صحیح است. یکى آیه 74 سوره مریم است که اهل تقوا را مشمول نجات و ظالمان را مشمول بقاى در جهنم، شناخته است. دیگرى، روایاتى است که همین معنى را تأیید مى‏کند و سومى، فهم اکثریت مفسران مى‏باشد.
در حدیثى آمده است:
«یُجْعَلُ النّارُ کَالسَّمَنِ الجامِد و یُجْمَعُ عَلَیْها الخَلْقُ ثمّ یُنادِى المُنادى أن خَذى أصحابَکَ و ذرى أصحابى(16)».
«آتش جهنم به صورت روغن بسته درآورده مى‏شود و خلق را بر آن گرد مى‏آورند. آنگاه منادى ندا مى‏کند که اصحابت را بگیر و اصحابم را رها کن».
مى‏گویند: حسن بصرى، شخصى را خندان دید. به او گفت: آیا دانسته‏اى که تو داخل جهنم مى‏شوى؟ گفت: آرى. پرسید: آیا دانسته‏اى که از آن خارج مى‏شوى؟ گفت: نه. گفت: پس چرا مى‏خندى؟ او هرگز نخندید تا از دنیا رفت.
بیان اصل مدّعا
اکنون برمى‏گردیم به اصل مطلب. خواه ورود به معناى دخول باشد یا به معناى اِشراف، آنچه در اینجا مهم است، این است که خداوند متعال باز هم -مانند مواردى که تاکنون بحث شده است- خود را ملزم و متعهد شمرده است که همه مردم را -اعم از نیک و بد- بر کنار جهنم یا در درون آن قرار دهد و آنگاه که همگان از شکوه و هیبت دار عذاب، در شگفتى و حیرت و احیانا در ترس و اضطراب و نومیدى گرفتار مى‏شوند، خبیث و طیّب را از هم جدا مى‏کند.
بهشت، پاک و طیّب است و سزاوار پاکان؛ و جهنم، خبیث است و ناپاک، و درخور ناپاکان. البته برخى از پلیدیها و ناپاکى‏ها، قابل سوختن و گداختن است. همچون فلزى که در آتش گداخته و ذوب مى‏شود و خالص مى‏گردد. گنهکارانى هستند که با سوختن در آتش، گوهر وجودشان پاک و ناب مى‏شود و شایستگى خروج از جهنم و ورود به بهشت را پیدا مى‏کنند؛ ولى همگان چنین نیستند، بلکه هرچه بسوزند و بگدازند، همچنان باید سوختن و گداختنشان، استمرار یابد.
خداوند مى‏فرماید:
«..کُلَّما نَضِجَتْ جُلودُهُم بَدَّلْناهُمْ جُلوداغَیْرَها لِیَذوقُوا العَذابَ...(17)».
«هرگاه پوستشان پخته شود، آن را تبدیل به پوستى دیگر مى‏کنیم، تا عذاب را بچشند».
و نیز مى‏فرماید:
«...مأْویهُم جهَنَّمُ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُم سَعِیرا(18)».
«جایگاه ایشان، جهنم است. هرگاه شعله آن فرونشیند، آن را افروخته‏تر مى‏کنیم».
رگ‏رگ است این آب شیرین، آب شور     در خلایق مى‏رود تا نفخ صور
رنگ‏هاى نیک از خُمّ صفاست     رنگ زشتان از سیاه آبه جفاست
صبغة‏اللّه نام آن رنگ لطیف     لعنة‏اللّه بوى این رنگ کثیف
آنچه از دریا به دریا مى‏رود     از همانجا کآمد آنجا مى‏رود
از سر کُهْ، سیل‏هاى تیز رو     وز تن ما جان عشق‏آمیز رو
طبرسى، درباره جمله «کان على ربّک حتما مقضیّا» مى‏گوید: «این امر، حتما واقع مى‏شود و قضاى الهى بر وقوع آن، تعلّق یافته است. حرف «على» کلمه وجوب است. یعنى: این را خداوند بر خود واجب کرده است(19)». سپس مى‏گوید: «این آیه بر این دلالت دارد که چیزهایى بر خداوند به لحاظ حکمت واجب است. بر خلاف قول اهل جبر که هیچ چیزى را بر خداوند، واجب نمى‏دانند(20)».
اشاعره، قائل به حکمت خداوند و حسن و قبح عقلى نیستند و به همین جهت، قبول ندارند که فعل یا ترک چیزى بر خداوند، قبیح یا حسن و واجب یا حرام باشد.
یکى از مهم‏ترین نقدهاى معتزله بر اشاعره این بود که مى‏گفتند: شما اشعریان از نسبت دادن زشتى‏ها به خداوند ابا و امتناع ندارید. متقابلاً اشاعره هم به آنها مى‏گفتند: شما غیر خدا را در قلمرو ملک خدا مؤثر مى‏دانید.
نقل شده است که قاضى عبدالجبّار معتزلى، وارد خانه صاحب بن عبّاد شد. دید ابواسحاق اسفراینى اشعرى در آنجا نشسته است. به او گفت: «سبحانَ مَنْ تنزّهَ عنِ الفَحْشاء» یعنى «منزّه است خدایى که از ارتکاب زشتى‏ها به دور است». کنایه از اینکه شما اشعرى‏ها از اِسناد زشتى‏ها به خداوند، خوددارى نمى‏کنید. اسفراینى، بى‏درنگ در جواب او گفت: «سبحان مَنْ لا یجرى فى ملکِهِ إلاّ ما یشاء» یعنى «منزه است خدایى که جز آنچه او بخواهد در ملکش جارى نمى شود»(21). کنایه از این‏که شما معتزلیان، از آنجایى که براى فرار از جبر، قائل به تفویض شده‏اید، فاعلیّت مطلقه را از آنِ خدا نمى‏دانید و غیرخدا -یعنى انسان- را به لحاظ فاعلیّت، در عرض او قرار داده‏اید.
با این بیان، هیچ مشکلى نیست که بر خدا هم به لحاظ حکمت و مصلحت، کارهایى واجب باشد و بنابراین، هرجا در قرآن مجید، بر سر نام خداوند، کلمه «على» آمده است، نشانگر این است که خداوند از واجب بودن کارى بر خودش خبر داده است.
ما تاکنون پنج مورد در قرآن مجید یافته‏ایم که خداوند با ذکر کلمه «على» کارهایى را بر خود واجب کرده است:
1. روزى‏دادن به همه جنبندگان؛ 2. ترسیم راه راست در نظام آفرینش؛ 3. یارى مؤمنان؛ 4. هدایت‏رسانى به همگان؛ 5. گردآوردن همه انسان‏هاى نیک و بد بر کنار یا در داخل جهنم.
دقت در موارد پنجگانه، جهان‏بینى و جهان‏شناسى ما را محکم و استوار مى‏کند و آن را از جهان‏بینى‏هاى مادّى و پوشالى، ممتاز مى‏گرداند و ما را کمک مى‏کند که به وظائف خویش در قبال این جهان راست‏رو و هدایت‏رسان و فراهم‏کننده روزى و نصرت‏بخش مؤمنان و سوق‏دهنده همگان بر شفیر یا درون جهنم، به خوبى انجام دهیم و بدانیم که ما جزیى از کلّ، و برگى حقیر از درخت تناور هستى و ذرّه‏اى ناچیز از جهان بى‏کرانیم و نباید از آن جدایى گزینیم که ثمرى جز تباهى و هلاکت و سرافکندگى ندارد.
قطره، تابع دریاست و هرگز در برابر قوانین دریا به خود اجازه تخلّف نمى‏دهد. ما نیز نباید به خود اجازه تخلف دهیم. حال که خداوند عهده‏دار روزى و هدایت‏گر و بر راه راست و ناصر اهل ایمان است و جریان دریاى هستى را به گونه‏اى ترسیم کرده که همه ما را به جهنم مى‏برد و آنجا خوب و بد را از هم جدا مى‏کند. چرا غفلت کنیم و جهان را به بازى بگیریم؟!

________________________________________
1. مریم، 71 و 72.
2. مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج 5 و 6، ص 526.
3. همان، ص 525.
4. همان.
5. همان، ص 526.
6. همان.
7. قصص، 23.
8. یوسف، 19.
9. انبیاء، 101 و 102.
10. هود، 98.
11. انبیاء، 98.
12. انبیاء، 99.
13. المنجد: بعد.
14. المعجم‏الوسیط: بعد.
15. المعجم الوسیط و المنجد: بعد.
16. مجمع‏البیان فى تفسیر القرآن، ج 5 و 6، ص 526.
17. نساء، 56.
18. اسراء، 97.
19. مجمع‏البیان فى تفسیر القرآن، ج 5 و 6، ص 526.
20. همان.
21. شرح تجرید العقائد از علاءالدین على بن محمد القوشجى، ص 340، (چاپ سنگى).

تبلیغات