هدف از انجام این مطالعه بررسی مشکلات آموزش علوم انسانی است. برای رسیدن به این هدف محقق با مراجعه به مهارتهای آموزشی و نیز طبقه بندیهای صورت گرفته در سطوح و حیطه های آموزشی علوم به عنوان وضعیت مطلوب و مقایسه وضعیت موجود آموزش علوم انسانی در ایران با آن به فاصله های موجود بین وضعیت موجود و مطلوب می پردازد و چالشها و مشکلاتی که باعث بوجود آمدن این فاصله ها شده است، مورد بررسی قرار می گیرند. به عنوان نمونه از جمله این مشکلات استفاده از شیوه های نامناسب آموزش است و سپس راه حلهائی برای کم کردن و نهایتاً پر کردن این فاصله ها پیشنهاد می گردند. از میان این راه حلها می توان به تغییر و بازنگری اساسی در روشهای آموزش اشاره کرد.
مقالة حاضر مشکلات و موانع توسعه جامعهشناسی در ایران را در سطح بسیار وسیع به پنج دسته تقسیم کرده که در هر دسته تعدادی مسأله وجود دارد. نخستین مانع، «زمینه فلسفی و پارادایمی» است که در این رابطه فلسفههای موجود در تاریخ دانش ایران زمینهساز جامعهشناسی در آن نطفه بگیرد. دومین مانع مربوط به خطوط قرمز اجتماعی – سیاسی است که جلوگیری مینماید از توسعه منطقی جامعهشناسی. جامعهشناسی به عنوان یک علم بنیادی – کاربردی به زمینههای اجتماعی لازم برای رشد نیاز دارد که متأسفانه آن زمینهها در ایران فرصتی برای خودنمایی ندارند. در همین رابطه چون جامعهشناسی معمولاً دارای بعد قوی انتقادی است، اصولاً ساختارهای سیاسی از نوع خاص تمایلی به گسترش تحلیلهای انتقادی جامعهشناختی ندارند. سومین دسته از موانع توسعه جامعهشناسی در ایران، مشکلات آموزشی متعددی است که عبارتند از: کمبود هیأت علمی کارآمد، کمبودهای فضائی و وسایل آموزشی، کیفیت پایین گزینش دانشجویان و کیفیت پایین منابع درسی. چهارمین مانع بر سر راه توسعه جامعهشناسی در ایران مربوط به مسائل پژوهشی است. اصولاً پژوهشهای اجتماعی در ایران از یک آشفتگی برخوردار است و آنچنان زمینه برای همگان به غلط باز است که بیشتر تحقیقات توسط افراد بیصلاحیت انجام میگیرد و نتیجه این عمل بینتیجگی و بیتأثیری تحقیقات در زندگی روزانه مردم است. مشکل پنجم جامعهشناسی در ایران آن است که نتوانسته خود را با سرعت توسعه نظری و سازمانی جامعهشناسی در سطح بینالمللی هماهنگ کند. به عبارت دیگر یک فقر ارتباطات بینالمللی وجود دارد به طوری که جامعهشناسی در ایران یک مجله به زبان انگلیسی ندارد. چگونه میتوان ادعا کرد که جامعهشناسی ما «بهروز» است در حالی که سهمی در تولید علم اجتماعی در سطح جهانی نداریم.
بی تردید دستاوردها و محصولات علوم تجربی، در نهایت به عنوان ابزار و وسایل، در خدمت علوم انسانی قرار می گیرد و در حقیقت، این علوم انسانی است که سکان دار ادارة جامعه در عرصه های گوناگون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی و ....است. با وجود این جایگاه بی بدیل، آن چه به عنوان علوم انسانی در مجامع علمی و دانشگاهی ما تعریف و ارائه می شود، از حل بسیاری از مشکلات و معضلات فردی واجتماعی ناتوان است. این امر موجب می شود جایگاه دانش آموختگان و فارغ التحصیلان علوم انسانی در جامعه ما، به عنوان کارشناسان و متخصصان کارآمد تنزل یافته، زمینه کاریابی و اشتغال آنان محدود شود و در نتیجه اقبال نخبگان جوان به این رشته کاهش یابد. از سوی دیگر، مطالعات نشان می دهد از علل اصلی ناکامی این علوم در حل مشکلات جامعه، غیر بومی بودن بخش های قابل توجهی از متون و دروس این علوم و ناهماهنگی و گاه تضاد آن ها با مبانی و باورهای دینی است. برای مثال، نگرش های دینی مبتنی بر خدامحوری، فطرت گرایی، حرمت ربا خواری و (به منزلة اعلان جنگ بودن آن با خدا) ، در تنافی آشکار با اصالت انسان (اومانیسم)، طبیعت گرایی، سود محوری و تجویز رباخواری و اصول مشابهی است که در علوم انسانی غرب، مورد تأکید و پذیرش است.